نویسنده: علی واعظی
در زیر سایهی جنگ هولناکی که به دنبال تهاجم ارتش اسرائیل، ایران را فرا گرفته است، موجی تازهیی از نفرتپراکنی و دشمنپنداری پناهندگان افغانستان هم آغاز شده است. اینبار، اتهام این مردم بیصدا نه ورود غیرقانونی به کشور، ربودن فرصتهای شغلی، انتقال بیماری یا دست داشتن در جرایم جنایی، بلکه جاسوسی برای رژیم صهیونیستی است؛ اتهام سنگینی که میتواند سبب محکومیت به مرگ فرد متهم شود.
طی روزهای اخیر، خبرهایی به کرّات در رسانههای وابسته به دولت نشر شده است، مبنی بر اینکه در اقامتگاههای اتباع افغانستان، وسایل ساخت مواد منفجره یا پهپاد کشف شده است. چند مورد اعتراف اجباری هم پخش شده است که در آن، اتباع افغانستان میگویند که برای موساد کار میکردهاند. در یکی از صحنهها، یک کارگر بازداشتشده در مقابل بازجویان میگوید که او لوکیشن محل زندگی افراد مهم و مکانهای دولتی را به موساد گزارش میداده است.
عجیب این است که کارگران سادهیی که اغلب سواد کافی هم ندارند و از ترس دستگیری و دیپورت شدن به دست مأموران «افغانیبگیر» نیروی انتظامی در خفا زندگی میکنند، چطور میتوانند محل اقامت افراد عالیرتبه یا اماکن مهم دولتی مانند صدا و سیما را بلد باشند یا جرأت نزدیک شدن به این مکانها را داشته باشند.
در شبکهی ایکس هم بازار اتهامزنی گرم است. یکی نوشته است که «طبق اطلاعات رسیده، بخش قابلتوجهی از عوامل موساد در ایران، افغان هستند». فرد دیگری، اول پناهندگان را به «اسب تروا» تشبیه کرده و بعد هشدار داده که «ببینید چطوری این موشهای خانگی از توی دلمون دارن میزنن، میدرن، میفروشن». کاربر دیگری به «افغانیهای پلشت» نهیب زده که «بهزودی به حساب همهی خائنین و جرثومههای فساد» خواهند رسید.
هنوز اول کار است. به نظر میرسد در صورت طولانی شدن جنگ و دشوار شدن وضعیت زندگی برای مردم ایران، وضعیت پناهندگان افغانستان وخیمتر شود. همین روزها، علاوه بر اضطراب جنگ، نگرانی مضاعف پناهندگان این است که هدف خشم و غضب جامعهی ایران قرار گیرند. مردم، حتا کسانی که کارت اقامت دارند، سعی میکنند کمتر در انظار عمومی ظاهر شوند. چند روز قبل، یک جوان از تجربهی خود در صف نانوایی نوشته بود و اینکه به دلیل افغانستانی بودنش، به او نان نمیفروختهاند.
در افغانستان هم، جنگ به نگرانی در میان خانوادههای فقیری دامن زده است که یک عضوشان در ایران کارگر است و در اضطراب بازداشت و ردمرز شدن قرار دارد. سردار، جوانی است که تا پیش از سقوط رژیم جمهوری، دانشآموز بود، اما پس از استیلای طالبان، مجبور شد برای کار راهی ایران شود. حدود سه سال است که او در کارخانههای پلاستیک یا مرغداریهایی که دور از شهرها واقعاند، مشغول به کار است و از ترس دستگیری و دیپورت شدن، جرأت رفتن به شهرهای نزدیک را هم ندارد.
پدر و مادرش نگران پسر خودند. قبلاً اگر نگرانی اصلی، تنها خطر دستگیر شدن و ردمرز شدن بود، حالا خطر جنگ و بمب و موشک هم اضافه شده است. اما خطر مهمتر این روزها برای پناهندگان، بازداشت شدن به اتهام جاسوسی برای موساد است.
کربلایی صفدر، پدر سردار، میگوید که «ما مردم غریب در هیچجا پناهی نداریم. خدا به داد ما برسد… چوب خدا صدا ندارد. آه مظلوم یک روز میگیرد». او از پسر خود خواسته است هرچه زودتر برگردد. کلماتی که او با صدای لرزان خود ادا میکند، یادآور روایتی منسوب به پیامبر اسلام است: «الملک یبقی معالکفر و لایبقی معالظلم».
پینوشت: عنوان توسط صدای زنان افغانستان انتخاب شده است.









