نقد مشترک از هلن فرمان، مزدا مهرگان و سائمه سلطانی
تاریخ معاصر افغانستان، آنگونه که در رسانهها، دانشگاهها، مراسمهای انجمنی و محافل حزبی و قومی و در فضاهای مجازی روایت میشود، چیزی جز بازتولید یک روایت مردسالارانه و خشونتمحور نیست؛ روایت مسلطی که پر است از نامها و القاب پرطمطراق چون «قهرمان ملی»، «آمرصاحب»، «شهید صلح»، «رهبر شهید»، «بابای ملت» و امثال آن. این عناوین به مردانی داده شده که دستشان به خون هزاران انسان آغشته است، اما در حافظهی قومی و حزبی، به مقام «اسطوره» ارتقا یافتهاند: احمدشاه مسعود، برهانالدین ربانی، عبدالعلی مزاری، عبدالرشید دوستم، گلبدین حکمتیار و دیگر جنگسالارانی که هر از گاهی شاهد برگزاری مراسم تجلیل با شکوه و یادبود آنان هستیم.
این اسطورهسازی، یک پروژهی سیاسی و ایدئولوژیک است که هدفش تطهیر نقش جنایتکارانهی این افراد در ویرانی افغانستان، دامنزدن به جنگهای داخلی، تحکیم ایدئولوژی اسلام سیاسی و سرکوب زنان و گروههای به حاشیهرانده شده است. در این روایتها و مراسمِ تجلیل و یادبودها، نه کسی از زنان میگوید، نه از معلولینی که دست، پا و چشم خود را از دست دادهاند و نه از آمار کشتهشدگان و قربانیان تجاوز آنها؛ آنانی که خانهها، بدنها و زندگیشان میدان آزمایش، رقابت قدرت و فاشیسم قومی-مذهبی جنگاوران شدند.
از منظر فمینیستی، این اسطورهسازی چیزی فراتر از تحریف تاریخ است؛ این بازتولید همان منطق مردسالارانهای است که قرنها زنان را از عرصهی تاریخ حذف کرده است. مردان جنگیدند، مردان کشتند، مردان تصمیم گرفتند، مردان از دل همین کشتارهایشان به قهرمانی رسیدند. اما حالا مردان و بعضاً زنانی ذوبشده در ساختار مردسالار، روایت حاکم را با زبان تمجید، تملق و تقدس ترویج و تعمیق میبخشند. زن، در این تاریخ، یا «ناموس» مردان مملکت است که به خاطر حفظ مقام و «آبرو»ی اجتماعی آنان محدود و سانسور میشود، یا «مادر شهید» است که باید صبور باشد، و در بهترین حالت، «قربانی خاموش» و «فداکار» که به مقیاس سکوتش در برابر ستم مردانه با اصطلاح «زن پدرکده» و «زن خوب» مورد تمجید قرار میگیرد.
گرایش سیاسی که این جنگاوران از آن نمایندگی میکردند/میکنند، ایدئولوژیای اسلام سیاسی است که بر پایهی کنترل بدن زنان، حذف زنان از فضای عمومی، سانسور آزادی بیان، محدودسازی آزادیهای فردی و اجتماعی و پرورش خشونت مردانه، اساس گذاشته شده است. اهداف اساسی اسلام سیاسی، چه در چهرهی مجاهدین دههی ۷۰ و چه در چهرهی طالبان در دهههای بعد، همواره حذف زنان از تحصیل، کار، مشارکت سیاسی و حضور اجتماعی، ترور عاملیت زنانه، حذف و به حاشیه راندن دیگر جنسیتها و تحکیم جداسازی جنسیتی بوده است. شعار عدالت و آزادی آنها هیچگاه شامل زنان نشد. عدالت برایشان یعنی تقسیم قدرت میان رهبران مرد؛ آزادی یعنی آزادی برای حزب، قوم و تفنگداران خودشان.
اسطورهسازی از این رهبران، در واقع اسطورهسازی خشونت است. بیگمان آنها به خاطر صلح یا آرمان جامعهی برابر قهرمان نشدند؛ قهرمان شدند چون خوب جنگیدند، خوب کشتند، و خوب توانستند بدنها و زمینها را در خدمت ایدئولوژی اسلامگرایانهیشان قرار دهند. وقتی احمدشاه مسعود «آمر صاحب» نامیده میشود، هیچکس از زنانی نمیگوید که در جنگهای داخلی کابل، زیر راکتهای او و دیگران تکهتکه شدند. وقتی ربانی «شهید صلح» معرفی میشود، هیچکس نمیپرسد که چرا او یکی از معماران پروژهی اسلام سیاسی بود که بذر طالبان را کاشت. وقتی مزاری «شهید وحدت ملی» نامیده میشود، کسی از هزاران زنی سخن نمیگوید که در معادلات جنگی او و دیگران، صرفاً ابزار بسیج قومی و سیاسی بودند. هیچ کس از زنانی که در میدان جنگ این جنگسالاران، مورد تجاوز قرار گرفتند، حرفی نمیزند یا اگر حرف میزنند در سرکوب و حاشیه قرار میگیرند.
اما ما میدانیم که هیچکدام از این مردان، قهرمان زنان افغانستان نبودند؛ بلکه بخشی از پروژهای تروریستپروری و رقابت قدرت غرب تحت رهبری آمریکا به منظور شکست بلوک شرق، اتحاد جماهیر شوروی، بودند که با هماهنگی متحدان منطقهای آمریکا (پاکستان، آخوندهای ایران، عربستان و بقیه دولتهای عرب) در جنگ علیه حکومت دستنشاندهندهی شوروی، جمعآوری، تجهیز و تمویل شدند. یکی از اهداف اساسی این تنظیمهای هفتگانه و هشتگانه همانند طالبان از شکست دولت خلق و جنگ با شوروی به مثابهی «کافران»، ترویج ایدئولوژی خانهنشینی زنان و جمع کردن زنان از جادههای عمومی بود. جهادیستهای دههی هفتاد و طالبان با وجود تمام اختلافاتشان بر سر قدرت، چیزی جز چهرههای متنوع یک نظام مشترک نبودند: نظام پدر-مردسالار اسلام سیاسی، نظام حذف و انکار زنان و اقلیتهای جنسیتی، نظام خشونت و خون.
بنابراین، نقد اسطورهسازی از این جنگاوران، فقط نقد یک روایت تاریخی نیست، بلکه نقد یک ایدئولوژی است؛ ایدئولوژیای که هنوز هم در افغانستان و در ذهن و زبان بسیاری بازتولید میشود. تا زمانی که این جنگاوران ایدئدلوژیک در حافظهی جمعی، قهرمان و اسطوره معرفی شوند، اعتراض جنسیتی زنان همچنان نامرئی خواهند ماند. صدای روشنفکران و تفکر انتقادی مورد سرکوب قرار خواهد گرفت. خشونت همچنان مشروعیت خواهد یافت و اسلام سیاسی همچنان بر اریکهی حذف تنوعات مذهبی-فرقهای، جنسیتی و فکری مسلط خواهد ماند.
اسطورهسازی از جنگاوران اسلامگرا، یک خیانت مضاعف است: خیانت به حقیقت تاریخ و خیانت به زنان. این اسطورهها باید شکسته شوند، نقد شوند، و از مقام قهرمان به مقام شایستهی جنایتشان، یعنی بهعنوان معماران خشونت، جنگ و اسلام سیاسی، فروکاسته شوند. تنها در این صورت است که میتوان روایتی نو از تاریخ نوشت؛ روایتی که در آن زنان نه «حاشیه» که «مرکز» باشند.
مردان روشنفکر هر قوم در قهرمانسازی و اسطورهسازی ملیشههای جهادی نقش عمده و بارز داشتهاند. بعد از کنفرانس بُن و ایجاد جمهوریت که مجاهدین سهم زیادی در قدرت بهدست آوردند، در کنار قدرت نظامی-سیاسی، تسلط بر فضای فکری جامعهی افغانستان و تاریخنویسی نیز به دست آوردهاند. حاکمان نهتنها طراح اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، نظامی اجتماعاند بلکه طراحی فکری جامعه را نیز در دست دارند؛ چنانکه بعد از حاکمیت طالبان، جامعهی افغانستان بیشتر از چهار سال پیش اسلامیزه شده است و تفکر جمعی حالت ارتجاعیتر به خود گرفته است. از آنجایی که مجاهدین دست بلندی در قدرت بیستسالهی جمهوریت داشتند، منحیث طراح فکری جامعه ابزارهای چگونهاندیشی چون رسانهها، نشریهها، کتابها، مساجد و محافل ادبی و فرهنگی مطابق با منافع قومی، زبانی و مذهبیشان را نیز ایجاد کردند و قلمبهدستان قومی را در راستای جهتدهی گفتمانها به نفع رهبران قومیشان استخدام و تمویل کردند. از مجرای رسانه، کتاب، نشریهها، تلویزیونها، رادیوها و محافل رسمی در تقدیر و تمجید از رهبران قومی خود نوشتند، حرف زدند و اسطورهسازی و قهرمانتراشی کردند. مجسمههای مسعود و مزاری قبل از آنکه در چهارراهها نصب شوند، در ذهنیتهای جمعی حک گردیده بودند، اما نه بهعنوان قاتل جمعی، بلکه به عنوان «قهرمان» و «شهید»!
نخبگان، شاعران و نویسندگان مطرح قومی به صورت مجانی و غیر مجانی نهتنها از کارنامههای جنگی رهبران قومی و مذهبی شان دفاع کردند که حتی آنها را در چهرهی قهرمان، اسطوره، شخصیت کاریزماتیک، رهبر و فرشتهی نجات کشور نیز به تصویر کشیدند؛ بیآنکه به صدای اعتراض زنان و بقیه قربانیان گوش دهند. مخالفت آنان با زنان در رابطه با نقد رهبرانشان همواره با تحقیر و تبعیض جنسیتی همراه بوده است. این حلقات با حملات پیدرپی و منسجم به منتقدین رهبرانشان فضا را برای انتقاد کاملاً تنگ و محدود کردهاند؛ طوری که هر انتقادی با ترور شخصیتی منتقد همراه است. این حملات فقط نسخهی ضعیفی از برخورد خشونتگرایانه رهبران جهادی است که به نمایش گذاشته میشوند. این «روشنفکران» با قلم خود همان کاری را میکنند که جنگسالاران با تفنگ کردهاند: مثله کردن حافظهی جمعی، سرکوب حقیقت و خفهکردن صدای مخالف. اینان تاریخ را عملاً به میدان مین تبدیل کردهاند؛ طوری که هر کس با اعتراض و نقد به آن قدم بگذارد با انفجار تحقیر و توهین و ترور شخصیت روبهرو میشود.
یکی از سُستترین استدلالها در دفاع از ملیشههای جهادی، ارجاع به دستنوشتههای نویسندگان غربی و غیرغربی دربارهی آنان است. در این استدلالها چنین وانمود میشود که گویا اگر رهبران قومی جنایتی مرتکب میشدند، امروز نویسندگان بینالمللی نمیتوانستند دربارهیشان کتاب بنویسند! اما آیا برای شناخت این چهرههای جنگی، تاریخ زیستهی مردم افغانستان، ویرانههای روستاها و شهرها، دست و پای قطعشدهی معلولان، و زمینهای پر از ماین کافی نیست؟ چه شهادتی معتبرتر از تصاویر زنده و برحال جنایات آنان میتواند وجود داشته باشد؟
رهبران قومی نه در آثار نویسندگان منتقد و معترض به نظام خشونت، بلکه از دل کتابهای نویسندگان وابسته به استعمار و اشغال بهعنوان قهرمان و اسطوره معرفی شدهاند؛ همان کسانی که این رهبران با قدمهایشان راه سلطه را چون فرشی سرخ هموار کردند. زبان تقدیر و تمجید این رهبران، چه در سطح داخلی و چه در سطح بینالمللی، در واقع زبان قدرت و روایت طبقهی حاکم بوده است، نه بازتاب واقعیت زیستهی مردم این سرزمین.
اما خطرناکترین چهرهی اسطورهسازی آنجاست که زنانی با نقاب «فمینیسم» و مدافع «حقوق زنان»، عملاً به خدمت همین جنگسالاران درمیآیند. اینان با ژست روشنفکری و عنوان «فعال حقوق زنان» روایتهایی را تکرار میکنند که گویا «آمر صاحب با تحصیل زنان مخالف نبود» یا «فلان رهبر جهادی نگاه مثبت به زن داشت». این روایات سطحی، خیانت آشکار به حافظهی جمعی زنان و مبارزات زنان است. طرح چنین ادعاهایی از سوی پیروان این جنگسالاران، مبارزهی زنان برای آزادی را تنها به حق تحصیل، تقلیل میدهد؛ حقی که به زعم این زنان، مجوزش را باید یک رهبر مرد جنگسالار بدهد. در حالى که تحصیل نباید امتیاز یا اجازهای باشد که مردان بدهند؛ تحصیل حق ذاتی زنان است و باید مستقل از قدرتهای نظامی یا سیاسی مردانه تحقق یابد. این نوع از روایتگری مغرضانه باعث محدود کردن مبارزهی زنان به «حق تحصیل با اجازهی رهبر مرد» و محو کلیت حقوق و آزادیهای زنانه میشود.
زنان مدافع جنگسالاران، آگاهانه یا ناآگاهانه، به ابزار تبلیغاتی اسلام سیاسی و مردسالاری بدل شدهاند. آنان به جای نقد ساختار قدرت، به بزککردن خشونت میپردازند؛ به جای افشای تجاوز و سرکوب، روی خاطرات شخصی و روایتهای سطحی تکیه میکنند؛ به جای اینکه از زنانی بگویند که زیر راکتها، تجاوزها و در میدان آتشافروز جنگها مثله شدند، چهرهی رهبران جهادی و پسزمینهی جنایتهای جمعی آنان را با عناوین اسطورهای و استدلالهای بیاساس چون «حامی حقوق زن» آرایش و تزیین میکنند.
این عمل در واقع، همان ناسیونال فمینیسم یا فمینیسم قومگراست؛ جریانی که در پوشش فمینیسم، آرمانها، ارزشها، عناصر و تقدسهای قلابی مردان قدرتطلب قومی را به خورد زنان و جامعه میدهد. فمینیسمی که به جای شکستن بتهای مردسالار، در خدمت ساختن بتهای جدید قرار میگیرد. فمینیسمی که زبانش پر از شعار برابری است، اما قلب و قلمش در خدمت همان ایدئولوژیای است که بر بدن زنان، آزادی زنان و بر حیات زنان سالها تیغ کشیده است. این زنان خود بخشی از ماشین سرکوباند.
آنان همانند سربازان وفادار ایدئولوژیک عمل میکنند؛ با روایتهایشان خشونت را تبرئه میکنند، خون قربانیان را میشویند و تاریخ را به نفع مردان قومی جنگطلبشان جعل میکنند. در ناسیونال فمینیسم، واقعیتی بهنام ستم جنسیتی درون قومی وجود ندارد؛ چون نظر به تعهد و تملقی که در راستای ترویج برتری قومی محسوس میشود، تلاش بر پنهانساختن چهرههای ضد زن مردان قوم همچنان جریان و تداوم دارد. ناسیونال فمینیسم میپذیرد که مردسالاری وجود دارد، اما نه در درون دایرهی قوم خودی، بلکه مردسالاری به مثابهی یک فرهنگ، فحش و تحقیر به ابزار تبعیض و عقبمانده نشاندادن بقیه اقوام به کار میرود.
در اینجا تأکید میکنیم: هر فمینیسمی که پشتِ سرِ مردان جنگسالار یا حتا رهبران مرد غیرجنگسالار بایستد، فمینیسم نیست. این تنها بازاریابی برای خشونت است؛ کاسبی با خون زنان و سوءاستفاده از هویت مبارزات زنانه برای رسمیتبخشیدن به نظام مردسالاری یا ترویج پروپاگندای سیاسی در پوشش برابریخواهی است.
صدای زنانی که سنگ جنگسالاران اسلامگرا را به سینه میزنند، صدای زنان افغانستان نیست! این صدای ناسیونالیسم و فاشیسم قومی در پوشش فمینیسم است؛ صدای قدرتطلبی فاشیسم قومی با نقاب مبارزات زنانه؛ و قلمی که در مدح جنگآوران مینویسد، بر جنازهی خواهران خود، قاتلشان را قهرمان معرفی میکند؛ چنین قلمی هرگز قلم رهاییبخش زنانه نخواهد بود!
ما سه نفر، میدانیم که با انتشار این نقد بر زمین ماینگذاریشده پا گذاشتهایم؛ زمینی که روزی میدان جنگ اسطورههای قلابی بود و امروز صحنهی عرضاندام مداحان و سینهچاکان همان جنگآوران است. آری، ما میدانیم که پا گذاشتن به این میدان، با انفجار تحقیر، توهین و ترور شخصیت همراه است؛ چرا که قهرمانان خونآشام و اسلام سیاسی جز زبان حذف و خشونت چیزی به پیروانشان نیاموختهاند. اما ما نیز آموختهایم که رنج زنان افغانستان دیگر سکوت و تحریف را نمیپذیرد.
خون زنانی که زیر راکتها سوختند، تنهایی که در اردوگاههای جهادی و طالبانی مورد تجاوز و خشونت قرار گرفتند، آنانی که به زندان افکنده و شکنجه شدند و صداهایی که سالها در حاشیه خفه شدند، امروز فریاد میشوند. فریادی علیه تمام اسطورهسازیهای مردسالارانه، علیه روشنفکران خادم مردسالاری که قلمشان را به پای قاتلان زنستیز ریختهاند، و علیه زنانی که در نقاب «فعال حقوق زن» به خدمت همین جنایتکاران درآمدهاند.
این نقد نه فقط اعتراض سه زن به تجلیل از سالروز مرگ جنایتکاران تاریخ، بلکه چکش کوبندهای است بر بتهای مردانهای که تاریخ ما را به گروگان گرفتهاند. ما آمدهایم تا بگوییم: «افغانستان ویران، هیچ قهرمان ملیای ندارد»، آنچه دارد تنها قاتلان ملیاند که با زر و زور و قلم پیروان خود، به قهرمان بدل شدند. این بتها باید شکسته شوند، این تاریخ باید دوباره نوشته شود و این بار، در مرکز آن نه «ناموس مردان»، نه «جنگسالاران» که زنان و دیگر گروههای تحت ستم با «فریاد آزادی» خواهند ایستاد.









