نویسنده: فرزانه پناهی
در افغانستانِ امروز، زن بودن دیگر نه یک هویت انسانی، که جرمی اجتماعی، سیاسی و شرعی است. در کشوری که با بحرانهای عظیم اقتصادی، زیستمحیطی و انسانی دست به گریبان است، تمام هموغم حاکمان بر آن است که تار مویی بیرون نزند، رنگ شلواری جلب توجه نکند و دامن دختری چند سانتیمتر کوتاهتر نباشد. این اولویتبندی بیمارگونه، خود گویاترین سند بر شکست فکری و مدیریتی یک نظام واپسگراست.
امروز افغانستان گرفتار مصائب بیشماری است که هرکدام بهتنهایی میتواند شالودهی یک دولت را متلاشی کند: خشکسالی ویرانگری که زمینهای کشاورزی را به بیابان بدل کرده، فقر گستردهیی که هزاران کودک را به گدایی واداشته، فروپاشی زیرساختهای بهداشت و آموزش، و کوچ اجباری میلیونها مهاجر که برای یافتن ابتداییترین امکانات زندگی و آموزش، کشور را ترک کردهاند.
با این حال، در دل این جهنم انسانی، آنچه برای طالبان حیاتیتر از آب و نان است، این است که زن چطور در خیابان ظاهر میشود. برای آنها چادر سیاه و سنگین و چشمان پایینافکنده مهمتر از جان انسان و امکان زندهماندن است. آنان از زنِ آگاه میترسند؛ از هر زنی که بخواهد بیاموزد، بپرسد، بفهمد، تغییر کند و آیندهیی برای خود تصور کند، چون او را دشمن نظم طالبانی میدانند.
به همین دلیل است که برای سومین سال پیاپی، نامی از دختران در اعلام نتایج کانکور ملی دیده نمیشود. در حالیکه در سایر نقاط جهان جوانان در رقابتهای علمی میدرخشند، در افغانستانِ طالبانی، دختران حتا حق رقابت ندارند. همزمان، مأموران طالبان در پسکوچههای شهرها با ولعی بیمارگونه دنبال دستگیری و ضربوشتم زنانی هستند که جرأت بیرون آمدن کردهاند.
طالبان با قرائت متحجرانه از اسلام، تلاش میکنند افغانستان را به روزگار زیستهی محمد بازگردانند. این نگاه، که با سنتهای خشن و مردسالارانهی جوامع بدوی عجین شده، با ارزشهای دنیای مدرن و مقتضای زمانه قابل سازش نیست. طالبان اسلام و سنت را ابزار سلطه و کنترل ساختهاند؛ آنچه برایشان مهم است، ابقای نظم مردانهیی ست که در آن زن باید خاموش باشد، غایب باشد و مطیع مطلق.
بنابراین، مدرسه و دانشگاه را از دختران گرفتند، کار را برای زنان ممنوع کردند، سفر بدون محرم را جرم دانستند، و حتا صدای خندیدن یک زن در مکان عمومی را نشانهی فساد تلقی کردند. طالبان از زن آگاه، زن مقاوم و زن رؤیابین میترسند. چون میدانند دانایی آغاز مقاومت است و رؤیا بزرگترین تهدید برای ثبات پوسیدهی آنان.
مهاجرانی که طی سالهای گذشته به ایران و پاکستان پناه برده بودند تا شاید دخترانشان از فرصت آموزش بهرهمند شوند، اکنون با فشارهای سیاسی و اقتصادی به افغانستان بازگردانده میشوند؛ به کشوری که در آن رؤیا جرم است و زن بودن گناه. بازگشت این مهاجران، بدون هیچ چشمانداز روشنی، به معنای بازتولید همان سرکوبی است که از آن گریخته بودند.
طالبان با تأکید افراطی بر ظاهر زنان، در واقع تلاش میکنند بحرانهای عمیق کشور را از نظرها پنهان کنند. در کشوری که آب نیست، نان نیست، برق نیست، خانه نیست، کار نیست، امید نیست، تنها چیزی که برای حکومت اهمیت دارد، حجاب زن است.
طالبان میکوشند تا با اجرای بیکموکاست احکام اسلام، همانگونه که در زمان محمد اجرا میشد، به دیکتاتوریشان بقا ببخشند. دینِ طالبانی، پوستهیی سخت و بیروح است که تنها کارکردش سرکوب است؛ سرکوب زنان، سرکوب اندیشه و سرکوب زندگی.
با این حال، تاریخ نشان داده که هیچ دیکتاتورییی نمیتواند برای همیشه بر سرکوب تکیه کند. بنابراین روزی خواهد رسید که افغانستان، نه با نسخهیی سنتگرایانه، بلکه با دانش، تجربه و آرزوهای دخترانش بازسازی شود؛ در زمانهیی که زن نیروی تحول باشد؛ و آن روز، دیر نیست.
پینوشت: عکس از انترنت









