نویسنده: فرزانه پناهی
در چهار سال گذشته، زنان افغانستان گامبهگام از حقوق اجتماعی و شهروندی خود محروم شدهاند. از تحصیل بازماندهاند. پارکها، مکانهای تفریحی و ورزشگاهها در سرتاسر کشور بر روی زنان بسته و ممنوع شده است. سفرهای داخلی و خارجیشان بدون محرمِ مرد ممنوع است. کار برای زنان شدیداً محدود شده، چنانکه حتی مشاغل کاملاً زنانه، مانند خیاطی و آرایشگری نیز تعطیل گردیده است. اندک زنانی که هنوز در بخش صنایع دستی یا در چند مرکز آموزشی خصوصی فعالیت دارند، هر روز با ترس از دست دادن کار یا خطر بازداشت، شکنجه و باجخواهی زندگی میکنند. طالبان این وضعیت جهنمی را با ادعای اجرای «شریعت خالص» به وجود آوردهاند.
در تابستان سال جاری، شمار زیادی از زنان در منطقههای شهرنو، دهافغانان، پل سرخ و برچی کابل، از شفاخانهها و بازارها به بهانهی «حجاب نامناسب» بازداشت شدند. در چنین فضای سرکوب و هراسانگیز، کار کردن یا حتی بیرون رفتن از خانه برای زنان دشوار و پرریسک شده است. با این حال، هنوز زنانی هستند که با وجود همهی تهدیدها و محدودیتها تسلیم نشدهاند و به کارشان ادامه میدهند. دو نمونه از تجربهی زیستهی زنان در ادامه گزارش میشود.
مریم و جستجوی نان در کوچههای هراسزدهی کابل
مریم، دختری از کابل، زمانی دانشجوی دانشگاه کابل بود و آرزو داشت که تا مقاطع تحصیلی بالا در بیرون از کشور نیز ادامهی تحصیل دهد؛ اما با آمدن طالبان، دروازهی دانشگاهها به روی دختران بسته شد، امتحانهای زبان لغو و سفر بدون محرم جرم شمرده شد.
او مدتی در خانه ماند، اما از پا نیفتاد. با تلاش فراوان، یادگیری زبان انگلیسی و چینی را در کورسهای خصوصی آغاز کرد. پس از مدتی توانست در یک دانشگاه آنلاین ثبتنام کند و اکنون در یک مرکز آموزشی خصوصی، مدیر و آموزگار بخش زنانه است.
با این همه، مسیر از خانه تا محل کار و برعکس، برای او پر از دردسر و دلهره است. صبحها که خیابانها خلوتاند، پیدا کردن موتر مخصوص زنان تقریباً ناممکن است. باید منتظر بماند تا شاید یکی پیدا شود؛ و اگر نشد، ناچار است تاکسی بگیرد. رانندههای تاکسی میگویند در صندلی عقب باید سه نفر بنشینند و در صندلی جلو دو مرد. وقتی زن تنها باشد، اجازه نمیدهند در کنار مردان بنشیند و مجبور است کرایهی دو نفر را بپردازد.
مریم میگوید:
«خستگی و مصرف گزاف راه به جای خود، ترس از مأموران هم هست. مأموران امر به معروف در مسیر موترها را متوقف میکنند و از پوشش و رفتار زنان ایراد میگیرند. در محل کار هم روزی نیست که سر نزنند. به نام “بازرسی” میآیند، اما هدفشان بیشتر تهدید، دخالت و چشمچرانی است. بعضیشان شمارهی تماس میخواهند، بعضیشان پول. هیچ قانون و قانونگذاری نیست که جلویشان را بگیرد.»
او با لبخندی تلخ اضافه میکند:
«وقتی نمیتوانم امتحان زبان چینی بدهم و مثل بچهها بورسیه بگیرم یا مترجم شوم که ترجمانی درآمد خوبی دارد، حداقل با تدریس میتوانم کمکی به اقتصاد خانه بکنم.»
مریم توضیح میدهد که مزاحمتها تنها از سوی مأموران امر به معروف و نهی از منکر صورت نمیگیرد، بلکه ابعاد گستردهتری دارد و از سوی دیگر نیروهای طالبان نیز انجام میشود. او میگوید: نظامیان طالبان به دلایل مختلف، از مسائل امنیتی گرفته تا استخباراتی، هر روز مزاحمت ایجاد میکنند. هرچه آموزشگاه خلوتتر باشد، نگرانی آنان بیشتر میشود. به گفتهی او، طالبان برخلاف شعارهای دینیشان، افرادی گستاخ و بیشرماند.
او با اشاره به تناقض میان رفتار و ادعاهای طالبان میگوید: «اینها همان کسانی هستند که مردم را به خاطر نوع پوشش یا گوش دادن به موسیقی مجازات میکنند، اما خودشان در محیطهای خلوت رفتارهای شرارتباری دارند.»
مریم تأکید میکند که طالبان در واقع افرادی بیبندوبارند و با دیدن زنان کنترل خود را از دست میدهند. او باور دارد که این افراد برای مهار تمایلات خود، به جای اصلاح رفتارشان، راهحل را در محدود کردن زنان میبینند. او میافزاید که در شگفت است چگونه این افراد پیش از سلطهی طالبان، وقتی زنان آزادانه در جامعه حضور داشتند، خود را کنترل میکردند.
ثنا و اجبار خانهنشینی
در بامیان، ثنا تجربهای شبیه مریم دارد. او رشتهی زراعت خوانده بود و پس از ممنوعیت تحصیل و کار زنان، همراه دوستش در یک دواخانه کار میکرد. تا اینکه روزی گروهی از مأموران امر به معروف سررسیدند. دنبال پیدا کردن تخطی بودند، اما وقتی چیزی نیافتند، یکی از آنها شمارهاش را داد و گفت: «اگر مشکلی پیش آمد، زنگ بزن.»
از فردای آن روز، همان مأمور هر روز تنها بازمیگشت، پرسشهای شخصی میکرد، اصرار داشت شمارهاش را بگیرد و دلخور میشد که چرا تماس نگرفته است.
ثنا میگوید:
«ترسیده بودم. وقتی موضوع را با خانواده در میان گذاشتم، گفتند دیگر سرِ کار نروم. از ترس آبرو و خطر، تنها منبع درآمدم را از دست دادم. هنوز ماجرای طاهره، دختر ۱۹ سالهی خیاط از ولسوالی پنجاب را به یاد میآورم. او را افراد طالبان اختطاف کردند و بعد خودش را کشت. آن حادثهی تلخ، ترس عمیق در دل همهی ما انداخت. مادرم گریه کرد و گفت دیگر سرِ کار نروم.»
ثنا که در کنار رشتهی زراعت، فارمسی هم خوانده بود، با وجود داشتن دو مدرک تحصیلی، حالا در خانه نشسته، بیکار و دلگیر است. آهی عمیق میکشد و ادامه میدهد:
«بزرگترین آرزویم این است که روزی بتوانم آزادانه برای کار بیرون بروم. زنی مثل من اگر کار نکند، انگار مرده است.»
سرگذشت مریم و ثنا نشانگر وضعیت زنانی است که زیر سایهی طالبان برای زنده ماندن تقلا میکنند. در کابل، مریم هنوز با ترس و اضطراب دایمی، اما مقاوم ایستاده و در جدال با زندگی پیش میرود؛ ولی در بامیان، که محیط آن بستهتر و کنترل محلی شدیدتر است، ثنا ناچار به تسلیم و خانهنشینی شده است. او با اندوه عمیق و بیکاری رنجآور مبارزه میکند. زندگی او نمایش تلخی از آرزوهای پرپرشده و استعدادی است که به اجبار به انزا کشانده شده است.
بدینسان، زندگی برای زنان افغانستان «تا امر ثانی» ممنوع شده است؛ امری که پایان معلوم ندارد.
پینوشت: اسامی یادشده در این گزارش به دلایل امنیتی مستعار هستند.
پینوشت: عکس از انترنت









