روایتهای عصر ظلمت (۷۱)
نویسنده: ممتاز حسینی
ریحانه، باشندهی یکی از ولسوالیهای دورافتادهی ولایت دایکندی، در خانوادهی مذهبی و سنتی به دنیا آمد. پدرش آهنگر و بیسواد بود. مادرش نیز سواد نداشت، اما در کارهای صنایعدستی زن نمونهیی بود. جمعیت خانوادهی ریحانه زیاد بود. پدرکلان، مادرکلان، کاکاها، عمهها، برادران و خواهران همه زیر یک سقف زندگی میکردند. به دلیل همین جمعیت زیاد، پدرکلان ریحانه به تمامی فرزندانش گفت: «مسئولیت خانه و زندگی به گردن خودتان است. در توان من نیست.» همان حرف باعث شد پدر ریحانه برای خود دختری را خواستگاری کند. تصمیم گرفت خواهر محمود را، که پدر نداشت، بهعنوان همسر انتخاب کند. اما سرمایه و داریی نداشت که طویانه بدهد. به آنها گفت: «قول میدهم اگر زنم باردار شد و دختر بود، او را به پسرتان میدهم.» آنها هم قبول کردند.
پدر ریحانه ازدواج کرد. بعد از یک سال، ریحانه در شکم مادرش بود که او را به نام محمد کرد. سه شبانهروز از به دنیا آمدن ریحانه گذشته بود که به خانوادهی محمد خبر دادند تا برای خواستگاری بیایند. همان موقع خانوادهی محمد برای خواستگاری آمدند. ریحانه، که طفلی در بغل مادرش بود، خواستگاری شد. محمد آن زمان بچهی هشتسالهیی بود و چیزی از زندگی مشترک نمیفهمید. مادر ریحانه موافق آن خواستگاری نبود و میگفت: «نباید دخترم به خاطر من قربانی شود.» ولی پدرش میگفت: «قول دادهام، امکان ندارد که ندهم.»
ریحانه پنجساله شده بود. خانوادهی پسر اصرار به بردنش داشتند. پدر ریحانه هم موافق بود، اما مادرش رضایت نداشت. میگفت: «ریحانه هنوز خُرد است. چیزی از زندگی مشترک نمیداند، چطور بدهیم؟» خانوادهی محمد میگفت: «مردم هزاران حرف میزنند. او ناموس ماست، باید در خانهی خودمان باشد و در همانجا بزرگ شود. باید عقد شوند.» بین خانوادهها جر و بحث زیاد شد تا اینکه ریحانه را بدون رضایت مادر و خودش به خانهی محمد بردند.
ریحانه از کوچکی هر روز راه خانهی پدرش را در پیش میگرفت. دلش برای خانوادهاش تنگ میشد. شب و روز گریه میکرد، داد و فریاد میزد. به نظر ریحانه، ثانیهها به سختی میگذشت تا اینکه کمکم با بچههای کوچک خانوادهی محمد آشنا شد. در نبود مادرش، دوران کودکیاش را با آنها سپری کرد. ریحانه و محمد از کودکی اخلاقشان به هم نمیخورد. محمد خشونت به خرج میداد. برایش سوال بود که ریحانه در خانهی آنها از کجا آمده و چه کار میکند. به مادرش میگفت: «ریحانه را برای همیشه بفرستید خانهی پدرش.» اما مادرش بهانه میآورد که برای مدتی میماند، بعد میرود.
مادرش هم در اوایل چیزی نمیگفت، اما زمانی که ریحانه بزرگتر شد، به پسرش گفت: «ریحانه را برای تو آوردیم. این زن تو است.» از آن موقع، ریحانه بیشتر از چشم محمد افتاد. او را بیشتر اذیت، آزار و لتوکوب میکرد. با گذشت زمان، وقتی محمد هوشیارتر شد و فهمید که پدرش ریحانه را پیش از تولدش به نام او کرده بود، موافق آن ازدواج نشد. پدر و مادرش میخواستند عقدشان را ببندند، اما همان وقت محمد فرار کرد و به ایران رفت.
ریحانه پیش خانوادهی محمد ماند و همانجا بزرگ شد. هرچند عروسی رسمی نشده بود، اما مثل عروس در خانهی آنها کار میکرد و زحمت میکشید. سالها در آن خانه ماند. بیشتر مردم فکر میکردند او دختر آن خانواده است. بیخبر از اینکه ریحانه عروس آنهاست. حتا برایش خواستگار میآمد. چون از کودکی در آن خانه بزرگ شده بود. ریحانه در آنجا منت زیادی کشید. مثل بردهیی در خانه نگهداری میشد. محمد که در ایران بود، به خاطر ازدواج اجباری حاضر به برگشت نبود. ریحانه دوازده سال در خانهی آنها منتظر ماند؛ چون راه فرار و چارهیی نداشت.
آن زمان به سن بلوغ رسیده بود. وقتی فهمید که پیش از تولدش پدرش او را به نام محمد کرده بود، از زندگی ناامید شد و با خودش میگفت: «حتا حق انتخاب زندگی را به من ندادند.» مخالفت بسیار کرد، اما گوش شنوایی نبود. کسی حرفهایش را نمیشنید. حرفهای مردم و جنجالهای دو طرف باعث شد محمد برگردد. وقتی آمد، باز هم مخالفت کرد. اما رسم و رسومشان اجازه نمیداد این عروسی لغو شود. به هر شکل باید انجام میشد. ریحانه و محمد بدون رضایت باهم ازدواج کردند؛ ازدواجی که در آن جسمشان یکجا بود، اما روحشان از هم جدا.
بعد از ازدواج، پنج سال با هم زندگی کردند. در طول آن پنج سال، ریحانه روز خوش ندید. هر ماه و سال، محمد به ریحانه میگفت: «طلاقت میدهم.» ریحانه باردار شد. محمد منتظر طفلش بود و میگفت: «وقتی طفل به دنیا آمد، مادرش را طلاق میدهم.»
ریحانه از ترس و اضطراب، آب بدنش خشک شده بود و قطرهی خونی در بدنش نمانده بود. زیاد تشویش داشت. در دوران بارداریاش هم تغذیهی درستی نداشت. تا اینکه زمان زایمان رسید. کلینیک و مرکز صحی دور بود. ریحانه در فصل تابستان، بعد از سه شبانهروز درد کشیدن، در خانه زایمان کرد.
یک ماه بعد از زایمان، ریحانه را طلاق دادند. آن وقت، ریحانه هنوز خونریزی پس از ولادت داشت. پدرش آمد و او را برد. محمد طفلش را گرفت. ریحانه هرچقدر گریه کرد و گفت: «بچهام را نگیر، بگذار یک سال پیش من بماند»، اما محمد قبول نکرد. طفلش را گرفت و ریحانه را پدرش برد.
ریحانه بعد از جدا شدن از پسرش، فقط یک هفته زنده ماند. سپس، بهدلیل فشار زیاد، سکتهی مغزی کرد و درگذشت.
پینوشت: عکس از انترنت









