نویسنده: حسنرضا خاوری
بخش سوم
۳.2ـ بازگشت به عدالت و عقلانیت: کاردانی و آغاز رهایی
دادخواهی، امر همگانی است؛ و عدالت، ضرورتی فراگیر است که همهی مردمان این سرزمینِ زخمخورده بدان نیازمندند. خشونت در افغانستان منحصر به زنان نیست؛ اگرچه زنان بیپناهترین قربانیان آناند. خشونت علیه زنان، ساختاری و ریشهدار است که قامت همهی اقوام، زبانها، گروهها و طبقات را خمیده کرده است. از اینرو، درمان آن نیز باید چنان فراگیر و بنیادین باشد که بتواند به ریشهی این بیماری دست یابد؛ و آن چیزی نیست جز بازگشت به عدالت.
عدالت (دادگری و کاردانی) بدیل حقیقی خشونت (تباهی و ویرانی) است. عدالت نیرویی است که اگر در صحنهی تاریخ حضور یابد، مجال گسترش ظلم و تبعیض را میگیرد و امکان همزیستی برابر را ممکن میسازد. اما عدالت بدون عقلانیت (دانایی و آگاهی انتقادی) به نتیجه نمیرسد. عقلانیت نه تنها قاعدهگذارِ نهادها و قوانین، بلکه شالودهی وجدان و مسئولیتپذیری فردی است؛ و از همین طریق میتواند هم بر عاملان خشونت تأثیر بگذارد و هم برای قربانیان آن، امید و افق بگشاید.
عقلانیت در بعد درونی، وجدانهای خفته را بیدار و ضمیرهای خاموش را به سخن وامیدارد. در بعد بیرونی، به نهادسازی، مدنیت و قانونگرایی مدد میرساند و چتر حمایتی برای گروههای راندهشده به حاشیه و افراد آسیبپذیر فراهم میآورد. اما این بازگشت به عقلانیت انتقادی، نه آنی است و نه ساده. عقلانیت یک «فرآیند» پرهزینه است، نه یک «فوران» آنی، و نه همچون بارانی که ناگاه ببارد و زمین تیره را سیر و سبز کند، بلکه همچون چشمهای آهستهجوش است که باید صبورانه حفر کرد، و با شکیبایی انتظار کشید تا از دل سنگ سنت بگذرد و جرعهجرعه به کام تشنگان برسد، به نقطهی شکوفایی و ثمردهی.
عقلانیت در وهله اول، شرطامکانِ حیات مدنی را به همراه میآورد، نه تحقق قطعی و نهایی آن را. یعنی فضایی برای مدنیت «میگشاید» و شروع یک حیات انسانی را «ممکن» میگرداند. چنین «امکانی» در ابتدا یک امر نوآیین، لرزان و شکننده است که برای تثبیت و استحکامش، لحظهلحظهی آن را باید زیست و به تجربه درآورد. با زیستنِ امکانهایِ عقلانیت میتوان یک سنّت مدنی و بستر انسانی را در تاریخ خویش به وجود آورد که در افق آن، خشونت علیه زنان به حداقل و به صفر برسد. اکنون افغانستان در دورترین نقطه از عقلانیت قرار دارد و رسیدن مردم به آن زمان بسیار طولانی لازم دارد. به همین میزان، کوشش فکری و قلمی بسیار زیادی را میطلبد.
به عبارتی، آنچه این عقلانیت نوپا را به سنتی پایدار بدل میسازد، تجربهی روزمره، کنش مداوم و زیستن آگاهانهی هر روز و هر لحظه است. تا زمانی که عقلانیت زیسته نشود، نهاد نگردد، عادت اخلاقی و رفتاری نشود، همچنان در وضع امکان و احتمال میماند و به فعلیت نمیرسد. بنابراین، ساختن جامعهی عادلانه نه با یک قیام و نه با یک شعار، بلکه با سالیان متمادی آگاهیافروزی و کنش فکری معطوف به عدالت ممکن میگردد. باید جوهر جان را در قلم ریخت، عمر را صرف نوشتن کرد و چراغ آگاهی را در تاریکنای هر خانه و هر کوچه روشن نمود. هم زنان چنین کند و هم مردان. زیرا تنها سلاحی که طالبان و دیگر ستیزهجویان تاریکاندیش نمیتوانند از ما بگیرند، آگاهی است. نه تلاشی خانه به خانه، نه شکنجه و نه قتل، هیچ یک توان برکندن اندیشهای را ندارد که در اعماق جان آدمی ریشه دوانده باشد.
آگاهی، حیات مستقل دارد؛ از مرگ نمیهراسد؛ از انکار نمیمیرد. چونان نوری لطیف، از پیکر فرد فراتر میرود، در حافظهی جمعی اقامت میگزیند، پر میکشد و در افق تاریخ آواز عدالت را طنینانداز میکند. این نور، گرچه اکنون ضعیف و لرزان است، اما اگر پاسداری شود، میتواند آتشی بزرگ برپا دارد؛ آتشی که با ایضاح ظلمت خشونت، تیرگیهای آن را به تدریج بزداید و در مخروبههای زندگی ما، بذر انسانیت برابر و همزیستی عادلانه را برویاند و بپروراند.
۴) جمعبندی و نتیجهگیری
۴.1ـ گسستن از عصر خشونت و گشایش افق رهایی
خشونت علیه زنان نه امری تصادفی یا پراکنده، بلکه برآمده از ساختارهای دیرپای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی است که بافت وجودی جامعه افغانستان را در طول قرون شکل دادهاند. این خشونت نه صرفاً در کنشهای فردی، بلکه در نهادها، زبان، آداب، هنجارها و حافظهی جمعی نهادینه شده است. مبارزه با آن نیازمند چیزی فراتر از واکنشهای احساسی یا مقاومتهای آنی است: آنچه مورد نیاز ما است، نوعی عقلانیت انتقادی و ساختارشکن و عدالتمحور و رهاییبخش است. این دو ـعقل و عدلـ سلاحهای یگانه و ضروری برای کاردانی و قدرت ما در این میدان پرآشوب است؛ چراکه تنها از خلال عقلانیت انتقادی و رهاییبخش میتوان ساختار خشونت را به فهم درآورد، و بعد با اتکا به عدالت، آن را برچید، بیآنکه به تبعیض دیگر دامن زده شود.
در این بستر، نبردهای ما باید عاقلانه و عادلانه باشد؛ زیرا در غیاب عقل، مقاومت به بازتولید خشونت بدل میشود؛ و در غیاب عدالت، کوشش برای رهایی، خود در دام سلطهی نوین گرفتار میآید. آنچه ما با آن روبهرو هستیم، یک نظام فکریـتاریخیِ منسجم است که عناصر بنیادین آن را میتوان در سه محور تحلیلی صورتبندی کرد: قبیله، غنیمت، و عقیده. این سازهها در ساختار دیرپای «دودمان» یا «تبار خونی» رسوب یافتهاند. این نظام نه فقط زنان، بلکه خودِ انسان را در چارچوب تبار، مالکیت و تبعیت بازتعریف کرده و بهگونهای ساختیافته، امکان سوژگی آزاد، برابری و مشارکت آدمی را از بنیاد انکار و نابود کرده است.
زن در چنین نظمی نه بهمثابه فاعل، بلکه همچون ابژهای حاشیهای، بهطور پیشینی از حوزهی معنا و قدرت طرد میشود. این طردِ هستیشناسانه صرف نمادِ تبعیض جنسیتی نیست، بلکه افشاگرِ یک وارونگیِ وجودیِ فراگیر در تلقی انسان از انسانیت است. مادامی که این نگاه متحجرانه ـکه انسان را از خلال خویشاوندی خونی، هویت قبیلهای یا معیارهای دینی میفهمدـ دگرگون نشود، جامعه از دور باطل خشونت، سرکوب، تبعیض و آپارتاید جنسیتی خلاصی نخواهد یافت. هر کوشش برای رهایی زن در حقیقت کوششی برای بازسازی افق انسانیت است؛ افقی که در آن، منزلت انسان بر پایهی خرد، آزادی، برابری و کرامت تعریف شود، نه بر اساس نسب، نژاد یا جنسیت.
خشونت علیه زنان اگرچه در حال حاضر صورتی حاد و عریان یافته، اما پدیدهای نوظهور نیست. این خشونت در تار و پود خاطرهی تاریخی ما رسوب کرده و طی نسلها به «فطرتِ کاذب» ما بدل شده است. خشونت نه تنها رفتار روزمرهی ما شده، بلکه ساختار و معنای بودن ما نیز شده است؛ و تا زمانی که این ساختار زیستی ما به چالش کشیده نشود، هیچ اصلاحی پایدار نخواهد ماند. پس، رهایی زن صرفاً با اصلاح قانون یا تغییر رفتارهای فردی ممکن نمیشود، بلکه مستلزم گسستن از زنجیرهی معرفتی، اخلاقی و تاریخی خشونت است.
در این راستا، دو نسبت رادیکال باید مورد تأمل و تأسیس قرار گیرد:
۱. نسبت زن و تفکر انتقادی: این پیوند، نخستین گام در بازآفرینی چهرهی خودآیین زن است. از خلال این نسبت، افسانهی دیرینهی نقصان عقل زنان فرومیریزد و زن بهمثابه سوژهای اندیشنده و شریک در تولید معرفت انسانی بازشناخته میشود. فلسفه، زبان عقل است و ورود زنان به این عرصه، بازگشت آنها به خانهی خویشتن است، به خانهی پرسش، تأمل و معنا.
۲. نسبت زن و شهر: شهر، تمثیلی است از عرصهی کثرت، مدنیت، مشارکت و حضور عمومی. پیوند زن با شهر نه تنها از منظر جغرافیای فیزیکی، بلکه در معنای سیاسی و نمادین آن اهمیت دارد. گسستن زن از حاشیهی خصوصی و ورود او به فضای عمومی یعنی بازتعریف نسبت قدرت، بازسازی قواعد گفتوگو، و تأسیس امکان زیست برابر در جامعه. زنِ آگاه در شهرِ عقلانی، هم راه و طرز پایان دادن به تاریخ خشونت را میداند و هم میتواند افق نو در تاریخ مدنیت را برپا و آغاز کند.
بازاندیشی این دو نسبت، شرط لازم برای ساختن جهانی دیگر است، جهانی که در آن، زن نه ملعبهی سنت باشد، نه قربانی تاریخ و نه ستمکش عرف محلی، بلکه فاعلِ معنا و سازندهی آینده باشد.
۴.2ـ تفکر انتقادی بهمثابه راه رهایی
اگر فلسفه بهعنوان علم و نام کهنِ نقد رادیکال در معنای اصیل آن ملاحظه شود، آنگاه فاصلهی زن تا رهایی، به اندازهی فاصلهی زن تا فلسفه خواهد بود. فلسفه، با سنت انتقادی درونماندگار خود، نه تنها صدای رهایی را صورتبندی میکند، بلکه برهان قاطع آن را نیز میپروراند؛ به این معنا که امکان رهایی را در متن سه بنیاد همپیوند و بنیادگذار جاری میسازد: انسانیت خودبنیاد، عقلانیت نقاد، و مدنیت خودآیین.
از این منظر، تا زمانی که زنان در اتوبانهای دانایی و کوچههای سخت تفکر انتقادی گام ننهند، و تا هنگامی که شعاع وجودی زن و آگاهی زنانه را در سپهر عقلانیت و در افق مدنیت خودآیین به درخشش درنیاورند، همچنان در سایهی سرد و سنگین سنت محلی باقی خواهند ماند که ایشان را نه انسان کامل، بلکه «حیوان کمعقل» میخواند. این زخم واژگانی صرفاً توهین اخلاقی نیست، بلکه محصول ساختاری است که عقل را به انحصار مردانه درآورده و تفکر را از مدار تجربهی زنانه بیرون نهاده است.
اما تفکر، بهویژه تفکر فلسفی، در خلأ شکل نمیگیرد. این امر مستلزم شرایطی است که بهمثابه پیششرطهای تحقق فلسفه در زیستجهان زنانه و نیز جامعه بهطور کلی، باید مورد توجه قرار گیرند. البته این امور درهمتنیده هستند و هر یک دیگری را تقویت میکنند.
۴.۲.1ـ برپایی مدنیت خودآیین
تفکر انتقادی نیازمند بستری است که در آن جامعه بهنحو درونماندگار، پذیرای پرسشگری، شک و تردید، و گفتوگوی آزاد باشد. مادامی که بسترهای اجتماعی از سلطهی سنتهای قبیلهای و روایتهای مقدسنما رهایی نیافتهاند، تفکر فلسفی و انتقادی سرکوب و خفه خواهد شد. در این صورت، رهایی زنان به رؤیای دستنیافتنی بدل میگردد. بنابراین، لازم است که بستر مدنیت خودآیین معطوف به رهایی زنان برپا شود.
۴.۲.2ـ تشکیل اجتماعهای دوستی
فلسفه در فضای نفرت، خصومت و پرستیزه نمیبالد، بلکه در سپهر دوستی، مهربانی، همدلی و گفتوگوی بیواسطه پدید میآید. دوستی در اینجا نه صرفاً رابطهای عاطفی، بلکه ساختار مدنی و رسمی برای تکثر انسانی، اندیشیدن انتقادی، زیستن با دیگری و همراهی با تفاوتها است. گسستن از اجتماعهای قبیلهای، قومی و قریهای، پیششرطِ زایش این دوستیهای عقلانی است. عناصر بنیادین شهر به میانجی دوستی بههم پیوند میخورند. دوستی قوامبخش فضای شهری و مناسبات انسانی درون آن است.
۴.۲.3ـ اشتیاق و احترام به گفتوگوی مدام
تفکر، فرآیندی بیپایان است و گفتوگو، صورت زندهی این فرآیند. میل گفتوگو، خشونت را از ریشه بیاعتبار میسازد؛ زیرا خشونت همواره نشانهی پایان گفتوگو و ظهور سکوت مرگبار است. گفتوگوی دائمی، مجالی برای غضب، تبعیض و سرکوب باقی نمیگذارد.
بدینسان، فلسفه نه در حاشیه، بلکه در بنیاد زندگی شهری جای میگیرد. و از همین جایگاه است که روشن میشود: رهایی زن نه مسألهای هویتی و مختص به بخشی از جامعه، بلکه دغدغهای مربوط به سرنوشت کلی انسان و جامعه است؛ رهاییای که بدون مشارکت و همراهی مردان و زنان، بیریشه و متزلزل خواهد ماند. تفکر هنگامی رهاییبخش است که نه بهمثابه امتیاز نخبگان، بلکه بهمثابه ضرورت زندگیِ مشترک فهمیده شود. اینجا است که زن و فلسفه، دو رکن یک افق واحد میشوند: افق رهایی.
۴.3ـ شهر بهمثابه فضای رهایی
رهایی همچون سعادت نیازمند اقلیمی است مختص به خود؛ اقلیمی که نه در کوهستان و بیابان، بلکه در افق روشنِ شهر، در مدار مدنی و عقلانی معنا مییابد. اگر خشونت از دل اقلیمهای بیصورت و بیساحت، از خلأ مناسبات عقلانی و از متن نظمهای قبیلهای و قریهای میجوشد، اما رهایی برخلاف آن، تنها در فضای نظم شهری و مناسبات پایدار و آگاهانه امکانپذیر است.
رهایی یک مفهوم مدنی است؛ بنیان آن عقل است و صورتش شهر. شهر و حاکمیت سیاسی نه بر اساس دودمان، تبار و قبیله، بلکه در اثر گسستن از این بنیادهای خونمحور و مردسالار و پیوستن به خرد جهانی بنیاد میگیرد. در فضای شهری، زن مجال مییابد تا قابلیتهای انسانیاش را از حاشیه به متن آورد؛ استعدادها و هنرهای سرکوبشدهاش را به فعلیت برساند؛ و در میدان قدرت و معرفت و زیبایی وارد شود، مشارکت ورزد، اثر بگذارد، و در جهتگیری زندگی عمومی مداخلهی نیکخواهانه و زیباشناسانه روا دارد.
در شهر است که زن میتواند بیندیشد، سخن بگوید، بنویسد، اعتراض کند، مقاومت نماید و با صدایی مستقل و زیبا، ستمِ ساختاری و ملی را به نقد بکشد. زن با از آنِ خود کردنِ تفکر، بار دیگر به نسبتهای فراموششدهی خویش بازمیگردد؛ نسبتهایی که در «جمهوری سکوت» به محاق رفتهاند. او میتواند حافظه و خاطرهی زبانِ شهر را از پژواک صدای زنانه سرشار کند، و با حضوری آگاه، ژرف و مؤثر، فضای عمومی را از انجماد سنتزدگی و قباحت تبعیضگرایی برهاند.
چنین زنی در پرتو تفکر، از اتهام تاریخی نابالغی و ظلمات اعصار پیشین گذر میکند، بیآنکه ناگزیر باشد به نقلانیتِ قدرتهای جهانی باج دهد، یا اضطراب وجودیاش را به «حرفهای مفت سر میز دونرها» فروکاهد. رهایی در گروِ آگاهی انتقادی و پیوندِ بایسته با عدالت شهری است. زن باید نخست خود را از توهمات آبایی و اجدادی برهاند؛ و سپس با پافشاری بر عدالت و عقلانیت نقاد، کاری کند که عقل و عدل و جمال به گوهر درونی شهر، سنت، زبان و روح جمعی جامعه بدل شوند.
در این صورت است که زنجیرهی خشونت موروثی از هم میگسلد یا تَرَک برمیدارد؛ و به جای آن، میراث انسانی، عقلانی و عادلانه و زیبا برای دختران نسلهای آینده برجای میماند. آری، زنان امروز باید برای زنان فردا میراثی نوین پدید آورند؛ ارثی که نه از خون مردسالاری، بلکه از خرد مشترک انسانی برخیزد؛ نه از اطاعت تقلیدی، بلکه از آگاهی انتقادی؛ نه از سرسپردگی، بلکه از تفکر خلاقانه و کاردانی زنانه برخیزد.
البته، این رسالت اگرچه از دل تجربهی زنانه برمیجوشد، اما صرفاً بر دوش زنان نیست. این مأموریت وظیفهی همگانی و از شئون کلی انسانیت بهشمول زن و مرد است. چون رهایی زن، رهایی جامعه است.
ادامه دارد …
پینوشت: عکس از انترنت









