روایتهای عصر ظلمت (۶۲)
نویسنده: ممتاز حسینی
بهار بود. همهجا پر از گلهای رنگارنگ شده بود؛ بلبلان با صدای بلند آواز میخواندند، دهقانان در دل طبیعت مصروف کشاورزی بودند. همهی زنان باهم یکجا جمع میشدند، مشغول گلیمبافی و خامکدوزی بودند.
گلبهار در ولایت دایکندی، ولسوالی اشترلی، در یک قریهی عقبمانده به دنیا آمد. در آنجا کسانی زندگی میکردند که از حق تحصیل محروم بودند. مردم بسیار آرام و کمتوجه بودند. کسی پیدا نمیشد که به فکر پیشرفت خود و اجتماعش باشد. همیشه رسم و رواجهای قدیمی را دنبال میکردند. تنها کسانی که زمین و زراعت بیشتر داشتند، زیادتر مورد احترام قرار میگرفتند.
در آن منطقه، اکثریت خانوادهها فرزندان زیاد به دنیا میآوردند؛ چون راههای جلوگیری را نمیدانستند. امکانات صحی وجود نداشت. زنان تا سن ۵۰ یا ۵۵ سالگی ولادت میکردند. بعد از رسیدن به دوران پساقاعدگی یا «منوپوز»، دیگر قادر به ولادت نبودند.
آنها فرزندان زیاد به دنیا میآوردند، ولی هیچگاهی رسیدگی برایشان نمیشد؛ نه از نگاه لباس و نه از نگاه خوراک. فقط به دنیا میآوردند و دیگر به فکر سرنوشتشان نبودند. گلبهار هم قربانی چنین خانوادهیی شد.
مادر گلبهار دارای قد و اندام بلند بود، و پدرش مردی قد کوتاه بود. آنها چند پسر داشتند، ولی دختر فقط همین گلبهار بود.
گلبهار سهساله شد. بسیار با زبان شیرین و روان صحبت میکرد. در چشمانش هوش و ذکاوت دیده میشد. هر وقت پدر و مادرش از کار میآمدند، میدوید به آغوششان.
وضعیت اقتصادی پدر گلبهار خراب شد و او بخاطر قرضداری به عسکری رفت. چند تا از پسرانش هم جدا شدند.
مادرش اکثر اوقات با زنان منطقه یکجا جمع میشد و سرش به قصه گرم بود.
یک روز گلبهار را در خانه تنها ماند، خودش در جمع زنان بود. گلبهار چند ساعت منتظر ماند، اما مادرش نیامد. بعد راه افتاد دنبال مادرش. خانههای همسایه از خانهیشان دور بود. او هنوز خرد بود، فقط چند بار با مادرش رفته بود؛ همان راه را در پیش گرفت.
نزدیک خانههای همسایه رسید. آنجا سخرههای کلان وجود داشت. گلبهار بالای سخرهیی رسید که باد تندی وزیدن گرفت. گلبهار تاب نیاورد، باد او را پایین انداخت. چند پهلو خورد و سرش به سنگ اصابت کرد. از هوش رفت. چند دقیقه همانجا ماند، تا یکی از همسایهها او را دید. به خانهی خود برد. برای تداویاش دستوپا زد، اما بیفایده بود؛ چون امکانات درمانی وجود نداشت.
به مادرش خبر دادند. مادرش آمد، سر و صدا راه انداخت: «دخترم، کجایی جان مادر!» اما دیگر صدایی از گلبهار شنیده نمیشد. مادرش دوید، دور و بر را گشت. گاهی به هوش میآمد، گاهی از هوش میرفت. به سر و صورتش میزد.
گلبهار چشمانش بسته بود. لب و دندانش ترکیده بود. موهای پیچپیچ سیاهش با خون خشک شده بود. زمانی مادرش به هوش آمد که دیگر گلبهار صدا نمیزد، نمیدوید به آغوش مادر.
چند زن کهنسال گلبهار را نگاه کردند. از دهن و بینیاش خون لختهشده بیرون آمده بود. دستوپای نازکش سرد شده بود. او را گرفتند، بردند زیر خیمه تا غسلش بدهند و آمادهی آخرین سفرش کنند.









