روایت فاجعه (نگاهی به رمان دیوارهای زخمی اثر عصمت الطاف)

نویسنده: علی قوم‌شاهی
۱.
«برچی به سرعت از ذهن سرور گذشت. به مکتب‌ها، مراکز آموزشی، به شفاخانه‌ها و مسجدها، به سالن‌های عروسی و باشگاه‌ها، به اتوبوس‌ها و مینی‌بوس‌های عمومی اندیشید… به حمله‌ی انتحاری مرکز آموزشی موعود، به حمله‌ی انتحاری مکتب تلاش دانش، مرکز زبان انگلیسی ستاره، مکتب سید الشهدا، به انفجار موج دانش، به حمله‌ی انتحاری ماشین کارمندان وزارت معدن و صدها حمله‌ی انتحاری…، حمله به شفاخانه‌ی تانک تیل، حمله‌ی انتحاری باشگاه میوند، مسجد امام زمان، الزهرا و مدرسه‌ی باقرالعلوم، مکتب عبدالرحیم شهید، مسجد کارته‌سخی، تالار عروسی کابل- امارات، مرکز آموزشی کاج، زیارت سخی، میدان دهمزنگ، و…».
۲.
رمان «دیوارهای زخمی» روایت زخم است؛ زخم ناسور بر دل تاریخ سرزمین ما. روایت فاجعه است؛ فاجعه‌ای که در قالب مثلث جنگ، جنون و جهاد زندگی را از مردم گرفته است و اکنون گره خورده است در دوره‌ی مهندسی انتحار و انفجار با هدف حذف مردم هزاره به‌عنوان کتله‌ی قومی در افغانستان. این رمان، بازگوکننده‌ی رویدادهای انتحار و انفجار مجاهدین اسلام است علیه مردم در حاشیه. به طور مشخص، روایتی است که وضعیت خونبار مردم هزاره را به تصویر می‌کشید. روایتی که جایش خالی بود اگر نوشته نمی‌شد. پس عصمت الطاف کار بسیار بزرگ و مهمی را انجام داده است.

این رمان، دو رسالت بزرگ و انسانی را هم‌زمان به پیش برده است:
رسالت نخست اینکه راوی اجزای پراکنده‌ی رویدادهای تروریستی مجاهدان اسلام را، خواه گروه طالبان بنامیم یا داعش، بدون هیچ فرقی، به هم گره زده است. رویدادهای خونین و ضد حقوق بشر و ضد حقوق جنگ علیه مردم بازمانده‌‌ی فاجعه. هزاره، مردمی که از فاجعه‌ی عبدالرحمان زنده سر برآورده است. سپس درگیر فاجعه‌ی پروژه‌ی جهاد امریکایی علیه حکومت دموکراتیک خلق شده است؛ و فاجعه‌ی تسلط و کشتار گروه طالبان در دور اول، و فاجعه‌ی کشتار، ترور در دوره‌ی جمهوریت و سرانجام فاجعه‌ی تروریستی در دوره‌ی امارت اسلامی طالبان.

نویسنده در این بازخوانی و روایت فاجعه با واژگان خون‌آلود توانسته است روایت عینی از انفجارها، انتحارهای خونین مجاهدان اصیل خداوند در دشت برچی کابل، جایی که پابرهنگان هزاره در آن‌جا بودباش دارند، به تصویر بکشاند. جایی که خون در هر سانتی‌متر آن‌جا زمین را رنگین کرده است. به تصور نگارنده‌ی این سطور، کار عصمت الطاف در امتداد روایت فاجعه‌ی سراج‌التواریخ ملا فیض‌محمد کاتب هزاره از قتل‌عام مردم هزاره است. آن‌گونه که مردم هزاره در هر وضعیتی مورد کشتار فاجعه‌بار قرار می‌گیرند.

رسالت دوم این رمان، بوم‌نگاری یا کشیدن نقشه‌ی جغرافیای فرهنگی دشت برچی، حاشیه‌ای در حاشیه‌ی شهر کابل و زیستگاه مردمی در حاشیه است. جغرافیای دانایی که در این رمان، اهریمنان یا مجاهدان اسلام تلاش دارند تا این جغرافیا را از نقشه‌ی کابل حذف کنند. دشت برچی، آن‌جا که نویسنده دست خواننده را می‌گیرد و کوچه به کوچه و محله به محله با خودش می‌برد تا فاجعه‌ی کشتار را روایت کند. نویسنده در این بوم‌نگاری فرهنگی اگر هیچ کاری نکرده باشد، برهه‌ای از تاریخ جغرافیای پابرهنگان و سیلی‌خوردگان دشت برچی را به نگارش درآورده است.

نویسنده به خوبی می‌داند که پشت قضیه‌ی انتحار و انفجار در دشت برچی، یک تفکر وحشتناکی نهفته است که کمتر کسی به طور رسمی و آزادانه در نقدهای ادبی از آن سخن می‌راند. آن تفکر، تفکر جهاد و اسلامیزه ساختن و قالب‌بندی اسلامِ محمدی است. نقدها و ادبیات رسمی از این پشت قضیه‌ی تفکر جهادی- اسلامی هرگز سخن نمی‌گوید. پس ما نیاز به روایت غیررسمی داریم که بتواند آزادانه پشت و روی قضیه را برملا بسازد.

به سخن دیگر، آن بخش نهفته‌ی رمان دیوارهای زخمی، برملا کردن و افشای ماهیت انتحار و انفجار است که در درون خود هویت قومی- مذهبی دارد؛ هویتی که در تیررس آن قوم هزاره قرار گرفته است. هزاره، قومی که هم به لحاظ هزاره بودن و هم به لحاظ تعلقات مذهبی آدرس کشتار و محو قرار گرفته است.

آدمی حافظه‌ی بسیار کوتاه‌مدتی دارد. داده‌ها و اطلاعات تازه پشتِ سر هم انبار و تلنبار می‌شوند و اطلاعات و داده‌های پیشین یا حذف می‌شوند یا کم‌رنگ، یا هم می‌روند در بایگانی ذهنی. پس نیاز است به نگارش رویدادها. اما آنچه خیلی روشن است، حتی تاریخ‌نگاری از پس چنین روایتی از رویدادهای خونبار تروریستی علیه مردم هزاره برنمی‌آید؛ و این رمان است که توانایی مانور قدرت آفرینشی و روایی را دارد. رمان، همواره دو کار انجام می دهد:
یکی اینکه رسالت ادبی خود را به فرجام می‌رساند؛ رسالتی که در آن پیچیدگی‌های زبانی، صنعت ادبی، جنبه‌های داستانی نهفته است. دیگر اینکه رسالت تاریخی خودش را به پیش می‌برد.

«سرور» شخصیت اصلی رمان، تمام سنگینی روایت را به دوش خود از آغاز تا پایان می‌کشد. او که اکنون در ایران مهاجر است، با شنیدن رویداد تروریستی در دشت برچی در زمان حاکمیت گروه طالبان، تلاش می‌کند تا از طریق اینترنت با بستگانش ارتباط برقرار کند و از سلامتی آنان با خبر شود. از سویی ذهنش فلاش‌بک می‌خورد به گذشته‌هایی که در رویدادهای تروریستی در دشت برچی حضور پیدا می‌کرده و جنازه‌ها را از زیر آوار بیرون می‌کشیده است.

سرور خودش نیز یکی از قربانیان جنایت علیه بشریت و یکی از بازماندگان فاجعه است؛ فاجعه‌ای که از سوی مجاهدین اسلام، خواه گروه طالبان یا داعش یا هر زهر مار دیگری، بر مردم افغانستان تحمیل شده است. قربانیانی که اسلام آنان را با تیغ جهاد خودش قربانی می‌کند. متأسفانه مرکز اصلیِ کشتار مردم هزاره است؛ مردمی که به روایت این رمان، هیچ جایی زندگی آن‌ها نیست که انفجار داه نشود؛ مثلاً نهادهای آموزشی، مراکز آموزش‌های حرفه‌ای، نهادها و بنگاه‌های مذهبی مانند مساجد، مراکز ورزشی، حتی خطوط مسافرکشی شهری و اماکن عمومی مانند سالن‌های عروسی و غیره که متعلق به مردم هزاره است، در تیررس انتحار و انفجار قرار می‌گیرد.

یکی از خوبی رمان، به‌ویژه در قسمت های پایانی روایت، این است که آن‌قدر رویدادها را دقیق و جزئی ترسیم می‌کند که گویا قرار است هیچ چیزی از قلم نماند. بیان جزئیات و تصویرسازی‌ها طوری‌اند که اگر رمان نمی‌بود، هیچ‌گونه نوشته‌ای از عهده‌ی چنین ریزبینی و ترسیم وقایع به شکل جزئی بر نمی‌آمد. پس، این رمان است که توانایی و قدرت تصویرسازی و ترسیم وقایع را دارد. چیزی که نه خبرنگار توانایی‌اش را دارد نه تاریخ‌نگار یا هر کسی دیگر.

در قسمت‌های آخر کتاب، خواننده پابه‌پای راوی داستان در صحنه‌های انتحار و انفجار حاضر می‌شود. با راوی در بیرون کشیدن جنازه‌ها از زیر آوار شریک می‌شود؛ آوارهایی که تاریخ نباید فراموشش کند. و این رمان شورشی علیه فراموشی جریان‌های تراژیک علیه پابرهنگان و ستمدیدگان هزاره در دشت برچی است.

نویسنده با این رمان، تاریخ دشت برچی را در دفتر تاریخ به ثبت رسانده است. بنابراین کاری است بسیار سترگ و بزرگ برای فردای تاریخ؛ فردایی که شاید هیچ کسی به یاد نخواهد آورد که در دشت برچی کابل بر مردم هزاره چه جنایتی روا داشته شده است. جنایتی که نمایندگان اصیل اسلام و مجاهدان که نماینده‌ی اصیل آن گروه طالبان است، مرتکب شده است. روایتی که به روشنی نشان می دهد، فقط «ایمان» و «عقیده‌ی راسخ اسلام» برای رسیدن به حورالعین و بهشت برین با تکیه به آموزه‌های دین اسلام می‌تواند خون بریزد. آن چیزی که ایمان به کشتن و باور به انتحار و انفجار از روایت «انما الحیات عقیدت و جهاد» ناشی می‌شود؛ یعنی زندگی فقط و فقط عقیده و جهاد است و بس. این، تز، خطرناک‌ترین تزی است که به آسانی می‌تواند خون بیاشامد و خود را نیز انتحار کند تا به بهشت برسد.

عقیده و جهاد که با فرهنگ مردم افغانستان آمیخته شده است، برآیند آن تز «یا شهید می‌شوی یا غازی» است. این رمان به کنایه اعلام می‌کند که یکی از راه‌های رستگاری ایجاد نظم و سیستم سکولار در افغانستان است؛ سیستمی که در پناه آن هر انسانی با هر رنگ و روشی حق دارد زندگی کند. اما همواره تفکر جهاد و عقیده راه نظم و سیستم سکولارسیون را بسته است و در نهایت منجر به انتحار و انفجار شده است.

نویسنده در این رمان، دو دوره‌ی تاریخی جمهوریت و امارت اسلامی را درهم آمیخته است. رویدادهای خونینی که مستقیماً عامل آنان گروه طالبان‌اند. رمان خاطر نشان می‌کند اکنون در دوره‌ی امارت اسلامی نیز مردم دشت برچی کابل هدف عمل تروریستی است. پس فاجعه نهادینه شده و در حال اجراست.

در پایان باید خاطرنشان ساخت که نویسنده با نگارش این رمان، روایت عمیق انسانی و فجایع کشتار مردم را مسئولانه نوشته است تا تاریخ فاجعه و در خون تپیدن مردم دشت برچی را که همه‌روزه گروه گروه زن و مرد، پیر و جوان در انتحار و انفجار از بین می‌روند، در صفحات تاریخ ثبت کند. سرور که خودش بازمانده‌ی فاجعه است، اکنون در مهاجرت به سر می‌برد. نویسنده روایت فاجعه را از زاویه‌ی دید سرور، درواقع با مهاجرت و آوارگی گره زده است.

از خوبی‌های رمان، صحنه‌‌سازی‌ها و پرداخت‌های عینی است؛ طوری که خواننده فکر می‌کند نویسنده تجربه‌ی زیست‌شده‌ی خود را نوشته است. سرور نماینده‌ی قربانیان فاجعه است و راوی روایت دنیای مهاجرت نیز. نویسنده درواقع دو جهان را با هم گره زده است: جهان فاجعه و جهان مهاجرت و آوارگی. این نوع از مواجهه‌ی حقیقت سرنوشت افغانستانی‌ها در زمان کنونی است. ملتی که آوارگی بخشی از هویت زیستی آنان است و در وطن‌شان فاجعه.

دست نویسنده‌ی رمان دیوارهای زخمی مریزاد و به آرزوی فرصت‌های بیشتر برای آفرینش دیگرشان.

به اشتراک بگذارید: