روایتهای عصر ظلمت (۹۷)
عصر ظلمت، روزگاری است که صداها خاموش و روایتها فراموش میشوند. در این بخش از سلسلهی «روایتهای عصر ظلمت»، سراغ زنان کارگرِ مهاجر افغانستانی رفتهایم؛ نه صرفاً به دلیل کار یا مهاجر بودنشان، بلکه چون این زنان بیصداترین صداهای این عصرند: زنانی که نه تریبونی دارند، نه تصویری در رسانهها و نه حتا نامی در خاطرهی جمعی ما. در این روایتها، صدای آنان را میشنویم و خاطره، سرگذشت و زندگیشان را بازمیگوییم؛ چرا که روایت راستین هر دوره را نه پیروزمندان، که فراموششدگان میسازند.
نویسندهی روایت: عارف شادبیگ
۱
از روزی که به ایران آمده، کارگری کرده و نزدیک به نیمی از عمرش را در کارگاهها و بر روی زمینهای کشاورزی گذرانده است. او یک زن چهلسالهای افغانستانی، یک مادر مهاجر و یک کارگری ساده است. روزانه ۱۲ ساعت با حقوق ۷۰۰ هزار تومان (معادل چهارونیم دالر آمریکایی)، در کارخانهای، در جمکرانِ قم، کار میکند. او میگوید: «۱۲ ساعت برای یک خانم، سر پا ایستاد شدن یعنی قیامت؛ اما هیچ چارهای نیست باید کار کنم.»
نوزده سال است که چارهای جز کار کردن نداشته و نوزده سال است که در زندگیاش هیچ تغییر و تحولی نیامده است. هنوز در خانهی اجارهای مینشیند. هیچ پساندازی ندارد و هنوز که هنوز است مدرک اقامتی موقت درجهی سه دارد. هیچ وقت یک شغل رسمی نداشته، از هیچ نوع بیمهای برخودار نبوده و هیچوقت حقوقی مطابق قانون کار به او داده نشده است.
نامش سکینه شفایی است؛ یکی از صدها هزار زن مهاجر افغانستانی که با دستان خود زندگی را میگرداند. تنها روشنایی روزهایش و تنها دلخوشی زندگیاش، فرزندانش هستند که به مدرسه میروند. دیگر نه چشماندازی دارد، نه امیدی و نه آیندهای. اگر به چهرهی سکینه بنگرید، کمتر ردپای جوانی را میبینید؛ چینوچروکهای پیشانی و اطراف چشمهایش و آن نگاه مغموم، حالت خسته و کالبد نحیفش، چنان مینماید که گویی چهلسالگی را در قامتی هشتادساله حمل میکند.
۲
سکینه شفایی در سال ۱۳۸۴ به گونهی قاچاقی، با تعدادی از دوستان و فامیل خود به ایران آمد. از روزی که از غزنی به سمت نیمروز حرکت کرد و به پاکستان آمد و از آنجا به تفتان و زاهدان و همینطور جستهوگریخته به قم رسید، سیزده روز طول کشید. اما برای سکینه، این تنها سیزده روز معمولی نبود؛ وسط چلهی تابستان، روزهایی بود که چندین شبانهروز تشنه و گرسنه مانده بود. بیستوچهار ساعت بدون وقفه پیادهروی کرده بود. در موترهای معمولیِ شانزدهنفره سوار شده بود. در برابر این آزارها و اذیتهای جسمی، تنها چیزی که از قاچاقبران شنیده بود، فحش و ناسزا بود.
سکینه میگوید: «وسط راه پشیمان شده بودم، با خود میگفتم با این وضع به مقصد نمیرسیم. حتماً در راه تلف میشویم. اما راهِ برگشت هم نبود.»
سکینه، پس از روزها گشنگی و تشنگی، بعد از پیادهرویهای طولانی و پس از سیزده روزی غیرمعمول، به قم و نزد شوهرش رسید؛ اما به محض رسیدن، تصورِ راحتی و آسایشی که از ایران در ذهن داشت، همه فرو ریخت. سکینه میافزاید: «با اینکه در راه خیلی اذیت شده بودم، با خود میگفتم وقتی برسم دیگر راحت میشوم؛ اما دیدم که نه، اینجا زندگی اصلاً راحت نیست. چند مدت خانهی فامیلها بودیم و بعد به ناچار به کار کشاورزی رفتیم؛ چون آنجا اتاق میداد و چندین سال همانجا ماندیم.»
سکینه به امید زندگی بهتر، کار روی زمینهای کشاورزی را با دستمزد پنج هزار تومان آغاز کرد. روزانه نُه ساعت کار میکرد و پنج سال طول کشید تا بتواند خانهای در روستای لنگرودِ قم اجاره کند. همزمان که سکینه میکوشید با جزئیات از زندگیاش بگوید، گاهی وسط حرفهایش آهی میکشید و در سکوتی طولانی فرو میرفت. گاهی معنای این سکوتها روشن بود؛ از زندگی گله داشت و از روزگار شکایت، اما این شکوهها و گلایهها را به زبان نمیآورد. با سکوت و خیره شدن به نقطهای خاص میفهماند که زندگی برایش هیچ لطف و ارمغانی نداشته و آنچه کرده، فقط برای زندهماندن بوده، نه زندگیکردن.
وقتی گفت: «من هیچوقت زندگی نکردهام»، معنایش واضح بود. زندگیای را میخواست که نزیسته بود؛ کاری را که هرگز انجام نداده بود؛ خانهای را که هیچوقت در آن نرفته بود. سکینه با این سخن، یک زندگی معمولی میخواست؛ زندگیای که در آن بتواند کار کند، معاش مطابق زحمتش داشته باشد و در عین حال، فراغتی هم برای تفریح و سیاحت. اما همین زندگی معمولی، در تمام جهان، برای سکینهی مهاجر افغانستانی یک آرزو است. یک چیز غیر ممکن است و امید تحققش را ندارد. چون او در ایران زندگی میکند؛ جایی که مهاجر غریبه است. هیچ کمک اجتماعی به او نمیرسد. از هیچ تسهیلات و خدمات اجتماعی برخوردار نیست. در عین حال با حقوقی کار میکند که یک سوم حقوق قانون کار هم نیست.
با زندگی در چنین جایی، سکینه حق دارد که گاهی احساساتی شود و صدایش با بعض درهم آمیزد یا سکوت کند و حرفی نزند.
بعد از یک سکوت طولانی، سکینه ادامهی سخنانش را پی گرفت: «نُه سال در کشاورزی، روی زمینهای نمناک و میان سبزیها دست و پا زدم و پای درد و کمر درد شدم. دیگر کار کشاورزی نمیتوانستم. به ناچار، رها کردم و در یک کارخانه مشغول به کار شدم.»
کار در کارخانه هم آسان نیست. در ایران بیشتر کارخانههایی که افغانستانیها در آن کار میکنند، دوازدهساعته است. دوازده ساعت پای دستگاه ایستاد شدن برای یک خانم اصلاً کار راحتی نیست. در برابر چنین کاری دشوار، حقوقی که دریافت میکنند یک سوم حقوقی است که کارگر همقطار ایرانیشان میگیرند. از سویی، هیچ یک این کارگران بیمهی اجتماعی ندارند و کارشان به شدت خطرناک است.
سکینه از قطعشدن انگشتان چند خانم فقط در یک روز میگوید: «در یک روز، سه همشهری ما دستانشان زیر قالب شدند. به جز یک ماه که در بیمارستان بودند، صاحبکار حقوق دیگر ماهها را، حساب نکرد. یکی از آنها بعد از دوماه، بهتر شد و دوباره سر کار برگشت و آن دوتای دیگر سر کار نیامد. معلوم نشد که اصلاً دستشان خوب شد یا نشد.»
وقتی سکینه از فضای کار و کارگری صحبت میکرد، لحن کلامش تغییر میکرد. انگار کلمات وزن بیشتری میگرفت و هر کلمه همچون وزنهای سنگین بر سر آدم فرود میآمد؛ همچون قالبهای سنگینی که بر دست خانمهای مهاجر فرود آمده بود.
با افسوس و دریغی که در کلامش پیدا بود گفت: «در کارخانهای که من کار میکنم، فقط یک خانم ایرانی است. بقیه همه افغانستانیاند. چون ایرانی بیمه میخواهد، عیدی کامل میخواهد، مرخصی میخواهد و با همهی اینها، با این حقوق کم، کار نمیکند.» اما مهاجرانِ افغانستانی را در شرایط قرار دادهاند که چیزی نخواهند. کار زیاد کنند و حقوقِ اندک بگیرند و در هیچ صورت حق شکایت هم نداشته باشند؛ حتی اگر انگشتانش زیر دستگاه شده باشند.
سکینه وقتی این وضعیت اسفناک را در ذهنش مرور میکرد، بیتردید به رفتن به کشورش فکر میافتاد و با «اگر»ها همراه میشد؛ اگر کشورش امنیت میداشت، اگر کار میبود و اگر یک لقمه نان پیدا میشد، یک لحظه هم اینجا نمیماند؛ زیرا از روزی که پایش را به ایران گذاشته، لحظهای هم خوشی نداشته؛ نه فراغتی را تجربه کرده و نه آسودگیای. از روزی که آمده، به ناچار کارگری کرده، اما هرچه تلاش کرده و هرچه زمان گذشته، وضعیت بد و بدتر شده است.
با رنجی که در لابهلای کلماتش پنهان بود، گفت: «ما از افغانستان برای تفریح و سیاحت نیامدیم. وضعیت بد بود و روزگار نمیچلید. به ایران آمدیم که شاید راحتتر شویم، اما هرچه زمان گذشت و هرچه تلاش کردیم، نهتنها راحتتر نشدیم، بلکه هر روز زندگی سختتر شد. این روزها وضعیت طوری است که تمام اعضای خانه باید کار کنیم؛ وگرنه از پس هزینههای زندگی برنمیآییم و به همان مخارج روزمره بند میمانیم.»
سکینه زنی شجاع و مدبر است. میداند زندگی برای یک مهاجر تا چه اندازه میتواند بیرحم باشد و شرایط چگونه ناگوار میشود. برای همین، زندگیاش را با سختی مدیریت میکند و شجاعت ایستادن در برابر دشواریها را دارد. میداند بیسوادی، مطلق کوری است؛ به همین دلیل، بچههایش را به مدرسه میفرستد. خودش احساس خوشبختی ندارد، اما امیدوار است روزی فرزندانش بتوانند آن حس را تجربه کنند.
از زندگی در ایران راضی نیست، اما چارهای هم ندارد و این بیچارهگی را تحمل میکند. اگر برخوردهای نژادگرایانه وجود دارد، اگر صرفاً به دلیل افغانستانی بودنش بانکها کارت نمیدهند، اگر مغازهدار توهین میکند یا صاحبکار به لهجهاش گیر میدهد، همه را میبیند و میشنود و در برابرش فقط سکوت میکند و به گفتهی خودش «به دنبال بدبختیهایش» است؛ چون او یک مهاجر افغانستانی است و ایران کشوری نیست که به فکر مهاجران باشد.
پینوشت: عکس از انترنت









