نویسنده: فرزانه پناهی
یکی از چالشهای بنیادین در جوامع سنتی و مردسالار، بهویژه در جوامع اسلامی، ناآگاهی نسبت به دانش انتقادی فمینیسم است. این دانش، به دنبال نقد و واسازی ساختارهایی است که تفاوتهای زیستی و طبیعی را به سلسلهمراتبی از قدرت تبدیل کرده و از آن برای توجیه نابرابریهای اجتماعی و حقوقی استفاده میکنند. در چنین جوامعی، جنسیت صرفاً یک واقعیت بیولوژیک نیست، بلکه مبنایی برای مشروعیتبخشی به اشکال مختلف سلطه و بیعدالتی است.
زیربنای فرهنگی این جوامع بر این باور استوار است که دو جنس دارای طبایع ذاتی و متفاوتی هستند که هر تفاوت زیستی، به یک تفاوت ارزشی و سلسلهمراتبی تفسیر میشود. این منطق به صورت نظاممندی برای توجیه نابرابریها به کار گرفته میشود؛ برای مثال، حق چندهمسری برای مردان با استناد به «فطرت تنوعطلب مردانه» توجیه میشود، در حالی که همین حق برای زنان با واسطهی «غیرت مردانه» و لزوم حفظ تبار پدری، انکار میگردد. نقش نانآوری به مرد واگذار میشود، زیرا
زن «موجودی ضعیف و نیازمند حمایت» تلقی میگردد. از همین رو، حضور زنان در فضای عمومی و اقتصادی محدود میشود، چرا که وظیفهی اصلی آنان خانهداری و فرزندپروری دانسته میشود.
استقلال و مدیریت موضوع کاملاً مردانه تعریف شده است. بدین ترتیب، چرخهای خودتولیدگر شکل میگیرد؛ چون وظیفهی نانآوری به عهدهی مرد است، زن نیاز به تحصیل و کار ندارد؛ از آنجا که مرد کار میکند و پول میآورد، و زن وابسته است، حق تصمیمگیری از او سلب میشود.
در نهایت، این منطقِ مبتنی بر طبیعت جنسیت، بیعدالتی را در پوششی از تقدس دینی یا ضرورت طبیعی، عادیسازی کرده و هرگونه تلاش برای تغییر را به منزلهی تقابل با فطرت یا حتی ارادهی الهی معرفی میکند. از این رو، آشنایی با فمینیسم به مثابهی ابزاری تحلیلی برای آشکار ساختن این سازوکارهای پنهان و بازاندیشی در مفاهیمی است که عدالت را قربانی کلیشههای جنسیتی کردهاند. در منطق معیوب مردسالاری، فرودستی جنس زن «نظم خداوندی» قلمداد میشود. بنابراین، اگر زن تحصیل نکند، کار نکند و به استقلال مالی دست نیابد، اهمیتی ندارد، چون در خانهی پدری، برادر و پدر قیم است و پس از آن نیز در سایهی حمایت شوهر قرار میگیرد.
اما چون مرد نانآور است، باید قدرت تصمیمگیری، اختیار جنسی و حتی حق چندهمسری داشته باشد. الگوی اجتماعی بیرحمانه حکم میکند: «هرکه نان دهد، فرمان دهد». این چرخه، مرد را به خدای سرنوشت خانواده بدل میکند و زن را موجودی وابسته، ترسو و حقیر میسازد.
در چنین نظامی، احساس و انسانیت زنان عملاً نادیده گرفته میشود. هیچ مرد چندهمسری هرگز با خود نمیاندیشد که در ذهن و دل همسرش چه طوفانی از تحقیر، دلشکستگی، بیچارگی و بیاعتمادی جریان دارد. از آنجا که چندهمسری بهعنوان «حق شرعی» جا افتاده است؛ هیچ مرد در قبال خیانتش، عذاب وجدان متحمل نمیشود. حال تصور کنید اگر نقشها عوض شود و زنی همزمان چند شوهر اختیار کند. در آن جامعه بهنام «غیرت مردانه» قطعاً به قتل وی تصمیم خواهد گرفت، زیرا این غیرت تحمل عدالت متقابل را ندارد. همینجا پرده از دروغ بزرگ عدالت بر بنیاد فطرت بشری، برداشته میشود.
در فرهنگ و عرف مردسالار، توجیهها برای چندهمسری همواره سادهسازی شده است. از منابر و مساجد و محافل خانوادگی گرفته تا گفتمانهای روزمره، مردان و حتی برخی زنان، برای مشروعیتبخشیدن به این امر به مفاهیمی چون «غریزهی تنوعطلب و سیریناپذیر مردانه» و «توان مالی» استناد میکنند. اما سخنی از رضایت، میل، یا کرامت انسانی زن به میان نمیآید. در این منطق، زن فاقد حق و ارادهی مستقل تصویر میشود؛ موجودی که از کودکی آموخته است هویتش در ازدواج تعریف میشود، اطاعت از شوهر و جلب رضایت او وظیفهی دینی و اخلاقی است. در چنین فرهنگی، اگر مرد همسر دیگری برگزیند، این زن است که سرزنش میشود؛ به این دلیل که شاید به اندازهی کافی زیبا، دلپذیر یا مطیع نبوده است؛ و در نهایت، «حق شرعی شوهر» چون قداست دینی دارد، نقدناپذیر میماند.
درست به همین دلیل، اگر نقدی و سرزنشی در مورد ازدواج دوم و سوم یک مرد باشد، شخصیت زن دوم را بهعنوان «خائن به جنسش» نشانه میگیرد؛ زیرا در تاریکترین لایههای ذهن جمعی ما هنوز فرهنگی خفته است که زن را مسئول رفتار و اخلاق مرد میداند.
اما آیا واقعاً چندهمسری ریشه در «طبیعت مردانه» دارد یا محصول فرهنگی است که به مردان این حق نقدناپذیر را میدهد و بر زنان تکلیف پذیرش، تحمیل میکند؟ آیا این تفاوتها را ذات و طبیعت رقم زدهاند، یا این ما انسانها بودهایم که «طبیعت» را به سود ساختارهای قدرت مردسالار تفسیر کردهایم؟ اگر واقعاً چندهمسری پدیدهای طبیعی و فطری است، پس چرا روح و روان زنان از آن چنین آزرده میشود و در هم میشکند؟ چرا احساس خیانت، تحقیر و بیارزشی بخش جداییناپذیر تجربهی عاطفی زنان در برابر این خیانت است؟
این منطق را میتوان با وارونهسازی نقشها به چالش کشید: اگر زنان نیز بخواهند با استناد به همین «نیاز طبیعی» چندهمسر باشند، آیا جامعه با همان تسامح با آنان برخورد خواهد کرد؟ اگر زن نانآور اصلی خانواده باشد، آیا این «حق» را برای او نیز قائل میشوند؟ یا اگر شوهری بیمار یا ناتوان باشد و همسرش، بیآنکه او را ترک کند، برای تأمین نیازهای عاطفی و غریزی خود به ازدواج دیگری بیندیشد، آیا بازهم جامعه با استناد به فطرت انسانی از او دفاع خواهد کرد؟
فمینیسم دانشی برای پرسشگری است؛ پرسش از اینکه چرا بیعدالتیها با تقدس و شریعت توجیه میشوند و چرا تفاوتهای زیستی به تبعیض حقوقی میانجامد. کار فمینیسم، در واقع آشکار کردن ردپای قدرتی است که خود را در زبان، عادتها و باورهای ما پنهان میکند. تا زمانی که این سازوکارهای پنهان را نشناسیم، نه قوانین دگرگون میشوند و نه ذهنها از ایدهی فرودست بودن زن رها میگردند.
پینوشت: عکس از انترنت









