طالبان؛ دشمن در گفتار، کارگزار در ساختار

نویسنده: زلمی کاوه

مقدمه
در جهان معاصر، دشمنی ظاهری با غرب دیگر به معنای گسست از سرمایه‌داری نیست. بسیاری از جنبش‌ها و حکومت‌هایی که خود را ضد امپریالیسم می‌خوانند، در واقع در مدار همان نظامی می‌چرخند که می‌کوشند از آن بگریزند. طالبان یکی از بارزترین نمونه‌های این پارادوکس‌اند: در گفتار، دشمن غرب و مدرنیته؛ اما در ساختار، بخشی از همان شبکه‌ی جهانی قدرت و سرمایه که نظم امپراتوری سرمایه بر پایه‌ی آن استوار است. آنان با زبان دینی و بنیادگرا، خود را در برابر جهان مدرن تعریف می‌کنند، اما اقتصاد، مناسبات قدرت و شیوه‌ی حکمرانی‌شان به گونه‌ای عمیق در منطق جهانی سرمایه ادغام شده است. طالبان نیرویی برون‌امپراتوری نیستند، بلکه سازوکاری درونی برای حفظ انضباط و کنترل در حاشیه‌ی نظام جهانی‌‌اند.

در چارچوب نظری مایکل هارت و آنتونیو نگری، قدرت در عصر کنونی نه به صورت متمرکز در دست دولت‌های ملی، بلکه در قالب شبکه‌ای جهانی از روابط اقتصادی، نظامی و فرهنگی توزیع شده است؛ شبکه‌ای که برای بازتولید خود به نیروهای محلی نیاز دارد تا در مرزها و پیرامون‌ها، چهره‌ی بومیِ نظم جهانی باشند. طالبان چنین نقشی را ایفا می‌کنند: آنان به‌نام شریعت، مرزهای امپراتوری را پاسداری می‌کنند و با سرکوب زنان، اقلیت‌ها و جنبش‌های مدنی، مانع از برآمد آن نیروی رهایی‌بخشی می‌شوند که هارت و نگری از آن با مفهوم «مولتیتود» یاد می‌کنند. از این منظر، طالبان دشمنان واقعی نیستند، بلکه بازوی انضباطی سرمایه‌اند؛ دشمن در گفتار، کارگزار در ساختار.

بدنه‌ی استدلالی هارت و نگری
در دستگاه فکری هارت و نگری، جهان امروز وارد مرحله‌ای از حاکمیت فرا‌ملی شده است؛ مرحله‌ای که آن را «امپراتوری» می‌نامند. در این نظم تازه، قدرت دیگر در انحصار دولت‌های ملی یا بلوک‌های امپریالیستی نیست، بلکه در شبکه‌ای سیال از شرکت‌های فراملی، نهادهای مالی، سازمان‌های بین‌المللی و سازوکارهای فرهنگی و حقوقی جهانی توزیع شده است (Hardt & Negri, 2000). امپراتوری، برخلاف امپریالیسم کلاسیک، نه از طریق اشغال سرزمین بلکه با نفوذ در اشکال زندگی، کار، مصرف و ایمان، بدن‌ها و ذهن‌ها را در خدمت گردش سرمایه قرار می‌دهد. (البته اگر لازم شود برای تغییر رژیم و دولت از قدرت نظامی استفاده می‌کند) از همین رو، مقاومت در برابر آن نیز دیگر صرفاً مقاومت نظامی یا ملی نیست، بلکه باید در سطح تولید اجتماعی و فرهنگی رخ دهد.

در چنین زمینه‌ای، طالبان پدیده‌ای درونی در نظام جهانی‌اند، نه بیرون از آن. هرچند آنان در ظاهر علیه غرب می‌جنگند، در اصل با منطق و سازوکارهایی عمل می‌کنند که به حفظ ساختار امپراتوری کمک می‌کند. اقتصاد طالبان ــ از مالیات‌های مرزی و تجارت مواد مخدر گرفته تا استخراج منابع معدنی و دریافت کمک‌های خارجی ــ بخشی از زنجیره‌ی سرمایه‌داری جهانی است (Giustozzi, 2018). آنان نه‌تنها در اقتصاد جهانی ادغام شده‌اند، بلکه با تثبیت نظمی اقتدارگرا و مردسالار، ساختار انضباطی لازم برای گردش سرمایه در پیرامون را نیز تأمین می‌کنند. نظم طالبان، در معنای فوکویی کلمه، نظامی از زیست‌سیاست است که بدن‌ها را کنترل و اطاعت را بازتولید می‌کند؛ و این همان کارکردی است که امپراتوری در مناطق پیرامونی به آن نیاز دارد.

طالبان به ظاهر گفتمان «شریعت» و «بازگشت به اسلام اصیل» را نمایندگی می‌کنند، اما در عمل همان سازوکارهایی را به کار می‌گیرند که نظام سرمایه‌داری برای حفظ سلطه‌اش به آن نیاز دارد: تولید ترس، سرکوب سوژه‌های رهایی‌بخش و کنترل بدن‌ها، به‌ویژه بدن زنان. از منظر هارت و نگری، امپراتوری تنها از راه سلطه‌ی اقتصادی پایدار نمی‌ماند، بلکه به نظم فرهنگی و عاطفی نیاز دارد تا اشتیاق انسان‌ها را در جهت انقیاد شکل دهد. طالبان دقیقاً چنین نظمی را بازتولید می‌کنند؛ آنان خشونت را تقدیس می‌کنند و اطاعت را به‌نام ایمان آموزش می‌دهند. بدین‌سان، ایدئولوژی بنیادگرایانه‌ی طالبان در واقع چهره‌ی مذهبی همان انضباط امپراتوری است.

اما آن‌چه امپراتوری از آن می‌ترسد، همان چیزی است که هارت و نگری «مولتیتود» می‌نامند: کثرتِ آگاه و خودآیینِ مردمان، کارگران، زنان و اقلیت‌ها که می‌توانند با تولید شبکه‌های بدیل همبستگی، منطق انقیاد را درهم شکنند (Hardt & Negri, 2004). طالبان با سرکوب زنان، منع آموزش، حذف هنر و خاموش کردن صداهای متفاوت، دقیقاً در برابر امکان برآمد چنین مولتیتودی ایستاده‌اند. آنان نه‌تنها مقاومت را خاموش می‌کنند، بلکه نیروی خلاق جامعه را نیز به انفعال و سکوت می‌کشانند تا امپراتوری جهانی از ظهور سوژه‌های رهایی‌بخش در پیرامون آسوده باشد. به این معنا، طالبان نه نیروی مقاومت در برابر امپراتوری، بلکه یکی از ابزارهای استمرار آن‌اند: چهره‌ای… طالبان را نمی‌توان پدیده‌ای صرفاً دینی یا تاریخی دانست؛ آنان تبلور یکی از اشکال جدید قدرت در عصر امپراتوری‌اند. در جهانی که منطق سرمایه نه از طریق اشغال نظامی بلکه با کنترل فرهنگی و زیست‌سیاسی عمل می‌کند، طالبان همان چهره‌ی بومیِ قدرت جهانی‌اند: نیرویی که با زبان ایمان و شریعت، انضباط و سلطه را در پیرامون بازتولید می‌کند. آنان هم‌زمان نقش «دشمن» و «نگهبان» را ایفا می‌کنند: دشمنی که برای مشروعیت بخشیدن به امپراتوری لازم است، و نگهبانی که ثبات و نظم در مرزهای آن را تضمین می‌کند.

نظام طالبان، با حذف زنان از عرصه‌ی عمومی، کنترل بدن‌ها و سرکوب هرگونه صدای انتقادی، دقیقاً همان نوع «زیست‌سیاست اقتدارگرا»یی را به نمایش می‌گذارد که امپراتوری برای بقای خود در مناطق پیرامونی بدان نیاز دارد. بدین‌سان، طالبان نه نیرویی ضدامپریالیستی، بلکه کارگزارانی در خدمت منطق جهانی سرمایه‌اند. آنان با فروکاستن دین به ابزار انضباط و اطاعت، به سرمایه‌داری جهانی کمک می‌کنند تا در پوشش ایمان، چهره‌ی خود را پنهان کند.

از منظر نظریه‌ی هارت و نگری، مقاومت واقعی در برابر امپراتوری نه از راه احیای سنت یا بنیادگرایی، بلکه از مسیر آفرینش شبکه‌های همبستگی و آگاهی جمعی ممکن است؛ همان نیرویی که آنان «مولتیتود» می‌نامند. در برابر نظم طالبان، مولتیتود افغان — زنان، روشنفکران، کارگران، هنرمندان و پناه‌جویان — می‌تواند نیرویی رهایی‌بخش باشد که با خلق اشکال تازه‌ای از کنش، زبان و زیست، به منطق امپراتوری «نه» بگوید. در نهایت، اگر طالبان در ساختار امپراتوری کارگزار سلطه‌اند، مولتیتود همان امکان تاریخی رهایی است که امپراتوری و بنیادگرایی هر دو از آن هراس دارند.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

منابع (References):
Giustozzi, A. (2018) The Taliban at War: 2001–۲۰۱۸. London: Hurst & Company.

Hardt, M. and Negri, A. (2000) Empire. Cambridge, MA: Harvard University Press.

Hardt, M. and Negri, A. (2004) Multitude: War and Democracy in the Age of Empire. New York: Penguin Press.

به اشتراک بگذارید: