روایتهای عصر ظلمت (۸۸)
عصر ظلمت، روزگاری است که صداها خاموش و روایتها فراموش میشوند. در این بخش از سلسلهی «روایتهای عصر ظلمت»، سراغ زنان کارگرِ مهاجر افغانستانی رفتهایم؛ نه صرفاً به دلیل کار یا مهاجر بودنشان، بلکه چون این زنان، بیصداترین صداهای این عصرند: زنانی که نه تریبونی دارند، نه تصویری در رسانهها و نه حتی نامی در حافظهی جمعی ما. در این روایتها، صدای آنان را میشنویم و خاطره، سرگذشت و زندگیشان را باز میگوییم؛ چرا که روایت راستین هر دوره را نه پیروزمندان، که فراموششدگان میسازند.
نویسندهی روایت: عارف شادبیگ
من آمنه هستم؛ آمنه رحیمی از میرامورِ دایکندی. ۴۸ سال دارم. در خانوادهای بزرگ شدم که تحصیل، در اولویتشان نبود. البته آن زمان درسی جز قرآن و کتابهای دینی هم نبود؛ که همان را هم نخواندهام. پدرم کار را بر درس ترجیح میداد و کار من چراندن بزها و گوسفندان بود. از آنجا که پدرم فرزند پسر نداشت، من در قریهی «داله» تنها دختری بودم که چوپانی میکردم. تازه دستِ چپ و راستم را تشخیص میدادم که پدرم مرا به شوی داد؛ دوازده ساله بودم که دستم به دست یک مرد شصتساله داده شد. آن زمان، پسرها از خاتونشان خبر نداشت و دخترها از شویشان. آنچه پدر و مادر تصمیم میگفتند، همان میشد. دخترها هیچ اختیاری نداشتند، خواستشان اصلاً مهم نبود و کسی جرأت هم نمیکرد که بگوید من از چه کسی خوشم میآید. آنچه مهم بود خواست پدران بود و بیچونوچرا باید اجابت میشد. پدرم نهتنها من، بلکه دو خواهر دیگرم را نیز در سن بسیار کم به شوهر داد.
در سال ۱۳۸۵ با پاسپورت و به صورت قانونی به ایران آمدیم؛ چون آن زمان در مناطق ما وضعیتِ بدی حاکم بود. روزگار نمیچلید. خشکسالی آمده بود و زمینی که داشتیم، همه بدون کشت و کشاورزی، خشک و خالی مانده بود. هیچ راهی نبود. یکی از پسرانم در ایران بود، به افغانستان آمد و ما را به ایران آورد.
ما به قم آمدیم. در منطقهای که سراسر زمینهای کشاورزی بود و به «بیابو» مشهور است، ساکن شدیم. آنجا جز ما دیگر هیچ کس دیگر و هیچ خانهای نبود. من با دخترم که آن زمان هشت سال داشت و پسرم که چهاردهساله بود، سر کار میرفتم. به صورت روزمزد هشت ساعت روی زمینهای کشاورزی کار میکردیم و روزانه هفت هزار تومان حقوق میگرفتیم. بعد از گذشت چهار سال، در لنگرود قم خانه گرفتیم. پنج سال ماندیم و بعد به جنتآبادِ قم رفتیم. با ۲۵۰ میلیون تومان پول پیش و ۵۰۰ هزار تومان کرایهی ماهانه، خانه گرفتیم و تا حالا همانجا هستیم.
چون رنج بیسوادی دیده بودم، دوست داشتم دخترانم درس بخوانند. دختر بزرگم، شش کلاس درس خواند، دیگر نتوانستیم مدرسه روانش کنیم؛ چرا که وضعیت اقتصادی ما بسیار بد بود. دختر دومم نُه کلاس و دختر سومی دوازده کلاس درس خواندهاند. وضعیت اقتصادی ما خوب نبود. دولت تا کلاس دوازدهم اجازه میداد، اما در دانشگاه نمیگرفت و ما به صورت شخصی نتوانستیم آنها را به دانشگاه بفرستیم. از پس هزینههایش بر نمیآمدیم. پسرانم مجبور بودند کار کنند و فقط یک تایشان تا کلاس هفتم درس خوانده است. حالا نواسههایم درس میخوانند؛ کلاس دوم و چهارم هستند.
ما در یک خانوادهای یازده نفره زندگی میکنیم و چهار نفر کارگر هستیم. همانقدر که کار میکنیم، همان اندازه مصارف و هزینههای زندگی میآید. خلاصه، دخل و خرج ما یکی است. نه پسانداز داریم و نه از کسی بدهکاریم. همینش جای شکر است.
چهار سال پیش شوهرم فوت کرد. او سرپرست خانواده بود. از آن زمان به بعد پاسپورتهای ما تمدید نشده است؛ چون مرا به حیث سرپرست قبول نکردند. ماندهایم که چه کار کنیم. سفارت میرویم، میگوید از دفتر کفالتنامه بیاورید. دفتر کفالت میرویم، میگوید این طرحش هنوز اجرایی نشده، فعلاً نمیتوانیم نامه بزنیم. حالا هیچکدام ما مدارک نداریم. چند ماه پیش پسر کوچکم را از سر کار گرفتند و ردمرز کردند. از افغانستان هم که ویزا نمیدهند. او مجبور شد به صورت قاچاقی پس برگردد. فعلاً سرکار است و معلوم نیست کی دوباره او را میگیرند.
ما خانمها هر ساله موقع گلچیدن به سمت دلیجان و اراک میرفتیم. یک ماه بیشتر وقت نمیبُرد؛ اما حقوقش از کارگری روزمزد کشاورزی بیشتر بود. امسال اما هیچ کس جرأت نکرد بروند؛ چون وضعیت بسیار تغییر کرده است؛ آنانی که مدارک ندارند میترسند که رد مرز شوند. گرچند در جنتآباد نشنیدم خانمها را رد مرز کرده باشند، با آنهم یک ترس ناشناخته همیشه همراه ماست. چون اینجا هیچ چیز ثبات ندارد. کسی چه میداند، ممکن فردا همهی مدارک را بیاعتبار اعلام کنند و همه را رد مرز کنند.
از من بسیار میپرسند که چرا کار میکنم. از روی هوس و خوبی و خوشی نیست که ۱۲ ساعت روی زمینهای کشاورزی کار میکنم. کار کردن سخت است و من هم ناتوان شدهام، اما باز هم کار میکنم. به این فکر میکنم، بچههایم دستش گیر نکنند. پول داشته باشند. دستش پیش کسی دراز نباشند. به این خاطر کار میکنم که کسی نگوید اولاد فلانی گرسنهاند یا پایلوجاند یا هیچ چیز ندارند. اینجا در دیار مهاجرت اگر روز کار کنیم، شب همان را میخوریم و اگر کار نکنیم، شب هم چیزی برای خوردن نداریم. پس اینجا تا کار نکنیم زندگی نمیتوانیم. در اینجا برای ما، زندگی کار است و کار زندگی.
من از روزی که پایم را در این مُلک گذاشتهام کارگری کردهام و در این مدت کمتر روزی بوده که سرکار نبودهام؛ اما هیچ پساندازی ندارم. نوزده سال است که روی زمینهای کشاورزی کار میکنم. کار ما طوری است که به جز حقوق روزمزد که ۴۰۰ تا ۴۵۰ هزار تومان است، دیگر هیچ اضافهکاری یا پاداشی نداریم. با آنکه کارگر دایمی به حساب میآیم، بیمه نیستیم، عیدی نداریم و از هر نوع پاداش دیگر محروم هستیم. در کار ما، رخصتی وجود ندارد. روزی که سرکار نرویم، حقوق آنروز را هم نمیگیریم.











