شبنم؛ قربانی رسم و رواج‌ خشونت‌بار در قندهار

روایت‌های عصر ظلمت (۱۰۱)
نویسنده: ممتاز حسینی

زحل، دختر خوش‌قلب و مهربان، اهل ولایت قندهار بود. او روایت دوستش، شبنم را با چشمانی پر از اشک، برای من تعریف کرد، و به راستی، «داستانی پر آب چشم» است.

شبنم در یکی از ولسوالی‌های دوردست ولایت قندهار در خانواده‌ای کاملاً سنتی زندگی می‌کرد. مردم آن منطقه به حدی سنتی و بسته بودند که اگر زنی دچار بیماری می‌شد، حق رفتن به کلینیک و نزد داکتر را نداشت. هم‌چنان رفتن زنان به بازار ممنوع بود. مردان، زنان‌شان را تا نزدیکی بازار می‌بردند و آن‌ها پشت تپه‌های نزدیک پنهان می‌نشستند. تنها مردان برای گرفتن لباس به بازار می‌رفتند. زنان در این منطقه حق ندارند بدون چادر برقع راه بروند.

شبنم هم از همین منطقه بود. او همیشه زندگی تلخ و تاریکی داشت. از حق علم و تحصیل محروم بود و هیچ آگاهی در مورد حق و حقوقش نداشت. مردم آن منطقه بسیار عقب‌مانده بودند. در آن‌جا نه‌تنها شبنم، بلکه زندگی تمام دختران و زنان جهنم بود؛ به‌ویژه زنان باردار که در نبود داکترِ زن، حتا اجازه نداشتند فشار خون‌شان را نزد داکتر مرد چک کنند.

به دلیل مشکلات صحی زنان باردار و دست‌رسی نداشتن آنان به مرکز صحی، در آن منطقه برای یک هفته سمینار آموزشی درباره‌ی مراقبت‌های اولیه‌ی صحی برگزار شد. چون استاد سمینار زن بود و شبنم علاقه‌مند تحصیل و آگاهی، شامل سمینار شد و برای یک هفته آموزش دید.

استاد سمینار بسیار دلسوز، مهربان و لایق بود. او در همان یک هفته کمک زیادی به زنان کرد و درباره‌ی مشکلات بارداری، فاصله‌دهی میان ولادت‌ها، زمان زایمان، مراقبت از نوزاد و طریقه‌های شیردهی معلومات داد. هم‌چنان گفت: «در عصر کنونی تصمیم‌گیرنده خود دختران هستند؛ آن‌ها حق انتخاب و زندگی دارند.»

شبنم از همان زمان تصمیم گرفت آینده‌اش را مطابق میل خودش بسازد. او دختری خوش‌هیکل و خوش‌قیافه بود؛ پوست سفید، چشمان سیاه، ابروهای کشیده، گونه‌های برجسته و موهای سیاهِ پیچ‌پیچ داشت. او در سن شانزده‌سالگی عاشق شده بود و عشقش یک‌طرفه نبود؛ فرهاد نیز عاشق شبنم بود.

هردو باشنده‌ی یک منطقه بودند و هم‌دیگر را دوست داشتند؛ اما رسم و رواج‌شان چنین بود که نخست باید خواهر بزرگ و برادر بزرگ ازدواج می‌کردند. خواهر بزرگ شبنم هنوز ازدواج نکرده بود. فرهاد هم برادر بزرگ مجرد در خانه داشت.
فرهاد به شبنم گفت: «نه خانواده‌ی من موافق این ازدواج است و نه خانواده‌ی تو، اما یک راه وجود دارد؛ اینکه با من فرار کنی. آن‌وقت دست هیچ‌کسی به ما نمی‌رسد.»
شبنم گفت: «چطور با تو فرار کنم؟ در حالی که خودت می‌دانی جرم فرار، قتل است؟»
فرهاد گفت: «می‌دانم؛ اما برایت قول می‌دهم که تو را از این منطقه و این جهنم می‌برم به جایی که هیچ‌کس رد ما را پیدا نکند.»

شبنم حرف‌های استاد سمینار را به یاد آورد و با خود فکر کرد. در نهایت دل به دریا زد تا آینده‌اش را مطابق میل خودش بسازد. به گفته‌های فرهاد اندیشید و برای آینده‌اش تصمیم گرفت؛ چون نتوانست شعله‌ی عشق او را از دلش خاموش کند، حاضر به فرار شد.

دمِ غروب آفتاب با فرهاد قول و قرار رفتن گذاشت. فرهاد از خوشحالی پرواز می‌کرد. پس از جواب مثبت شبنم، نزدیک خانه‌ی‌شان پشت تپه‌های نزدیک آمد و منتظر ماند. شبنم از خانه بیرون شد و هر دو دست در دست هم فرار کردند.

آن‌ها چهار شبانه‌روز از ترس خانواده‌های‌شان در دل کوه پنهان شدند. پس از آن، به دلیل گرسنگی شدید، خود را به منطقه‌ای دیگر رساندند. شبنم بسیار تشنه و گرسنه بود. فرهاد به درِ خانه‌ای رفت و زنی میان‌سال را دید. از او آب و نان خواست. زن برایش آب و نان داد، اما پرسش‌های زیادی مطرح کرد؛ زیرا پیش از آمدن فرهاد، خانواده‌های‌شان به آن منطقه رفته و از پیرزن خواسته بودند اگر دختر و پسری با آن مشخصات را دید، خبر بدهد.

فرهاد پس از گفت‌وگو با پیرزن بسیار ترسیده بود. آب را به شبنم داد و گفت: «این پیرزن به ما شک کرده. همه‌ی فامیل‌ها دنبال ما هستند. آب و نان را بخور، باید از این‌جا برویم.»

شبنم از ترس به لرزه افتاد. لب به آب و نان نزد و از جایش بلند شد. فرهاد وحشت‌زده به دنبال موتر رفت. به سختی موتری با کرایه‌ی بالا پیدا کرد. هر دو سوار شدند و نزدیک یک هوتل پیاده شدند. فرهاد کرایه‌ی موتروان را پرداخت. چون بسیار گرسنه بودند، داخل هوتل رفتند.

خانواده‌های شبنم و فرهاد موضوع را به ولسوالی گزارش داده و گفته بودند دو نفر با این نام و مشخصات فرار کرده‌اند. قوماندان نیز به تمام پوسته‌های نظامی خبر داده بود. همه‌ی نیروها در جست‌وجوی آنان بودند و حتا راه‌های صعب‌العبور نیز زیر نظر گرفته شده بود.

شبنم و فرهاد هنگام بیرون شدن از هوتل، در دمِ در توسط نیروهای نظامی دستگیر شدند. قوماندان دستور داد آن دو را به ولسوالی ببرند. افراد نظامی با لت‌وکوب شدید، هردو را به ولسوالی انتقال دادند. تا رسیدن خانواده‌ها، سه شبانه‌روز در زندان زیر شکنجه ماندند.

پس از سه روز، خانواده‌های‌شان رسیدند. پدر شبنم گفت: «اگر جلو این بدنامی گرفته نشود، رسم و رواج ما از هم می‌پاشد. این دو باید مجازات یا اعدام شوند تا درس عبرت برای دیگران باشد.» خبر اعدام در سراسر منطقه پیچید و ریش‌سفیدان نیز به ولسوالی آمدند. پس از حضور آنان، پدر شبنم گفت: «هرچه ریش‌سفیدان تصمیم بگیرند، من راضی‌ام.» قوماندان نیز تأیید کرد که تصمیم با ریش‌سفیدان باشد.

سرنوشت شبنم به دست آنان سپرده شد. پس از دو روز جلسه، تصمیم گرفتند که او اعدام نشود، بلکه برخلاف میلش به شوهر داده شود.

همه پذیرفتند. تنها شبنم قربانی رسم و رواج قومش شد. او را از عشقش، فرهاد، جدا کردند و به پیرمردی دادند که زن و فرزند داشت و سنش سه برابر شبنم بود. شبنم حتا مرگ را به آن ازدواج ترجیح می‌داد.

او پس از آن همیشه داد می‌زد و گریه می‌کرد؛ اما نه چشم بینایی بود و نه گوش شنوایی. رسم و رواج قومش آینده، عشق و جوانی‌اش را گرفت.

شبنم تنها یک دختر اهل ولایت قندهار نیست؛ او نماد بسیاری از دختران افغانستان است، دخترانی که بی‌صدا در جهنمی‌ترین نقطه‌های این سرزمین، بدون آنکه کسی صدای‌شان را بشنود، قربانی شده‌اند و می‌شوند.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: