روایتهای عصر ظلمت (۱۰۸)
ممتاز حسینی
داستان زیر حدود شش سال پیش، سال ۱۴۰۰ خورشیدی، در یکی از مناطق دوردست و کوهستانی ولایت دایکندی رخ داده است؛ جایی که مردم آن با وجود قلبهای مهربان، زندگی سختی را در میان فقر، راههای دشوارگذر و کمبود امکانات سپری میکنند.
در آن روستا، خانههای کاهگلی در دامنهی کوهها پراکنده بودند و بسیاری از خانوادهها برای تأمین لقمهای نان، با مشکلات فراوان دستوپنجه نرم میکردند.
در میان همین زندگی ساده، پسر و دختری به نامهای احمد و ثریا دل به یکدیگر بستند. عشق آنان از اوایل نوجوانی آغاز شد؛ زمانی که هر دو آرزوهای بزرگی در دل داشتند، اما امکانات زندگیشان اندک بود.
خانوادهی احمد مردمی آرام و صبور، و در عین حال، فقیر بودند. احمد جوانی سختکوش بود. او در زمینهای زراعتی کار میکرد، از کوه هیزم میآورد و برای کمک به خانوادهاش از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد.
اما برعکس، خانوادهی ثریا مردمی شوخطبع، زمیندار و ثروتمند بودند. پدرش، عبدالله، در همان منطقه مردی نامدار و بانفوذی بود و در میان مردم احترام ویژهای داشت. عبدالله سه دختر داشت که ثریا کلان آنها بود. او علاقهی زیادی به درسخواندن و تحصیلِ ثریا داشت. ثریا نیز دختری بسیار زیبا، خوشقلب بود و تا صنف دوازدهم درسخوانده بود. چشمان سیاه، بینی باریک و کشیده، قد بلند و موهای خرمایی، بر زیبایی او میافزود.
در مقابل، احمد سواد خواندن و نوشتن نداشت. او عاشق ثریا، دختر مامایش، بود و ثریا نیز کمکم دل به احمد سپرد. هر دو آرزو داشتند زندگی مشترک خود را بر پایهی محبت و احترام بنا کنند. احمد تصمیم گرفت به طور رسمی از ثریا خواستگاری کند. او چندین بار همراه خانواده و بزرگان قوم به خانهی آنان رفت، اما هر بار با مخالفت روبهرو شد.
پدر ثریا در میان مردم منطقه بهعنوان فردی بانفوذ شناخته میشد. نظر و سخن او برای بسیاری از بزرگان ارزش داشت و به آبرو و جایگاه اجتماعی خانوادهاش اهمیت فراوان میداد. او باور داشت دخترش باید با کسی ازدواج کند که از نظر مالی و جایگاه اجتماعی همسطح خانوادهی آنان باشد. از همین رو، با وجود چندین بار خواستگاریِ رسمی خانوادههی احمد، به این پیوند راضی نشد. افزون بر آن، عبدالله، پدر ثریا، خواهرش، یعنی مادر احمد، را تهدید کرد و گفت: «پسرتان لیاقت دخترم، ثریا، را ندارد.»
پس از آن، پدر و مادر احمد بارها او را نصیحت کردند که از ثریا دست بکشد، اما با وجود همهی مخالفتها، عشق احمد و ثریا روزبهروز بیشتر میشد. آنها باور داشتند محبت واقعی میتواند بر هر مانعی غلبه کند؛ اما با گذشت زمان، فشارها بیشتر شد. احمد و ثریا میدیدند که راه رسیدن به یکدیگر هر روز دشوارتر میشود. در روستایی که سنتها و تصمیم بزرگان حرف اول را میزد، صدای عشق دو جوان کمتر شنیده میشد.
سرانجام، زمانی که همهی راهها بسته شد، تصمیم گرفتند با هم فرار کنند و زندگی مشترک خود را آغاز نمایند. احمد و ثریا ساعت دوازده شب از راه جنگل فرار کردند. پس از یک شبانهروز، احمد ثریا را به خانه رساند، اما مادر احمد از ترس برادرش، هر دو را از خانه بیرون برد و در غاری پنهان کرد.
عبدالله، پدر ثریا، وقتی فهمید که ثریا با احمد فرار کرده است، فوری از پوستههای نظامی کمک گرفت و به دنبال آنان رفت. وقتی به خانهی خواهرش رسید، خانه را زیر و رو کرد، اما احمد و ثریا را نیافت. عبدالله با خشم فراوان، پدر و مادر احمد را لتوکوب کرد و به افراد نظامی دستور داد تمام خانههای خویشاوندان و همچنین همهی غارها را جستوجو کنند.
پس از یک شبانهروز، آنان احمد و ثریا را در غاری که در آن پنهان شده بودند، پیدا کردند. عبدالله با زور و نفوذ خود، ثریا را از احمد جدا کرد.
ثریا به خانهی پدرش بازگردانده شد. پس از آن، پدرش بدون توجه به اشکها و خواستههای دخترش، او را به ازدواج مردی سالخورده درآورد؛ مردی که از نظر مالی همسطح خانوادههی آنان بود.
مدتها گذشت، اما هیچکس نتوانست زخم آن جدایی را از دل خانوادهها پاک کند. احمد هنوز خاطرهی روزهایی را در دل داشت که همراه ثریا آرزوی ساختن زندگیای ساده و آرام را در سر میپروراند. ثریا نیز، با وجود ازدواج اجباری، عشق نخست خود را هرگز از یاد نبرد.
روزگار گاهی زخمهایی بر دل انسان میگذارد که تا پایان عمر التیام نمییابند. داستان احمد و ثریا نیز از همین روایتهای تلخی است که هنوز در ذهن مردم آن روستای دوردست دایکندی زنده مانده است.
وقتی احمد و ثریا به اجبار از یکدیگر جدا شدند، زخم این جدایی تنها بر دل پریشان آن دو نماند، بلکه آتش آن دامن رابطهی خواهر و برادر را نیز گرفت. مادر احمد، عمهی ثریا، از رفتار برادرش سخت دلشکسته شده بود. او باور داشت اگر برادرش اندکی مهربانتر و دلسوزتر بود، زندگی دو جوان نابود نمیشد.
از همان روزی که عبدالله، ثریا را از احمد جدا کرد، رابطهی خواهر و برادر به کلی قطع شد. نه مادر احمد قدم به خانهی برادرش گذاشت و نه پدر ثریا به دیدار خواهرش آمد.
مادر احمد بارها در دل آرزو میکرد که دوباره مانند گذشته با هم صمیمی شوند، اما غرور، اندوه و خاطرات تلخ اجازه نداد قهرشان پایان یابد. این قهر ماهها، بلکه سالها ادامه یافت.
تا اینکه مادر احمد هنگام زایمان از دنیا رفت. وقتی خبر مرگ او به پدر ثریا رسید، دنیا در برابر چشمانش تاریک شد. او با شتاب خود را به خانهی خواهرش رساند، اما دیگر دیر شده بود. کنار پیکر بیجان خواهرش نشست، با دستان لرزان بر سر و صورت خود میزد و با گریه میگفت: «خواهرم، کاش پیش از امروز این قهر را پایان میدادیم. کاش یک بار دیگر صدایت را میشنیدم.»
اما دیگر هیچ پاسخی نبود؛ تنها سکوت، اشک و حسرتی که تا پایان عمر در دلش باقی ماند.
آن روز همه فهمیدند که قهرهای طولانی، اگر با آشتی پایان نیابند، گاهی تنها چیزی که از خود به جا میگذارند، پشیمانی و داغی است که هرگز از دل انسان پاک نمیشود.
قصهی عشق، با وجود شور و شررهای لذتبخش و ستودنیاش، آکنده از دردهای استخوانسوز است و این دردها، چهبسا فراتر از خود عاشق و معشوق میرود و خانوادهها را نیز در آتش خود میسوزاند.
پینوشت: عکس از انترنت









