پروندهی داستاننویسان زن افغانستان (۵)
پژوهشگر: علی پیام
شب است، داد بزن بانو! سکوت سرد سترون چیست؟
«صدا، صداست که میماند» دلیل حنجره بستن چیست
(محمدشریف سعیدی)
هنر داستاننویسی یکی از آن دسته «صدا، صداست که میماند» است که در گسترهی زمانه و پهنای زمین ماندگار است. هدف از طرح پروندهی داستاننویسان زن افغانستان نیز انعکاس صدای زنانی است که هر یک برای همیشه ماندگار خواهد ماند. اما در این بین، یکی از نویسندگان آغازگر و داستاننویسان زن افغانستانِ دههی بیست، سِپوژمی زریاب است؛ داستاننویسی که با «روایت» و روایتگری سکوت سرد سترون را شکسته است تا داشتن حنجرهای برای صدا جرم نباشد. این داستاننویس، سوژهی بسیار درخور ستایش از صداهایی زنان در افغانستان است. او که یکی از شکنندگان سکوت سرد سترون خفقان و تاریکی برای زنان بوده و هست.
تولد و پیشینه
سپوژمی زریاب، فرزند عبدالرئوف پنجشیری است که در کابل پیشهی عتیقهفروشی داشته است. سپوژمی زریاب در سال ۱۳۲۹ خورشیدی برابر با ۱۹۴۹ میلادی در کابل به دنیا آمد. وی این شانس را داشته است که در شرایط بهتری نسبت به امروز زاده شده و رشد کرده است؛ زیرا در شرایط آن زمانه، فرصت آموزش و فعالیتهای هنری برای زنان فراهم بوده است.
تحصیلات
سپوژمی زریاب، در مکتب دخترانهی ملالی در کابل درس خواند و دورهی مکتب را با موفقیت سپری کرد. سپس وارد دانشکدهی ادبیات و هنرهای زیبای کابل گردید و در رشتهی زبان و ادبیات فرانسوی دانشنامهی لیسانس گرفت. فرصت طلایی دیگری که نصیب وی شد، دسترسی به امکانات پی گیری تحصیلات دانشگاهی در دانشگاههای معتبر غرب بود. این در حالی است که سپوژمیهایی در شرایط کنونی فقط خانهنشین هستند و از حق آموزش و تحصیل محروماند.
وی برای پی گرفتن آموزش دانشگاهی خود به فرانسه رفت و از دانشگاه بیزانسون Besancon، در رشتهی ادبیات مدرن، سند دوکتورا به دست آورد. او پس از پایان دورهی دانشگاه، به میهن برگشت و برگشتن وی همزمان بود با کودتای نظامی محمدداوود خان که نظام پادشاهی را ساقط کرد.
آغاز داستاننویسی
خانم زریاب از هفدهسالگی به داستاننویسی روی آورد؛ از دورهی مکتب. عضو فعال در حلقههای فرهنگی کابل نیز بود. در آغاز با تخلص «رئوفی» مینوشت؛ ولی پس از ازدواج با اعظم رهنورد زریاب، نام ادبی و هنری زریاب را برگزید. از نظر دستهبندی زمانی، از نویسندگان دهههای ۵۰ و ۶۰ خورشیدی به شمار میآید.
آثار سپوژمی زریاب از سوی انجمن نویسندگان دورهی حزب خلق و پرچم، به چاپ میرسید. داستاننویس بهنامی است. صبورالله سیاهسنگ دربارهی سپوژمی تعبیر «قلمی در برابر کابوس است» را به کار برده است. حسین فخری، داستاننویس، سپوژمی زریاب را «بانوی هزار و یکشب» گفته است. از محورهای اساسی داستانهای وی، توجه به وضعیت زنان است. روی این جهت، وی مصداق «صدا، صداست که میماند» است؛ صدایی برای زنان.
سبک ادبی و گرایشها
از آنجا که انسان مدرن و ادبیات مدرن، پیوند دو سویه دارد، سپوژمی زریاب انسان افغانستانی مدرن است؛ زیرا وی یکی از نخستین داستاننویسانی است که به سنت و شیوهی مدرن داستان نوشته است. انسانی که تجربهی زیستهی مدرن دارد، بیرونداد آفریدههای ادبی و هنری وی نیز مدرن است. بدین معنا که ادبیات مدرن و سنت داستاننویسی مدرن، محصول جهان نو و مدرن است. با این نگاه، سپوژمی زریاب را میتوان یکی از نمونههای انسان نو افغانستانی به شمار آورد.
سبک ادبی وی درهمآمیختن مفاهیم سنت و مدرنیته است که به باور منتقدان، در کتاب «در کشوری دیگر» این ویژگی به زیبایی خود را نشان داده است. منتقدان باور دارند که داستانهای کوتاه سپوژمی زریاب دارای حس شاعرانه، انسانگرایی و جهانباوری است که به شکل جادویی به هم گره خوردهاند.
نمایهی آثار داستانی
از این داستاننویس، سه مجموعهداستان بهنامهای «دشت قابیل»، «شرنگ شرنگ زنگها» و داستان بلند «در کشور دیگری» چاپ و منتشر شده است. مجموعهداستان «… و دیوارها گوش داشتند» و همچنین مجموعهای با نام «برف و نقشهای روی دیوار» کار مشترک وی و همسرش رهنورد زریاب در تهران منتشر شده است.
فعالیتهای مهم دیگر
خانم زریاب افزون بر داستاننویسی، تجربهی آموزگاری را نیز در کارنامهی خود دارد. وی پس از اینکه از فرانسه به میهن برگشت، پیشهی آموزگاری را برگزید. در مکتبهای ملالی و استقلال تدریس کرد. همچنین آموزگار در لیسهی مسلکی زنان شد.
سپوژمی زریاب پس از برگشت به میهن با اعظم رهنورد زریاب ازدواج کرد. زوج نویسندهای را که در نویسندگی از جزو نامداران عرصهی ادبیات داستانی در کشور است، تشکیل دادند. وی در طول اشغال افغانستان از سوی اتحاد جماهیر شوروی، در سفارت فرانسه مترجمی کرد؛ تا اینکه جنگ به زندگی همه فشار آورد و کام همگان را تلخ کرد. سپوژمی زریاب نیز از این امر مستثنا نبود؛ لذا، در سال ۱۳۷۰ خورشیدی برابر با ۱۹۹۱ میلادی میهن را رها کرد و در شهر مونپلیهی فرانسه پناهنده شد؛ جایی که تا اکنون نیز در آن زندگی میکند. امیدواریم که همچنان در صحنهی آفرینش باشد و صدای ماندگارش شکنندهی سکوت و سترونی.
نمونهی نثر داستانی سپوژمی زریاب
«زود دانستم که از زینههاست. دویده سوی در رفتم. آن را باز کردم. زن را شناختم. موهایش پریشان بود. رویش سرخ شده بود و مرطوب. چشمان بسیار کوچکش هم سرخ شده بود. همه گوشتهای تنش تکان میخوردند. رویش را با ناخنهایش میخراشید و میگریست. همان طور که به دیوار سپید کنار زینه تکیه داده بود، خودش را پیچوتاب میداد و فریاد میزد. خوب شناختمش. در یکی از طبقات همان ساختمان زندگی میکرد و همیشه با سر و روی مرتب و همان آرامش معمول از زینهها پایین و بالا میرفت. با تعجب در دلم گفتم:
این زن گریسته میتواند؟ فریاد زده میتواند؟
تا همان لحظه نمیتوانستم تصور کنم که این زن فریاد زده بتواند و گریسته بتواند، موهایش را چنگ بزند؛ با آن آرامشی که من گاهی میدیدمش. گیج شده بودم.
نزدیکش ایستادم و پرسیدم:
چی شده؟
فرار کرده.
شانهاش را گرفتم. گوشت شانهاش زیر دستم بسیار نرم و بیحال آمد. دستم را از روی شانهاش پَس کردم و باز پرسیدم:
کی فرار کرده؟
رفت اما برای همیشه نِی. میدانید او نمیتواند از چنگ من فرار کند…»









