بخش دوم و پایانی
ممتاز حسینی
ستایش نه پدر و مادر داشت و نه برادر و خواهر. کاری از دستش برنمیآمد. با دنیایی پر از غم و دلی شکسته به خانهی بخت رفت. عروسیاش ساده و غریبانه برگزار شد. زندگی با نادر در آغاز بد نبود؛ اندکی سرمایه داشت و همین دلخوشی کوچکی برای ستایش بود. اما این آرامش چندان دوام نیاورد. نادر کمکم با دوستان معتاد نشست و برخاست کرد و پایش به قاچاق مواد مخدر از افغانستان به ایران باز شد؛ خودش هم کمکم معتاد شد.
یک سال بعد ستایش باردار شد؛ اما نه جسمش آرام بود و نه روانش. از آیندهی مبهم با نادر میترسید. در دوران بارداری با ضعف، دردهای شدید شکم، سردرد، ورم دستوپا و حتی مشکلات بینایی دستوپنجه نرم کرد. تغذیهی درست نداشت و روزبهروز لاغرتر میشد. زایمانش دشوار بود؛ فشار خونش بالا رفت و ناچار شدند با عمل سزارین دخترش را به دنیا بیاورند. پس از عملیات مدتها رنج کشید، اما نادر بیاعتنا ماند و هر لحظه تصمیمهای نادرست گرفت.
او خانواده را از ایران به افغانستان آورد و مدتی آواره ماندند. ستایش با مریم، دختر خردسالش، تنها شد. با وجود سواد اندک توانست بهعنوان استاد کورس سوادآموزی کار بگیرد؛ هم استاد بود، هم مادر و همراز شاگردانش. زنی دلسوز که از رنجهای زندگی آموخته بود چگونه درد دیگران را بفهمد. خرج خانه و مصارف خود و مریم را درمیآورد. نادر همچنان اسیر اعتیاد و از خانه گم بود. ستایش او را همهجا جستوجو کرد و سرانجام در پلِسوختهی کابل یافت و به خانه آورد تا او اعتیادش را ترک کند، ولی بیفایده بود. نادر روزبهروز خشنتر میشد تا جایی که ستایش ناچار شد او را به دولت تحویل دهد. یک سال زندان هم تغییرش نداد.
ستایش با معاش اندکش کرایهی خانه و هزینهی درس دخترش را میپرداخت، اما پس از پایان قرارداد بیکار شد و برای تأمین مخارج به قالینبافی روی آورد؛ سه ماه طول میکشید تا یک قالین سهمتری را تمام کند و درآمدی ناچیز به دست بیاورد. نادر بار دیگر تصمیم گرفت به ایران برگردند. ستایش مخالف بود، اما نادر وسایل خانه را فروخت و دخترشان را از مکتب بازداشت. ناچار دوباره به ایران رفتند.
در ایران ستایش در کارخانهی سبزی کار گرفت. میگفت: «نان حلال را از هر راهی که باشد پیدا میکنم.» اما نادر همچنان بیکار و خشنتر میشد. وقتی موادش تمام میشد، چاقو به دست دیوانه میگشت؛ گاه خودش را زخمی میکرد و گاه به دیگران حمله میبرد. بارها به ستایش هم چاقو زد، اما او میگریخت. هیچ پناهی نداشت؛ مدتی در خانهی نرگس ماند، ولی دوباره برگشت.
نادر کمکم از همه چه گذشت؛ شبی که ستایش و دخترش در خواب بودند، نادر نیمهشب به خانه آمد. ستایش فراموش کرده بود در را ببندد. او وارد اتاق شد، چاقو را از جیب بیرون کشید و بیهیچ دلیل چند ضربه بر قلب ستایش زد. وقتی همسایهها باخبر شدند و رسیدند، نادر گریخته بود. ستایش در خون غوطهور جان داده بود.
پینوشت: عکس از انترنت









