تباهی فوق تباهی: درآمدی بر وضعیت زنان افغانستان

نویسنده: حسن‌رضا خاوری

بخش اول
۱) مقدمه: آینه‌ی سیاه یک اجتماع واژگونه
افغانستان بیش از آن‌که نام یک سرزمین باشد، نام یک وضعیت است؛ وضعیتی ازهم‌گسیخته، درهم‌شکسته و بحرانی. اگر در دل این بحران چندلایه و پیچیده نقطه‌ای باشد که تباهی در آن به شکل خالص‌تری عینیت یافته باشد، بی‌تردید «وضعیت زنان» است. وضعیت زنان در افغانستان، نه تنها بخشی از تباهی عمومی است، بلکه در بسیاری موارد، خود تباهیِ مضاعف است؛ گره‌گاه فشرده‌ای از خشونت تاریخی، سلطه‌ی فرهنگی، انکار حقوقی، سرکوب نظام‌مند و آپارتاید جنسیتی کنونی.

در سنت افغانی، زن با دو برچسب تحقیرآمیز شناخته و معرفی می‌شود: «ضعیفه» و «ناقص العقل». این دو واژه‌ی عربی فقط اوصاف فردی نیستند، بلکه فرموله‌هایی هستند برای تثبیت یک ایدئولوژی سرکوب‌گر، که پشتوانه دینی قوی پیدا کرده است. وصف «ضعیفه» بدن زن را در چارچوبی از ناتوانی، نیازمندی و وابستگی به مرد تعریف می‌کند؛ و او را از مشارکت فعال در سپهر اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بازمی‌دارد. وصف «ناقص العقل» ذهن و آگاهی زن را از پیش تخریب می‌کند، تا صدای او بی‌پایه، قضاوتش بی‌اعتبار و حضورش بی‌وجه جلوه کند. هر دو برچسب جعلی، کارکرد یکسان دارند: خلع قدرت، خاموش‌سازی و ناپدیدسازیِ هستی اجتماعی زن.

این مفاهیم در خلأ پدید نیامده‌اند. این‌جا دست‌کم سه لایه‌ی تودرتو از بحران وجود دارد که درک آن برای تحلیل وضعیت زنان ضروری است:
1. بستر اجتماعی‌ای که این تصورات را ممکن ساخته است: چگونه ساختارهای قدرت، خانواده، قبیله، دین و دولت در تولید و بازتولید این تصویر تحقیرآمیز از زن همکاری کرده‌اند؟ چه روابطی این نظم ستم‌گرانه را تثبیت و بازتولید کرده‌اند؟
2. زمینه‌ی فرهنگی‌ای که به این مفاهیم مشروعیت داده و بستر ماندگاری آن را فراهم آورده است: چگونه ادبیات، زبان، عرف، اخلاق و حتی طنز و حکایت، حاملان پنهان یا آشکار این اندیشه‌ی زن‌ستیز بوده‌اند؟ چگونه کلیشه‌ها بدل به «حقایق» بدیهی و ثابت شده‌اند؟
3. امکان گسست از این وضعیت و چشم‌انداز رهایی: آیا می‌توان از دل این وضعیت، چشم‌اندازی برای رهایی تصور کرد؟ کجا باید هدف گرفته شود تا دیوار قرن‌ها تبعیض و زن‌ستیزی ترک بردارد و فروبریزد؟ آیا مقاومت‌های تاریخی زنان، به‌رغم شکست‌های ظاهری‌شان، بنیانی برای امکان نوین رهایی فراهم می‌آورند؟

در پایان این جستار، برای اتصال گذشته به حال و نشان‌دادن ریشه‌های تاریخی این وضعیت، تحلیل کوتاه از روایت «گل‌بیگم» ــ‌زنی که صدایش از دل تاریخ به گوش می‌رسد‌ــ آورده می‌شود، تا شهادت او چون سندی قاطع، تباهی نظام‌مند را در آینه‌ی تجربه‌ی زیسته‌ی زن افغانستانی بازتاب دهد.

۲) ساختارهای تباهی زنان افغانستان
۲.1ـ ساختار اجتماعی تباهی زنان
۲.۱.1ـ مردسالاری و زن‌ستیزی در افغانستان
ضعف جسمانی و نقصان عقلانی، صفات ذاتی یا طبیعی برای هیچ انسانی نیستند. این مفاهیم، نه گزاره‌های زیستی، بلکه داوری‌های تاریخی اند که در بستر یک ساختار اجتماعی معین پدید آمده‌اند. بنابراین، آن‌گاه که زن در عرف افغانستان و سایر کشورهای اسلامی، «ضعیفه» و «ناقص العقل» خوانده می‌شود، نه با یک توصیف علمی، بلکه با برساخت تاریخی، سیاسی و فرهنگی روبرو هستیم؛ برساختی که از لحظه‌ای مشخص آغاز شده، در مسیر تاریخ تداوم یافته، و از آن‌جا که امری ساختاری است، نه ذاتی‌، لذا قابل نقد و تغییر نیز هست.

برای درک این ساختار، تحلیل ابن‌خلدون از بنیادهای شکل‌گیری دولت‌ها و جوامع اسلامی در کتاب معروفش به نام «مقدمه» بسیار روشنگر است. جامعه افغانستان عقب‌مانده است و تئوری‌های معطوف به سوژه‌ی مدرن برای تحلیل عمیق آن چندان قابل صدق و دقیق به نظر نمی‌رسد. لذا تئوری‌های بومی تحلیل بهتری را ممکن می‌سازد. حداقل، چشم‌انداز نزدیک‌تری را خلق می‌کند که از زاویه‌ی درونی به وضعیت‌ها نگریسته شود.

محمد عابد الجابری، اندیشمند مراکشی، در بازخوانی و بسط این تحلیل ابن‌خلدونی در کتاب نقد عقل سیاسی عربی، سه مؤلفه‌ی سازنده‌ی جامعه‌ی اسلامی‌ـ‌عربی را برجسته می‌سازد: قبیله، غنیمت و عقیده. این سازه‌های سه‌گانه نه تنها بنیان‌های اجتماعی‌ـ‌سیاسی جوامع قدیمی جهان اسلام را برمی‌سازند، بلکه به‌شکل زنجیره‌وار و حلقه‌ای تودرتو، یکدیگر را بازتولید می‌کنند. جامعه‌ای که بر این ارکان سه‌گانه استوار است، اساساً جامعه‌ای غیرمدنی است؛ چراکه در آن، سلطه، منازعه و تمایز بر مبنای جنس، نَسَب و قدرت فیزیکی، اصل سامان اجتماعی است؛ نه برابری، گفت‌وگو و مشارکت.

هر سه مؤلفه، بافت و ساخت به‌شدت مردانه دارند:
• قبیله، بر پایه‌ی نَسَب خونی پدرسالارانه و عصبیت شکل می‌گیرد. اگرچه زنان در فرآیند تولید نسل حضور دارند، اما تنها خون مرد در تثبیت نسب مشروع و عصبیت قبیله‌ای معتبر است. زن به‌مثابه بدن حامل فرزند، واسطه‌ای خاموش است، نه عنصری در تعیین تبار و قدرت؛ چنان‌چه به لحاظ فقهی، مالک شیر زن (که در داخل بدن زن تولید شده) نه خود زن، بلکه شوهر او است.
• غنیمت، حاصل جنگ است، و جنگ میدان ابراز وجود مردان است. در چنین ساختاری، اقتصاد نه بر مبنای «تولید»، بلکه بر مبنای «تصاحب» استوار است. زنی که در جنگ و اقتصاد غارتی جامعه‌ی مردسالار نقشی ندارد و حتی جزو اموال قابل غارت شمرده می‌شود، از تقسیم غنایم نیز بی‌نصیب است و سهمی ندارد. از این‌رو، هم در ساختار اقتصادی حذف می‌شود و هم در ارزش‌گذاری اجتماعی، به «ضعیفه» تقلیل می‌یابد که برای بقایش به مرد «وابسته» است. قرآن نیز برتری مردان را تأیید می‌کند: «الرجال قوامون علی النساء».
• عقیده، گرچه در ظاهر حوزه‌ی عام انسانیت و خطاب الهی است، اما در بستر چنین جامعه‌ای ابزار تنظیم تکالیف نابرابر می‌شود و نابرابری مشروعیت داده می‌شود. زنان به‌عنوان انسان مکلف دانسته می‌شوند، اما این تکلیف‌ها نه با هدف توانمندسازی، بلکه با هدف کنترل، تمکین و مهار سامان می‌یابد. اطاعت نکردن جنسی زن از شوهر، «نشوز» تعریف شده و مشمول مجازات و محرومیت می‌گردد. عقل زنان ناقص قلمداد می‌شود، نه از آن‌رو که واقعاً چنین است، بلکه چون از مشارکت در تولید دانش، قدرت و قانون محروم مانده و حذف شده‌اند.

در جامعه‌ای که بر منطق غارت، مردسالاری و انحصار جنسیتی استوار شده باشد، زنان همواره در حاشیه قرار می‌گیرند. محرومیت تاریخی آنان از ساحت‌های قدرت، معرفت و اقتصاد، به مرور در زبان و عرف به صورت «نقص ذاتی» تثبیت می‌شود. جامعه نه تنها حقوق برابر به زنان نمی‌دهد، بلکه با نسبت‌دادن ویژگی‌هایی چون «ضعف» و «نقص»، توجیه فرهنگی برای این تبعیض و آپارتاید جنسیتی تولید می‌کند. این‌جا است که حذف به صورت فرهنگی نیز مشروعیت پیدا می‌کند و در ضمیر جامعه بدیهی و ثابت می‌ماند. فتوحات در صدر اسلام، این ساختار را بیش از آن‌که تعدیل کند، اما به سرزمین‌های فتح‌شده گسترش داد. فتوحات درواقع توسعه‌ی غارت در سطح بین‌المللی بود که ساختارهای فرهنگی عربی و اسلامی را به مغلوبان تحمیل کرد.

اما نکته‌ی ظریف‌تر در این‌جا است: زن در این ساختار نه به‌کلی غیرانسان تلقی می‌شود که تکلیف بر او وضع نگردد؛ و نه انسان کامل تلقی می‌شود که از حقوق کامل بهره‌مند شود. زن در شکاف انسان و غیرانسان تعلیق می‌شود. او «نیمه» است: نیمه‌انسان، نیمه‌حقوق، نیمه‌شهروند. این وضعیت دوگانه، یعنی هم حفظ صوری انسانیت زن و هم محروم‌سازی ساختاری او، خصلت خشن و پیچیده‌ی تبعیضات علیه زنان را در جامعه‌ی افغانستانی بازمی‌تاباند.

از این‌رو، زنان در افغانستان نه تنها قربانی تبعیض‌اند، بلکه حاملان تاریخی یک وضعیت دوپاره اند: آن‌ها مکلف‌اند، بی‌آن‌که مختار باشند؛ و تابع‌اند، بی‌آن‌که شراکتی در تدوین قواعد اطاعت داشته باشند. چنین موقعیتی نه صرفاً مظلومیت، بلکه نوعی حذف پیچیده، و در عین حال، «قانونی‌شده» است؛ البته حذف از قدرت، نه از اطاعت.

۲.۱.2ـ تباهی مضاعف زنان و سکوت تاریخ
تاریخ سیاسی افغانستان دست‌کم در چند سده‌ی اخیر بر شالوده‌ای از نظام قبیله‌ای، اقتصاد غارتی و ایدئولوژی ایمانی استوار بوده است. این سازه‌های سه‌گانه‌ی بنیان‌گذار، نه تنها ساختار حکومت‌داری را تعیین کرده، بلکه شالوده‌ی حیات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و روانی مردم را نیز شکل داده است. از حیات دهقانی گرفته تا زیست تجاری و کوچی‌گری، ردّپای این سه سازه ـ‌قبیله، غنیمت، عقیده‌ـ همواره در کنش‌ها، ارزش‌ها و مناسبات اجتماعی دیده می‌شود: دهقان می‌کارد و تولید می‌کند؛ تاجر مبادله و واسطه‌گری می‌کند؛ کوچی غارت می‌کند؛ و دولت همدست و هم‌سودِ هر سه است: هم مدعی حاکمیت است، هم شریک قدرت غیررسمی، و هم اعتراض‌ها را سرکوب می‌کند.

بدین‌سان، نه تنها یک نظم صوری، بلکه یک ذهنیت تاریخی و روان‌شناسی جمعی شکل گرفته است که در آن قدرت نه بر اساس قانون، بلکه بر اساس تصرف، نَسَب و طایفه توزیع می‌شود. سازوکار درونی این حیات از منظر ابن‌خلدونی، بر منطق عصبیت، میل به غلبه و چرخش قدرت میان طوایف غالب قابل تبیین است. اما نتیجه‌ی تاریخی این منطق، چیزی جز بازتولید خشونت ساختاری و حذف نظام‌مند صداهای غیرقبیله‌ای نیست.

در دل این ساختار، تقسیم جنسیتی فضا و معنا نیز تثبیت شده است. جهان اجتماعی به دو قلمرو بنیادین تفکیک شده است: ۱) درون/ اندرون (خانه): قلمرو سکوت، وابستگی، اطاعت؛ و زن محبوس در آن؛ ۲) بیرون/ عرصه‌ی عمومی: قلمرو گفتار، رقابت، قدرت و مرد؛ و زن ممنوع از آن.

زن در درون خانه، موضوع نظم و انضباط است؛ و خارج از آن، موضوع تهدید و ناامنی. نه فقط امنیت فیزیکی، بلکه امنیت معنایی نیز از زن در فضای عمومی دریغ شده است. او نه فقط در خیابان، بلکه در زبان، تاریخ و هویت جمعی نیز بی‌صدا و نامرئی باقی مانده است.

در چنین جامعه‌ای، تاریخ همانا روایتِ مردم نبوده، بلکه مونولوگِ قدرت بوده است. لذا نه «مردم‌نامه»، بلکه «شاه‌نامه» پدید آمده و محبوب قلوب گشته است. صحنه‌ی تاریخ، محل گفت‌وگوی مردمان با حاکمان نبوده، بلکه میدان تک‌گویی مستبدان و سکوت توده‌ها بوده است. به تعبیر دیگر، حکومت سخن گفته و مردم سکوت و اطاعت کرده‌اند. هر گاه مردم زبان گشوده‌اند، یا شورش بوده یا شعر گفته‌اند، که عمدتاً یا برای مدح قدرت بوده یا هپروتی و از آن پرت بوده است. در نتیجه، تاریخ رسمی ما تاریخ گفتار شاهان و کردار جنگاوران است، نه رنج رعایا یا سکوت فرودستان. و در دل این سکوت پایدار توده‌ی مردم، سکوت مضاعفی پدید آمده است که ویژه‌ی زنان است.

زن نه تنها از قدرت سیاسی و اقتصادی حذف شده، بلکه از امکانِ سخن گفتن، روایت کردن و معنا بخشیدن به خود نیز محروم مانده است. خشونت علیه زنان چونان واقعیت مزمن و بی‌صدا به درازنای تاریخ ادامه یافته است: نه درباره‌اش سخن گفته شده، و نه صدای اعتراضش شنیده شده است. این وضعیت تنها نتیجه‌ی سرکوب عریان نیست، بلکه محصول نوعی «فریب فرهنگی» نیز هست. خشونت، از خلالِ ابزارهایی چون: غزل‌های عاشقانه، اسطوره‌های زن‌ستیز و ارزش‌های دینی مردمحور، به صورت لطیف، مشروع و حتی مطلوب و زیبا درآمده است. «عشق» که باید ساحت رهایی و شور تفاوت‌ها باشد، اما به میانجی نظم ادبی و فرهنگی، عرصه‌ی زیباسازیِ موقعیت تباه‌کننده‌ی زن شده است. خشونت، در لفافه‌ی مهر و معشوق‌سازی، نهادینه شده و تداوم یافته است. به همین خاطر، تباهی زن هم خواستنی و پایدار و هم درونی و نادیدنی گردیده است.

ادامه دارد …

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: