رنج مهاجرت؛ روایت یک خیاط آواره

روایت‌های عصر ظلمت (۸۰)

عصر ظلمت، روزگاری است که صداها خاموش و روایت‌ها فراموش می‌شوند. در این بخش از سلسله‌ی «روایت‌های عصر ظلمت»، سراغ زنان کارگرِ مهاجر افغانستانی رفته‌ایم؛ نه صرفاً به دلیل کار یا مهاجر بودن‌شان، بلکه چون این زنان بی‌صداترین صداهای این عصرند: زنانی که نه تریبونی دارند، نه تصویری در رسانه‌ها و نه حتی نامی در خاطره‌ی جمعی ما. در این روایت‌ها، صدای آنان را می‌شنویم و خاطره، سرگذشت و زندگی‌شان را بازمی‌گوییم؛ چرا که روایت راستین هر دوره را نه پیروزمندان، که فراموش‌شدگان می‌سازند.

نویسنده‌ی روایت: عارف قربانی

من بی‌نظیر هستم؛ بی‌نظیر موسوی از مزار شریف. چهار سال است به ایران آمده‌ام و در یک خانه‌ی اجاره‌ای در مشهد ساکن‌ام؛ جایی که هم خانه‌ی من است و هم کارگاه خیاطی‌ام. شخصی‌دوزی می‌کنم و بیشتر وقت‌ها شنونده‌ی صدای تیک‌تیک چرخ هستم که یک‌نواخت و آرام‌بخش در گوشم وِزوز می‌کند.

در افغانستان معلم بودم؛ زندگی آرامی داشتم، برای آینده خیال‌ها می‌بافتم و آرزوها می‌رشتم. هنوز هم گاهی که خیالاتی می‌شوم، به کوچه‌پس‌کوچه‌های مزار پرتاب می‌شوم، همراه بچه‌ها به اندرون صنف‌ها می‌روم و روی تخته‌ی سیاه می‌نویسم: «آرزو، امید، آینده». پرده‌ی خیال که کنار می‌رود، می‌بینم میان سوزن و نخ و پارچه دست‌وپا می‌زنم و برای گذران زندگی می‌دوزم و ترمیم می‌کنم.

در افغانستان که بودم خیاطی نمی‌کردم؛ بلد بودم، اما دوست نداشتم. دوست داشتم ادبیات بخوانم، شعر بسرایم و داستان بگویم. وقتی صنف دوازدهم را تمام کردم، در رشته‌ی ادبیات عربی دانشگاه بلخ کامیاب شدم. یک سمستر خوانده بودم که پسرم به دنیا آمد و دیگر نتوانستم ادامه بدهم؛ اما امیدوار بودم هر وقت فرصت کنم، می‌توانم دانشگاه را دوباره شروع کنم و ادامه بدهم. تا اینکه طالبان از راه رسید و تمام آرزوها و رؤیاهای ما را به خاک زد و نابود کرد.

من تا هنوز جنگ را ندیده بودم. آوازه‌ی قتل و غارت طالبان را در ولایت‌ها شنیده بودم، اما پیش چشم خود ندیده بودم که چند نفر سلاح بگیرند و به هم‌دیگر شلیک کنند. شبی که طالبان مزار شریف را گرفتند، پیش چشمانم جنگ را دیدم و در وحشت و اضطرابش فرو رفتم؛ چیزی که تا آن زمان تجربه نکرده بودم. پدرکلان‌ها و مادرکلان‌ها قصه‌هایی به مراتب دلهره‌آور از طالبان داشتند که به ترس‌های ما می‌افزود و تنور وحشت را در درون ما شعله‌ورتر می‌کرد. همان شب که طالبان آمدند، ما بیرون خانه آماده‌ی فرار بودیم؛ اینکه کجا برویم، از چه راهی برویم و چگونه برویم، برای خودمان هم معلوم نبود. فقط می‌خواستیم برویم، به هر کجا که شد، شاید جایی که طالب نباشد.

واقعاً شبی وحشتناک بود. آوازه افتاده بود که طالبان دختران جوان و زنان بی‌سرپرست را به عقد خود درمی‌آورند و با خود می‌برند. این آوازه‌ها و شایعه‌ها، که البته واقعیت هم داشت، وحشت ما را بیشتر می‌کرد و نگرانی‌مان را دوچندان. حتی این هراس چنان شدید بود که دختران همسایه‌ی ما تصمیم گرفته بودند خود را به داخل چاهِ آب حویلی‌شان بیندازند. پیشتر مسأله‌ی میرزاولنگ هم رخ داده بود که طالبان چند دختر را برده بودند و بسیار وحشیانه با آنان رفتار کرده بودند و آن دختران خودکشی کرده بودند. همه‌ی این اتفاق‌ها مردم را سخت به وحشت انداخته بود.

آن شب، طالبان مزار را گرفتند و ما هم هیچ جایی نتوانستیم برویم. فردای آن روز، بازار و کوچه‌پس‌کوچه‌ها سوت‌وکور بود. پرنده پر نمی‌زد. انگار در یک آن، همه آوازها خوابیده و همه نفس‌ها مرده بودند. ما خانم‌ها، که جرأت بیرون‌شدن نداشتیم، وقایع را از دیگران و بیشتر از مردان می‌شنیدیم و گاهی از پشت پنجره‌ها نگاهی کوتاه به کوچه و خیابان می‌انداختیم. فردای سقوط، وقتی مردها بیرون رفتند و آن‌ها را دیدند، برگشتند و گفتند: «آدم‌های عادی هستند؛ به ما کار نداشتند، ما حتی با آن‌ها عکس هم گرفتیم!» یعنی وضعیت به قدری وحشت‌آور بود که عکس گرفتن را نشانه‌ی خوب‌بودن یا عادی‌بودن می‌دانستند. آن وضعیتِ به اصطلاح عادی دو سه روزی بیش نپایید که آوازه شد نظامیان پیشین و کسانی را که با دولت قبلی کار کرده‌اند، می‌گیرند و می‌برند. این هم فقط آوازه نبود؛ واقعیت داشت. طالبان نیمه‌شب به خانه‌ی بسیاری هجوم می‌بردند و با زور اسلحه آنان را می‌بردند؛ سرنوشت بسیاری‌شان هم هرگز معلوم نشد. این اتفاق‌ها باعث شد هر روز بیش از پیش از طالبان وحشت کنیم و در نهایت مجبور به مهاجرت شویم.

دل‌کندن از خانه و سرزمین بسیار دردآور است؛ اما دردهایی را که در راه مهاجرت کشیدم، شدیدتر از هر دردی بود که تا آن زمان تجربه کرده بودم. ما دو بار از راه‌های قاچاقی اقدام به خارج‌شدن از افغانستان کردیم. بار اول که به نیمروز رفتیم، بدون هیچ معطلی شبانه به سوی مرز ایران شتافتیم. دو بچه‌ی کوچک، که یکی‌شان شیرخوار بود، در بغلم بود. پیاده، در شبِ تاریک، میان خاک و خس، گرسنه و تشنه باید راه می‌پیمودیم تا از مرز عبور کنیم. با صد بدبختی از دیوار مرزی پریده بودیم که مأموران ایرانی خبردار شدند و همه‌ی ما را گرفتند. بچه‌ها، مردها، زن‌ها، همه را یک‌جا جمع کردند و همان‌جا به سوی گروه دیگری که می‌آمدند شلیک می‌کردند تا نزدیک نشوند. وقتی آن سرباز بی‌هیچ نگرانی به سوی مردم شلیک می‌کرد، قلبم از جا کنده می‌شد. می‌گفتم: «نکند به کسی بخورد، نکند یکی بمیرد. چه خانواده‌هایی داغدار خواهد شد.» اما آن سرباز ایرانی رویش را به سمت ما کرد و گفت: «همین‌جا همه‌ی شما را بکشم، کی سراغ شما را می‌گیرد؟ کی اصلاً از شما خبر می‌شود؟» و دوباره تفنگش را به سوی گروه دیگر گرفت و شلیک کرد. آن لحظه بدترین ترسی بود که تجربه می‌کردم و بدترین حسی بود که داشتم. نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم؛ اشک بی‌اختیار از چشمانم می‌آمد و فقط می‌توانستم گریه کنم. در دلم می‌گفتم: کاش خدا کمک کند امشب زنده از این‌جا برویم، کاش می‌شد فقط برگردیم. واقعاً شبی وحشتناک بود.

ما به نیمروز برگشتیم و ده روز در آن‌جا ماندیم. شبِ دهم برای بار دوم به سوی مرز آمدیم. از ساعت هفت شب تا دوی شب، با بچه‌ی شیرخوار در بغل، پیاده آمدیم تا به مرز رسیدیم. قاچاق‌برها، که بلوچ بودند، می‌گفتند: «دیگر راهی نیست، مجبورید باید پیاده بروید. این‌بار ما هماهنگی کردیم، شما از مرز رد می‌شوید و مأموران به شما کاری ندارند. ما به آن‌ها پول داده‌ایم.» اما وقتی از مرز رد شدیم، دوباره ما را گرفتند. این‌بار قاچاق‌بر کوتاه نیامد و گفت: «چرا این کارها را می‌کنید؟ ما این‌جا زن و بچه و پیر و ناتوان داریم، ما پول دادیم.» یکی از مأموران گفت: «اشکال ندارد. بیایید بروید.» آماده‌ی ‌رفتن شده بودیم که یک مأمور بزرگ‌تر آمد و گفت: «نمی‌توانید بروید. بخواهید بروید، همین‌جا روی همه‌ی‌تان شلیک می‌کنم. پس بهتر است، برگردید.» ما برگشتیم و از راهی سمت پاکستان وارد شدیم. از راه پاکستان یک هفته طول کشید تا به ایران برسیم. در راه پاکستان قاچاق‌بران پاکستانی بودند و بسیار رفتار بد و وحشیانه‌ای داشتند. کسی جرأت نداشت بگوید «پایم زیر کسی گیر کرده، باید پایم را بکشم یا نه؟» همان‌طور که نشسته بودیم تا آخرش باید همان‌طور دوام می‌آوردیم تا به مقصد برسیم و چنان بی‌پروا رانندگی می‌کردند که از سر موتر می‌پریدیم. مجبور بودیم خود را محکم نگه داریم و به پاهای‌مان چنان فشاری می‌آمد که اول درد می‌گرفت و درد شدت پیدا می‌کرد؛ و بعد، موقع پایین‌آمدن، انگار دیگر از خود ما نبود؛ بی‌حس شده بود.

قاچاق‌بران تفنگچه یا چاقو دست‌شان بودند و آماده برای زدن. هیچ حرفی نمی‌توانستیم بزنیم حتی نمی‌توانستیم بگویم آب یا نان می‌خواهیم. بعد از گذشت ساعت‌ها، به جایی رسیدیم که می‌گفتند در این‌جا جندالله است. خانم‌ها را داخل یک موتر نشاندند و به مردها گفتند که باید تا یک ساعت این کوه‌های شنی روبه‌رو را دور بزنند و به ما برسند. ما را سوار موتر کردند و پهلوی ما دو مرد غیرشیعه نشاندند و گفتند: «اگر در آن‌جا گیر افتاد و پرسیدند این خانم‌ها کی هستند، بگویید: خانم‌های ما هستند، یا دختران ما هستند، یا عروس‌های ما هستند.» چند دقیقه که راه رفتیم، به جندالله رسیدیم. آن‌جا چند نفر شیعه را گرفته بودند و دستان و پاهای‌شان را زنجیر زده بودند؛ آن‌ها حتماً لو رفته بودند که شیعه‌اند. یکی آمد، به ما نگاهی سرسری انداخت و پرسید: «این خانم‌ها کی هستند؟» مردانی که پهلوی ما بودند گفتند: «از ماست.» دیگر هیچی نگفت و به موتر اشاره کرد که بروید. آن لحظه را که دیدم و آن افرادی که دست‌وپای‌شان را بسته بودند، صحنه‌های از فیلم‌های داعش، پیش چشمانم ظاهر شد و به شدت ترسیدم. می‌گفتم نکند، خدای ناکرده، مردهای ما را گرفته باشند.

در حدی ترسیده بودم که می‌گفتم: «اگر امام رضایی، خدایی وجود دارد، در همین‌جا باید قدرتش را برای ما نشان دهد.»

ما سه خانم، که با بچه‌های‌مان در آن موتر بودیم، بسیار ترسیده بودیم. واقعاً نمی‌دانستیم چه پیش می‌آید و مرا به کجا می‌برند؛ آیا مردهای‌مان زنده می‌رسند؟ آیا ما زنده می‌مانیم؟ ترس، اضطراب، دلهره و تردید هم‌زمان در جانم رخنه کرده بود و نفس‌هایم بند می‌آمد. در آن نیم‌ساعتی که از آن‌جا دور شده بودیم، انگار زمان از حرکت بازمانده بود و اگر موتر می‌ایستاد، کم‌کم امیدم را از دست می‌دادم که دیگر زنده نخواهیم ماند. وقتی قاچاق‌بر به مرد پهلویش گفت «منتظر بمانیم تا مردها برسند»، زمان دوباره تیک‌تاکش را آغاز کرد و اندکی حالم بهتر شد. نیم‌ساعت دیگر منتظر ماندیم تا مردها رسیدند و از دیدن چهره‌ی خاک‌آلود همسرم بسیار خوشحال شدم.

هنگامی که وارد خاک ایران شدیم، قاچاق‌بران بلوچ، اندکی رفتار بهتری داشتند؛ زبان ما را می‌فهمیدند، آب و نان، در بدل پول، به ما می‌دادند.

از مرز که گذشتیم چندین‌بار، به موترها جابه‌جا شدیم. در نهایت ما را در دامنه‌ی یک کوهی در سیستان و بلوچستان پیاده کردند و خودشان رفتند.

یک شبانه‌روز گرسنه و تشنه ماندیم و فردایش با موترهای پراید دنبال ما آمدند. باید در هر موتر ۱۲ نفر سوار می‌شدیم. همسرم قبول نکرد و گفت: «ما بچه‌ کوچک داریم و چطوری ۱۲ نفر در آن جای شویم؟» بعد از اندکی بحث و گفت‌وگو، موترها رفتند و باز هم تا یک شبانه‌روز دیگر هیچ موتری به دنبال ما نیامد.

دو شبانه‌روز دیگر تشنه و گرسنه ماندیم. به وضعیتی رسیده بودیم که دست و پای ما می‌لرزید و بچه‌های کوچک توان ایستادن نداشتند. روز دوم که دنبال ما آمدند، مجبور شدیم ۱۲ نفری سوار شویم. ما را به یک روستایی آوردند که آب و علف داشت. یکی از صحنه‌‌های دردناک زندگی‌ام در آن‌جا رخ داد: دیدم بچه‌ی بزرگ‌ترم، که آن زمان سه سال داشت، از گرسنگی علف می‌خورد. همان‌جا گریه کردم و گفتم: «بچه‌ام از گرسنگی علف می‌خورد، کاری بکنید.» رفتند و کمی نان خشک آوردند. این صحنه همیشه در ذهنم است و آزارم می‌دهد.

سفری که آمدیم، بسیار دردآور و وحشت‌ناک بود. کسانی زیادی بودند که در گذر از مرز گلوله خورده و زخمی شده بودند. کسانی هم بودند که بچه‌های‌شان کشته شده بودند و از میانه‌ی راه برگشتند. این صحنه‌ها، این خاطرات، همه‌اش درد و وحشت و دلهره است.

این بارِ دوم که از راه پاکستان آمدیم، با سختی و سخت‌جانی به مشهد رسیدیم. آغوش گرم مادر و محبت خاله و فامیل‌ها، لحظه‌ای این خاطرات تلخ را از دلم ربود و آرامم کرد.

مادر، برادر و یک خواهرم، قبل از ما با پاسپورت آمده بودند. زمانی که ما آمدیم ده روز از تسلط طالبان بر مزار شریف می‌گذشت. آن زمان، نه پاسپورت می‌دادند و نه ویزا به آسانی گیر می‌آمد. مادر و برادرم که آمدند هر کدام ۳۵ هزار افغانی تنها هزینه‌ی ویزای‌شان شده بود.

در آن زمان، پول قاچاقی ما بیست میلیون تومان شد. ما چهار نفر بودیم و هر میلیون، چهار هزار افغانی می‌شد. وقتی طالبان همه‌جا را گرفته بودند، مردم یک سوزن هم از هم‌دیگر نمی‌خریدند. خانه‌های‌شان را گذاشته بودند و می‌گفتند فقط یک نفر پیدا شود که برود بنشیند تا خانه را خراب نکنند. کسی به فکر گرو، کرایه و این حرف‌ها نبود.

در خانه‌ی ما یکی از فامیل‌های دور آمد و نشست. پول هم نتوانستیم بگیریم چون او پول نداشت. وسایل هم نتوانستیم بفروشیم. مجبور شدیم همان‌طور بدون پول بیاییم. وقتی آمدیم، همان فامیل ما گفت: حالا که می‌روید، من پول قاچاقی‌تان را جور می‌کنم و می‌دهم. وقتی این‌جا رسیدیم، پول قاچاقی ما را داد.

ما که پولی نداشتیم، پس خانه هم نمی‌توانستیم بگیریم. یک سال در یک باغ کار و نگهبانی کردیم. همسرم در باغ کار می‌کرد و من هم همراهش آبیاری و تمیزکاری باغ را انجام می‌دادم که ماهانه حدود دو میلیون تومان به من می‌دادند.

در باغ یک خانه‌ی کوچک بود که یک فرش می‌خورد؛ پهلویش یک آشپزخانه‌ی کوچک و یک حمام کوچک داشت. ما مجبور بودیم با دو بچه‌ی کوچک همان‌جا زندگی کنیم.

بعد از گذشت یک سال، خانه گرفتیم. من چرخ خیاطی خریدم، شاگرد گرفتم و شخصی‌دوزی را شروع کردم. همسرم هم کار در کارخانه‌ی سنگ را شروع کرد.

اکنون کار من دوختن است؛ دوختن لباس‌های مجلسی، کت‌وشلوار و مانتو شلوار. رخت را مشتری می‌آرود. خرجِ کار ما استفاده می‌کنیم و بعداً حساب می‌کنیم و کرایه‌ی خود را می‌گیریم؛ مثلاً لباس‌های مجلسی از ۵۰۰ هزار تومان به بالا است و ساده‌ها از ۲۰۰ به بالا. بستگی به مدل لباس دارد که طبق فرمایش مشتری برایش آمده می‌کنیم. در این‌جا به این کار «مزون» می‌گویند. ما مزون نمی‌توانیم برگزار کنیم، چون محدودیت داریم. حرفه داریم، اما در این حرفه باید امتحان بدهیم و مدرک بگیریم. برای امتحان دادن و گرفتن مدرک، کارت شناسایی می‌خواهد که متاسفانه نداریم. به همین دلیل دست‌وبال ما بسته است و نمی‌توانیم آزادانه فعالیت کنیم، کارمان را گسترش بدهیم یا برند خودمان را داشته باشیم. این کار مدرک معتبر می‌خواهد و با برگه‌ی سرشماری نمی‌شود. از این جهت درآمد زیادی نداریم و اگر حدودی بگویم، ماهانه حدود ۱۰ میلیون می‌شود.

از سوی دیگر، وضعیت ما هم معلوم نیست. اکنون در بلاکلیفی به سر می‌بریم. قبل از جنگ دوازده‌روزه، اندکی وضع بهتر بود. خانم‌ها می‌توانستند بیرون بروند؛ حرم یا هر جای دیگر. وضعیت زیاد خوب نبود؛ اما از اکنون بهتر بود.

وقتی جنگ اتفاق افتاد، شرایط برای ما بسیار سخت شد، در حدی که مادرم نمی‌توانست حرم برود. از حرم هم می‌گرفتند. یکی از فامیل‌های ما را از حرم گرفته بودند. از او کارت شناسایی خواسته بود و او هم گفته بود: «در حرم امام رضا، کارت شناسایی می‌خواهی؟ به زایر امام رضا چه کار داری؟» او را به حرم راه نداده بود و مستقیم اردوگاه برده بود. پسرش که بعداً مدارکش را برده بود گفته بود: «این مدارک موقتی که داده‌اید، اعتبار دارد و چرا مادرم را گرفته آورده‌اید؟» در نهایت به سختی مادرش را آزاد کرد و به خانه آورد. بعد از جنگ، شرایط بسیار دشوار شده است. از اتوبوس می‌گیرند، از اسنپ می‌گیرند و ماشین‌های شخصی که اصلاً سوار نمی‌کنند.

مدتی پیشتر، می‌خواستم در برنامه‌ی شعر، در نیشاپور، شرکت کنم، اسنپ زدم و عجله داشتم که زودتر برسم. راننده اسنپ آمد و گفت: «شما اتباع نیستید؟» گفتم: «چرا، اتباعم.» گفت: «ببخشید ما نمی‌توانیم، اتباع را ببریم. اسنپ به ما گفته که نباید اتباع را سوار کنید!». راننده‌ی دوم نیز چنین گفت و رفت. اسنپ سوم را که گرفتم، فورا زنگ زدم و گفتم: «آقا، من اتباع هستم. اگر می‌بری بیا، نمی‌بری سفر را لغو کن»؛ چون بسیار دیرم شده بود. گفت باشه می‌برم. آن روز که در برنامه شرکت کرده بودم، اصلاً فکر و حواسم به برنامه نبود. به این فکر می‌کردم، که یک راننده کارش این است که مسافر را به مقصد برساند. به این چه کار دارد که او اتباع است یا نه! ما سال‌ها این جا زندگی کردیم، به گفته‌ی خودشان مهمان‌شان بودیم و گاهی هم ایرانی‌هایی هستند که می‌گویند ما شما را ده برابر از این ایرانی‌های خودمان پیش می‌دانیم. حالا یک باره، چه شده است که این‌گونه با ما رفتار می‌شود! رفتارهایی که درخور شأن یک انسان نیست. صرف به این دلیل که شایعه شدند، افغانی‌ها در جاسوسی دست داشتند چنین می‌کنند؛ در حالی که بعداً خودشان اعلان کردند حتی یک مورد جاسوسی از افغانستانی‌ها وجود نداشته است.

سخنرانی از حسن آقا میری است که می‌گوید افغانستانی مگر در این ملک چه جایگاهی دارد که حال بتواند جاسوس بشود و به خانه‌ی یکی از بزرگان نظام برود و جاسوسی بکند. سخنرانی خوبی بود که در جریان جنگ پخش شد و من هم در صفحه‌ام باز نشر کردم. برای من واقعاً دردآور بود، همسایه‌ی که چهار سال با آن‌ها زندگی می‌کردیم، داد و گرفت داشتیم، به خاطر جنگ و به خاطر تهمتی که به ما زنده شد رفتارشان با ما فرق کرد. به خاطر همین موضوع بود که من اصلاً خانه را تغییر دادم و جابه‌جا شدیم. همین جنگ دوازده‌روزه باعث شد که شرایط برای ما بسیار سخت شود. یک باره ما شدیم، جاسوس و خراب‌کار و یک عالم تهمت‌های دیگر بر ما روا داشتند.

فعلاً هم وضعیت خوب نیست؛ اما سخنرانی‌ها و فعالیت‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی شده، اندکی از زمان جنگ بهتر است. با این حال اگر جایی بخواهیم حرف بزنیم و از خود دفاع کنیم، می‌گویند زنگ می‌زنیم ۱۱۰؛ مثلاً برای همسایه‌ام لباسی دوخته بودم. وقتی پول لازم شد، یکی از بچه‌ها را فرستادم تا اگر پول دارد بگیرد. یک‌باره دیدم سروصدا راه انداخته که «پول ندارم». گفتم: «باشه، می‌گذاریم بعداً، اشکال ندارد.»

گفت: «نه، شما به چه جرئتی این‌جا خیاطی برگزار کردی؟» با ملایمت گفتم: «خانم محترم! من کار خاصی نمی‌کنم. شخصی‌دوزی است و شما هم گفتید برای‌تان یک لباس بدوزم، من هم دوختم. پولش اصلاً مهم نیست.»

او با قهر و غضب گفت: «نههه، الآن زنگ می‌زنم ۱۱۰ بیایند، جمع کنند و ببرندتان!» چند فحش دیگر هم داد. گفتم: «من حالا افغانستانی، ایرانی نمی‌کنم. شما اگر منطق داشتید، با من این‌طور رفتار نمی‌کردید. من یک انسانم، مرا نسبت به شخصیتم بسنجید، نه اینکه چون من افغانستانی هستم. حالا ۱۱۰ هم زنگ بزنید، من چیزی برای از دست دادن ندارم. این‌جا کشور و ملک من نیست. نهایتش ۱۱۰ بیاید، دو چرخ خیاطی و دو فرش دارم، می‌گیرم و می‌روم افغانستان؛ اما رفتار شما ناشایسته است. ما شاید فردا یا پس‌فردا از این‌جا برویم، اما رفتار نادرست شما برای ما و بچه‌های‌مان ذهنیت بسیار بدی به جا می‌گذارد.»

کمی با هم بحث کردیم و در آخر هم به ۱۱۰ زنگ نزد؛ اما رفتار و توهینش واقعاً زشت و ناپسند بود. این رفتار باعث شد به مشتری‌های ایرانی‌ام بگویم که دیگر برای‌شان لباس نمی‌دوزم. ولی آن‌ها گفتند: «شما نباید ایرانی و افغانستانی کنید.» گفتم: «تا امروز این تفاوت را قائل نبودم و خود شما باعث شدید که این حس را داشته باشم. همان‌طور که هر جا آدم خوب و بد دارد…» آن‌ها هم گفتند: «اگر این کار را بکنید، ما از شما دلخور می‌شویم. و اگر ما هم فکر کنیم هیچ افغانستانی خوبی نیست چه؟»

این حرف‌ها باعث شد آرام‌تر شوم.

در کل، مردم ایران از صد درصد، حدود هشتاد درصدشان تغییر کرده‌اند و نگاه و رفتار منفی نسبت به مهاجران دارند. آن بیست درصدِ محدود یا انسانیت دارند، یا هدفی دارند، یا در خانواده‌ای بزرگ شده‌اند که منطق و رفتار منطقی یادشان داده است. این معدود افراد می‌فهمند و رفتار بهتری دارند.

من در افغانستان درس خواندم و آزاد زندگی کردم. جواب آدم‌های بد را بد می‌دهم و جواب رفتارهای خوب را خوب. اما متأسفانه بسیاری از کسانی که بیست‌ـ‌بیست‌وپنج سال در این‌جا زندگی کرده‌اند، وقتی توهینی به آن‌ها می‌شود جز سکوت هیچ راهی ندارند. وقتی من با بعضی ایرانی‌ها درگیر می‌شوم، دوستانم می‌گویند تو چطور جرأت می‌کنی با آن‌ها درگیر شوی؟ مگر جرأت می‌خواهد؟ او هم انسان است و ما هم. او چطور جرأت می‌کند به ما توهین کند؟ همین کلان‌ترهای ما، مثل مادر و خاله‌ها، نمی‌توانند جواب‌شان را بدهند. از این اتفاق‌ها بسیار برای‌شان رخ داده است. خیلی دردناک است ولی جز سکوت هیچ راهی ندارند. می‌گویند اشکال ندارد، کشورشان است. خب، کشورشان باشد؛ ولی ما هم آدمیم دیگر.

در این‌جا بسیاری کسانی هستند که حق‌شان خورده شده؛ ماشین‌شان گرفته شده، پولِ پیشِ خانه‌‌ی‌شان را نداده‌اند. خیلی‌ها بودند که صاحب‌کارهای‌شان پول‌شان را ندادند و آن‌ها جز سکوت هیچ راهی نداشتند و در نهایت به افغانستان برگشتند؛ مثلاً یکی از فامیل‌های همسرم با پسرش در تهران کار کرده بود و ۲۵۰ میلیون تومان از صاحب‌کارش طلب داشت. روز آخر که می‌گوید پول ما را بده، می‌خواهیم افغانستان برویم، صاحب‌کارش می‌گوید: «ندارم. می‌خواهی برو شکایت کن، می‌خواهی نکن.» او چاره‌ای نداشت، رفت افغانستان که پاسپورت بگیرد و بیاید شکایت کند. وقتی افغانستان رفت، گفتند بیست تا سی میلیون تومان هزینه‌ی پاسپورت می‌شود و برای هر نفر حدود پنجاه میلیون هزینه‌ی ویزا. یعنی نفری ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون خرج کنیم که بیاییم ایران شکایت کنیم و تازه معلوم نیست شکایت پذیرفته شود یا نه. او هم نیامد و آن ۲۵۰ میلیون که با پسرش زحمت کشیده بود، به هوا رفت.

ما خودمان هم با برادر همسرم در مشهد زمینی خریدیم. صاحب زمین آن را به چندین نفر فروخته بود که بعداً جنجالی شد. شکایت کردیم و وکیل ما گفت شما اجازه‌ی زمین خریدن نداشتید. دست شما هیچ جا بند نیست. خب، پول ما چه می‌شود؟ هیچی. نباید می‌خریدید؛ حالا که خریدید، از خیرش بگذرید. ما هر نفر ۲۵۰ تا ۵۰۰ میلیون پول دادیم. همین‌طور به هوا برود؟

دوباره وکیل گرفتیم و حالا چهار ماه است از پول خبری نیست و کارها نامعلوم است. زمین که خریدیم به اسم خودمان نیست، به اسم کسی است که این‌جا اقامت دارد، جامعه‌المصطفی درس می‌خواند، حافظ قرآن است، چند بار مقام کشوری آورده؛ اما دست ما جای بند نیست. می‌گویند نباید از اول می‌گرفتید، شما اتباع هستید.

از سوی دیگر، پسر بزرگم که تازه هفت‌ساله شده، به هر مکتبی که بردم، نگرفتند. پارسال در یک کودکستان شامل شد و یک سال درس خواند؛ اما امسال نمی‌گیرند. دو مدرسه در سمت گلشهر و پنج‌تن پیدا کردم که مخصوص کسانی است که مدارک ندارند؛ اما آن‌ها هشت تا ده میلیون تومان می‌گیرند. برای این‌که از درس و آموزش نماند، مجبور شدیم او را همان‌جا ثبت‌نام کنیم تا ببینیم سال آینده چه می‌شود. اگر به همین روال پیش برود، چاره‌ای جز برگشتن به افغانستان نداریم.

اما با آمدن طالبان در افغانستان هم زندگی بسیار سخت شده و هیچ کاری نیست؛ به‌ویژه برای زنان که هر دری به روی‌شان باز بود، با آمدن طالبان بسته شد. زنان دیگر نمی‌توانند آرایشگری کنند، نمی‌توانند درس بخوانند، جایی بروند، سفر کنند یا تنها جایی زندگی کنند.

در این‌جا هم آزادی نسبی که داشتیم، دیگر نداریم. حالا خانم‌ها را می‌گیرند، می‌برند و رد مرز می‌کنند. بسیاری زنانی که فروشندگی می‌کردند، از کار برکنار شده‌اند؛ حتی اگر مدارک داشته‌اند. اگر در کارگاه‌ها کار می‌کردند، مأموران آمدند کارگاه‌ها را بستند صرف به دلیل این‌که اتباع افغانستانی در آن‌جا کار می‌کردند. یکی از دوستانم در تهران کار می‌کرد؛ می‌گوید به خاطر من، صاحب‌کارم را ۲۰ میلیون تومان جریمه کرده و مغازه‌اش را بسته‌اند، فقط به دلیل اینکه یک افغانستانی فروشنده داشته است. این‌جا هم برای ما سخت شده و هر روز که می‌گذرد وضع بدتر می‌شود و محدودیت‌ها و مشکلات ما بیشتر می‌گردد.

حالا بماند که با چه آرزوهایی این‌جا آمدیم و چه رویاهایی داشتیم. اگر به آن آرزوها فکر کنیم، باید بنشینیم و فقط گریه کنیم. من اصلاً با خیاطی موافق نبودم. خیاطی بلد بودم؛ اما انجامش نمی‌دادم، چون شوق و علاقه‌ای نداشتم. این‌جا چون تحت فشار روانی بودم، به سراغ خیاطی رفتم تا خودم را مصروف کنم و بیش از این افسرده نشوم. من با هزار بدبختی درس خواندم، می‌خواستم در رشته‌ای که دوست دارم ادامه بدهم، می‌خواستم شعر و داستان بگویم و کارهای فرهنگی کنم؛ اما همه‌ی آن‌چه دوست داشتم از من دور شد و فاصله گرفت. در این‌جا در برنامه‌های دُر دری و دیگر برنامه‌های شعر و داستان شرکت می‌کنم؛ اما آن ذوق و شوقی که باید داشته باشم را ندارم. چون این‌جا مشکلات مثل باران بهاری بر زندگی ما می‌بارد و ما را در حالت تعلیق، بلاتکلیفی و سرنوشت نامعلوم قرار داده است.

امیدوارم ثبت این خاطرات، مشاهدات و تجربه‌ها برای جوانان و فرزندان‌مان مفید باشد و مایه‌ی درک بیشتر و پیشرفت‌شان شود. امیدوارم بدانند چه مشکلاتی را تحمل کردیم و چه سختی‌هایی را گذراندیم تا اندکی آسایش و راحتی برای‌شان فراهم کنیم. گاهی از شکست دیگران یاد می‌گیریم که موفق باشیم.

به اشتراک بگذارید: