نویسنده:حسنرضا خاوری
بخش چهارم و پایانی
۴.4ـ رهایی بهمثابه مسئولیت همگانی
پس از تأملات فشرده در باب نسبت زن با فلسفه و شهر، اینک میتوان گفت که رهایی نه صرفاً یک مطالبهی اجتماعی، بلکه ضرورت هستیشناختی است؛ ضرورتی که به ژرفترین لایههای وجود انسانی مربوط است. زن تنها در قامت یک موجود اجتماعی یا یک قربانی تاریخی ظاهر نمیشود، بلکه حامل یک امکان وجودی بنیادین است: امکان بازتعریف خویشتن انسان.
در جهانی که انسان طی قرنها گرفتار بازنماییهای تحقیرآمیز، تقسیمبندیهای سلسلهمراتبی و دوگانگیهای سلطهگر بوده است، زن با ورود به ساحت عقلانیت و مدنیت و بازاندیشی ارزشها، نه تنها خود را بلکه تصویر و تعریف انسان را دگرگون میسازد. این دگرگونی ریشهای تنها با شعار و خشم حاصل نمیشود، بلکه نیازمند تفکر، بردباری، کاردانی، آگاهی تاریخی، نقد سنجیده و در نهایت، فلسفهی مقاومت است؛ مقاومت نه بهمثابه واکنش آنی، بلکه بهمثابه شیوهای از بودن، زیستن و معنا دادن به خویشتن و جهان مشترک که زیبایی کثرتها و تفاوتها را حرمت مینهد.
از این منظر، زن نه «نیمهی خاموش بشر»، بلکه صدای ناشنیدهی حقیقت و سیمای نادیدهی زیبایی است؛ صدایی که اگر به خودآگاهی برسد، نه تنها بندهای خود، بلکه زنجیرهای تمدن تبعیضآلود را خواهد گسستاند. سیمایی که اگر درخشیدن بگیرد، «زیباشناسیِ برابری» را اقامه و ابقا خواهد کرد. این رهایی، رهاییِ تجربهی زنانه از حاشیه نیست؛ بلکه رهایی امر انسانی از انسانیتِ مسخشده است. اما این دگرگونی اساسی، در نهایت نیازمند مسئولیتپذیری همگان است؛ به شمول زن و مرد، باسواد و بیسواد، سنتی و مدرن، روشنفکر و مؤمن. هیچکس از این بار مسئولیت معاف نیست؛ زیرا مسأله، مسألهی زن به تنهایی نیست، بلکه مسألهی انسان است؛ انسانِ رها از طوقِ سلطه، خرافه، تحقیر، تبعیض، ترس و تکرار.
آری، مسئولیت زن امروز خلق جهانی است که در آن دختران آینده به جای دفاع از انسانیت خود، آن را بدیهی و بنیادین بدانند؛ جهانی که در آن، صدای زنانه نه پژواکی در حاشیه، بلکه یکی از صداهای بنیادین در گفتمان حقیقت و سیمای اصلی در زیباشناسی برابری و جمال و جلال شهری باشد.
۴.5ـ نتیجه نهایی: کوچیدن از زشتی خشونت به زیبایی رهایی
۴.۵.1ـ خشونت و نقد
تباهی زنان صورت فردی یا صرفاً اخلاقی ندارد، بل در دل ساختارهای اجتماعی و فرهنگی ریشه دارد؛ ساختارهایی که پیکرهی آنها بر ستونهای قبیله، تبار و عقیده (ارکان نظم و نظام مردسالاری) برپا شده و استوار ماندهاند. این بنیانها زنان را نه تنها به حاشیه میرانند، بلکه اساساً امکان تصور حضور زنان را از بین میبرند. در جهانی که بر مدار «دودمان» و «نَسَبِ خونیِ» مردانه بنا شده باشد، زن نه فقط فرودست، بلکه «تصورناپذیر» و «غیرقابل بازنمایی» حساب میشود. از اینرو، زن چهرهای تکین است که نه در درون نظمِ مردسالاری-اسلامی میگنجد و نه بیرون از آن. این موقعیت مرزی، زن را در جایگاه تعیینکننده برای بازتعریف انسان قرار میدهد. بههرحال، حذف و ادغام زن از نظم مردسالارانه نه صرف حذف زن، بلکه تحریف تصویر انسان است. مادام که انسان افغانستانی از افق تنگ عنعنات آبایی به انسان مینگرد، تباه شدن انسانیت در میان چرخهی خشونت قابل توقف نیست.
خشونت علیه زنان نه یک پدیدهی نوظهور، بلکه انباشت تاریخی و «میراث فرهنگی» است که در بستر تمدنهای مردسالاری و آگاهیهای استبدادی بالیده و ماندگار شده است. شکستن این زنجیره در گام نخست مستلزم بازاندیشی در دو نسبت بنیادین است: تأمل در نسبت زن و فلسفه؛ و نسبت زن و مدینه. اولی پیوند وجودی زن را با عقلانیت فاش میسازد؛ و به نحو درونماندگار، مُهر پایان بر تهمتِ دیرینهی «نقصان عقل» مینهد. دومی هم زن را از حصار ناتوانی تاریخی بیرون میکشد و او را در دل مناسبات مدنی و کاردانی وارد میسازد.
۴.۵.2ـ زن، فلسفه و رهایی
شریعت اگر صدای سلطه باشد، فلسفه صدای رهایی است. بر این اساس، مسأله نه ترکیب شریعت و فلسفه، بلکه انفکاک این دو است. تا جایی که به جهان اسلام مربوط میشود، شریعت نام رسمی و صورت اصلیِ تفکراتِ نقدناپذیر و تغییرناپذیر است. در مقابل، فلسفه نام آگاهی انتقادی و حامل آگاهی رهاییبخش است. به همین خاطر، شریعت مدام درصدد تکفیر فیلسوفان و سرکوب فلسفه بوده است. البته، فلسفههای کهن چندان عاری از زنستیزی نیستند و برخی از آنها با شریعت همدست بودهاند؛ اما صرفنظر از این وجه، پارهای از جریانهای فلسفی بهعنوان تفکر حامل آگاهی انتقادی، امکان نقد و تغییر و تجدیدنظر در انسانیت را صورتبندی و حفظ کرده است. از این حیث، امید میرود که فلسفه بهعنوان صورتبندی رهایی بتواند در زیستجهان ما عمل کند و منشأ تغییرات ریشهای گردد.
فلسفه به تعبیر یونانیان، دوستداری دانایی است. با توجه به تاریخ استبداد مردسالاری، اگر فلسفه نام کلی تفکر انتقادی و صورت بنیادین آگاهی عقلانی تلقی شود، آنگاه میتوان گفت: فاصلهی زن تا رهایی، همان فاصلهی زن تا فلسفه است. فلسفه بهمثابه صدای رهایی، با سُنت انتقادی درونماندگارش، سه اصل بنیادین را در دل خود زنده نگه میدارد: انسانیت، عقلانیت و مدنیت. بدون این سه اصل، هیچ گسستی از سلطه ممکن نیست. اما تحقق این رهایی مستلزم شرایطی است که سه پایهی آن عبارتند از:
الف) مدنیتپذیری: محیط اجتماعی باید بهطور درونزا پذیرای تفکر انتقادی و پرسشگری باشد.
ب) اجتماعهای دوستی: فضای جمعی باید قسمی باشد که افراد نه بر اساس تبار و قبیله و عقیده، بلکه بر بنیاد گفتوگو و همفکری گرد هم آیند.
ج) اشتیاق و احترام به گفتوگوی مدام: میل بیپایان به گفتوگو، فرصتِ خشونت را میسوزاند.
در چنین فضایی، فلسفه در بنیاد زندگی شهری به جریان درمیآید و «رهایی» از سطح یک مسألهی صرفاً هویتی به دغدغهی جمعی بدل میشود؛ امری که مشارکت همگانی را فرامیخواند.
۴.۵.3ـ زن، شهر و فتح زبان
رهایی همچون سعادت و نیکزیستی به مکان نیاز دارد. برخلاف خشونت که زیستگاه طبیعیاش بیابان و کوهستان است و البته میتواند شهر را درنوردد و ویران سازد، اما رهایی فقط در شهر زاده میشود. شهر نه بهمثابه سازهی فیزیکی، بلکه بهمثابه افق عقلانیِ همزیستی، بستری است که زن در آن میتواند بیندیشد، سخن بگوید، مخالفت کند، بنویسد، و مقاومت ورزد.
در بستر شهر، زن میتواند در تولید معرفت و قدرت و زیباسازی شهر مشارکت کند؛ مناسبات مردانه را از درون دگرگون سازد و زبان را به درخشش صدای زنانه منور کند. در چنین میدانی، زن به جای آنکه موضوع سلطه باشد، به فاعل آگاهی و خالق برابری بدل میشود؛ خاطرهی سرکوبشده را بازیابی و رها میکند و نقشهی خاموشی را به گفتار آزادی بدل میسازد و از دل رنجهای گذشته به سوی گنجهای آینده نقب میزند.
رهایی زن در شهر به معنای رهایی از اسطورههای اجدادی، بازاندیشی در نسبت خود با آگاهی، و سرانجام، ابداع میراث انسانی برای نسلهای آینده است؛ نه از طریق باج دادن به قدرتهای جهانی، و نه با تبدیل مسائل حیاتی به «حرفهای مفت روی میز دونرها»، بلکه با پافشاری بر عقل و عدل و جمال، تا زمانی که این سه گوهر (خرد و داد و زیبایی)، درونیِ سنت، زبان، و روانمایهی جمعی جامعه شوند.
۴.۵.4ـ رهایی بهمثابه مسئولیت وجودی
در پایان، میتوان گفت رهایی نه صرفاً مطالبهی سیاسی یا اجتماعی، بلکه ضرورت وجودی و هستیشناختی است. زن صرفاً بازماندهی خاموش ستم نیست، بلکه حامل امکانی برای بازتعریف کل تصویر انسان است. رهایی زن رهایی انسان از ازخودبیگانگی و خشونت است. اما این رهایی بدون فلسفه، بدون شهر، و بدون مشارکت همگانی حاصل نمیشود. این مأموریتی است بر دوش همهی ما: زن و مرد، روشنفکر و دیندار، مدرن و سنتی. اگر زن امروز درک کند که تاریخ را تنها با تفکر میتوان دگرگون کرد، آنگاه خواهد توانست برای دختران آینده به جای زندان یک جهان زیبا بیافریند؛ جهانی که در آن، صدا و سیمای زن یکی از صداها و سیماهای بنیادین حقیقت باشد.
۵) پیوست: گلبیگم بهمثابه شاهد تاریخ تباهی زنان افغانستان
تاریخ سرایِ نامها است. (والتر بنیامین)
۵.1ـ غیاب گفتار زنانه، حضورِ بارز خشونت
در روایتِ تاریخِ خشونتبار افغانستان، صدای زنانه نه خفیف، بلکه اصولاً غایب است. زنانی که هم قربانیاند و هم حامل خاطرهی تباهی، کمتر توانستهاند به واژه بدل شوند و از تجربهی زیستهشان روایتی برجا گذارند. در میان این خاموشی سنگین، ادبیات و اسناد تاریخی نیز به همان نسبت کر و کورند؛ نه خود زنان از رنج خویش نوشتهاند و نه دیگران، جز در مواردی معدود که اندکی کوشیدهاند از منظر زنانه به فاجعه بنگرند.
در این چشماندازِ پر از تهی، کتاب «دختر وزیر» اثری درخشان و استثنایی است. لیلیاس همیلتون پزشک زن بریتانیایی در دربار امیر عبدالرحمان در این اثر، از یکی از تراژیکترین ساحتهای تاریخ زنان افغانستان پرده برمیدارد؛ آنهم از خلال سرگذشتِ دلخراش و فشردهی دختری به نام گلبیگم، دختری از تبار بردهشدگان، اما با نگاهی از افق آزادی. این روایت اگرچه فشرده است، اما بهمنزلهی شهادتی است از اعماق تباهی؛ شهادتی که احضار آن، ساختار خشونت را به لرزه میاندازد.
۵.2ـ گلبیگم؛ رخداد در دل فاجعه
در جهانی که تباهی زنان یک امر عادی و تکراری تلقی میشود، گلبیگم برای نویسنده نه یک مورد عادی، بلکه رخدادی در دل فاجعه است؛ رخدادی که در آن، سوژهای زنانه نه تنها خشونت را متحمل میشود، بلکه در برابر آن مقاومت میورزد. مقاومت گلبیگم گرچه به مرگ میانجامد، اما مرگی است از سرِ شعف، گویی در مرگ خویش به چیزی والاتر از زندگی دست مییابد.
همیلتون در مقام راوی با آگاهی کامل گلبیگم را محور روایت خویش میسازد؛ از خلال چشمان بادامیِ او به ژرفای تباهیِ زنان در افغانستان مینگرد. به قول خود او: «برخی ممکن است گمان کنند که گلبیگم، خود امکانناپذیر است؛ که چنین سرزمین و چنین محیطی نمیتواند زنی این گونه را خلق کند؛ امّا این طور نیست.» (ص ۳۱) این اعتراف، در دل خود یک موضع فلسفی دارد: در سیاهترین اعماق خشونت نیز امکان رخدادِ مقاومت باقی است. از سوی دیگر، توصیف افغانستان در کتاب، تصویری است از یک جهانِ بیسعادت: «نوری نمیدرخشد و از سعادت و خوشبختی خبری نیست و مرغ امیدی» در آسمان آن پر نمیزند. همچنین، «نه از صلح و سعادت خبری است، نه از آرامش و آسایش اثری.» (ص ۳۲) این توصیفها، روایت را از سطح خاطرهی فردی به سطح اسطورهی جمعی ارتقا میدهند: گلبیگم به نمادِ تنهایی و تباهی زن در جهانی مردسالار و قبیلهمحور بدل میشود.
۵.3ـ از روایت زندگی تا پارادایم مرگ
داستان گلبیگم از رؤیاهای کودکی او در روستا آغاز میشود و با مرگ زودهنگام او در راه فرار از بردگی به پایان میرسد؛ اما آنچه در این میان دو نقطه روایت میشود، نه فقط یک زندگی، بلکه یک جهان زیستهی تباهشده است. همیلتون کوشش میکند با چهل فصل موجز، روند تدریجی نابودی جهان گلبیگم را روایت کند: از حملهی پشتونها به زادگاهش و اسارت او تا تقلاهایش برای رهایی، و سرانجام جانباختن درحالیکه به آزادی لبخند میزند.
در این روایت، زندگی همواره مغلوب مرگ است و عدالت، قربانی خشونت. این داستان نه یک واقعهی منفرد، بلکه نمونهای از پارادایم کلی خشونت علیه زنان است؛ خشونتی که نه از سر انحراف، بلکه از سر قاعده اعمال میشود. زنانی که در دل فاجعه، زبان و امکانِ گفتار را از دست دادهاند، و اکنون همیلتون از جایگاه دیگری میکوشد صدای آنها باشد. اما این نمایندگی، خود یک مسأله است: آیا زنِ خاموش تنها با زبان بیگانه میتواند سخن بگوید؟ و آیا روایت گلبیگم، آن گونه که ما میفهمیم، یک «شهادت» است یا فقط «دلسوزی» است؟ در هر صورت، این روایت چونان تکهای از خاطرهی جمعی میتواند آغازی برای گفتوگوی دوباره با تاریخ و امکانِ بازخوانی آن از زاویهی زنانه باشد.
۵.4ـ راهبردهای ایضاح تباهی
دو راهبرد بنیادین برای روشنسازیِ تباهیِ انسان وجود دارد: نخست، تأکید بر معنای کلی و انتزاعیِ تباهی بهمثابه وضعیتی هستیشناسانه و اخلاقی؛ و دوم، نمایش تباهی در بسترِ عینی، فردی و عمیقاً شخصی. همیلتون راهبرد دوم را برمیگزیند و با انتخاب سرنوشت پررنجِ یک دختر برده به نام «گلبیگم»، رنجهای زنانه را به شکل خُرد و ملموس به نمایش میگذارد. زیرا این سوژه به نحو جزئیتر، واقعیتر و تکاندهندهتر از سوژهی کلی و انتزاعیْ توانایی آن را دارد که حالوروزِ زنان را نه تنها رؤیتپذیر، بلکه با مخاطب شریک سازد. او در کتاب «دختر وزیر»، تباهیِ زن را نه در چارچوب تحلیلهای سرد فلسفی و نه به زبان شعرهای تغزلی و اروتیک فارسی، بلکه با دقت سخت، توصیفهایی دقیق و جزئی از حوادث تلخ و وحشتناک بازگو میکند؛ چنانکه مخاطب، گاه تا آستانهی جنون همراه این روایت پیش میرود. به عبارت دیگر، اثر همیلتون تباهیِ زن را بازنمایی یا سادهسازی نمیکند، بلکه با آن میآمیزد، گام به گام با آن همراه میشود، و با صدایی نالهآسا از درون تباهی سخن میگوید. این روند، کوششی است برای آشکارکردن عمق تباهی و رساندن آن به سطحی از رؤیتپذیری که شاید در روایتهای دیگر ممکن نباشد.
۵.5ـ رهایی و احساس مسئولیت نسبت به قربانیان
همیلتون با نوشتن مشاهدات خویش، خود را بهعنوان شاهدی زنده و مسئول در برابر زندگی تباهشدهی زنان افغانستان درمیآورد. او نخستین گام را در نپوشاندن فاجعهها و چشمپوشی نکردن از واقعیتها برمیدارد؛ نه بهمنزله ناظری منفعل، بلکه بهعنوان کنشگر اخلاقی که خود را در نسبت مستقیم با سرنوشت زنان افغانستان میبیند. ثانیاً، این نسبتِ اخلاقی، او را به عهدهداری مسئولیت در قبال این زنان وامیدارد؛ مسئولیتی که در شهادت دادن به فاجعهها و به قید قلم درآوردن روایت گلبیگم و مانند او متبلور میشود. این گواهیدادن فراتر از یک گزارش تاریخی صرف، مداخلهای اخلاقی است؛ اجرای تعهد انسانی است که نشانهی یک آگاهی و تعلق خاطر عمیق به سرنوشت زنان است. همیلتون نه فقط تاریخِ تباهشدهی زنان را بازسازی میکند، بلکه موضعِ «شاهدِ آگاه» را اتخاذ مینماید؛ شاهدی که در برابر ویرانیهای زندگی زنان، خاموش نمیماند و به سهم خود، سپاهی از روایتگران را در فتحِ «شهر زبان» رهبری میکند.
«شهر زبان» در این متن استعارهای است از میدان مبارزه برای شناخت، روایت و عدالت؛ جایی که طالبان با خشونت و ستم، زنان را از آن راندهاند و آن را به دوزخِ تباهی مبدل ساختهاند. اما همیلتون نشان میدهد فتح این شهر ـیعنی کنترل روایت، ایجاد آگاهی و دفاع از صدای زنانـ ناممکن نیست. زیرا هرگز روزنهای بسته نمیشود؛ هرگز پنجرهای به روی حقیقت بسته نمیماند؛ و زبان همیشه آخرین سنگر و ابزار مقاومت زنان خواهد بود. فتح «شهر زبان» فتح سیاسی و فرهنگی است که میتواند زنجیرهای تباهی را بشکند و در مقابل سیاهیِ ظلم و بربریت، روشنایی امید را برافروزد. روایتهای عادلانه و منصفانهای همچون «دختر وزیر» در این مسیر چونان سلحشورانیاند که خاکریزهای تاریکی را پس میزنند و گفتمانی را به وجود میآورند که هرگز از دست و از یاد نخواهد رفت. بازپسگیری شهر زبان ممکن است؛ ساحتی که هر زن میتواند نیروها و ساختارهای خشونت را به محکمه بکشاند و به پنجهی عدالت بسپارد. زن میتواند؛ چون به قول نیچه، «زن حقیقت است.»
پینوشت: عکس از انترنت









