روایتهای عصر ظلمت (۷۴)
نویسنده: ممتاز حسینی
ذاکره در سپیدهدم صبحی در یکی از قریههای دوردست ولایت ارزگان به دنیا آمد. خانوادهاش بسیار صمیمی بودند. پدرش انسان کمحرفی بود که سرش به کار خودش گرم بود. مادرش زنی نیکسرشت و غیرتی بود که نسبت به پدرش خونگرمتر به نظر میرسید. پدر ذاکره از توان مالی خوبی برخوردار بود؛ گاو، گوسفند و اسب داشت و از راه کشاورزی هم عاید خوبی به دست میآورد. او برای کارهای زراعتی کارگر میگرفت و خودش فقط از آنها نظارت میکرد. در قریهی آنها اسپداری رونق داشت و مسابقههای اسبدوانی دو بار در هفته برگزار میشد. پدر ذاکره هم علاقهمند این رقابتها بود و پس از هر پیروزی مهمانی برگزار میکرد.
ذاکره در کودکی همراه پدر به زمینهای کشاورزی میرفت. پدرش از کارگران دیدن میکرد و سپس در زمینهای خود قدم میزد. وقتی به خانه بازمیگشتند، مادرش نان گرم میپخت و چای سیاه آماده میکرد. همه در خانهی کاهگلیشان دور هم جمع میشدند و زندگی ساده اما شیرینی داشتند.
اما این خوشیها دیری دوام نیاورد. ذاکره چهار ساله بود که مادرش به طور ناگهانی درگذشت و او برای همیشه از مهر مادر محروم شد. شب و روز گریه میکرد، گاهی لباس و کفش مادرش را در آغوش میگرفت و اشک میریخت. پس از دو سال، پدرش دوباره ازدواج کرد. زن دوم با ذاکره مهربان بود، برایش لباس میخرید و نوازشش میکرد، اما ذاکره هیچگاه او را بهعنوان مادر قبول نمیکرد و همچنان دلسرد و افسرده بود. بیشتر وقتها به خانهی همسایه میرفت و با کودکان آنها بازی میکرد تا خالهاش پیش از غروب بیاید و او را برگرداند.
وقتی ذاکره هشتساله شد، بولهاش صادق، که زن و فرزند داشت عاشق او شد. صادق به یکی از زنان همسایه پول داد تا ذاکره را فریب داده و نزد او بیاورد. روزی که ذاکره برای شستن لباس به کنار دریا رفته بود، زن همسایه او را به بهانهی دیدن خالهاش همراه خود برد و به دست صادق سپرد. صادق او را دو شبانهروز در کوهستان نگه داشت و سپس به خانهاش برد. وقتی همسر صادق قضیه را فهمید، هر دو را از خانه بیرون کرد. ذاکره هنوز به سن بلوغ نرسیده بود و از زندگی مشترک چیزی نمیدانست.
پدر ذاکره پس از شنیدن این خبر چنان خشمگین شد که نزدیک بود جانش را از دست بدهد. او خانوادهی همسایه را مجازات کرد و از قریه بیرون راند. سپس مسلح به دنبال صادق و ذاکره رفت تا انتقام بگیرد، اما ریشسفیدان مانع شدند. صادق نیز ذاکره را به قریهی دوری برد و رابطهی او با خانوادهاش برای همیشه قطع شد.
ذاکره زندگی سختی را در خانهی صادق آغاز کرد. او از سوی خانم دیگر صادق آزار میدید و گاهی مورد لتوکوب قرار میگرفت. انجام کارهای خانه برای دختری خردسال طاقتفرسا بود. روزی هنگام پختن نان در تنور، موهای بلندش سوخت. با گذشت زمان، او کمکم به این رنجها عادت کرد.
در دوازدهسالگی باردار شد. اما به دلیل سن و سال کم، ضعف جسمی و نبود امکانات بهداشتی، بارداریاش دشوار و خطرناک بود. او نه غذای مناسب داشت و نه دواهای لازم. بدنش هنوز در حال رشد بود و توان پرورش جنین را نداشت. روزبهروز لاغرتر و ضعیفتر میشد.
زمان زایمان که فرا رسید، به دلیل نبود کلینیک و قابله، تنها با درد دستوپنجه نرم کرد. چهار شبانهروز درد کشید. دچار کمخونی شدید، تشنج و ضعف شد. نوزاد پس از رنج بسیار به دنیا آمد، اما ذاکره به خاطر خونریزی شدید و نبود امکانات درمانی دیگر تاب نیاورد و در کنج خانه جان سپرد.
پینوشت: عکس از انترنت









