نویسنده: ز. کاوه
توضیح
این نوشته بخشی از مقالهای گستردهتر دربارهی سنت قهرمانپروری و کارکردهای سیاسی و اجتماعی آن است. موضوع پیرامون سازههایی چون «قهرمانان ملی»، «بابای ملت» و «شهید وحدت ملی» در افغانستان و بازتولید بحثهای مرتبط با این مفاهیم میچرخد. نسخهی اولیهی این متن پیشتر به صورت خامتر در شبکههای اجتماعی منتشر شده بود و من اینجا نسخهی نسبتاً جمعوجور و مقدماتی آن را برای خوانندگان عزیز ارائه میکنم تا با نقد و نظرشان در تکمیل آن یاریام دهند.
چکیده
این مقاله به بررسی سنت قهرمانپروری و نقش آن در شکلدهی به هویت جمعی میپردازد. قهرمان، از اسطورههای باستانی یونان تا افسانههای شرقی، همواره در تخیل انسانی نقشی بنیادین داشته است. با ورود به عصر مدرن، قهرمانسازی به عرصهی سیاست و ایدئولوژی پیوند خورد و به یکی از ابزارهای اصلی ملتسازی بدل شد. بر اساس دیدگاههای بندیکت اندرسن دربارهی «جماعتهای خیالی»، اریک هابسباوم دربارهی «اختراع سنت» و کریگ کالهون دربارهی ملیگرایی، قهرمان ملی را میتوان ابزاری برای خلق همبستگی خیالی دانست. در عین حال، تحلیلهای میرچا الیاده نشان میدهند که تقدس مرگ و باززایی آئینی همچنان در بازتولید قهرمانان نقشی محوری دارد.
مطالعهی موردی افغانستان نشان میدهد که در غیاب ملت مدرن، قهرمان ملی بیش از آنکه نماد وحدت باشد، ابزاری در دست نخبگان قومی و سیاسی است. قهرمانان قومی، چه در گذشتهی دور و چه در دوران معاصر، از خلال فرآیندهای ایدئولوژیک به نمادهایی مقدس بدل شدند، اما کارکرد اصلی آنان بازتولید شکافهای اجتماعی، تداوم سلطه و پوشاندن تضادهای طبقاتی بوده است. مقاله استدلال میکند که «قهرمان ملی» در چنین شرایطی نه نمایندهی ملت، بلکه بازتابی از قومگرایی و قدرتطلبی است.
۱. قهرمان در گسترهی تاریخ
قهرمان، بهعنوان یکی از بنیادیترین ترکیبات تخیل انسانی، در طول تاریخ همواره حضوری پررنگ داشته است. در یونان باستان، قهرمانان موجوداتی نیمهخدا و نیمهانسان بودند؛ نه کاملاً انسان و نه تماماً ایزدی. این شخصیتهای نیمهخدایی مسئولیت پاسداری از شهر، حمایت از جنگاوران و حفظ نظم کیهانی را بر دوش داشتند و در قلمرو خدایان به حیات جاویدان دست مییافتند. قهرمانان باستانی در عین حال تجسمی از قدرت، خشونت، ایثار و رمز آلودگی بودند؛ ویژگیهایی که تا امروز نیز در بازنمایی قهرمانان مدرن ماندهاند.
با گذشت زمان، کارکرد قهرمانان از عرصهی جنگ و حماسه فراتر رفت و به حوزههای هنر، موسیقی و ادبیات گسترش یافت. شاعران و نویسندگان برای بازتولید قهرمانان و اعطای حیات تازه به آنان، از تخیل ادبی بهره گرفتند. در واقع، قهرمان بدون روایتگری شاعرانه و ادبی نمیتواند در حافظهی جمعی پایدار بماند. همانگونه که میرچا الیاده در تحلیل اسطوره و باززایی نشان میدهد، قهرمان در پیوند با اسطوره و روایت مکتوب یا شفاهی دوام مییابد؛ زیرا اسطوره راهی است برای بازسازی مداوم معنا و هویت در حافظهی جمعی¹.
هر طبقه و گروه اجتماعی در رقابت با دیگران میکوشد تا محصول عاطفی و نمادین خود را از طریق «ماشین قهرمانسازی» عرضه کند. هر قدر قهرمان بیشتر با اغراق، مبالغه و دروغ آراسته شود، ظرفیت عاطفی او نیز برای مصرف جمعی افزایش مییابد. بازار نمادین قهرمانبازی، همانگونه که تجربهی افغانستان نیز نشان داده است، عمدتاً در قلمرو گروه قومی میماند و مصرف آن با تشدید بحرانهای امنیتی، سیاسی و اقتصادی اوج میگیرد.
در اروپا، نمونههای بارزی از قهرمانسازی در ادبیات قرون وسطی دیده میشود؛ مانند حماسهی رولان در فرانسه که قهرمان آن به نماد وفاداری، شجاعت و ایثار بدل شد. در شرق نیز، بهویژه در حوزهی فرهنگی فارسیزبان، افسانههای رستم، سهراب و آرش نشان میدهند که چگونه تخیل ادبی توانسته است شخصیتهای اسطورهای خلق کند که قرنها الهامبخش باشند. در اینجا نیز، همانگونه که الیاده یادآور میشود، اسطوره و شعر نه فقط روایتهایی سرگرمکننده، بلکه ابزارهایی برای بازتولید هویت جمعی و زنده نگاهداشتن روحیهی قهرمانیاند².
۲. قهرمان، هیرویسم و مدرنیته
با آغاز عصر مدرن، مقولهی قهرمانسازی دگرگونیهای عمیقی را تجربه کرد. دیگر تنها جنگاوری و نسب ایزدی کافی نبود تا فردی قهرمان خوانده شود؛ بلکه انسانهایی که زندگی خویش را وقف اهداف والا، آزادی، یا عدالت کردند نیز شایستهی این عنوان شمرده شدند. قهرمان مدرن، در واقع نسخهای دگرگونشده از قهرمانان باستان است که ویژگیهای بیپروایی، جسارت و اعتماد به نفس را همچنان به ارث میبرد، اما در چارچوبی تازه و با وظایفی نوین بازنمایی میشود.
مقولهی هیرویسم معاصر به شدت تابع شرایط تاریخی، اقتصادی و اجتماعی است. به همین دلیل است که قهرمانان مدرن بسیار متنوعاند: از رهزنان اجتماعی مانند رابینهود که در ادبیات اروپایی به قهرمان محرومان بدل شد، گرفته تا فوتبالیستهایی که در دنیای معاصر به «قهرمانان رسانهای» تبدیل میشوند، و از رهبران مبارزات ضداستعماری و آزادیبخش تا انقلابیون قرن بیستم. همهی این قهرمانان در بسترهای خاص تاریخی زاده میشوند و بدون آن بسترها قابل درک نیستند.
قهرمانان باستانی را جنگجویی و شجاعت تعریف میکرد. آنان بر بنیاد ارزشهای جنگاورانه استوار بودند: جسارت، تقوا، قدرت و در عین حال زرنگی و حیلهگری؛ اما در مدرنیته، قهرمانسازی به عرصهی سیاست پیوندی ناگسستنی پیدا کرد. قهرمانان سیاسی به ابزاری برای نخبگان حاکم بدل شدند تا از طریق آنان، لباس ایدئولوژیک بر تن پروژههای سیاسیشان بپوشانند.
در اینجا نظریههای اریک هابسباوم اهمیت مییابند. او در کتاب ملتها و ملیگرایی از ۱۷۸۰ توضیح میدهد که بسیاری از سنتهای ملی که «طبیعی» و «ازلی» جلوه داده میشوند، در واقع اختراعات مدرناند؛ کارهایی که توسط نخبگان سیاسی ساخته و پرداخته شدهاند³. قهرمانسازی نیز یکی از همین اختراعات است که در خدمت همبستگی خیالی ملتها قرار گرفته است.
همچنین بندیکت اندرسن در اثر معروف خود جماعتهای تصوری ملت را «اجتماعی خیالی» میخواند؛ اجتماعی که اعضایش هرگز یکدیگر را نمیشناسند، اما خود را به واسطهی زبان، روایت و رسانه به هم پیوسته میپندارند⁴. در این چارچوب، قهرمانان ابزارهاییاند برای ایجاد همان پیوند خیالی. آنان همان کسانیاند که از طریق داستانها، سرگذشتها و نمادسازیها، جماعت تصوری را واقعی جلوه میدهند.
بدون شک، ماشین قهرمانسازی بدون نقش روشنفکران، شاعران، نویسندگان و رسانههای مدرن کارایی نمیداشت. همانطور که در عصر باستان شاعران قهرمان را جاودانه میساختند، در عصر مدرن رسانهها و نهادهای فرهنگی وظیفهی بازتولید چهرهی قهرمان را به عهده گرفتند. به تعبیر کریگ کالهون، قهرمانان سیاسی و ملی بخشی از فرآیند ایدئولوژیک ملتسازیاند که به افراد جامعهی مدرن امکان میدهد تا خود را عضوی از یک کل بزرگتر تصور کنند⁵.
بنابراین، قهرمانسازی مدرن را نمیتوان صرفاً ادامهی اسطورههای باستانی دانست؛ بلکه باید آن را به مثابهی پروژهای سیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگی فهمید که در خدمت خلق هویت ملی و تولید همبستگی قرار دارد.
۳. قهرمان اسلامی و قهرمان مسیحی؛ شباهتها
قهرمان اسلامی و قهرمان مسیحی ویژگیهای مشابه فراوانی دارند. در هر دو سنت، «شهادتطلبی» و «مرگ مقدس» جایگاهی برجسته مییابند. در مسیحیت قرون وسطی، شهید کسی بود که با ایمان و فداکاری، جان خود را در راه حقیقت الهی میداد و از همینرو به مقام قدیسی ارتقا مییافت. در اسلام نیز، شهید کسی است که با عشق و ایثار، جان خویش را در راه خدا فدا میکند. هر دو سنت، قهرمان را با تقدس مرگ تعریف میکنند و از او سیمایی جاودان میسازند.
از این منظر، میتوان گفت که دو «ماتریس» اساسی در ساخت قهرمان نقش دارند: نخست، الگوی جنگجویی که میراث یونان باستان است و بر شجاعت، قدرت بدنی و مهارت در میدان نبرد استوار است؛ دوم، الگوی شهادتطلبی که میراث مسیحیت است و در اسلام به گونهای تازه بازتولید شده است. قهرمان اسلامی با درآمیختن این دو ویژگی شکل میگیرد: هم جنگجوست و هم شهید، هم شمشیر به دست است و هم آمادهی مرگ مقدس.
به تعبیر میرچا الیاده، مرگ قهرمانانه نهتنها یک پایان نیست، بلکه لحظهای آیینی برای باززایی جمعی است. قهرمان با مرگش در حافظهی جمعی دوباره متولد میشود و هویتی تازه برای جامعه خلق میکند⁶. همینجاست که «مردهپرستی» یا تقدیس پیکر شهیدان به بخشی جداییناپذیر از فرهنگهای مسیحی و اسلامی بدل میشود.
افزون بر این، زیارتگاهها و آیینهای یادبود به ابزارهایی بدل میشوند که تقدس قهرمان را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکنند. در اسلام، زیارت قبور شهدا و فرماندهان جهادی به همان کارکردی میانجامد که در مسیحیت زیارت بقایای قدیسان ایفا میکرد: بازتولید پیوندی خیالی میان زندهها و مردگان، و مشروعیتبخشی به قدرتهای مذهبی و سیاسی.
در عصر مدرن، این سنتها با ابزارهای رسانهای و ایدئولوژیک نوین بازتولید میشوند. تصویر قهرمان در رسانهها تبلیغ و ترویج میشود و دفاع از او بهعنوان «امر واقعی» در ذهن مردم نهادینه میگردد. همانگونه که بندیکت اندرسن یادآور میشود، قدرت زبان و رسانه در خلق «جماعت خیالی» تعیینکننده است؛ قهرمانان در چنین ساختاری بهعنوان چهرههای مقدس وارد حافظهی جمعی میشوند⁷.
بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که قهرمان مدرن اسلامی یا مسیحی، آمیزهای است از سه عنصر: اسطورههای باستانی، شهادتطلبی دینی و بازتولید رسانهای مدرن. این ترکیب است که به قهرمان سیمایی مقدس، هویتساز و پدرانه میبخشد؛ سیمایی که در ناخودآگاه جمعی جایگیر میشود و کارکردی شبیه به دین مییابد.
۴. قهرمانسازی و قدرت
قهرمان همواره رابطهی مستقیم با قدرت داشته است. هیرویسم یکی از منابع اصلی مشروعیت سیاسی است و دولتها و نیروهای سیاسی آن را بهعنوان منبعی تقدسبخش برای اقتدار خود به کار میگیرند. قهرمانسازی به معنای سیاسی، در حقیقت، ابزاری برای نخبگان است تا از طریق آن نوعی ارزش استعلایی به قدرت خود ببخشند و آن را در چشم مردم مشروع جلوه دهند.
رابطهای دیالکتیکی میان تقدسسازی، نمادسازی و سیاست وجود دارد. قهرمانان سیاسی نه فقط شخصیتهای تاریخی، بلکه الگوهای نمادینیاند که در اذهان عمومی بازتولید میشوند. شهادتطلبی سیاسی، یکی از برجستهترین اشکال این رابطه است. از خلال شهادتطلبی، دولتها میتوانند سیاستهای خود را با قداست و معنویت بیامیزند و مردم را به پذیرش آنها سوق دهند.
کریگ کالهون بر این نکته تأکید میکند که ملیگرایی، فراتر از یک احساس فرهنگی، پروژهای سیاسی است که از خلال بازنماییهای نمادین، افراد را به جامعهای خیالی پیوند میدهد⁸. قهرمانان در این پروژه نقش کلیدی دارند؛ زیرا آنان همان تجسمهای انسانیاند که مردم میتوانند به آنها عشق بورزند، از آنان تقلید کنند و در آنها نمادهای ملی را باز شناسند.
در افغانستان، همانند بسیاری از جوامع دیگر، «شهید ملت» یا «قهرمان ملی» دقیقاً چنین کارکردی داشته است. قهرمانان به بخشی از حافظهی عمومی بدل میشوند و دولتها میکوشند از آنان برای تقویت مشروعیت خویش بهرهبرداری کنند. با این حال، همانگونه که هابسباوم هشدار میدهد، این سنتها غالباً ساخته و پرداختهی نخبگاناند و بیش از آنکه بازتابدهندهی واقعیت اجتماعی باشند، ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت محسوب میشوند⁹.
در نتیجه، قهرمانسازی نه یک فرآیند بیطرف و طبیعی، بلکه بخشی از سازوکارهای قدرت است. قهرمانان با آمیختن واقعیت و خیال، به سمبلهایی بدل میشوند که میتوانند مردم را گرد یک پرچم جمع کنند، اما در عین حال، شکافهای واقعی جامعه را نیز بپوشانند.
۵. «قهرمان ملی» در غیاب ملت
دولت مدرن از دل تحولات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی سرمایهداری سربرآورد. ملت مدرن نیز نه پدیدهای ازلی، بلکه محصول این شرایط پیچیده است. ملت، به تعبیر بندیکت اندرسن، یک «جماعت خیالی» است؛ جماعتی که اعضایش هرگز همهی یکدیگر را نمیشناسند، اما از خلال زبان مشترک، رسانهها و روایتهای تاریخی احساس تعلق به یک کل واحد دارند¹⁰.
در این بستر، «قهرمان ملی» به مثابهی یک ابزار ایدئولوژیک عمل میکند. فلسفهی وجودی آن در چارچوب دولت-ملت بورژوایی تعریف میشود: تولید همبستگی مشترک و خلق هویت سیاسی ملی. در واقع، قهرمان ملی همچون آینهای است که جامعه در آن خود را بازمیبیند و هویت جمعی خود را بازتولید میکند.
اما مشکل آنجاست که در افغانستان، ملت به معنای مدرن کلمه هیچگاه شکل نگرفته است. آنچه وجود داشته، بیشتر مجموعهای از گروههای قومی، زبانی و مذهبی بوده که هر کدام حافظه و روایت خاص خود را از تاریخ داشتهاند. در چنین فضایی، قهرمان ملی بیش از آنکه بیانگر یک هویت واقعی مشترک باشد، به ابزار دست طبقات و نخبگان حاکم تبدیل شده است. آنان با تحمیل قهرمانان خود به حافظهی جمعی میکوشند «ملت» را بسازند؛ ملتی که در واقع بیشتر یک برساختهی ایدئولوژیک است تا واقعیت عینی.
اریک هابسباوم تأکید میکند که بسیاری از سنتهای ملی در واقع «ابداعات» مدرناند که برای پاسخ به نیازهای سیاسی و اجتماعی اختراع شدهاند¹¹. قهرمان ملی نیز دقیقاً چنین جایگاهی دارد: ابزاری برای صورتبندی و نهادینه کردن آرزوهای خیالی ملت و تولید امید به وجود یک اجتماع سیاسی یکپارچه؛ اما هنگامی که این مقوله در جامعهای چون افغانستان مطرح میشود که هنوز ملت مدرن به معنای کامل شکل نگرفته است، تناقضی بنیادین آشکار میشود: «قهرمان ملی» در غیاب ملت، در حقیقت قهرمانی است که بیشتر به کار ایدئولوژی و قومیت میآید تا وحدت ملی.
در چنین شرایطی، قهرمانان ملی به بخشی از بازار فکری و سیاسی بدل میشوند. آنها در چهارراه هویتهای سیاسی و قومی قرار میگیرند و به گونهای نمادین بار هویتی را بر دوش میکشند که در عمل بیشتر در خدمت بازتولید قدرت طبقات حاکم است تا خلق وحدت واقعی.
۶. تولید قهرمانهای دروغین و فراطبقاتی
یکی از شگردهای رایج در قهرمانسازی، نسبت دادن قهرمان به «همهی ملت» است؛ گویی او از مرزهای طبقاتی فراتر رفته و به چهرهای فراطبقاتی بدل شده است؛ اما هیچ پدیدهی اجتماعی نمیتواند جدا از بستر طبقاتی خود باشد.
نمونهی بارز این شگرد در غرب، «سرباز گمنام» است. این شخصیت خیالی بهعنوان نماد ایثار برای کل ملت معرفی میشود؛ بیآنکه پایگاه اجتماعی مشخصی داشته باشد. سرباز گمنام موجود «بیریشه» است که به ظاهر برای منافع و رفاه همه جان داده است؛ اما در واقع، این موجود خیالی تنها در فضای رمانتیک و ایدئولوژیک قابل خلق است. واقعیت امر آن است که هر جامعهای بر اساس منافع طبقاتی سازمان یافته است و افراد در موقعیتهای اجتماعی متفاوت قرار دارند.
قهرمانی که برای قدرت میجنگد، نمیتواند قهرمان همه باشد. این حقیقت ساده، چهرهی دیگر قهرمانسازی را آشکار میکند: فریب ایدئولوژیکی که میکوشد منافع خاص را بهعنوان منافع همگانی جلوه دهد. به تعبیر هابسباوم، قهرمانان ملی اغلب به گونهای بازنمایی میشوند که گویی «فراطبقاتی»اند، در حالی که در عمل ریشه در منازعات طبقاتی و سیاسی مشخص دارند¹².
در افغانستان نیز این الگو به وضوح دیده میشود. هر قهرمان ملی به همه نسبت داده میشود؛ حال آنکه در عمل فقط بیانگر منافع یک گروه قومی یا یک طبقهی سیاسی خاص است. چنین قهرمانانی نمیتوانند نقش همبستگیآفرین برای کل جامعه را ایفا کنند؛ بلکه بیشتر به بازتولید شکافهای اجتماعی و قومی دامن میزنند.
از همین روست که میتوان گفت قهرمان ملی در افغانستان، به جای آنکه نماد وحدت و فراگیری باشد، در بسیاری موارد به نماد جدایی و انحصار بدل شده است. این همان تناقض بنیادین قهرمان ملی در غیاب ملت مدرن است.
۷. قهرمان افغانی و ناسیونالیسم قومی
قهرمانان ملی در تاریخ افغانستان، در بسیاری موارد، ویژگیهایی مشابه قهرمانان مسیحی و اسلامی داشتهاند، با این تفاوت که در مرداب قوم، نژاد و زبان شناور شدهاند. بسیاری از شخصیتهایی که بعدها «قهرمان ملی» خوانده شدند، در اصل رهزنان اجتماعی بودند که با چپاول سرزمینهای همجوار، بهویژه هندوستان، به ثروت و قدرت دست یافتند. این قهرمانان، به لحاظ فرهنگی نیز با خرافات مذهبی درآمیختهاند و بدین ترتیب سیمایی دوگانه یافتهاند: از یکسو مدعی شجاعت و ایثار، و از سوی دیگر نمایندهی خشونت و غارتاند.
با این حال، قهرمانسازی در افغانستان پس از جنگ سرد، داستان متفاوتی یافت. این قهرمانان محصول شرایط بحرانی نیمقرن اخیر بودند؛ بحرانی که ریشه در رقابتهای جهانی و جنگهای نیابتی داشت. رانندگان این ماشین قومسازی، همان بازیگران جنگ سرد بودند: فرماندهان، مجاهدین و نیروهای وابسته به جهان دوقطبی. آنان در میدان جنگ سرد، از طریق قومیت و مذهب، «بهشت اسلامی» را وعده دادند؛ اما نتیجه چیزی نبود جز ویرانی، مرگ و فقر برای اکثریت مردم، و قصرها و ثروتهای نجومی برای خود و خانوادههایشان.
در این فضای بحرانی، هر قوم برای خود قهرمانی برساخت. این قهرمانان با القاب دهنپرکن، نامگذاری جادهها و ایجاد زیارتگاهها به بخشی از فرهنگ رسمی و غیررسمی بدل شدند. این روند همان چیزی است که اریک هابسباوم از آن بهعنوان «اختراع سنت» یاد میکند: خلق آیینها و نمادهایی که وانمود میشود ریشه در تاریخ دارند، حال آنکه در واقع پاسخی به شرایط سیاسی معاصرند¹³.
تقدیس این قهرمانان قومی، در عمل به تداوم خشونت و تبعیض انجامید. مجاهدینی که روزگاری مدعی جهاد در راه خدا بودند، در پیروزی خود نه آزادی و عدالت، بلکه زنستیزی، سنگسار، تبعیض قومی و جنگ داخلی را برای جامعه به ارمغان آوردند. از خلال این جنگها، هر قوم «ابرانسان» خود را ساخت؛ فردی که بهمثابهی پیامبر یا قدیس بازنمایی شد و از او بت ساخته شد.
این قهرمانان افغانستانی، بیش از آنکه نمایندگان ملت باشند، نمادهای ناسیونالیسم قومیاند. آنها تجسد همان چیزیاند که گریگ کالهون دربارهی ملتسازی میگوید: فرآیندی سیاسی که از خلال اسطوره و روایت، گروهی خاص را بر دیگران مسلط میسازد¹⁴. قهرمانان قومی افغانستان دقیقاً چنین نقشی داشتهاند: ابزارهایی برای بازتولید سلطهی قومی و طبقاتی، نه نمادهایی برای وحدت ملی.
نتیجهگیری
قهرمان ملی در غیاب ملت مدرن، مفهومی متناقض و فریبنده است. همانگونه که بندیکت اندرسن نشان داده است، ملت یک جماعت خیالی است که از خلال روایتها و نمادها ساخته میشود؛ و همانگونه که هابسباوم تأکید میکند، سنتهای ملی غالباً اختراعات مدرناند. در این میان، قهرمان ملی یکی از مهمترین ابزارهای ایدئولوژیک برای ساخت ملت است.
اما در افغانستان، ملت مدرن هیچگاه به طور کامل شکل نگرفت. آنچه وجود دارد، مجموعهای از قومیتها و هویتهای پراکنده است که هر کدام قهرمان خود را تولید کردهاند. در چنین فضایی، قهرمان ملی بیش از آنکه نماد وحدت باشد، ابزاری برای بازتولید قدرت نخبگان و شکافهای قومی است.
قهرمانان افغانی، چه در گذشتهی دور و چه در دوران معاصر، اغلب بیش از آنکه نماد آزادی و عدالت باشند، بازتابدهندهی رهزنی، خشونت و قومگرایی بودهاند. آنها از خلال ماشین ایدئولوژیک قهرمانسازی به نمادهایی مقدس بدل شدند، اما کارکرد واقعیشان تقویت سلطهی سیاسی و طبقاتی بود.
از این رو، میتوان نتیجه گرفت که در غیاب ملت مدرن، قهرمان ملی چیزی جز یک ابزار ایدئولوژیک نیست؛ ابزاری برای پنهان کردن شکافهای اجتماعی و طبقاتی، و بازتولید قدرت نخبگان قومی و سیاسی.
پانوشتها
1. Eliade, M. (1963). Myth and Reality. New York: Harper & Row.
2. همان.
3. Hobsbawm, E. J. (1990). Nations and Nationalism since 1780: Programme, Myth, Reality. Cambridge: Cambridge University Press.
4. Anderson, B. (1983). Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism. London: Verso.
5. Calhoun, C. (1997). Nationalism. Minneapolis: University of Minnesota Press.
6. Eliade, Myth and Reality.7. Anderson, Imagined Communities.
8. Calhoun, Nationalism.9. Hobsbawm, Nations and Nationalism since 1780.10. Anderson, Imagined Communities.
11. Hobsbawm, Nations and Nationalism since 1780.
12. همان.
13. همان.
14. Calhoun, Nationalism.
منابع
* Anderson, B. (1983). Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism. London: Verso.
* Calhoun, C. (1997). Nationalism. Minneapolis: University of Minnesota Press.
* Durand, G. (1992). Les structures anthropologiques de l’imaginaire. Paris: Dunod.
* Eliade, M. (1963). Myth and Reality. New York: Harper & Row.
* Hobsbawm, E. J. (1990). Nations and Nationalism since 1780: Programme, Myth, Reality. Cambridge: Cambridge University Press.
پینوشت: عکسها از انترنت











