نویسنده: پارسا هخامنش
مقدمه
در جغرافیای سنتزدهیی مثل افغانستان، وقتی دین به ابزار سلطه تبدیل میشود، بدن زن بیش از پیش محل نزاع و جنگ قرار میگیرد؛ جنگی بیصدا اما سهمگین، که در آن آرزوها پیش از آنکه به زبان جاری گردد، در نطفه خفه میشوند. در افغانستان تحت حاکمیت طالبان، کودکهمسری دیگر صرفاً یک پدیدهی سنتی یا حاصل فقر فرهنگی و اقتصادی نیست، بلکه به ابزاری بیصدا برای بازتولید نظم مردسالار مذهبی بدل شده است؛ نظمی که در آن محرومسازی دختران از آموزش، کار و حضور اجتماعی، تنها مقدمهیی برای تسلیمشدن آنها در برابر ساختاری است که با واژههایی چون «غیرت»، «ننگ» و «مسئولیت شرعی» رنگ مذهبی گرفته است.
طالبان با انسداد سیستماتیک مسیرهای رشد و مشارکت زنان، آینده را از دختران میربایند و آنان را به موجوداتی منزوی، محبوس در خانه و محروم از کنشگری اجتماعی تقلیل میدهند. در چنین زمینهیی، کودکهمسری نه یک انحراف، بلکه جزئی از یک نظم فراگیر است؛ نظمی که با فقر اقتصادی، فشار خانوادگی و حذف نهادهای حمایتی همدست شده تا ازدواج زودهنگام به تنها افق ممکن برای دختران نوجوان بدل گردد. این نوشته، کودکهمسری را نه به مثابهی یک حادثهی فردی، بلکه بهعنوان بخشی از یک پروژهی خاموش بررسی میکند. پروژهیی که در آن ازدواج، شکل مدنیشدهی اسارت است و آینده، پیش از رسیدن، قربانی میشود.
۱. حذف آینده؛ کودکهمسری به مثابهی فروپاشی امید
در جوامعی که آینده برای زنان مسدود میشود، هر راهی که به نوعی «خروج» منجر شود، به گزینهیی روانی تبدیل میگردد؛ حتا اگر آن راه، ازدواجی زودهنگام، ناخواسته و نابرابر باشد. پس از تسلط طالبان، پروژهی حذف زنان از حیات اجتماعی، نه در قالب قانون، بلکه از طریق سیاستهای روزمرهسازیشده، اجرا شد. از بستن مکاتب دخترانه و توقف تحصیلات عالی تا ممنوعیت اشتغال، ورزش و سفر بدون محرم. این اقدامات تنها محدودیت نیستند؛ آنها در واقع تولید وضعیت روانی گستردهیی از گسست با جامعه و انجماد آرزوها هستند.
دخترانی که دیروز رویاهای فردی و اجتماعی داشتند، امروز در خانههایی خاموش و پراضطراب حبس شدهاند، بیآنکه امکان شکلدادن به هویت مستقل خود را داشته باشند. افسردگی، ناامیدی، احساس بیارزشی و خشم فروخورده، به بخشی از روان روزمرهی دختران امروزی بدل شده است. در چنین وضعیت روانییی، کودکهمسری تنها یک فشار فرهنگی نیست؛ بلکه انتخاب اجباری در دل انسداد مطلق آینده است. ازدواج زودهنگام، در این بافت، نه از سر عشق یا میل، که از سر احساس «گیرماندن در زندگی» شکل میگیرد؛ جایی که دختر، برای خروج از وضع معلق و برای بازتعریف هویت، به تنها مجرای باز مانده یعنی ازدواج، تن میدهد.
این تندادن البته یک کنش آزاد نیست، بلکه یک پذیرش ناخودآگاه است که در سایهی حذف نهادهای حمایتی، فقدان آموزش، انزوای ساختاری و سکوت جامعهی بینالمللی شکل گرفته است. کودکهمسری در نظام طالبانی، نوعی سازوکار «تولید ثبات مصنوعی» است؛ وقتی دختری از آموزش، کار و جامعه حذف میشود، ازدواج او به جای حل مسأله، پاککردن صورت مسأله تلقی میشود؛ بیآنکه کسی اعتراض کند یا پرسشی مطرح شود.
۲. شرم و ننگ به مثابهی سازوکار سلطه: فشار خانوادگی، ننگ اجتماعی و سرکوب میل دخترانه
در بسیاری از جوامع سنتی، بدن زن به مثابهی موضوعی برای مدیریت آبرو، افتخار و کنترل جنسی تعریف میشود. در افغانستان تحت سلطهی طالبان، این نگاه نهتنها تضعیف نشده، بلکه با گفتمان دینی افراطی و عملگرا تقویت و نهادینه شده است. در چنین نظمی، دختر نوجوانی که تحصیل نمیکند، کار نمیکند و در خانه حضور دارد، به سرعت به منبع اضطراب اخلاقی برای خانواده تبدیل میشود؛ بهویژه در بافتهای قبیلهیی و مردسالار که «داشتن دختر بالغ در خانه» مترادف با تهدید حیثیتی برای پدر و مادر خانواده تلقی میگردد.
در این میان، ننگ، نه یک حس درونی بلکه یک ساختار تحمیلشده از بیرون است که کارکرد انتظامبخش دارد. خانوادهها، پیش از آنکه به آیندهی دختر بیندیشند، به واکنش همسایه، خویشاوند و ملای قریه میاندیشند. به جای آنکه فقدان تحصیل یا امکانات شغلی دختر به مثابهی ظلم دیده شود، «ادامهی تجرد» او بهعنوان تهدیدی برای ناموس و شأن خانوادگی تلقی میگردد. بدینترتیب، خانوادهها در یک سازوکار پیچیدهی فشار فرهنگی، عاطفی و مذهبی، دختران را به سمت ازدواج سوق میدهند تا بار روانی ننگ را از دوش خود بردارند.
این اجبار اما همیشه آشکار نیست؛ گاه در قالب توصیههای دینی، گاه به صورت «دلسوزی پدرانه» و گاه در سکوت سنگین نگاهها و قضاوتها اعمال میشود. در چنین بستر مسمومی، میل دخترانه به رشد، کشف خود، تجربهی زندگی یا حتا تأخیر در ازدواج، به مثابهی انحرافی خطرناک، منحرف و گاه گناهآلود در نظر گرفته میشود.
۳. پروژهی خاموش طالبان برای بازتولید کودکهمسری: سیاست حذف از طریق ازدواج
چنانکه پیشتر اشاره شد، ساختار ایدئولوژیک، رفتاری و رسانهیی طالبان، به وضوح در خدمت بازتولید پروژهی کودکهمسری قرار دارد. آنچه در نگاه نخست پدیدهیی فرهنگی به نظر میرسد، در تحلیل نهایی، بخشی از یک سیاست پنهان و چندلایه است؛ سیاستی که با حذف فرصتها و جایگزینی «ازدواج» بهعنوان تنها نقش مشروع زن در جامعه، کودکهمسری را به یک استاندارد مطلوب بدل میسازد.
در این پروژه، چندین لایه همزمان و هماهنگ عمل میکنند. از یکسو، ساختار نهادی با حذف آموزش، تعطیلی دانشگاهها برای زنان، ممنوعیت اشتغال، بستن نهادهای مدافع حقوق زنان و کودکان و فقدان هرگونه قانونگذاری دربارهی سن ازدواج، بستر حقوقی و اجرایی این پدیده را فراهم کرده است. همزمان، در لایهی گفتمانی، با استفاده از مفاهیم مذهبی مانند «اطاعت زن»، «سادهزیستی» و «سنت نبوی» و تکرار مداوم آنها از طریق منابر، رسانهها و شبکههای مذهبی رسمی، ازدواج زودهنگام بهعنوان امری مشروع، مطلوب و حتا مقدس جا زده میشود. این گفتمان دینی، با لایهی روانی و فرهنگی همراه است که در آن به زنان خانهنشین احساس بیارزشی القا میشود، فشارهای اجتماعی بر خانوادهها برای ازدواج دختران نوجوان تشدید میگردد و نوعی سکوت جمعی نسبت به پیامدهای فاجعهبار کودکهمسری شکل میگیرد. در کنار همهی اینها، لایهی امنیتی نیز فعال است؛ با تهدید، بازداشت و حذف کنشگران، روزنامهنگاران و نهادهایی که قصد روشنگری یا حمایت از حقوق دختران را دارند. این سازوکار چندسطحی، کودکهمسری را نه بهعنوان یک انحراف، بلکه به مثابهی بخشی از نظم مسلط و حاکم بازتولید و تثبیت میکند.
نباید فراموش کرد که این پروژه، برخلاف سیاستهای رسمی رژیم طالبان، نه با صدور فرمان، بلکه از طریق «ساختن شرایط اجتنابناپذیر» عمل میکند. دخترانی که نه اجازهی تحصیل دارند، نه دسترسی به رسانه، نه امکان گفتوگوی آزاد با همسالان و نه امیدی برای تغییر، عملاً در برابر ازدواج هیچ جایگزینی ندارند. کودکهمسری در این نظام، نه یک انحراف از قانون، بلکه یک پیامد محتوم حذف اجتماعی است.
۴. غفلت و سکوت در برابر فاجعه: دلایل بیتوجهی رسانهیی و حقوق بشری
کودکهمسری در افغانستان، بهویژه تحت حاکمیت طالبان، در سکوتی نگرانکننده و بیتوجهی رسانهیی و بینالمللی قرار گرفته است. این پدیده، اگرچه پیامدهای ویرانگری برای نسل دختران دارد، اما به دلایلی چند از مدار توجه جهانی خارج شده و آن چنانکه باید و شاید به آن پرداخته نشده است. نخست آنکه در زمانهی تصویر و خبر فوری، بحرانهایی مانند جنگ، مهاجرت یا گرسنگی که تصاویر شوکآور تولید میکنند، بیشتر به چشم میآیند، در حالی که ازدواجهای پنهانی دختران در سکوت خانهها رخ میدهد و از حساسیت خبری بازمیماند. از سوی دیگر، ترس، سانسور و تهدید، گزارشگری و مستندسازی درونکشوری را تقریباً ناممکن کرده است؛ خبرنگاران و فعالان زن یا مهاجرت کردهاند یا زیر فشار شدید امنیتی توان فعالیت ندارند و نبود روایت معتبر باعث شده واکنش جهانی نیز پراکنده و کمرمق بماند.
در همین حال، برخی نهادها برای حفظ مسیر کمکهای بشردوستانه، ترجیح میدهند به مسائل کمهزینهتری بپردازند و از انتقاد صریح به طالبان دربارهی کودکهمسری خودداری کنند تا روابط شکنندهیشان لطمه نبیند. افزون بر این، طالبان با بهرهگیری از روایتهایی چون «سنت» و «شریعت»، هرگونه انتقاد از ازدواج زودهنگام را بهعنوان دخالت فرهنگی یا بیاحترامی به ارزشهای اسلامی معرفی میکنند و بهاینترتیب، سپر گفتمانی برای توجیه این خشونت ساختاری میسازند. حتا بخشی از جامعهی مدنی افغانستان در خارج از کشور که گرفتار بحرانهای مهاجرتی و امنیتی خود هستند، گاه کودکهمسری را نه به مثابهی بحران سیاسی و ساختاری، بلکه صرفاً پدیدهیی فرهنگی و دیرینه قلمداد میکنند. این مجموعه دلایل، در کنار هم، موجب شدهاند تا یکی از فاجعهبارترین اشکال حذف زن در افغانستان معاصر، در سکوتی سنگین و مرگبار ادامه یابد.
نتیجهگیری: بازتولید اسارت در پوشش ازدواج؛ پروژهیی بیصدا، اما برنامهمند
در شرایط کنونی، کودکهمسری نه یک انحراف فرهنگی یا اشتباه فردی، بلکه بازتاب دقیق و حسابشدهی نظم موجود است؛ نظمی که با حذف فرصتها، خاموشکردن صداها و انسداد راههای زیست مستقل، دختران را به سمت تنها مجرای مانده هدایت میکند: ازدواج. اما این ازدواج نه از سر بلوغ، آمادگی یا انتخاب، بلکه از دل اضطرار، بیامیدی و ساختارهای سرکوبگرانه شکل میگیرد.
طالبان با ممنوعسازی آموزش، کار، سفر و مشارکت اجتماعی برای زنان، عملاً هر شکل از هویتسازی زنانه را نامشروع و ناممکن کردهاند. در چنین فضایی، کودکهمسری نه تصادفی و نه صرفاً سنتی است؛ بلکه بخشی از پروژهیی پنهان برای بازتولید انقیاد زن است، پروژهیی که با چهرهیی دینی و با ادبیات اخلاقی، اما با کارکردی کاملاً سیاسی و جنسیتی پیش میرود.
خطر اصلی در اینجاست که این پدیده، به مرور، «عادی» تلقی میشود؛ چه از سوی جامعهیی درگیر با فقر و فشار سنت و حکومت استبدادی دینی، چه از سوی جهانی که چشم به فجایع پرصداتر دوخته و از بحرانهای خاموشتر عبور میکند. دقیقاً همین «عادیانگاری»، مرگ تدریجی آینده است؛ آیندهیی که پیش از آنکه فرصت شکوفایی یابد، در ساختار ازدواج تحمیلی دفن میشود.
پینوشت: عکس از انترنت









