نویسنده: فرزانه پناهی
در جوامع سنتی، بهویژه در کشورهایی مانند افغانستان، مفهوم برابری هنوز در مرحلههای نخستین بیداری فکری و نظری قرار دارد و کمتر به رفتاری عینی در زندگی روزمره تبدیل شده است.
گرچه در سالهای پسین گفتمان برابری و فمینیسم وارد فضای عمومی شده، اما هنوز به صورت درست ریشه ندوانده است. بسیاری از مردم، چه زن و چه مرد، فمینیسم را در سطح گفتار و شعار پذیرفتهاند، اما در مناسبات خانوادگی و اجتماعی همچنان همان ساختار مردسالارانهی گذشته را بازتولید میکنند. این تغییر سطحی شعارگونه، مجموعهای از تناقضات رفتاری و روانی را میان گفتار و کردار به وجود آورده است؛ بهویژه در میان قشر مردان تحصیلکرده و چهرههای فرهنگی؛ کسانی که در فضای عمومی از حقوق زنان دفاع میکنند، اما در حیطهی خصوصی، یعنی خانه و روابط خانوادگی، همچنان به همان الگوی قدرت مردسالار پایبند هستند.
ریشهی این دوگانگی در فرهنگ و اعتقاداتی نهفته است که قرنها نظام پدرسالاری را تقدیس کرده است. در چنین نظام فرهنگی، مرد از کودکی میآموزد که اقتدار و منزلت او از راه کنترل زنانِ خانواده معنی پیدا میکند. آبرو، حیثیت و غیرت او در گرو رفتار زنانی است که تحت نفوذ و سلطهی او قرار دارند. این ذهنیت، حتی در مردانی که خود را روشنفکر میدانند و از برابری جنسیتی سخن میگویند، نیز وجود دارد. آنها ممکن است در ظاهر از آزادی در تحصیل و کار زنان دفاع کنند، اما در اعتقادشان هنوز زن را جزئی از مالکیت خود میپندارند. به همین دلیل زنان خانوادهی چنین مردانی دچار تناقض هویتاند؛ اغلب این زنان ناگزیرند نقشهای دوگانهی همسرِ مطیع و زنِ مدرن را توأمان بازی کنند؛ زنی اجازه دارد تحصیل کند و حتی مکلف است در درآمد اقتصادی خانواده سهیم باشد، در عین حال باید مادر فداکار، پرستارِ مادر و پدر شوهر، و آشپز خوب نیز باشد و همچنان پاککاری و شستشوی خانه را نیز انجام دهد.
در اینجا در عرصهی عمومی و عرصهی خصوصی از دو منطق متفاوت استفاده میکند. در عرصهی عمومی، مرد سخن از حقوق برابر و آزادی زن میگوید، زیرا فشار اجتماعی، رسانهای و فرهنگی او را به چنین موضعی وامیدارد؛ اما وقتی همین گفتمان به درون خانواده وارد میشود، جایی که قدرت شخصی و واقعی او بهعنوان مرد مقتدر اعمال میشود، نگرانی و مقاومت آغاز میگردد. او احساس میکند اگر در خانه توازن به وجود بیاید، مرکزیت اقتدارش از بین میرود. پس مرد روشنفکرِ برابری اندیش، در درون خانه کنترلگر، صاحب اجازه، حتی گاهی دارای صلاحیت مجازات و مجری تنبیه میشود. نمونههای این تناقض در رفتار روزمره بیشمار است؛ مردی که در صفحات اجتماعی در دفاع از حقوق زنان مینویسد، اما همسر یا دختر خودش را از فعالیت عمومی بازمیدارد و بر ارتباطات مجازی همسرش نظارت و کنترل دارد؛ انتشار عکسهایش را منع میکند و نظراتش را محدود. یا مردی که در مجامع فرهنگی علیه ازدواج اجباری موضع میگیرد، ممکن است در مجلس خواستگاری خواهر یا دخترش ساعتها دربارهی «طویانه» چانه بزند. همان روشنفکری که در سخن فمینیسم را میستاید، در عمل، آزادی را فقط برای «زن همسایه» میخواهد؛ زنی که به او تعلق ندارد، و آزادیاش تهدیدی برای مالکیت او نیست.
فمینیسم در ذهن چنین مردی نقاب تزئینی است برای مدرن و امروزی نشاندادن، یا نوعی سرمایهی فرهنگی برای جلوهگری در میان جمع.
اما امروزه بسیاری از زنان نسبت به موقعیت خود حساستر از گذشته شدهاند. آنان یاد گرفتهاند کلمات و مفاهیم جدیدی برای توصیف دردهایشان داشته باشند و میدانند که خشونت، تحقیر، کنترلگری و زورگویی دیگر طبیعی نیست؛ اما همچنان هنوز در مرز ناتوانی از کنش رهاییبخش ماندهاند، چرا که ساختارهای حقوقی، اقتصادی و عرفی جامعه همراه و پشتیبان آنها نیست. استقلال اقتصادی زنان هنوز به ندرت حاصل میشود و رسوم قبیلهای و سنتی خانوادهها هرگونه استقامت در برابر مرد یا پدر را نوعی بیقانونی تلقی میکند که مجازات فرد خاطی را در پی دارد.
بنابراین، هرچند آگاهی رشد کرده، عمل و شیوهی زندگی هنوز در حصار ارزشهای قومی و خانوادگی گذشته مانده است. در سادهترین این اتفاقها، مانند پذیرایی در مجالس مثل عروسی یا فاتحه، همچنان اول غذا باید در بین مهمانان مرد توزیع شود و بعد به زنان و کودکان؛ رفتاری که حتی از سوی کسانی که به برابری باور دارند، اغلب بیچون و چرا پذیرفته میشود.
این تناقضات، مردان را نیز دچار بحران هویت کرده است. آنها میان دو فرهنگ سردرگماند؛ فرهنگ سنتی که از آنان اقتدار و سلطه میخواهد و بار مسئولیت ننگ و ناموسداری بر دوش آنان گذاشته، و فرهنگ مدرن که از آنان احترام و برابری میطلبد. مرد در کشاکش این دو، دو شخصیت متفاوت پیدا میکند؛ ممکن است از حق اجتماعی زنان دفاع کند و در عین حال از ازدستدادن موقعیت برتریاش بیم داشته باشد. از همینروست که خشونت، تحقیر، محدودسازی آزادی یا نظارت بر گفتار و رفتار زنان در خانواده، اغلب با برچسبهای اخلاقی چون غیرت، ناموس، مسئولیت یا نگرانی برای آبرو توجیه میشود. چنین مردی در واقع معنای برابری و حقوق برابر و آزادی زن را نمیفهمد؛ چون هنوز خود را در قالب فرمانروای خانه میبیند.
چندهمسری، یکی از مصادیق آشکار تضاد فکری و اخلاقی است. پرشمار مردانی هستند که بهنام سنت یا دین همزمان چند زن دارند و در همان حال خود را روشنفکر و مدافع حقوق زنان میشمارند؛ زیرا، برای آنها برابری مفهومی کاملاً گزینشی است نه یک اصل احلاقی؛ حقی که وقتی به نفعشان باشد پذیرفتنی است و وقتی بر ضد امتیازشان عمل کند، بهانهای برای انکار پیدا میکند.
با همهی این مقاومتها، فمینیسم در همین وضعیت پرتناقض نیز بیاثر نبوده است. ورود آن در گفتار عمومی، رسانه و آموزش باعث شده حتی مردان سنتی ناگزیر شوند در برابر سوالها، توجیههایی بتراشند و به نوعی پاسخگو شوند. آگاهی زنان، هرچند پراکنده و محدود است، گونهای فشار اخلاقی جدید ایجاد کرده است. اگرچه هنوز بسیاری از روابط قدرت در سطح خانواده تغییر نکرده، اما جنبش ذهنی تازهای آغاز شده که دیر یا زود ارزشهای چون احترام، تصمیمگیری مشترک و حق انتخاب را مشروعتر خواهد کرد.
باید بپذیریم که فمینیسم نباید تنها زبان زنان یا شعار روشنفکران باشد؛ باید به عادت، احساس و تربیت روزمره تبدیل شود. باید در رفتار و تربیت خانوادهها جا بگیرد، در تقسیم سادهی کارهای خانه، در نگاه پدر و مادر به رفتار با پسر و دختر. هنگامی که دختر هنوز موظف به آشپزی و نظافت است و پسر آزاد از این کارها، نابرابری همچنان پابرجاست. فرهنگی که برادر را ناظر و محافظ خواهر میداند، در واقع سرمایهی ذهنی سلطه و خشونت را از کودکی در او میکارد. همینطور است که تیغ غیرت میتواند روزی به دست همان پسر جان انسانی را بگیرد؛ خواه معشوقهی خواهر باشد یا خود خواهر.
یاد بگیریم که برابری باید در درون خانهها تجربه شود، نه فقط در سخنرانیها و صفحات پربینندهی مجازی.
پینوشت: عکس از انترنت









