نویسنده: فرزانه پناهی
در حاکمیت طالبان، «وزارت امر به معروف و نهی از منکر» به نهادی بیمهار و هراسانگیزی بدل شده است؛ نهادی که خود را مفسر و مجری بیچونوچرای شریعت اسلامی میداند و بر جان و روان مردم سایهای از ترس و تحقیر گسترده است.
این وزارت نهتنها در سطح جامعه، بلکه در بدنهی حکومت نیز نفوذ فراگیر دارد. کارمندان دولتی زیر ذرهبین مأموران آناند، امتحان عقاید میدهند، رفتار و پوشششان ارزیابی میشود، و کوچکترین «انحراف عقیدتی» میتواند به بازخواست، اخراج یا حتی مجازات فیزیکی آنها بینجامد.
مأموران این اداره در وزارتخانهها، دفاتر اداری، دانشگاهها، شفاخانهها، مکاتب و بازارها حضور دائمی دارند. همچنان در خیابانها به گشتزنی میپردازند و زندگی خصوصی مردم را با معیارهای سختگیرانهی خود داوری میکنند.
نبود هرگونه چارچوب قانونی برای نظارت بر عملکرد این نهاد، سبب شده است مأموران آن نهتنها به بازداشت، بلکه به صدور حکم و اجرای مجازات، برای تثبیت اقتدار خودسرانهی خویش دست بزنند.
در این گزارش، چهار روایت از شهروندان کابل گرد آمده است؛ روایتهایی از ضرب و تحقیر، از اشک قربانیان، و از شهری که ایمان و آرامشش را زیر باتومهای دینی از دست میدهد.
برای حفظ امنیت منابع، نام تمامی افراد یادشده در این گزارش تغییر داده شده است.
زهرا سهماهه باردار بود. با شوهرش مصطفی، ظهر یکی از روزها در رستوران کوچکی در منطقهی پلسرخ نشسته بود که مأموران امر به معروف طالبان برای بازرسی وارد شدند.
مادرش با صدایی بغضآلود روایت میکند:
«طالبان داخل رستوران میشوند. همه را از هم جدا میکنند. میگویند زنان و مردان جوان، خصوصاً آنانیکه بچه نداشتند، باید ثابت کنند زن و شوهرند. زهرا که تازه از روستا به کابل آمده بود، از طالبان میترسید، زیرا با قواعدشان آشنا نبود. وقتی زهرا نتوانست پدرش را برای شهادت به ازدواجش معرفی کند، مأموران شک کردند و آنها را به حوزه بردند. پدر زهرا سالها پیش فوت کرده بود و تنها برادرش مایلها دورتر، در بهسود زندگی میکرد. مأموران خشمگین شدند و او را به “بداخلاقی” متهم کردند.»
مصطفی به مادر زهرا زنگ زد و گفت: «مادر، ما را طالبان گرفتهاند… میگویند باید پدر یا برادر زهرا بیاید.»
مادر زهرا شتابان خود را به حوزه رساند، اما داد و فریادش راه به جایی نبرد:
«گفتم من مادر زهرا هستم، رهایش کنید. گفتند شهادت زن قبول نیست. باید پدر، برادر یا کاکایش بیاید. گفتند زن ممکن دروغ بگوید، عقل ندارد و حرفش حجت نیست.»
ساعتها گذشت. زهرا از ترس دچار شوک عصبی شد. وقتی مادر، با وکیل گذر و مردی از همسایگان، برگشت تا شهادت دهد، دیر شده بود.
«وقتی رسیدم، گفتند زهرا خونریزی کرده و بچهاش سقط شد. بچهی زهرا را کشتند و هیچ تأسف و عذاب وجدانی نداشتند. مردم گفتند باید دعوا کنیم و خونبها بگیریم، ولی زور ما به حکومت کَی میرسد.»
رمضان، دکاندار میانسالی بود که سالها در محلهاش با عزت زندگی کرده بود. یک روز گرم تابستان، با پیراهنی سبک و بیآستین در برابر دکانش ایستاده بود. مأموران وزارت امر به معروف رسیدند و فریاد زدند: «پوششات افغانی نیست، لباس غربی پوشیدهای.» پیش از آنکه فرصت توضیح یابد، با او برخورد شدید و توهینآمیز شد. یکی از مأموران وقتی تتوی کوچکی روی بازویش دید، خشمگینتر شد: «این رسم کفار است، باید توبه کنی.» رمضان را زیر آفتاب در چهارراه ایستاندند و در ملاءعام شلاق زدند.
مصطفی میگوید: «به خاطر یک تتو که سالها پیش، در نوجوانی زده بودم، شلاق زدند و فریاد میکشیدند که اسلام را بدنام کردهام. مردم جمع شده بودند؛ همسایهها، مشتریها… همانهایی که سالها با آبرو بینشان زندگی کرده بودم. وقتی در برابر چشمان همه شلاق خوردم، غرورم شکست. از درد و شرم فقط آرزو کردم بمیرم.»
او میافزاید:
«هنوز هم، هر بار که موتر طالبان را میبینم، دلم میلرزد. صدای شلاقها هنوز در ذهنم مانده. دیگر مرد سابق نیستم.»
خداداد، رانندهی تاکسی، از یک محفل خانوادگی بازمیگشت. زنش در صندلی جلو نشسته بود و دختر دوسالهیشان در بغلش. مأموران ادارهی امر به معروف جلویشان را گرفتند و با خشونت پرسیدند: «چرا زن نامحرم را در موتر بالا کردی و در صندلی جلوی نشاندی؟»
خداداد هنوز فرصت توضیح نیافته بود که سیلی محکمی خورد. دخترش ترسید و گریه کرد.
«گفتند باید کسی از خانوادهی زنش بیاید و تأیید کند رابطهیشان رسمی و شرعی است.»
او ناچار شد در حضور مأموران با برادر همسرش تماس بگیرد. طالبان گوشی را گرفتند بعد از پرسوجوی طولانی که مطمئن شدند فرد پشت گوشی برادر خانم او است، با لحن تحقیرآمیز پرسیدند: «این مرد واقعاً شوهر خواهرت است؟»
خداداد میگوید:
«با سیلی که در پیش چشمان زن و دخترم به من زد، احساس میکردم عزت و اعتبار اجتماعیام را لگدمال کردند.»
ساعت ده شب، مهدیه و عباس، زوج جوانی که تازه ازدواج کرده بودند، در بازگشت از محفل عروسی یکی از اقوام متوقف شدند. مأموران گشت طالبان چراغ موترشان را روشن کردند.
ابتدا چند سوال ساده، سپس بازجوییهای مفصلتر آغاز شد. آنها را از هم جدا کردند و پرسیدند:
«چه نسبتی با هم دارید؟ کجا عروسی کردید؟ اسم پدر و مادر همدیگر شما چیست؟»
مهدیه میگوید:
«از آنجا که در افغانستان زنان به نام مادر فلان پسرش شناخته میشود؛ عادی است که کسی نام مادر همسرش را نداند، اما برای آنها همین شد دلیل دروغگویی. ما را به حوزه بردند، گوشیها را گرفتند و جدا در اتاقهای تاریک نگه داشتند. شب تا صبح دعا میکردم. فکر میکردم شاید عباس را شکنجه کرده باشند.»
عباس نیز روایت میکند:
«اتاق نمدار و بدبو بود، و یک مستراح بدون بهداشت داشت. مردان دیگری هم بودند که به خاطر چیزهای پیشپاافتاده بازداشت شده بودند.»
سرانجام صبح روز بعد، پس از تأیید یکی از بستگان، آنها را آزاد کردند؛ مثل گناهکارانی که مورد بخشش قرار گرفتهاند.
مهدیه میگوید:
«در گوشیام عکس عروسیمان بود، ولی در عکسها حجاب نداشتم. میترسیدم نشان بدهم، که مبادا مجازات کنند یا شلاق بزنند.»
از کابل تا هرات، از قندهار تا مزار، از بامیان تا دایکندی، مأموران «امر به معروف و نهی از منکر» نهتنها چهرهی شهرها، بلکه روح مردم را تسخیر کردهاند. زنان با وحشت گام برمیدارند، مردان با اضطراب به ریش و لباسشان مینگرند و جوانان از ترس پرسشهای بیپایان مأموران، حتی در کنار دوستانشان آرامش ندارند. این نهاد بیقانون، عملاً به دستگاه تفتیش عقاید طالبان بدل شده است؛ با اختیاراتی نامحدود در همهجا؛ از دانشگاه تا بازار، از موتر شخصی تا اتاق کار.
در افغانستان امروز، قانونی وجود ندارد؛ جای آن را ارادهی مأموری خشمگینی گرفته که خود را «نمایندهی خدا» میپندارد. زنان از بیماسکی چهرهیشان میترسند، پسران از بیریشی، و مردم از داشتن عکس، فیلم یا گفتوگویی خصوصی در تلفنهایشان.
این روایتها تنها گوشهای از رنج و تحقیر مردمی است که هر روز، ایمان و امیدشان را در ترازوی حکومت طالبان، با تازیانه وزن میکنند. در افغانستان امروز، امر به معروف، بهانهای است برای رنج و تحقیر.
پینوشت: عکس از انترنت









