عشق و مرگ؛ روایت سرگذشت صغرا، زنی از میان کوهستان‌های افغانستان

روایت‌های عصر ظلمت (۸۷)
نویسنده: ممتاز حسینی

۱
روایت صغرا، روایت تمام زنان افغانستانی است که هزاران بار مرگ و زخم را تجربه می‌کنند: مرگ در زمان زایمان، مرگ عشقی و زخمِ ناسور خشونت خانوادگی. مدینه خانمِ پابه‌ماه، در دم مرگ از ولایت محروم دایکندی آمد در شفاخانه‌ی دولتی، در کابل.

مدینه از راه‌های صعب‌العبور دایکندی- کابل، یک دنیا درد و رنج زایمان را قورت داده آمد تا بتواند بچه‌اش را در شفاخانه به دنیا بیاورد. فاصله‌ی حدود ۵۰۰ کیلومتر، اما ۳۰ ساعت راه و دو شب در میان تا کابل. دایکندی، جغرافیای بیرون از مدار زمین، راه‌های دشوار از دل کوه، دره، سنگ و صخره. جای پرت در یک گوشه‌ی فراموش‌شده. مدینه همین فاصله را با تحمل درد طی کرده است؛ زیرا دایکندی برهوتی است که امکانات درمان در آن زیر نقطه‌ی صفر است.

گویا مدینه آمد برای این در کابل تا روایت زنی را بازگو کند و پیام زنی را برساند که هنگام زایمان مرده است: صغرا. صغرا تنها نام یک زن هزاره‌ی افغانستانی اهل دایکندی نیست، بلکه او شناس‌نامه‌ی تمام زنان افغانستان است؛ زنانی که بی‌صدا می‌شکنند و می‌میرند.
زنانی بی‌صدا در جهنمی‌ترین دایره‌ی زمین: افغانستان.
۲
مدینه در شفاخانه‌ای که من کار می‌کنم، کورتاژ شد. زخم کورتاژ بر بدن، داستان زایمان و مرگ زنی را از اهالی سنگتخت‌وبندر روایت کرد. گویا مدینه به دنبال سنگ صبوری بود تا دلش زبان باز کند. من شده بودم سنگ صبور وی. مدینه به چشمانم خیره شد. در زمان پرستاری‌اش رو به من کرد و گفت: «گوش می‌کنی؟ صغرا در زمان زایمان جوان‌مرگ شد.» صغرا چه کسی بود؟ چطور جوان‌مرگ شد؟ مرا تا ژرفای پرسش‌ها برد. مدینه اشک‌هایش ریخت قطره‌قطره روی بالشت، بر روی تخت شفاخانه. کمی سکوت کرد.

دوست داشتم تا داستان جوان‌مرگ شدن صغرا را بشنوم. گفتم:«صغرا چطور جوانمرگ شد؟» نفس عمیقی کشید. گویا گنجشکی بود که پناهگاهی پیدا کرده باشد تا از چنگال برگوج و باشه در امان بماند. صغرا و صغراهای افغانستان، به‌ویژه صغراهای هزارجات، فقط زخم ناسوری است در تاریخچه‌ی زنان افغانستان؛ زنانی که سرنوشت و سرگذشتش در دل آدم نیشتر می‌زند. مدینه می‌خواست روایت زنی را بگوید که روایت زنان بی‌شمار افغانستان است. کشوری که بالاترین آمار مرگ‌ومیر مادران را در جهان از آن خود کرده است: چنین افتخار زشتی! کشوری که تنها در سال ۱۳۹۰ خورشیدی بیش از ۱۹ هزار مادر به دلیل مشکلات بارداری و زایمان جان خود را از دست داده‌اند. با خود گفتم روایت صغرا شاید بخشی از همین روایت‌ها باشد و شاید زجرآورتر. مدینه در بین ناله و اشک روایت صغرا را گفت.

صغرا در یکی از قریه‌های ولسوالی سنگتخت‌وبندر به دنیا آمد. در خانواده‌ی دهقان، با پدر و مادر تهی‌دست همانند هر خانواده‌ی دهقان‌پیشه‌ی هزارستان. در فصل شکوفاییِ نوجوانی عاشق شد؛ عاشق پسر عمه. ماجرای عاشقی دختر و پسر منجر شد به ازدواج. طوی بسیار ساده‌ای برگزار شد. بخت صغرا از این جهت که به عشقش رسید، بیدار بود؛ زیرا بسیار عشق‌هایی هستند که در افغانستان به فرجام نمی‌رسد؛ عشق‌هایی که دختر به خاطر آن کشته می شود؛ اما صغرا از این جهت دختر خوشبختی بود که به عشقش رسید.

اما بهار خوشی زنان افغانستان خیلی گذرا است. روی این جهت، چیزی نگذشت که وضعیت زندگی صغرا دگرگون شد. عمه بدرفتاری را علیه صغرا شروع کرد. این بدرفتاری زندگی را به کام صغرا تلخ کرد. رفتاری که زنان بی‌شمار در افغانستان به چنین سرنوشتی دچار هستند: خسورمادرها و خسورها و دیگر اعضای خانواده که بدترین رفتارها را علیه عروس خانواده مرتکب می‌شوند؛ خانواده‌هایی که عروس جزء مال و مایملک‌شان به شمار می‌رود. صغراهایی که هیچ قانونی نیست تا پشتیبان‌شان باشد؛ بلکه تمام اسناد به اصطلاح قانونی بر ضد آنان است؛ به‌ویژه در شرایط کنونی که گروه طالبان افغانستان را غصب کرده است و زنان را در بدترین زندگی قرار داده است. زنانی که در آسیاب سنت‌ها، فرهنگ قبیله‌ای، رسم و وراج‌های دست‌وپاگیر که با فرهنگ طالبانی در آمیخته‌اند، از لایه‌های زندگی فردی و جمعی حذف شده‌اند.

روزها، همین‌که پای شوهر صغرا از خانه چپ می‌شد، توهین و تحقیر از سوی عمه شروع می‌شد. سخنان زشت، تهمت‌های ناروا و تحقیر شدن روزمره‌‌ی صغرا شد بخشی از زندگی او؛ اما صغرا خمی به ابرو نیاورد. شکیبایی پیشه کرد. شب‌ها که شوهرش از سر کار می‌آمد، لب از لب باز نکرد، حتی یک کلام درباره‌ی برخوردهای اهانت‌آمیز، تحقیر و بدرفاری عمه نگفت، و عمه همیشه می‌گفت: بد نَسُور، قنچیغ، روی نششته‌خور، سنگ‌کومه و ده‌ها کلمه‌ی زشت و زننده و تحقیرآمیز.

سپس توهین، تحقیر و بدرفتاری و ناسزا همراه شد با ضرب‌وشتم و کتک‌کاری. بازهم صغرا تحمل پیشه کرد و حتی یک مورد را به شوهرش نگفت. شب‌ها که شوهرش از سر کار می‌آمد، شادی و لبخند به صغرا هدیه می‌کرد. سپس به فردایی فکر می‌کرد که محمد می‌رود بیرون، بازهم ضرب‌وشتم و تحقیر و توهین عمه‌اش.

چهار سال زندگی مشترک صغرا و محمد مثل یک رؤیا سپری شد. در بین این خواب و بیداری چهارسال، صغرا مدام با نیش و کنایه‌ی عمه سر کرد. عمه همیشه می‌گفت: «تو اجاق کور هستی. تو سنده هستی. تو نازا هستی. پسرم بچه لازم دارد.» صغرا زخم زبان عمه را نیز به جان خرید و خم به ابرو نیاورد.

سرانجام، محمد تصمیم گرفت تا بروند کابل پیش داکتر تا شاید صغرا بچه‌دار شود. از سویی دست محمد خالی بود و پولی در بساط نداشت. تمام داروندار خود را خرج طوی و طوی‌سور کرده بود. خوش‌بختانه اندکی پولی که مادر صغرا فرستاد، گویا روزنه‌ی شادی و امید باز شد و بن‌بست‌ها از بین رفت. هر دو راهی کابل شدند. با مراجعه به مراجع پزشکی، صغرا با مصرف کردن داروهایی که داکتر تجویز کرده بود، پس از مدتی باردار گشت. از آن پس کانون خانوادگی هر دو روشن شد و رونق گرفت.

اما از سویی وضعیت اقتصادی‌شان بد بود. نمی‌شد که دست روی دست بگذارد و زندگی بد بچرخد. محمد باید چه کار می‌کرد؟ زندگی خرج داشت. بچه‌ای که در راه بود، شور و امید را به ارمغان آورده بود. محمد تصمیم کلان گرفت. باید مدتی برای به‌دست‌آوردن پول راهی سفر می شد که شد. در یکی از روزها محمد، صغرا و بچه‌ای را که قرار بود چند ماه بعد ضلع سوم خانواده را رقم بزند، ترک کرد و به طور قاچاقی راهی ایران شد.

صغرا زیر فشار دوری محمد، بارداری، رفتارهای زشت و زننده و کتک‌کاری عمه ماند؛ ولی همانند سنگِ زیرین آسیاب: استوار و پابرجا. روزها می‌گذشت؛ اما ناگهان، دفتر زندگی صغرا بد رقم ورق خورد. گویا نمایش‌نامه‌نویس، نمایش‌نامه‌ی سرنوشت و زندگی زن افغانستانی همواره بد نوشته شده است.
۳
خبر بد و ناگواری در آبادی پیچید. روزی چند تن از ریش‌سفیدان به خانه‌ی محمد آمدند. خبر بد را به گوش صغرا رساندند: صغرا مچاله شد. مانند یک مشت پارچه‌ی نخ‌شده ریخت روی زمین. جهان وارونه شد. آسمان و زمین کوچیدند بر سر صغرا. «خبر رسیده است که محمد در سر مرز کشته شده است.» خبری خیلی کوتاه اما ویرانگر. «محمد پس از دو هفته به مرز ایران رسیده است. سپس گرفتار شده است و ردِ مرز. محمد برگشته است به شهر غزنی. بار دوم قاچاقی به سوی ایران رفته است؛ اما این بار مرزبانان ایرانی محمد را کشته است. تیر به مغز محمد خورده است.» صغرا از این چند جمله‌ی خبری فقط یک کلمه را شنید: «تیر به مغز محمد خورده است». همین. همین عبارت کوتاه، پتکی بود که بر فرق سر صغرا فرود آمد. گویا مغزش متلاشی شد. فکر کرد که صدای شکستن استخوان‌هایش در چهار سو پراکنده گشت.

صغرا دیگر هیچ چیزی نشنید. گوش‌هایش کیپ شد. صداها در هم تنیدند. صداها تبدیل شدند به تیر و در قلب صغرا نشستند. از هوش رفت. فقط زمانی به هوش آمد که مردان ریش‌سفید آبادی رفته بودند. حالا خودش بود و بچه‌ای که در شکمش به انتظار پدری که تیر خورده است.

محمد که در سر مرز تیر می‌خورد، همراهانش می‌برند به سردخانه. خبر که به آبادی می‌رسد، برادر محمد می‌رود برای آوردن جنازه‌ی محمد. پس از ۹ روز جنازه‌ی محمد در آبادی رسید. به نظر صغرا گویا تمام آبادی را گوش در گوش جنازه پر کرد. جنازه‌ها قد کشیدند و به اندازه‌ی کوه‌های هزاره‌جات سنگینی خود را روی شانه‌های صغرا آوار کردند.

محمد که دفن خاک شد، دنیا زهر شد در کام صغرا. زنی شد بی‌شوهر، بی‌کس، بی‌پشتیبان و نان‌آور. کشته شدن محمد، بدرفتاری عمه را چندین برابر کرد: ضرب‌وشتم و ناسزا بیشتر شد. زخم زبان و تشر، افزون گشت: «تو چلتغ باعث شدی که پسرم کشته شود. تو رغبتی پسرم را کشتی. تو قنچیغ، شوم هستی. تو بیقوش پسرم را از من گرفتی».

پس از کشته شدن محمد، وضعیت جسمی و روحی صغرا روزبه‌روز بدتر شد. زن باردار که نان‌آور خانه را از دست داده است، شد نان‌خور و پس‌ِدست عمه. از آن پس نه خوراک درست برایش فراهم شد نه امنیت روانی. خیلی زمان‌ها گرسنگی کشید. وضعیت نابسامان روحی، داغ کشته شدن محمد، بچه‌ای که در شکمش بود و بدرفتاری عمه، دست‌به‌دست هم دادند و صغرا را از پای درآورد و روزبه‌روز ضعیف و لاغر گشت.
۴
صغرا بیمار شد. گویا تمام رنج دنیا بر تن لاغر، تکیده و رنجور وی ریختند. دچار کم‌خونی گشت. سر دردی شدیدی وی را در وضعیت بد جسمی و روانی قرار داد. سرنوشت زن افغانستانی یعنی صغرا: تمام غم‌های جهان بر وی هجوم ببرد و روان و جسم وی را به یغما برده و تاراج کند. زن افغانستانی یعنی صغرا که هیچ پناهگاهی نداشته باشد تا در آنجا در امنیت به سر ببرد. و هیچ مرجعی هم نباشد که به اندازه‌ی سر سوزن از درد وی بکاهد. زن افغانستانی یعنی همانند صغرا که روزی جنازه‌ی تیرخورده‌ی شویش، پسرش و برادرش از راه برسد و هیچ مرجعی هم نباشد که دادخواهی مرگ آنان را بکند؛ صغراهایی که شوهران‌شان تیر خورده‌ و کشته شده به خانه برگشته‌اند؛ چه در جنگ‌ها، چه در مرزها؛ از مرزهای بلاروس گرفته تا مرزهای ترکیه و یونان تا مرزهای ایران و تا مرزهای اندونزی. کدام پلیدی چنین سناریوی تراژیک نوشته است برای زنان افغانستانی؟ زنانی که حتی جنازه‌ی عزیزانش را ندیدند و جنازه‌ها در خاک غریب دفن شدند.

درد زایمان که به سراغ صغرا آمد، خون‌ریزی شروع شد. سردردی، شکم‌دردی و ناتوانی جسمی و روحی وی را به سوی نابودی کشاند. دو شبانه‌روز درد کشید. درد کشیدنی که نه دلسوزی در کنارش هست که مرهمی برای دلِ ریشش شود، نه امکاناتی درمانی و دوا و نه امکانات تغذیه. دو شبانه‌روز خون‌ریزی، درد، فریاد، ماتم، چون مار زخمی در خون و خود پیچید، و چون مرغ نیمه‌بسمل طپید. فریاد زد. کسی پیدا نشد تا فریادش را بشنود. ناله کرد. ناله‌هایش از سقف خانه بیرون نرفت. در خودش پیچید. توش و توان خود را از دست داد. لحظه به لحظه بیهوش می‌شد.

خبر وضعیت درد زایمان صغرا به مادرش رسید. مادرش سراسیمه و معجر از سر انداخته آمد به خانه‌ی صغرا. دید که صغرا غرق در خون است. در بین بی‌هوشی و هوشیاری قرار دارد. لب و زبانش از تشنگی ترکیده است. یک مشت پوست و استخوان شده و رنگ و رخ از دست داده؛ چند بند استخوان که فقط در تاری بند است.

مادرش هر چه صدا زد: «صغرا! صغرا!» هیچ واکنشی نشان نداد. چشمانش بسته است و از حال رفته است. حتی توان واکنشی که بچه بتواند از شکم مادرش بیرون شود، نشان نمی‌داد. صدای مادرش را نشنید. مادرش، ماما بود. بچه را به دنیا آورد؛ اما صغرا بدون اینکه چهره‌ی فرزندش را ببیند، برای همیشه چشمانش را بست و برای همیشه دنیا را گذاشت برای عمه، که خون صغرا را در شیشه کرده بود. بدین‌سان، پرونده‌ی زندگی صغرا برای همیشه بسته شد.

صغراهایی که پرونده‌ی زندگی‌شان بسته می‌شود و هیچ کسی نمی‌بیند که در آن چه چیزی درج است. فصل‌های زندگی صغرا خیلی مختصر است: در ژرفای دره‌های ژرف و محصور در قله‌های برف‌گیر سنگتخت‌وبندر عاشق شد، ازدواج کرد، بچه‌دار شد، زخم زبان شنید، کتک خورد، تحقیر شد، توهین شنید، شوهرش با تیر مرزبانان ایرانی در لب مرز کشته شد؛ در نهایت در فصل بهار زندگانی‌اش پر پر شد. همین. چقدر خلاصه و مختصر!
۵
مدینه آمده بود در شفاخانه‌ای که من در آن پرستار بودم تا روایت زنی را بازگو کند که آیینه‌ی تمام‌نمای زنان افغانستان است: روایت صغرا. او که شاهد زنده‌ی زندگی سراسر رنجِ زن افغانستانی است؛ و مدینه روایت صغرا را به من سپرد تا من به شما پیام مردن صغرا را برسانم و شما به همگان برسانید تا شاید روح صغرا آرامش پیدا کند. گویا مدینه یک بهانه بود تا به ما بگوید: باید این روایت‌ها نوشته شوند. روایت زنان بی‌صدایی که در هر دِه، دره و جر و کورجر، بدون اینکه کسی صدایش را بشنود، می‌میرند، کتک می‌خورند، حق‌شان تلف می‌شوند و در نهایت چراغ عمرش خاموش می‌گردند.
صغرا و صغراها روان‌شان آسوده!

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: