روایتهای عصر ظلمت (۸۳)
نویسنده: هدیه احمدی
لایقه سیزدهساله بود؛ دختری از قریهی تگابلورِ ولسوالی شهرستان، ولایت دایکندی. خانوادهاش چندان فقیر نبودند، بلکه وضعیت زندگیشان کمی بهتر از دیگران بود. پدرش مردی ساده، زحمتکش و سالخورده بود و مادرش زن مهربان و آرام.
برادرش، خداداد، با موتر مسافربریاش (فلانکوج) کار میکرد. او مردم قریه را به ولسوالی، مرکز ولایت و گاهی به مراسم ختم و عروسی میبرد و با کرایهی آن زندگی خانواده را میچرخاند. مردم به او «خلیفه خداداد» میگفتند؛ مردی که هم برای خانواده و هم برای مردمش یاریرسان و همسفر خوشخلق بود.
اما روزی که برای تعمیر موترش به سوی بازار ولسوالی رفت، در یکی از پیچهای خراب سرک، موترش از سرک منحرف شده به ته دره افتاد و خودش جان باخت. پنج دخترش یتیم ماندند و همسرش بیهمسر شد. پدر لایقه که تاب دیدن رنج آنان را نداشت، عروس و نواسههایش را به خانهی خود آورد.
از آن پس لایقه همراه پدر، مادر، دو برادر و پنج یتیم خلیفه خداداد زندگی میکرد. مکتب از خانهی آنها فاصلهی زیادی داشت و او باید هر روز فاصلهی دو ساعته را طی میکرد تا به مکتب میرسید و دو ساعت دیگر هم برمیگشت. با آنهم، با شوق در مکتب لیسهی دخترانهی فاطمهالزهرا درس میخواند. لایقه شاگرد لایق و عاقل بود و علاقهی فراوانی به درس داشت. هرچند مسیر طولانی خستهاش میکرد، اما هیچگاه از درسخواندن دلسرد نمیشد. شب و روز برای موفقیت تلاش میکرد.
هر سال با رسیدن فصل خزان و آغاز امتحانات، لایقه با نمرات عالی صنفش را تمام میکرد و همیشه اول نمره میشد. اخلاق نیکش سبب شده بود همهی همصنفان او را دوست داشته باشند. در درسها به دیگران کمک میکرد و همیشه لبخند بر لب داشت.
وقتی به صنف ششم رسید، کمکم نوجوان میشد و باید در کارهای خانه هم سهم میگرفت. مادرش میگفت: «دخترم، یک روز باید خانهی بخت بروی، پس باید همه چیز را یاد بگیری.» لایقه خمیر میکرد، نان میپخت، لباس میشست و آشپزی میکرد، اما با همهی اینها، درس را فراموش نمیکرد. چون روزهایش را در رفتوآمد و کار خانه میگذراند، شبها تا نیمهشب بیدار میماند و درس میخواند.
او در دلش آرزوهایی بزرگ میپروراند: میخواست روزی به زنان و دختران مردمش خدمت کند. زمستانها در کورسهای مضامین ساینسی و انگلیسی، که پنهانی از طالبان برگزار میشد، شرکت میکرد و درس میخواند. اما درست زمانی که صنف ششم به پایان میرسید، خبرهای ناامیدکنندهای به گوشش رسید: طالبان دروازههای مکاتب دخترانه را بالاتر از صنف ششم بستهاند.
لایقه امتحانهایش را با موفقیت پشت سر گذاشت، اما روز آخر مکتب، هنگام خداحافظی، چشمانش پر از اشک بود. وقتی به خانه رسید، مادر پرسید:
ـ «چرا گریه داری، دخترم؟»
ـ «مادرجان، دیگر اجازه ندارم به مکتب بروم. امروز مکتب ما را رخصت کردند.»
اشک در چشمان مادرش حلقه زد. گفت:
ـ «گریه نکن دخترم، خداوند رحمان و رحیم است. شاید سال آینده دروازههای مکتب باز شود.»
اما لایقه آرام نمیشد. آرزو داشت داکتر شود و به زنان و کودکان افغان خدمت کند. مادرش که دلش از گریههای او میسوخت، گفت: «من با پدر و برادرانت صحبت میکنم، شاید اجازه دهند به مدرسهی دارالعلوم بروی تا درسهایت را در آنجا ادامه دهی.»
اما وقتی مادرش با پدرش صحبت کرد، پدر با آه نومیدی سرش را تکان داد و گفت: «نه دخترم، شرایط برای زنان و دختران وحشتناک است. میبینی طالبان هر روز زنان را از کنار سرکها و مکاتب دستگیر میکنند و آنها را به زندان میبرند، شکنجه میکنند. آبرو و حیثیت تو از آرزوهایت بالاتر است. دیگر نمیتوانم تو را بیرون از خانه بفرستم. طالبان میگویند زن باید در خانه بماند، مثل پرندهای در قفس که فقط آب و نان برایش برسد.»
او ادامه داد: «دخترم، زنان این سرزمین روزی نانآور خانواده بودند، اما امروز لقمهی نان از دهان بیوهزنان و یتیمان گرفته شده است. آنها که روزی امید خانوادهیشان بودند، اکنون در زندانها تحقیر میشوند. بعضی از دختران بعد از رهایی از چنگ طالبان، از شرم و درد، خودکشی میکنند.»
لایقه با دنیایی از ناامیدی به اتاقش رفت، در را بست و با صدای بلند گریه کرد. زیر لب زمزمه میکرد:
«خدایا! جرم من چیست؟ جرمم دختر بودن است؟
مگر مرا تو نیافریدی؟ مگر تو عادل نیستی؟ مگر نگفتی طلب علم بر مرد و زن فرض است؟
چرا دختران افغانستان حق درسخواندن ندارند؟
مگر در قرآن سورهای بهنام زن نیاوردی؟
چرا میگویند زن ضعیف است؟
زن میتواند خانه را تمیز کند، نان بپزد، لباس بشوید، از فرزندان مراقبت کند.
زن میتواند امید یک خانه باشد، حتی اگر خودش بیخانه بماند.
زن میتواند مادر، خواهر، معلم و ستون یک زندگی باشد.
زن ضعیف نیست؛ قهرمان قصهای است که همه را نجات میدهد جز خودش.
زن قدرت است، چون مادر است؛ مادر پلههای قلههاست…»
صدای گریهاش در اتاق پیچید. ساعتی بعد، وقتی مادر صدایش زد، پاسخی نشنید.
لایقه دیگر در این دنیا نبود. او خود را حلقآویز کرده بود.
دختری که رؤیای خدمت به مردمش را داشت، با دستان خود به زندگیاش پایان داد.
پینوشت: عکس از انترنت









