از مارک تا دولت مدرن؛ دگرگونی دولت و سرنوشت آزادی

کتاب‌خوانی، گفت‌وگو و نقد | حلقه‌ی کتابخوانی ماگه-۵
نویسنده: شبنم سیمیا

آخرین مقاله از کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت
در مقاله‌های قبلی، مسیر تولد دولت را از جامعه‌ی تیره‌ای تا آتن و روم دنبال کردیم. دیدیم که دولت زمانی پدیدار شد که رشد ثروت، مالکیت خصوصی و تقسیم طبقاتی، ساختارهای قدیمی خویشاوندی را از درون فرسوده کرد. در آتن، اصلاحات کلایستنس ضربه‌ی نهایی را به نظام تیره‌ای وارد کرد و سازمان سیاسی جدیدی بر پایه‌ی جغرافیا، قدرت عمومی، دستگاه اداری و مالیه شکل گرفت. در روم نیز اصلاحات سرویوس تولیوس نشان داد که چگونه ثروت می‌تواند به معیار اصلی قدرت سیاسی تبدیل شود.
اما تولد دولت پایان تاریخ نبود.

این مقاله به عنوان فصل پایانی بررسی کتاب انگلس و جمع‌بندی نهایی بحث منشأ دولت، به دنبال پاسخ به این پرسش است که دولت‌ها چگونه دگرگون شدند و سرنوشت نهایی این نهاد در افق تاریخی بشر چه خواهد بود.

دولت‌های بزرگ خود محصول شرایط تاریخی معینی بودند و با تغییر آن شرایط، شکل آن‌ها نیز دستخوش تحول شد. امپراتوری روم با همه‌ی عظمت نظامی و اداری خود، سرانجام دچار بحران شد. نظام برده‌داری که زمانی پایه‌ی تولید و قدرت اقتصادی آن بود، دیگر توان و سودآوری سابق را نداشت. از دل این بحران، مناسبات تازه‌ای شکل گرفت و هم‌زمان در مرزهای امپراتوری، مردمانی زندگی می‌کردند که هنوز سازمان اجتماعی‌شان بر پایه‌ی تیره و قبیله استوار بود: ژرمن‌ها.

مواجهه‌ی این دو جهان، فقط به سقوط روم ختم نشد، بلکه پرسش تازه‌ای را پیش روی تاریخ گذاشت: آیا جامعه‌ای که هنوز بر پایه‌ی همبستگی محلی و تیره‌ای سازمان یافته است، می‌تواند یک امپراتوری عظیم را اداره کند؟ پاسخ تاریخ منفی بود؛ و از همین‌جا مسیر دیگری آغاز شد: از مارک به پادشاهی، از پادشاهی به فئودالیسم، و از فئودالیسم به سرمایه‌داری.

بحران روم؛ وقتی برده‌داری دیگر سودآور نبود
قدرت اقتصادی روم برای قرن‌ها بر جنگ، کشورگشایی و نیروی کار رایگان بردگان استوار بود. جنگ‌های مداوم، بردگان فراوانی را وارد امپراتوری می‌کرد و این نیروی کار ارزان، امکان اداره‌ی زمین‌های بزرگ (لاتیفوندیا) را فراهم می‌ساخت. اما همین نظام در ادامه به تناقض‌های ذاتی خود رسید.

جنگ‌های طولانی فقر گسترده‌ای ایجاد کرد و با توقف گسترش قلمرو، تأمین نیروی کار برده نیز دشوارتر شد. نگهداری بردگان برای بسیاری از مالکان دیگر سود اقتصادی نداشت. در نتیجه، زمین‌های بزرگ به تدریج به قطعات کوچک‌تر تقسیم شد و شیوه‌ی جدیدی از بهره‌برداری از زمین شکل گرفت. برده‌ای که پیشتر تماماً در اختیار مالک بود، اکنون به دهقانی تبدیل شد که قطعه‌ای از زمین را کشت می‌کرد و بخشی از محصول را به مالک می‌داد. در این‌جا تحول مهمی اتفاق افتاد: برده به تدریج به دهقان وابسته (کولون) تبدیل شد؛ تحولی که شکل اولیه‌ی مناسبات سرف‌داری در فئودالیسم را پایه‌ریزی کرد.

اما بحران فقط اقتصادی نبود. مالیات‌های سنگین، غصب زمین، فساد دستگاه حکومتی و فشار اشراف، بخش بزرگی از جامعه‌ی روم را فقیر و ناراضی کرد؛ تا جایی که بسیاری از مردم ترجیح دادند به سرزمین‌های اقوام ژرمن پناه ببرند. در چنین شرایطی، امپراتوری فرسوده در سال ۴۷۶ میلادی با هجوم اقوام تیره‌ای ژرمن فروپاشید. اما سقوط روم به معنای بازگشت تاریخ به نقطه‌ی آغاز نبود، چرا که ژرمن‌ها وارد جهانی بسیار بزرگ‌تر و پیچیده‌تر از ساختار تیره‌ای خود شده بودند.

ژرمن‌ها و نظام مارک؛ آخرین امکان دموکراسی محلی
ژرمن‌ها پس از تصرف قلمرو روم، حدود دو سوم از اراضی را به شیوه‌ای تیره‌ای میان خانوارها تقسیم کردند. این نظام که در قالب «مارک»، جامعه‌ی اشتراکی-محلی روستایی، شناخته می‌شود، اهمیت ویژه‌ای در تحلیل انگلس دارد.

در نظام مارک، دهقان یک نیروی کار بی‌اختیار نبود؛ او در محل مستقر بود، روی زمین خود کار می‌کرد، از محصول خویش بهره می‌برد و در امور محلی دارای حق تصمیم‌گیری جمعی بود. این ویژگی، مارک را به قدرتمندترین نیروی اجتماعی در برابر تعدیات اربابان تبدیل می‌کرد. اگر اربابی می‌خواست قانونی ناعادلانه تحمیل کند، دهقانان تشکل‌یافته در مارک‌ها به دلیل سازمان‌یافتگی، جغرافیای مشترک و منافع مادی یک‌سان، در برابر او دست به مقاومت می‌زدند. این تجربه نشان داد که حتی پس از سقوط یک امپراتوری، صورت‌هایی از سازمان اجتماعی وجود داشت که در آن‌ها قدرت سیاسی هنوز به تمامی از توده مردم جدا نشده بود.

مارک در برابر اسپارتاکوس؛ آیا خشم برای رهایی کافی است؟
انگلس برای درک اهمیت نظام مارک، آن را با قیام اسپارتاکوس مقایسه می‌کند. قیام اسپارتاکوس خروش هزاران برده علیه ستم بی‌حد روم بود. اما بردگان از مناطق، زبان‌ها و فرهنگ‌های متفاوتی گرد آمده بودند و فاقد سازمان اجتماعی پایدار، استراتژی مشخص و منافع مادی مشترک بودند. خیزش آنان انفجار خشم بود؛ اما خشم به تنهایی نمی‌تواند جامعه‌ای جدید بسازد. به همین دلیل، قیام اسپارتاکوس پس از ضربات اولیه سرکوب و پراکنده شد.

در مقابل، دهقانان نظام مارک نه بر پایه‌ی خشم لحظه‌ای، بلکه بر بستر یک ساختار اجتماعی، استقرار مکانی و سازمان محلی مشترک مقاومت می‌کردند. تفاوت این دو، تفاوت میان «شورش برآمده از ستم مشترک» و «قدرت برآمده از سازمان‌دهی و منافع ساختاری مشترک» بود.

تطبیق تحلیلی: افغانستان؛ خشم مشترک یا ساختن نیروی سازمان‌یافته؟
این منطق تاریخی، الگویی مهم برای بررسی جامعه‌ی امروز افغانستان به دست می‌دهد. افغانستان جامعه‌ای متکثر از اقوام، زبان‌ها و مذاهب گوناگون است که بارها علیه رژیم‌های استبدادی و توتالیتر دست به مبارزه زده‌اند.

اما مسأله این است که مخالفت با یک دشمن مشترک، الزاماً به معنای داشتن یک پروژه‌ی سیاسی مشترک نیست. اگر گروه‌های مختلف صرفاً بر اساس خشم و نفرت گرد هم آیند، اما در مورد جامعه‌ی مطلوب، توزیع قدرت، حقوق شهروندی و مناسبات اقتصادی به توافقی ساختاری نرسند، با زوال دشمن مشترک، تضادهای درونی‌شان آشکار شده و مقاومت به نیروهای پراکنده تبدیل می‌شود.

همین منطق درباره‌ی مسأله‌ی زنان نیز صادق است. مبارزه برای حقوق زنان نمی‌تواند ابزاری مقطعی برای جلب حمایت بین‌المللی یا مانور سیاسی گروه‌ها باشد. حقوق زنان باید بخشی ارگانیک از خود پروژه‌ی رهایی‌بخش و تعریف جامعه‌ی برابر باشد: این‌که چه کسی حق تصمیم‌گیری، آموزش، کار و مالکیت دارد. اگر زنان بخشی از نیروی واقعی و سازمان‌یافته‌ی تغییر نباشند، حقوق آنان از یک هدف ساختاری به یک ابزار سیاسی تقلیل خواهد یافت.

زوال نظام مارک و پیدایش فئودالیسم
با وجود اهمیت مارک، این نظام نیز دوام نیاورد. ساختار تیره‌ای ژرمن‌ها برای اداره‌ی جوامع کوچک بود و توان اداره‌ی یک امپراتوری پهناور و دیوان‌سالار را نداشت. در نتیجه‌ی این بن‌بست، فرمانده نظامی به شاه تبدیل شد.

پادشاه برای خریدن وفاداری نظامیان و درباریان، اراضی عمومی، زمین‌های مارک، را غصب کرد و آن‌ها را به صورت «فیف» و «بنفیف» به اطرافیانش بخشید. از دل این بذل‌وبخشش‌ها، اشرافیت جدید ژرمن و ساختار پادشاهی متولد شد.

در عصر شارلمانی (حدود سال ۸۰۰ میلادی)، جنگ‌های مداوم، دهقانان آزاد را فقیر کرد. آنان ناچار شدند برای حفظ امنیت، زمین‌های خود را به اشراف یا کلیسا واگذار کنند و خود به عنوان «سرف»، دهقان وابسته به زمین، بر روی آن کار کنند. با فروپاشی امپراتوری شارلمانی، قدرت مرکزی تضعیف شد و سیستم ملوک‌الطوایفی (فئودالیسم) با صلب‌ترین شکل ساختار طبقاتی بر اروپا حاکم گردید.

شهر، تجارت و گذار به سرمایه‌داری
فئودالیسم نیز ابدی نبود. در اواخر قرون وسطی، رشد تجارت، گسترش شهرها، کشف قاره‌ی آمریکا و شکل‌گیری طبقه‌ی جدید بورژوازی، اقتصاد کشاورزی‌محور فئودالی را متزلزل کرد. با وقوع انقلاب‌های بورژوایی، جامعه وارد مرحله‌ی سرمایه‌داری (کاپیتالیسم) شد.

در جامعه‌ی سرمایه‌داری، اگرچه انسان از نظر حقوقی آزاد شده و دیگر برده یا سرف نیست، اما مناسبات استثماری از بین نرفته، بلکه شکل آن تغییر یافته است. کارگر برای بقا ناچار است نیروی کار خود را بفروشد. انگلس سه شکل تاریخی بندگی انسان را این‌گونه خلاصه‌سازی می‌کند:
دوران باستان: برده‌داری (تصاحب مستقیم انسان)؛
قرون وسطی: سرف‌داری (وابستگی دهقان به زمین)؛
دوران جدید: کار مزدی (وابستگی اقتصادی کارگر در بازار).

استثنائات تاریخی: بناپارتیسم و دولت بیسمارک
در این میان، انگلس به یک نکته‌ی ظریف تحلیلی اشاره می‌کند: دولت همواره به شکلی عریان ابزار مستقیم یک طبقه نیست. در دوره‌هایی که توازن نیروهای طبقاتی به تعادل می‌رسد، دستگاه دولت می‌تواند استقلال نسبی پیدا کرده و خود را به عنوان «میانجی بی‌طرف» بر کل جامعه تحمیل کند؛ مانند بناپارتیسم در فرانسه و حکومت بسمارک در آلمان. اما این میانجی‌گری ظاهری است؛ دولت در نهایت برای حفظ بنیان کل مناسبات طبقاتی وارد عمل می‌شود.

جمع‌بندی نهایی: آیا دولت ابدی است؟ (از دولت به سوی زوال دولت)
با مرور کل این سیر تاریخی، به پرسش بنیادین کتاب انگلس بازمی‌گردیم: آیا دولت نهاد ازلی و ابدی است؟
پاسخ انگلس منفی است. انسان بخش اعظم تاریخ چندصدهزارساله‌ی خود را بدون دولت، بدون پولیس و بدون دستگاه سرکوب گذرانده است. دولت نهادی است تاریخ‌مند که از دل جامعه و در اثر پیدایش شکاف‌های طبقاتیِ آشتی‌ناپذیر متولد شده است؛ بنابراین، با از بین رفتن شرایطی که وجود دولت را ضروری کرده‌اند، دولت نیز ضرورت تاریخی خود را از دست خواهد داد.

آیا باید به جامعه‌ی تیره‌ای بازگشت؟
پاسخ انگلس قطعاً منفی است. بازگشت به گذشته نه ممکن است و نه مطلوب. هدف، بازگشت به جامعه‌ی بدوی نیست؛ بلکه دیالکتیکِ بازسازی ویژگی‌های والای نظام تیره‌ای (برابری، همبستگی، و اداره‌ی شورایی) در سطحی بسیار عالی‌تر و بر پایه‌ی دستاوردهای عظیم علمی و صنعتی تمدن جدید است.

پیوند سه‌گانه: خانواده، مالکیت خصوصی و مسئله‌ی زنان
در جمع‌بندی فصل پایانی این کتاب می‌توان پیوندی سه‌گانه میان منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت با مسئله‌ی زنان برقرار کرد.

بزرگ‌ترین دستاورد نظری انگلس در این اثر آن است که افشا می‌کند هیچ‌یک از سه نهاد «خانواده‌ی پدرسالار»، «مالکیت خصوصی» و «دولت»، نهادهایی ازلی، طبیعی و تغییرناپذیر نیستند. هر سه پدیده‌هایی به شدت تاریخ‌مندند که زاییده‌ی یک تحول تاریخی مشترک هستند.

انگلس نشان می‌دهد که نخستین شکست تاریخی جنس مؤنث و سرکوب زنان، با پیدایش مالکیت خصوصی و شکل‌گیری خانواده‌ی تک‌همسری پدرسالار هم‌زمان بود. خانواده‌ی پدرسالار نه بر پایه‌ی عشق یا همبستگی، بلکه بر پایه‌ی منافع اقتصادی و برای تضمین انتقال مالکیت خصوصی به وارثان ذکور شکل گرفت. در این ساختار، جنسیت و نیروی کار زن به مالکیت مرد درآمد و زن از یک عضو برابر در تیره، به موجودی تحت انقیاد در چارچوب خانه تقلیل یافت.

بنابراین، ستم بر زنان از ستم طبقاتی و پیدایش دولت جدا نیست. همان دستگاه دولتی که برای حفظ منافع اقلیت مالک در برابر اکثریت محروم ایجاد شد، همان ایدئولوژی و ساختار حقوقی را بازتولید کرد که انقیاد زنان را «طبیعی» و «ابدی» جا می‌زد.

از این منظر، آزادی زنان صرفاً یک مسأله‌‌ی حقوقی، اخلاقی یا اصلاح در قوانین موجود نیست. رهایی واقعی زنان مستلزم برچیده‌شدن همان پایه‌های مادی و طبقاتی است که انقیاد آنان را رقم زده‌اند:
۱. فراتر رفتن از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید؛
۲. برچیده‌شدن ساختار خانواده‌ی پدرسالار به‌عنوان یک واحد اقتصادی مجزا و متکی بر انقیاد؛
۳. زوال دستگاه دولتی سرکوبگر.

تا زمانی که مناسبات طبقاتی و ساختار دولت متکی بر مالکیت باقی است، ستم بر زنان نیز در اشکال نوین بازتولید خواهد شد. آزادی زنان تنها زمانی محقق می‌شود که کار خانگی و نگهداری از نسل به یک مسئولیتِ عمومی و اجتماعی تبدیل شود و زنان نه ابزاری در خدمت انباشت ثروت یا مانورهای سیاسی، بلکه بخش ارگانیک و برابر سازمان‌دهی جامعه‌ی آینده باشند.

افق نهایی: از دولت به سوی زوال دولت
در چنین افقی، با از بین رفتن شکاف‌های طبقاتی، دستگاه سرکوب و قدرت عمومی مجزا از مردم، موضوعیت خود را از دست می‌دهد. همان‌طور که انگلس در پایان این سیر تاریخی استنتاج می‌کند، دولت نیز روزی ضرورت خود را از دست داده و به جایی فرستاده خواهد شد که شایسته‌ی آن است: «موزه آثار عتیقه، در کنار چرخ نخ‌ریسی و تبر مفرغی.»

دولت آغاز همیشگی زندگی سیاسی انسان نبوده است؛ بلکه تنها یکی از مراحل تاریخ اوست؛ و همان‌گونه که تاریخ آن را به وجود آورده، تاریخ نیز به باور انگلس از آن عبور خواهد کرد.

به اشتراک بگذارید: