مثلث خودکشی زنان در افغانستان

نویسنده: سائمه سلطانی

پس از حاکمیت طالبان، گراف کشتار زنان در حال بلند رفتن است. دایره‌ی زن‌کشی در افغانستانِ اسلامی هر روز گسترش می‌یابد؛ زن‌کشی‌یی که نه فقط در قتل مستقیم، بلکه در اشکال پنهان‌تری چون خودکشی زنان هویدا می‌شود. به عبارتی، یکی از اشکال این زن‌کشی، خودکشی زنان است. زنان، تحت تأثیر احکام ضدزنِ اسلامی، از جمله ازدواج اجباری، تجاوز و ستم جنسیتی در خانواده، محرومیت از تعلیم، تحصیل، کار، حق اشتراک در جامعه، دست به حذف خودشان می‌زنند. این قتل‌ها، در چارچوب افغانستان با عاملیت نظام مردسالارِ اسلام سیاسی اعمال می‌شود. ساختارهای پدر-مردسالاری که زنان را میان اسارت و مرگ قرار می‌دهند، بدون شک انگیزه و دلایل سیاسی و حکومتی در عقب این دو گزینه‌ی خشونت‌بار و سرکوب‌گرشان دارند. همان‌طور که امیل دورکیم در اثرش تحت عنوان خودکشی اشاره می‌کند، خودکشی یک اتفاق و تصمیم ناگوار فردی نیست، بلکه پدیده‌یی اجتماعی و سیاسی است که برای جلوگیری از آن باید به ریشه‌های ساختار اجتماعی و سیاسی دست زد.

زنان تحت سلطه‌ی توتالیتریسم اسلامی، به شیوه‌های گوناگونی به قتل می‌رسند، یا زمینه‌ی زن‌کشی آنان فراهم می‌شود. با توجه به حاکمیت مجدد طالبان، از یک‌سو، فشار اقتصادی شدیدی بر مردان خانواده وارد شده است؛ از سوی دیگر، تحقیر حکومتی که این مردان در جامعه از سوی طالبان متحمل می‌شوند، باعث ایجاد عقده‌هایی در آن‌ها می‌گردد. زنان و کودکان خانواده‌ها همواره به‌عنوان بهترین گزینه‌یی برای تخلیه‌ی این عقده‌ها و تحقیرهای تحمیل‌شده شمرده می‌شوند.

خشونت، یک پدیده‌ی دورانی است؛ اگر منبع پخش خشونت حکومت باشد و گیرنده‌ی آن مردان جامعه، مطمئناً قربانیان بعدی خشونت از سوی مردان، زنان و کودکان خانواده‌های‌شان خواهند بود. این چرخه به همین ترتیب نسل‌های بعدی را نیز در بر خواهد گرفت؛ اما در موقعیت‌هایی، زنان به دلیل تبود گیرنده‌ی بیرونی دیگر برای ابراز خشونت و خشمِ تحمیل‌شده، راهی جز تخلیه‌ی آن بر روی خودشان به شکلی تکان‌دهنده، با حذف خویشتن، نمی‌یابند.

این خودکشی، از سوی دیگر، می‌تواند نمادی از مقاومت زنان در برابر احکام مردسالارانه‌ی اسلامی نیز باشد. زنان حاضرند تا مرز مرگ پیش بروند؛ اما تن به این احکام تحقیرکننده‌ی اسلامی و مردسالارانه ندهند.

این خودکشی نه تنها یک فریاد خاموش در برابر بی‌عدالتی‌های اجتماعی است، بلکه نشان‌دهنده‌ی عجز و درماندگی نظامی است که با تکیه بر قدرت و ترس، زنان را از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌شان محروم می‌کند. در جامعه‌یی که صدای زنان به عمد خفه می‌شود و اعتراض آن‌ها بر اساس دین و شریعت سرکوب می‌گردد، خودکشی به سلاحی برای مقابله با استبداد و نشان‌دادن اعتراض به ستم سیاسی مبدل می‌گردد.

این‌گونه خودکشی‌ها باید به‌عنوان یک پیام روشن و جدی به جامعه و حکومت در نظر گرفته شود؛ زنان دیگر نمی‌خواهند و نمی‌توانند در این ساختارهای سرکوب‌گر زندگی کنند. از سویی، زنان تحمل هم‌زیستی با ستم جنسیتی را ندارند؛ بناءً هر خودکشی یک اعتراض است، یک فریاد است برای «توقّف» که متأسفانه به جای شنیده‌شدن، در سکوت و تنهایی در حال تداوم‌یافتن هرچه بیشتر است. این مرگ‌ها باید وجدان جامعه را بیدار کند و یادآور این باشد که تا زمانی که سیستم‌های سرکوب‌گر و نابرابر از بین نروند، زنان هم‌چنان به شیوه‌های مختلف، از جمله حذف خود، به مبارزه ادامه خواهند داد.

خودکشی به‌عنوان یکی از اشکال زن‌کُشی نه تنها بحرانی محدود و مختص به زنان است، بلکه فاجعه‌یی عمیق انسانی است که از اعماق سیستمی می‌آید که خصوصی‌ترین ابعاد زندگی افراد، و حتا بدن و تغذیه و حق حیات جامعه را هدف قرار می‌دهد.

در تاریخ افغانستان، شبیه هر تاریخِ جوامع مردسالار، زن‌کشی به شکل مستقیم و غیرمستقیم، همواره بخشی از سازوکارهای قدرت مردانه، قوانین ضدزن و سنت‌های محافظه‌کارانه بوده است. از ازدواج‌های اجباری گرفته تا ممنوعیت آموزش و استقلال اقتصادی، بدن و جان زنان همواره در محاصره‌ی ساختارهای پدر-مردسالار بوده‌اند. اما آن‌چه در سال‌های اخیر، به‌ویژه پس از بازگشت طالبان به قدرت، با شدت کم‌نظیری افزایش یافته است، بروز زن‌کشی در قالب خودکشی و خودسوزی زنان است؛ پدیده‌یی که نه صرفاً محصول «بحران‌های روانیِ فردی»، بلکه نشانه‌یی از اعتراض آگاهانه‌ی اجتماعی و سیاسی زنان علیه سیاست‌های نظام تمامیت‌خواه و آپارتاید جنسیتی اسلامی است.

خشونت حکومتی
حاکمیت طالبان به‌عنوان شکل عریان «اسلام سیاسی پدر-مردسالار»، با حذف سیستماتیک زنان از عرصه‌های عمومی آغاز شد. ممنوعیت آموزش، بستن درهای دانشگاه‌ها و مکاتب، محدودیت‌های شدید رفت‌وآمد، الزام حجاب اجباری و طرد زنان از کار، همه نمونه‌هایی از خشونت حکومتیِ ساختاریافته‌اند. این نوع خشونت نه تنها حقوق زنان را به طور کامل سلب می‌کند، بلکه الگویی برای سایر اشکال خشونت (اجتماعی و خانگی) نیز فراهم می‌آورد. حکومت طالبان با تحمیل فقر، بی‌خانمانی، ترس، ازدواج‌های اجباری، جرم‌انگاری فرار از منزل، زنان را در زندانی نامرئی تحت عنوان «خانه» قرار داده است که مرگ گاه آسان‌تر از زیستن در آن زندان به نظر می‌رسد.

طالبان با برپایی تمامیت‌خواهی اسلامی، که اسم دیگر آن آپارتاید جنسیتی است، از یک‌سو وضعیتی را حاکم کردند که کشورهای امپریالیستی، هرچند روابط سیاسی‌شان را با این گروه حفظ کرده‌اند، اما به‌محض خاک‌پاشیدن به چشم زنان افغانستان و جهان، روابط اقتصادی با این گروه را به بهانه‌ی حاکمیت آپارتاید جنسیتی لغو کرده‌اند. این قطع روابط اقتصادی و راه‌نیافتن تاجران افغانستانی به بازار جهانی، باعث تشدید فقر گردیده است. از طرفی، ناامنی و قتل‌های هدفمندی که این گروه اعمال می‌کند، باعث فرار اکثریت از سکتور خصوصی و انتقال سرمایه‌های آن‌ها از کشور شده است. به دنبال آن، تعدادی از مردمی که در این سکتور مشغول به کار بودند و از درآمد ناچیز آن نان بخور‌و‌نمیری دریافت می‌کردند، اکنون همان هم از دست طبقه‌ی فقیر جامعه سلب شده است.

مسدودشدن مکاتب، دانشگاه‌ها، کتاب‌فروشی‌ها، سقوط حرفه‌های خورد و کوچکِ لمپن‌های جامعه، شبیه دست‌فروشی‌هایی دهن دروازه‌ی مکاتب و دانشگاه‌ها؛ خسارت اقتصادی سیلاب‌ها و خشک‌سالی‌ها، بازگشت میلیونی مهاجرین از کشورهای همسایه و هم‌چنان مهاجرین داخلی، همه و همه نتایج افت اقتصادی حاکمیت طالبان بر این جغرافیاست. علاوه بر این، محرومیت زنان از کار در جامعه، باعث زنانه‌شدن فقر در جامعه گردیده است. زنانی که عضو مرد در خانواده ندارند، یا اگر دارند مریض و کهن‌سال است، تحت فشار مستقیم این فقر قرار دارند و هیچ گزینه‌یی ندارند، مگر این‌که یا تن‌شان را به حراج جنسی زیرزمینی بگذارند، یا به عقد مردی به‌عنوان زن دوم و سوم درآیند، یا هم تن‌شان را با خودکشی بگیرند.

از طرف دیگر، جنسیتی‌شدن فقر تنها بخشی از کشتار زنان در اشکال خودکشی است؛ اعمال احکام اسلامی که حق حضانت فرزندان را از مادر می‌گیرد، یا ازدواج اجباری را، هرچند مستقیم اعلام نمی‌کند، اما به صورت غیرمستقیم آن را نیز بر زنان تحمیل می‌کند؛ از این‌رو، حق فرار از خانه را از زنان سلب و حتا جرم‌انگاری می‌کند. این موارد باعث می‌شوند زنان تحت فشار عمیق و غیرقابل کنترولی قرار گرفته و دست به خودکشی بزنند. خودکشی عابده در غور، بنابر همین ازدواج اجباری است که سه دادگاه طالبان حکم بازگشت اجباری عابده را به مردی داده که در کودکی عابده به نامش شده بود.

از سوی دیگر، دلیل دیگر خودکشی زنان، محرومیت از تعلیم و تحصیل است. پس از مسدودشدن مکاتب و دانشگاه‌ها به روی زنان، چندین تن از دانش‌آموزان و دانشجویان دختر، به گونه‌ی اعتراضی، دست به خودکشی زده‌اند.

مهاجرت و تبعید اعلام‌نشده از سوی طالبان، بخش دیگری از ستم‌های اسلامی طالبان بر زنان و گروه‌های تحت ستم است؛ ده‌ها هزار زن در کشورهای همسایه با فقر، تهدید اخراج، آزار جنسی، بی‌سرنوشتی و بی‌پناهی به‌سر می‌برند. چندین زن افغان تاکنون در این کشورها دست به خودکشی زده‌اند. گویا مرزها تنها جغرافیای ستم را تغییر داده‌اند؛ اما سرنوشت ستم‌باری زنان همان است که در کشور با آن مواجه بودند.

خشونت خانگی
زنان در خانه‌هایی زندگی می‌کنند که دیگر تنها زندان نیست، بلکه میدان سرکوب روزمره با فقر، محرومیت، یأس و ناامیدی، تجاوز و خشونت فیزیکی توسط مردان خانواده شمرده می‌شود. مردانی که خود تحت تحقیر حکومت طالبان قرار می‌گیرند و دیگر هیچ اعتبار و قدرتی در جامعه ندارند، خشونتی را که از طالبان آموخته‌اند در فضای خانه و بر سر زنان و کودکان تخلیه می‌کنند. هرچند این مردان از سوی طالبان به کلی قدرت‌زدایی شده‌اند، اما طالبان قدرت و روحیه‌ی سرکوب‌گری مردان را هنوز فعال نگه‌داشته‌اند که اغلب حتا به زن‌کشی‌های وحشیانه نیز می‌رسد یا این خشم، زنان را در لبه‌ی پرتگاهی می‌رساند که جز خودکشی، راه‌حلی نمی‌یابند.

خشونت اجتماعی
در جامعه‌یی که زن‌کشی در اشکال مختلف‌اش، از قتل‌های ناموسی تا خودسوزی، طبیعی جلوه داده می‌شود، خودکشی‌های وحشتناک زنان و زن‌کشی‌ها دیگر به مثابه‌ی فاجعه تلقی نمی‌شوند، بلکه بخشی از روال اجتماعی و سرنوشت تغییرناپذیر زنان پنداشته می‌شود. غالباً واکنش‌ها طوری است که یا آن را جزو قسمت و سرنوشت آن زن فرض می‌کنند، یا هم بدبختی و بدشانسی او؛ هر آن‌چه نام بگذاریدش؛ اما هیچ‌گاه به سیاسی‌بودن و ساختاری‌بودن آن توجه نشده است. وقتی یک زن نوجوان در اثر فشار خانواده مجبور به ازدواج اجباری می‌شود، نه دولت و قانونی برای پناه‌جستن در اختیار دارد و نه جامعه‌یی که هنگام فرار از خانه دستش را بگیرد و بدون هیچ اذیت و آزاری یاری‌اش رساند. برای او، جز گزینه‌ی خودکشی و پذیرفتن ازدواج اجباری، گزینه‌ی سومی وجود ندارد. او ناگزیر می‌شود در میان این دو گزینه، مرگ را بر جهنم ازدواج سنتی (آن‌هم در شکل اجبار مستقیم‌اش) ترجیح بدهد.

در نتیجه
خودکشی زنان، به‌عنوان شکلی از زن‌کشی نامرئی، زمانی دقیق‌تر می‌شود که در چارچوب مثلث سرکوب‌گر شامل نهاد خانواده، جامعه و حکومت مورد بررسی قرار گیرد. این سه نهاد به گونه‌ی هماهنگ و هم‌جهت همچون اضلاع مثلث بسته، نظام مردسالاری را بازتولید کرده و زنان را به جایی می‌رسانند که تنها راه نجات خود را در نابودی خود ببینند. در این مثلث، زنان از سه جهت قدرتمند تحت فشار، کنترل و خشونت قرار دارند که حق آرامش و انتخاب را از آن‌ها می‌گیرند؛ خانواده، جامعه و حکومت در کنار هم هم‌صدا می‌شوند تا زنان را هرچه بیشتر در تابعیت، سرخوردگی محض و بی‌قید و شرط قرار بدهند. در نبود راه قانونی، حمایت اجتماعی یا پناه امن، زنان درمانده و درهم‌شکسته، تن به خودکشی می‌دهند؛ تن به تنها راهی می‌دهند که قدرت مردسالار توان گرفتن آن را از زنان ندارد: خودکشی. اما این خودکشی صرفاً نشانی از بی‌پناهی تحمیلی بر زنان نیست؛ بیشتر از آن، اعتراض آگاهانه به زبان سلسله‌مراتبی قدرت جنسیتی است؛ اعتراض و عصیان‌گری زنانی که بالاخره با سلاح مرگ، تن و اختیار اشغال‌شده‌‌ی‌شان را از نزد این سه ضلع متحد نظام مردسالار واپس می‌گیرند؛ از قید سلطه‌ی آن‌ها رها می‌سازند.

در ظاهر، ممکن است این تصمیم و اعتراض، شخصی زنان باشد، اما در واقع گراف سازمان‌یافته‌ی قتل زنان است که مخرج مشترک آن، خودکشی ساختاری می‌تواند قرار بگیرد. قتل زنانی که در نتیجه‌ی ستم جنسیتی جان خود را می‌گیرند، نه یک عمل فردی، بلکه نوعی زن‌کشی سیستماتیک است؛ زن‌کشی‌یی که توسط نظام نهادینه‌شده‌ی پدر-مردسالار برنامه‌ریزی شده است. اگر این مثلث مردسالار، زنی را به مرز متلاشی‌شدنِ نابودی روانی، اقتصادی، فیزیکی و معنوی نرساند، آن زن هیچ‌گاه حاضر نمی‌شود جان شیرینش را با دستان خود بگیرد.

هرچند این مثلث مردسالار خودش گلوله را به تن زن شلیک نمی‌کند، اما نمی‌توان گفت قاتل او نیست.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: