فشار فقر و بیکاری؛ خیابان‌ها آخرین پناهگاه کودکان دستفروش

گزارشگر: محیا امید

در خیابان‌های هرات، دستفروشی به یکی از آخرین راه‌های بقا تبدیل شده است. شماری از کودکانی که باید در مکتب باشند، زنانی که از کار منع شده‌اند و سالمندانی که توان انجام کارهای سنگین را ندارند، برای تأمین نان شبِ خانواده‌های‌شان ناچارند هر روز بساط‌های کوچک خود را در خیابان‌ها پهن کنند؛ آن‌هم در شرایطی که با محدودیت‌ها و برخوردهای نیروهای طالبان و شاروالی روبه‌رو هستند.

حسن ۱۲ ساله، یک سال است که در چوک گل‌ها میوه‌ی خشک می‌فروشد. او شاگرد صنف ششم مکتب است و در تعطیلات زمستانی مکاتب، هر روز صبح زود بساط تخم، بادام، پسته و فندق را برداشته و راهی خیابان‌ها می‌شود.

او می‌گوید: «صبح از دوکان، میوه‌ها را می‌گیرم و تمام روز به فروش می‌رسانم. شب به د‌وکانش برمی‌گردم و صاحب دوکان فایده‌ی همان روز را به من می‌دهد.» به گفته‌ی حسن، درآمدش ثابت نیست و از هر سیر میوه‌ی خشک تنها حدود پنج روپیه برایش می‌ماند.

او می‌گوید پس از مرگ پدر و بیماری مادرش، ناچار شده مسئولیت تأمین هزینه‌های خانواده را به دوش بگیرد: «مادرم مریض است و دو خواهر کلان‌تر دارم. مجبورم خرج خانه را بدهم. از صبح تا شب در بازار می‌گردم تا مردم از من تخم یا بادام بخرند.»

با این حال، او می‌گوید درآمد اندکش برای تأمین همه‌ی مخارج زندگی کافی نیست.
حسن می‌افزاید: «کرایه‌ی خانه را می‌دهیم، مادرم هم مریض است. تنها از عهده‌اش برنمی‌آیم. خواهرم هم کنار من کار می‌کند؛ لباس مردم را می‌شوید یا خانه‌های‌شان را پاک‌کاری می‌کند.»

در چوک سینمای هرات، دو برادر به نام‌های محمد و عمر مشغول فروش پلاستیک و ماسک هستند. محمد ۱۰ سال و عمر ۸ سال دارند. چند سال پیش پدرشان فوت کرده و اکنون با مادر سالخورده‌‌ی‌شان زندگی می‌کنند.

محمد می‌گوید:
«ما سه برادر هستیم. برادر بزرگم ۱۹ ساله است و در یک ساندویچ‌فروشی کار می‌کند. من و عمر هم ماسک و پلاستیک می‌فروشیم.»

به گفته‌ی محمد، آن‌ها هر بسته‌ی پنج‌تایی ماسک را پنج افغانی می‌خرند و ده افغانی می‌فروشند. پلاستیک‌ها را دانه‌ای هفت روپیه می‌خرند و به ده افغانی می‌فروشند.
با وجود کار، محمد درسش را ادامه داده و امسال صنف ششم را تمام کرده است.

او می‌افزاید: «وقتی مکاتب باز می‌شوند، برادر بزرگ‌ترم اجازه نمی‌دهد ما کار کنیم. خودش مجبور شد درسش را رها کند و از صبح تا شب کار کند تا خرج ما را بدهد.»

محمد می‌گوید دوست دارد در کنار برادرش کار کند و به مصارف خانه کمک کند، اما گاهی با برخورد نیروهای طالبان یا شاروالی مواجه می‌شوند. او شرح می‌دهد:
«یک روز، طالب برادرم عمر را با سیلی زد. از آن روز، عمر از مردم می‌ترسد و دیگر برای فروش ماسک نزدیک آن‌ها نمی‌رود. فکر می‌کند همه او را خواهند زد.»

نعمت‌الله، ۷۰ ساله، هر روز در نزدیکی شفاخانه‌ی حوزوی بیسکویت می‌فروشد. با صدای لرزان، رهگذران را صدا می‌زند تا از او خرید کنند. او تمام روز را پشت بساط کوچک خود می‌نشیند و کار می‌کند و شب‌ها به خانه‌ی دخترش بازمی‌گردد، زیرا خانه‌اش در حاشیه‌ی شهر است.

نعمت‌الله می‌گوید کهولت سن مانع از انجام کارهای سنگین شده و دستفروشی تنها راه تأمین معاش اوست: «مرد پیری هستم، کار دیگری نمی‌توانم بکنم. طالبان به من می‌گویند این‌جا ایستاد نشو، راه را بند می‌کنی. می‌گویند آخر عمری برو زندگی کن، چرا کار می‌کنی؟ کار نباشد زندگی نمیشه کرد.»

در همین حال، شهروندان نیز از وضعیت دستفروشان گلایه دارند و می‌گویند که قبلاً مکان مشخصی برای فروش داشتند، اما اکنون بساط‌ها جمع شده و دستفروش‌ها در داخل شهر دنبال مردم می‌آیند و اصرار می‌کنند تا خرید کنند.

مائده، ۲۷ ساله و معلم در یکی از مکاتب خصوصی هرات، می‌گوید:
«قبلاً دستفروش‌ها کارشان خوب بود و هر کس جای مشخص خود را داشت، اما از زمانی که طالبان بساط‌شان را جمع کردند، حالا دستفروش‌ها در داخل شهر دنبال مردم می‌آیند و اصرار زیادی می‌کنند تا مجبور شویم بدون نیاز خرید کنیم.»

او می‌افزاید: «این کار برای خود کودکان هم ضرر دارد. بسیاری از آن‌ها باید در مکتب باشند، اما مجبورند کار کنند و از تحصیل بازمی‌مانند. علاوه بر این، در معرض خطرات جسمی و روانی قرار می‌گیرند؛ از برخورد خشن نیروها گرفته تا تصادف با موترها و فشار روحی ناشی از خیابان‌های شلوغ شهر. این کودکان نه‌تنها از آموزش محروم می‌شوند، بلکه سلامت و آینده‌‌ی‌شان نیز به خطر می‌افتد.»

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: