مرگ در آستانه‌ی زایمان؛ روایت فرشته از نبود امکانات بهداشتی

روایت‌های عصر ظلمت (۹۱)
نویسنده: ممتاز حسینی

روایت فرشته، که در ادامه می‌آید، زندگی تمام زنان افغانستان است. هزاران زن همانند فرشته با مرگ و دردهای بسیار در گوشه‌وکنار، بدون اینکه کسی صدای‌شان را بشنود، قربانی می‌شوند. به همین دلیل باید قصه‌ی او را گفت و شنید و خواند.

روزی شکوفه را منحیث پایواز خواهرش در یکی از شفاخانه‌های شخصی کابل دیدم. او از منطقه‌ی دورافتاده‌ی ولایت بامیان آمده بود. به من گفت که خواهرم یک ماه می‌شود که از قسمت رحم خون‌ریزی و درد دارد. رویا، خواهر شکوفه، نظر به تشخیص متخصص نسایی‌ولادی، حمل خارج رحمی داشت؛ چون به هر اندازه که جنین بزرگ می‌شد، برای مادرش مشکل‌ساز بود. رویا به خاطر این مشکل سزارین شد. شکوفه در جریان سزارین خواهرش زیاد می‌گریست و بی‌تابی می‌کرد. من، به‌عنوان پرستار، برایش امید و دلداری دادم تا آرام شود.

آن وقت شکوفه با چشم‌های پر از اشک به من نگاه کرد و گفت: «من خیلی می‌ترسم که رویا نیز همانند فرشته نمیرد.»
فوراً ازش پرسیدم: فرشته کی است؟
او گریه کرد و گفت: «حتا از قصه‌کردنش گلویم پر از بغض می‌شود. اگر طاقت شنیدنش را داری برایت قصه می‌کنم.»

من خودم را جمع‌وجور کردم، آرام اشک‌هایش را پاک کردم و گفتم: «قصه کن، با دل جمع گوش می‌کنم. هرچه راجع به فرشته می‌دانی بگو.»
او آهی عمیق کشید و گفت: «فرشته به خاطر خون‌ریزی شدید هنگام زایمان و نبود امکانات پزشکی، از بین رفت.» با همین اشاره کل ماجرا را فهمیدم. محدودیت‌ها در عرصه‌ی صحت بیشترین آسیب را به زنان وارد کرده است؛ به‌ویژه در مناطق دوردست. این وضعیت نه‌تنها جان زنان را می‌گیرد، بلکه سلامتی نسل آینده را نیز تهدید می‌کند. فرشته تنها نام یک زن هزاره‌ی افغانستان، اهل بامیان، نیست؛ بلکه شناسنامه‌ی تمام زنان افغانستان است. زنانی که بی‌صدا می‌شکنند و می‌میرند. او قصه‌ی فرشته را چنین ادامه داد:

فرشته در یکی از ولسوالی‌های دورافتاده‌ی بامیان، در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد. تنگ‌دستی پدرش را مجبور کرد که مادر فرشته را با خودش به چاه‌کَنی ببرد. در همان حفر چاه، مادر فرشته زیر چاه شد و تمام امید زندگی فرشته زیر چاه خاموش شد.

فرشته یازده‌ساله از مهر و محبت مادری محروم شد. او تا یک سال بعد از مرگ مادر، شب و روز گریه می‌کرد. بعد از آن، احساس مسئولیت کرد و کارهای خانه را انجام می‌داد. او هنوز سیزده‌ساله بود که پدرش به خاطر فقر و تنگ‌دستی، او را به شوهر داد؛ به شوهری که سه برابرش سن داشت. فرشته در اوایل چیزی از زندگی مشترک نمی‌دانست. مادرش یک خواهرخوانده داشت که به فرشته معلومات می‌داد. بعد از آن هزاران سوال ذهن و روح فرشته را می‌خراشید. او دیوانه‌وار گریه می‌کرد و مثل مرغ سرکنده خودش را به در و دیوار می‌زد. اما گوش شنوایی نبود که صدای فرشته را بشنود.

پدرش به او گفت: «دخترم، مرا ببخش. تو شرایط مرا درک می‌کنی. من مجبورم.»
فرشته هق‌هق گریه می‌کرد. مسعود در جواب گفت که هر کسی جای شما می‌بود، همین کار را می‌کرد. بعد پدرش دستان کوچک و نازک فرشته را به دست مسعود داد و بدون تشریفات عروسی او را راهی خانه‌ی جدید کرد.

کنار آمدن با خانه و زندگی جدید برای فرشته دشوار بود. مسعود هم بداخلاق بود و رفتار وحشیانه با او داشت. اکثر اوقات او را لت‌وکوب می‌کرد. فرشته از ترس، همیشه چشمانش پر از اشک بود و بدنش مثل برگ بید می‌لرزید. بیشتر وقت‌ها میان غارها بدون آب و نان گذاره می‌کرد. تا یک سال بعد از ازدواج، از پیش مسعود فرار می‌کرد و در همان منطقه به نام «زن فراری مسعود» شناخته می‌شد. اما کم‌کم به زندگی مشترک روی آورد و به خوی و اخلاق مسعود عادت کرد. با دارایی و ناداری‌های زندگی‌شان ساخت.

فرشته دو سال بعد از ازدواج باردار شد. بعد از آن هر روز توان روحی و جسمی‌اش کم می‌شد. حمل‌کردن بار بطن برایش سنگین بود. او همیشه در جریان بارداری به کم‌اشتهایی، سرگیچی، کم‌خونی و درد شدید کمر مبتلا بود. یک کلینیک کوچک به نام «آشیانه‌ی صحی» در فاصله‌ی ۳۰۰ کیلومتری منطقه‌‌ی‌شان وجود داشت. اما با روی‌کار آمدن طالبان، کلینیک‌های آشیانه بسته شدند. بعد از آن دیگر اقدامات پزشکی وجود نداشت. قابله‌ای هم در روستا یافت نمی‌شد.

من برای همدلی تأیید کردم: بله، متأسفانه همین‌گونه است. در کنار نبود مرکز صحی و راه‌های مواصلاتی، نبود پزشکان زن یکی از خطرناک‌ترین چالش‌ها برای زنان و دختران در روستاهاست؛ جایی که جمعیت غالب افغانستان زندگی می‌کنند. اما بر اساس مقررات طالبان، زنان تنها با محرم می‌توانند به مرکزهای صحی مراجعه کنند؛ بسیاری از خانواده‌ها توان این همراهی را ندارند و همین سبب می‌شود زنان از مراجعه‌کردن به مراکز صحی صرف‌نظر کنند. این مشکل را بارها دیده بودم.

شکوفه توضیح داد: بامیان، جایی میان کوه‌های سرد و راه‌های دشوارگذر است. زنان باردار در روستاهای بامیان هر روز با خطر مرگ در مسیر زایمان روبه‌رو اند. در زمستان‌ها بسیاری از این راه‌ها مسدود می‌شوند. اگر کسی مریض شود، امکان رساندن او به مرکز صحی نیست. حتا در فصل‌های گرم هم رسیدن به نزدیک‌ترین مرکز صحی دشوار و گاهی ناممکن است. در میان کوه‌های سر به فلک‌کشیده‌ی بامیان، صدها زن در مسیر خانه تا نزدیک‌ترین مرکز صحی جان می‌دهند، بدون اینکه کسی صدای ناله‌‌ی‌شان را بشنود.

شکوفه گفت: در روستایی که فرشته زندگی می‌کرد، قابله‌ای نبود و باید ۳۰۰ کیلومتر راه می‌پیمودند. این برای خانواده‌اش دشوار و پرهزینه بود. وقتی موقع زایمان فرارسید، خانواده‌اش دست به دامن زن مسن قریه، دایه‌ی محلی شدند؛ اما برخلاف انتظار، پس از ولادت، فرشته دچار خون‌ریزی شدید شد و در هر ساعت وضعیتش بدتر می‌شد. در روستا حتا یک تابلیت برای جلوگیری از خون‌ریزی نبود. فرشته بعد از یک شبانه‌روز خون‌ریزی شدید، جلوی چشم خانواده‌اش جان داد.

چشمان شکوفه تر شد. من دوباره او را دلداری دادم که نگران نباشد؛ این مصیبت برای خواهرش پیش نمی‌آید. او چانس کرده که به شفاخانه رسیده است. دکترها کمک می‌کنند بدون مشکل زایمان کند. گفتم: روزگار تلخ است، اما باز هم خدا را شکر کن و برای عمه‌شدن آماده باش. روحیه‌ات را بالا نگه‌دار تا بتوانی به خواهرت و نوزادش کمک کنی. او با تلخی لبخند زد.

روایت فرشته تنها حکایت یک زن و یک خانواده نیست؛ بلکه تصویری است از واقعیتی پرتکرار که هر روز در گوشه‌وکنار بامیان و دیگر روستاهای دوردست تکرار می‌شود؛ جایی که نبود پزشک زن، کمبود دارو و محدودیت‌های طالبان، حیات هزاران مادر را تهدید می‌کند. این محدودیت‌ها افغانستان را به کشوری تبدیل کرده که زنان در آن با بالاترین آمار مرگ‌ومیر هنگام زایمان و بیماری‌های قابل‌پیشگیری می‌میرند.

وقتی به مرگ تلخ فرشته و مادرش فکر می‌کنم، چشمانم از درد می‌سوزد. تقدیر تراژیک فرشته و مادرش حکایت عادی زنان افغانستان است؛ حکایت زنانی که در چاهی پرخشونت به دنیا می‌آیند، در چاهی تاریک‌تر زندگی می‌کنند و سرانجام در چاهی عمیق‌تر می‌میرند. امروز دنیا به این چاه تاریک و سرد و وسیع نگاه نمی‌کند.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: