ممنوعیت‌های طالبان؛ ویرانی زندگی ثریا

روایت‌های عصر ظلمت (۹۵)
نویسنده: ممتاز حسینی

در نبود فرصت‌های تحصیلی، خانواده‌ها در افغانستان بیشتر به سمت ازدواج زودهنگام دختران سوق پیدا می‌کنند. پس از ممنوعیت تحصیل دختران در افغانستان، ازدواج‌های زودرس به شدت افزایش یافته است.

ثریا، دوست صمیمی‌ام، در یکی از قریه‌‌های دورافتاده و کوهستانیِ ولسوالی خدیرِ ولایت دایکندی به دنیا آمد. او با والدین و دو خواهرش در یک کلبه‌ی گِلی زندگی می‌کرد. پدرش مردی غریب‌کار بود؛ پیشانی‌اش چروک‌چروک داشت و برای یک لقمه نان حلال، شب و روز کارهای سخت و طاقت‌فرسا انجام می‌داد. مادرش چند رأس گوسفند و گاو داشت و مصروف رسیدگی به آن‌ها بود. به‌خصوص در فصل بهار، برای‌شان علف جمع‌آوری می‌کرد، شیرشان را می‌دوشید و به ماست تبدیل می‌نمود، بعد مشک می‌زد، ماست را به دوغ تبدیل می‌کرد و از دوغ قروت می‌ساخت. قروت را به قیمت خوب به بازار می‌فروخت که حداقل هزینه‌ی چای و شیرینی خانه تأمین می‌شد. تنور گِلی داشت و با هیزم نان می‌پخت. زندگی‌شان ساده و آرام بود و با کم‌و‌زیادی که به دست می‌آوردند، روزگارشان را می‌چرخاندند.

ثریا از همان ابتدا عشق علم و تحصیل در دلش شعله کشیده بود. پدرش او را شامل مکتب کرد. ثریا با اشتیاق، فاصله‌ی ۲۰ کیلومتری را طی می‌کرد و به درس‌هایش ادامه می‌داد. اگرچه خانواده‌اش فقیر بود، پدرش به سختی خرج و خوراک‌شان را فراهم می‌کرد. حتی بعضی وقت‌ها مجبور می‌شد برای ثریا از مصارف خانه بکاهد تا برایش کتاب و قلم بخرد.

چون پدرش پسر نداشت، در تلاش بود که دخترش ثریا خانواده را از تنگدستی نجات دهد. والدینش از اینکه ثریا درس می‌خواند، خوشحال بودند. ثریا مکتب را با موفقیت و به درجه‌ی اعلی به پایان رساند، اما پس از آن به خاطر وضعیت ضعیف اقتصادی خانواده نتوانست آمادگی کانکور بخواند. کتاب‌های مکتب را پیش خودش مطالعه کرد و با همان امید در امتحان کانکور اشتراک کرد. با وجود اینکه آمادگی کانکور نخوانده بود، به آرزویش امیدوار بود.

پس از اعلام نتایج، معلوم شد که ثریا به انتخاب سومش، «انجینری معدن» در دانشگاه بامیان کامیاب شده است. پدرش پول نداشت و به مقدار شش هزار افغانی از دوستانش قرض گرفت و به ثریا داد. ثریا به بامیان رفت، در دانشگاه ثبت‌نام کرد و به درس‌هایش ادامه داد.

پس از ثبت‌نام، چهار هزار افغانی برای ثریا مانده بود؛ در حالی‌که کرایه‌ی موتَر از ولسوالی خدیرِ ولایت دایکندی تا بامیان ۱۶۰۰ افغانی یا هم بیشتر بود. ثریا از نداشتن پول رنج می‌برد؛ به‌ویژه اینکه دانشگاه بامیان لیلیه نداشت و او مجبور شد با چند دختر دیگر یک اتاق کرایه کند. با همان مقدار پول، یک سمستر را به پایان رساند. حتی روزهایی بود که ثریا گرسنه به دانشگاه می‌رفت و گرسنه می‌خوابید، چون وضعیت خانواده‌اش را می‌دانست.

در نهایت، پدرش فهمید که با غریب‌کاری نمی‌تواند هزینه‌ی تحصیل ثریا را تأمین کند و مجبور شد به ایران برود. پس از آن، کم‌وبیش تا دو سال ثریا را حمایت کرد، اما بخت ثریا هم سوخت؛ پدرش در ایران تصادف کرد و جان باخت. بعد از آن، ابری سیاه بر سر ثریا سایه انداخت. سنگینی غم پدر، او را خرد کرد و به زمین کوبید.

بدبختی ثریا پس از فوت پدرش دوچندان شد. او نه‌تنها به سرنوشت خودش، بلکه به بی‌سرنوشتی مادر و دو خواهرش نیز می‌اندیشید. پس از مرگ پدر، آن‌ها زیر دست کاکایش احمد ماندند. کاکایش بدون مشورت و رضایت، دو خواهر ثریا را به اجبار به شوهر داد. از آن پس، غم لحظه‌به‌لحظه بر دوش ثریا سنگینی می‌کرد. تحمل غم پدر و ازدواج اجباری خواهرانش برایش غیرقابل‌تحمل بود، اما ناچار بود دوام بیاورد، چون نمی‌توانست دست از تحصیلش بکشد.

ثریا نیم‌روز برای صد تا دوصد افغانی شاگردیِ صدیقه، خیاط محل، را می‌کرد. او سال سوم دانشگاهش را با همان پول اندک به پایان رساند. برای سال چهارم آمادگی گرفت و مقدار کمی پول ذخیره کرد؛ پیشاپیش کتاب‌هایش را خرید. سال ۱۴۰۰ آخرین سال دانشگاه ثریا بود؛ سالی که طالبان دانشگاه‌ها را نه‌تنها به روی ثریا، بلکه به روی تمام دختران افغانستان بستند.

محرومیت تحصیلی دختران نه‌تنها زندگی فردی آنان را تحت تأثیر قرار می‌دهد، بلکه نسل‌های بعدی را نیز از رشد بازمی‌دارد. آموزش دختران تنها به پیشرفت فردی محدود نمی‌شود، بلکه پیامدهای عمیقی برای جامعه دارد؛ از بهبود وضعیت اقتصادی گرفته تا افزایش آگاهی اجتماعی و کاهش فقر.

در افغانستان، ممنوعیت تحصیل دختران از سوی طالبان مستقیماً بر رشد و توسعه‌ی فردی آنان تأثیر گذاشته و نسل کاملی را از فرصت‌های زندگی محروم ساخته است. این محدودیت‌ها نه‌تنها آینده‌ی شخصی دختران را تیره کرده، بلکه پیامدهای عمیقی بر روان، استقلال مالی، توانایی‌های اجتماعی و سلامت جسمی و روحی آنان داشته است.

ثریا پس از منع تحصیل، خانه‌نشین شد. به خاطر سرنوشت نامعلومش، روزبه‌روز اندوهگین‌تر می‌شد. هر بار که به زندگی سختش فکر می‌کرد؛ به غریب‌کاری پدر، رفتنش به دیار غربت، تصادف و مرگ او، سرنوشت نامعلوم مادر، ازدواج اجباری دو خواهرش و خشونت‌های خانواده‌ی کاکایش احمد، زندگی برای ثریا به جهنم بدل می‌شد. از فشار اندوه و فکرهای پی‌درپی، دچار افسردگی شدید شد.

ثریا پس از مرگ پدرش با خانواده‌ی کاکایش زندگی می‌کرد. احمد، کاکایش، به خاطر یک لقمه نانی که به ثریا و مادرش می‌داد، منت می‌گذاشت. او همیشه می‌گفت: «تو که این همه از درس و دانشگاه حرف می‌زدی، آخر چه شدی؟»

طعنه‌های خانواده‌ی کاکایش، ثریا را به لب رسانده بود. هر روز آرزوی مرگ می‌کرد. مادرش نیز به خاطر بی‌سرپناهی و حرف‌های زشت مردم، مجبور شد با کاکای ثریا ازدواج کند.
پس از آن، کاکایش ثریا را نیز همانند دو خواهرش، بدون رضایتش، به شوهر داد. ثریا به ازدواج با رحمان راضی نبود؛ مخالفت‌های زیادی کرد، اما نتوانست کاکایش را قانع کند. احمد می‌گفت: «یا رحمان را قبول می‌کنی، یا دنیا را سرت خراب می‌کنم.»

رحمان قبلاً چندین‌بار ثریا را دیده بود. مردی قدکوتاه، سرخ‌چهره و چاق بود. با کم‌ترین عصبانیت، رنگ چهره‌اش تغییر می‌کرد و در میان فامیل به «بچه سرخ» معروف بود. لب‌هایش سفید و پر از دانه‌های قهوه‌ای بود و ظاهر خوش‌آیندی نداشت. چشمانش متوسط و سیاه‌رنگ بود و گاهی نگاهش شوخ و شیطنت‌آمیز به نظر می‌رسید. تند حرف می‌زد و خیلی زود عصبی می‌شد.

مادر ثریا فقط گریه می‌کرد. ثریا نتوانست اشک‌های مادرش را ببیند؛ برای همین گفت: «باشه، قبول می‌کنم.»
ازدواج ثریا با رحمان بسیار ساده برگزار شد. ثریا از رفتار و حرف‌های کاکایش به شدت رنجیده بود. روز عروسی، آهی از ته دل کشید، سرش را روی بازوی مادرش گذاشت و هق‌هق گریه کرد. آسیب‌های روحی ثریا انگار پایان نداشت. با هزاران ناامیدی وارد محیط و خانواده‌ی جدید شد.

رحمان اخلاق خوبی نداشت. لت‌وکوب و خشونت‌های او بر زندگی ثریا اضافه شد. آن‌همه درد و رنج، بر قلب ثریا سنگینی می‌کرد. ثریا، علاوه بر تلخی‌هایی که در گذشته پشت سر گذاشته بود، نتوانست خشونت‌های رحمان را تحمل کند. این فشارها بر قلبش سنگینی کرد و او را از پا انداخت. در افغانستان، نه‌تنها ثریا، بلکه هزاران دختر دیگر نیز با سرنوشتی مشابه روبه‌رو هستند.

ازدواج اجباری، همانند سرنوشت ثریا، نه‌تنها رویاهای دختران را نابود می‌کند، بلکه مانع رشد فکری و شخصیتی آن‌ها نیز می‌شود. دختری که در سن ۱۳ یا ۱۵ سالگی مجبور به ازدواج می‌شود، هیچ فرصتی برای شناخت خود، رشد مهارت‌های اجتماعی و توسعه‌ی توانایی‌هایش ندارد. او به جای یادگیری و پیشرفت، ناچار به پذیرش مسئولیت‌های سنگین خانوادگی می‌شود. میزان ازدواج‌های زودهنگام در افغانستان به شدت افزایش یافته است؛ دختران به جای رفتن به دانشگاه، به مادرانی ناچار و افسرده بدل شده‌اند.
ازدواج برای تشکیل و تحکیم زندگی است، اما برای دختران افغانستان که از تحصیل، کار و آینده محروم شده‌اند، ازدواج نه آغازی برای ساختن زندگی بهتر است و نه فرصتی برای جستجوی خوشبختی. ازدواج اجباری اساس زندگی مشترک را از بین می‌برد، زیرا رضایت و اختیار، پایه‌ی زندگی انسانی است؛ پایه‌ای که در ازدواج‌های اجباری نادیده گرفته می‌شود. بنابراین، ازدواج اجباری نه پیوندی مبارک است و نه به خوشبختی می‌انجامد، بلکه به تحقیر و سلب کرامت دختران منتهی می‌شود. زندگی‌ای که بر اراده، اختیار و احترام بنا نشود، هرگز خوشبختی به همراه نخواهد داشت.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: