نویسنده: سائمه سلطانی
یکی از تخنیکهای نظام مردسالار اجتماعی، به طور عام و در بستر مشخصِ جامعهی افغانستان، برای انکار سیستماتیکبودنِ معضلات، رنج، خشم، عقده و مسائل زنان، شخصیکردن این معضلات است.
برای مثال، هر زمان که زنان از خشونت مردان در جامعه سخن گفتهاند و مردان را بهعنوان عاملان و حافظان اصلی نظم مردسالار، مسئول وضعیت فرودستِ خود دانستهاند، پاسخ مردان و ادبیات نظم مردسالار، ارجاع این اعتراضها به رنج، عقده و خشمِ حلنشدهی دوران کودکی زنان در خانوادههایشان بوده است. گفته میشود این عقدهها، برخاسته از داستانهای شخصی، خانوادگی و خصوصی زناناند و هیچ ربطی به نظم اجتماعی و سیاسی حاکم ندارند. بناءً با چنین پاسخی، هم میکوشند خود را از پاسخگویی و مسئولبودن در قبال وضعیت موجود زنان نجات دهند و هم از سوی دیگر، رنج سیاسی زنان را بهعنوان اختلال روانیِ منحصر به فرد جلوه داده و آن را بیاعتبار سازند. در نتیجه، هم نظم مردسالار و هم مردان، بهعنوان عاملان اصلی آن نظم، در پناه چنین پاسخهایی از بازرسی، پاسخگویی و متلاشیشدن نجات مییابند و در عین حال، بار این وضعیت بر دوش خود زنان گذاشته میشود.
به تعبیر دیگر، روانیسازی و شخصیسازی اعتراض زنان به معضلات تحمیلشده بر آنان، عمداً چنین القا میکند که سیستم مردسالار حاکم مسئول این وضعیت نیست؛ بلکه این روانِ خشمگین و عقدهمندِ زنان است که دچار تصور و توهم شده است. یعنی همهچیز در نظام اجتماعی ـ سیاسی خوب است، جز روانهای زنان.
این ادله چرا اشتباه است و نقد بر نادرستی آن وارد است؟
شخصیسازی اعتراض زنان به نظم موجود، از طریق ارجاع آن به مشکلات روانیِ حلنشدهی دوران کودکی و خانوادگی زنان و در نهایت روانی تلقیکردن ریشهی اعتراضات آنان به معضلات ساختاریشان، نقش قدرت سیاسی را در شکلدهی رفتارهای خانوادگی و کنشهای فردی پاکسازی و محو میکند.
در بحثهای علوم اجتماعی، یک گزارهی توافقشده، رسمی و پذیرفتهشده وجود دارد که رفتار، افکار و معضلات فردفردِ جامعه را ناشی از نظم حاکم میداند. به این معنی که رفتارها و مناسبات فردی، خانوادگی و اجتماعی، مستقل از نظم سیاسی حاکم شکل نمیگیرند؛ بلکه در سایه و امتداد همان نظم، رفتار فردی و خانوادگی صورت و معنی پیدا میکند. از این رو، رفتارهایی که زنان از کودکی در خانوادهها تجربه میکنند، متأثر و بازتابی از نظم و باوری است که قاعدهی سیاسی ـ جنسیتی، جایگاه زن را در جامعه تعریف کرده است. به بیان دیگر، خانواده یکی از نهادهایی است که باورهای نظم مسلط مردسالار را در درون خود، در رابطه با زنان، پیاده و اجرا میکند. بناءً، تجربهی ستم و رنج روانی زنان از رفتارهای خانوادگی، مسألهای جداافتاده از بستر نظام مردسالاری نیست. از این جهت، انکار سیستماتیکبودن رنج زنان در خانوادههایشان، بیانگر سطحینگری و نداشتن دانش کافی، یا دستکم نسبی، در علوم اجتماعی است؛ دیدگاهی که حتی با پذیرفتن بحثهای پایهای چون اجتماعیبودن و نظاممندبودن رنج افراد و گروهها نیز دچار مشکل است.
این دیدگاه نادیده میگیرد که چگونه ممکن است یک گروه مشخص اجتماعی، همزمان ستم، بیعدالتی، تبعیض، محرومیت، تجاوز و قتل را در اشکال و صورتهای مختلف تجربه کند و در عین حال ادعا شود که تجربهی جمعی آن گروه ریشهی سیاسی ندارد و ناشی از مشکلات خصوصی و روانی خود آنان است. در واقع، در تحلیل علوم اجتماعی، «خصوصی» امتداد امر جمعی و سیاسی است و از این رو، «خصوصی» را نمیتوان جدا از هویت امر و نظم جمعی معنی بخشید. یعنی آنچه در قلمرو خانواده، بدن، احساسات و روابط خصوصی و خانوادگی رخ میدهد، بازتاب و امتداد هنجارها، مناسبات قدرت و نظم اجتماعی حاکم است که در مقیاسی کوچک و خصوصی، خود را بازتولید میکند.
نظم مردسالار همواره تلاش کرده است اعتراض زنان نسبت به موقعیت فرودستشان در جامعه و نظم حاکم را ناشی از مشکلات منحصر به خانوادهی خودشان یا «عقده»های حلنشدهی دوران کودکی آنان تعریف کند تا بُعد و اساس سیاسی این اعتراضها را انکار کند.
موج دوم فمینیسم این تخنیک و سفسطهی نظم مردسالار را پیشتر تحت شعار «شخصی سیاسی است» یا «امر شخصی، امر سیاسی است» افشا کرده است.
در موج دوم فمینیسم در آمریکا، در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی، زنان آمریکایی در گروههای مختلف و متکثر اجتماعی گرد هم میآمدند و دربارهی ستم، تبعیض، محرومیت و معضلاتی که روزانه در محیط خانه، کار و اجتماع با آن روبهرو میشدند، با یکدیگر گفتوگو و تجربههای خود را شریک میساختند. در جریان این اشتراکگذاری و روایتگری، زنان دریافتند آنچه هر یک از آنان در زندگی فردی خود تجربه میکند، مسألهای جمعی است، نه مشکلی منحصر به فرد برای هر زن؛ بهویژه این افشاگری زمانی اهمیت بیشتری یافت که کارول هانیش، فعال سیاسی فمینیست، نتیجهی بررسیهای خود از این روایتگریها را در قالب مقالهای با عنوان «شخصی سیاسی است» (The Personal Is Political) منتشر کرد.
هانیش در این مقاله توضیح میدهد که آنچه زنان در زندگی شخصی و روزمرهی خود در خانه، محیط کار، آموزش و جامعه بهعنوان اشکال ستم، تحقیر و تبعیض تجربه میکنند، ناشی از سیاست جنسیتی حاکم در جامعهی مردسالار است؛ سیاستی که نقش فرودست زنان را در نهادهایی چون خانواده، ازدواج، اقتصاد، آموزش، دین، فرهنگ و جامعه نهادینه کرده و این نهادها بهطور مداوم مجموعهای از تبعیض، بیعدالتی، خشونت، تحقیر و محرومسازی را علیه زنان بازتولید و اجرا میکنند.[۱]
بناءً، تجارب شخصیِ ستم، تبعیض و محرومیت زنان، امتداد و تداوم ستم، تبعیض و محرومیت جمعی آنان در جامعه است. یعنی آنچه نظم مردسالار میکوشد القا کند، انکار ردپای قدرت و سیاست در حوزهی شخصی یا خصوصی است؛ تا هم خود را از بازخواست کنار بکشد و هم این حوزه را بهعنوان ساحهای «غیرسیاسی» برای اعمال ستم بر زنان فعال نگه دارد. در حالیکه در دریافتِ تحلیلیِ هانیش نشان داده میشود که مسألهی خصوصی زنان جدا از مسألهی جمعی آنان نیست و مسألهی جمعی، بدون تردید، مسألهای سیاسی است که سیستم قدرت آن را در چارچوب نظمی خاص طراحی کرده است.
استدلال هانیش این است که زنان، صرفاً به دلیل زنبودن و جنسیتشان، در این نهادها و حوزهها، چه خصوصی و چه جمعی، به صورت متداوم، تکراری و تاریخی با ستم، تبعیض و محرومیت روبهرو میشوند. بناءً، تجربهی همزمان، تاریخی و فردیِ تکتک آنان، نشانههایی از یک هستهی جمعیِ قدرت است که آنان را هدف قرار داده و به قربانی تبدیل میکند. اهمیت مقالهی او در این است که نشان میدهد تجربهی شخصی زنان از ستم و بیعدالتی، از سیاسیبودن و ساختاریبودن آن، بر پایهی جنسیت، چیزی کم نمیکند.
بناءً، این واقعیت وجود دارد که زنان در خانوادههایشان و محیطهای خصوصی مورد ستم قرار میگیرند و خشم و عقدههای حلنشده را با خود حمل میکنند؛ اما نخست باید پرسید این خشم و عقدهها نتیجهی رفتار فرسودهکننده، نفسگیر و خشونتآمیزِ کدام سیستم است که زنان را عمداً به چنین وضعیتی میرساند و چرا چنین میکند؟ پاسخ روشن است: برای آنکه بتواند کنترل آنان را آسانتر به دست گیرد و در موقعیتی آسیبپذیر قرار دهد تا همواره امکان استثمارشان فراهم باشد.
مردان میکوشند با نسبتدادن ریشهی اعتراض زنان به خشم و عقدههای روانی آنان، چنین القا کنند که این اعتراضها معنی و اعتبار ندارد، زیرا ناشی از خشم است؛ اما در این رویکرد، این واقعیت نادیده گرفته میشود که خشم و فرسودگی روانی زنان، نتیجهی زیستن در نظم مردسالار است، نه منشأ اعتراض آنان.
یعنی این سیستمِ ضدزن است که زنان را دچار خشم و عقدهی روانی میکند، نه اینکه زنان ذاتاً موجوداتی عقدهمند باشند و اعتراضشان از آن عقدهها ناشی شود.
بناءً، در چنین وضعیتی، خشم و عقدهمندی بخشی طبیعی از وضعیت سیاسیِ قربانیان نظم موجود است؛ اما خشمگینبودن نمیتواند دلیلی باشد برای نادرستخواندن اعتراض زنان به مردان و نظم مردسالار.
روانیکردن و شخصیسازی منشأ اعتراض زنان، ادامهی همان سیاست سرکوب مردسالارانه است که همواره کوشیده اعتراض زنان را به مثابهی صدای موجودی فاقد تفکر عقلانی معرفی کرده و بیاهمیت جلوه دهد؛ ادامهی همان منطقی که زن را موجودی «احساسی» میداند و ناتوان از مدیریت و رهبری معرفی میکند. «احساسی» در این دیدگاه، استعارهای از موجودی فاقد تفکر عقلانی است که به همین دلیل، صدا و اعتراضش بیاعتبار و کماهمیت جلوه داده میشود. امروز نیز برجستهکردن خشم و عقده در توضیح منشأ اعتراض زنان، شکلی دیگر از سیاست نظام مردسالار برای اعتبارزدایی و کماهمیت جلوهدادن صدای آنان است.
از سوی دیگر، قلمرو «خصوصی» همواره بهعنوان پناهگاه و ساحهی امن برای اعمال ستم و بیعدالتی جنسیتی عمل کرده است. برای نمونه، زمانی که انتقادهای جمعی نسبت به چندزنی راشد خان، ستارهی کرکت افغانستان، مطرح شد، منطق دفاعی و غالب مردسالارانه این بود که «چندزنی مسألهی خصوصی اوست» و نباید در حریم خصوصی افراد مداخله صورت گیرد. این استدلال، تحت عنوان حریم خصوصی، نهتنها مانع بررسی بیعدالتی علیه زنان شد، بلکه نشان داد که «خصوصی» چگونه به سپهر امنِ حفاظت از سلطهی نظم مردسالار در شرایط بحرانی نظم جمعی قدرت بدل میشود. به این معنی که هرگاه نظم جمعیِ مردسالار احساس خطر کند، با جداسازی سپهر خصوصی و جمعی میکوشد مشروعیت و بقای خود را در قلمرو خصوصی حفظ و بازتولید کند؛ جایی که نظارت عمومی و پاسخگویی اجتماعی از آن حذف میشود.
از همین رو، بیدلیل نیست که منشأ اعتراض زنان به حیطهی زیست خصوصی فروکاسته میشود؛ زیرا در این حالت، فضای خصوصی به پناهگاهی بدل میگردد که سیاسیبودن رنج زنان را انکار کرده و با انتقال آن به این حوزه، امکان حل آن را پیچیده، پراکنده و نامحتمل میسازد. در پناه این منطق، مشروعیت قدرت مردسالار هم در حوزهی جمعی و هم در حوزهی خصوصی حفظ میشود.
پینوشت: عکس از انترنت
منبع:
https://www.carolhanisch.org/CHwritings/PIP.html









