از جامعه‌ی قبیله‌ای تا تولد دولت؛ چگونه قدرت از مردم جدا شد؟

کتاب‌خوانی، گفت‌وگو و نقد | حلقه‌ی کتابخوانی ماگه-۴
نویسنده: شبنم سیمیا

در مقالات قبلی توضیح داده شد که خانواده در طول تاریخ فرم یک‌سانی نداشته و خود یک امر تاریخی است. خانواده در طول تاریخ و با تغییر سبک زندگی، بر اثر انباشت ثروت و دگرگونی مناسبات اجتماعی، دچار تغییر شده است. اما اگر خانواده تاریخی است، آیا دولت نیز تاریخی است؟ آیا دولت از ابتدا در کنار انسان وجود داشته است؟ آیا انسان‌هایی که قدمت حضورشان بر روی زمین به صدها هزار سال می‌رسد، از همان آغاز دارای دولت، ارتش، مالیات و دستگاه اداری بوده‌اند؟
پاسخ انگلس به این پرسش منفی است.
انسان برای بخش بسیار طولانی تاریخ خود بدون دولت زندگی کرده است. دولت نه نهادی ازلی و نه شکلی طبیعی و همیشگی از سازمان‌یابی جامعه است. دولت در مرحله‌ای مشخص از تاریخ پدیدار شد؛ مرحله‌ای که در آن مالکیت، ثروت، تقسیم اجتماعی و تضادهای طبقاتی چنان رشد کرده بودند که ساختارهای قدیمی جامعه‌ی قبیله‌ای دیگر توان اداره‌ی جامعه را نداشتند.

انگلس برای دنبال کردن این تحول، در فصل مربوط به تمدن به سراغ سه نمونه‌ی مهم می‌رود: آتن، روم و سپس جامعه‌ی ژرمن‌ها. در آتن و روم می‌توان نخستین لحظه‌های شکل‌گیری دولت را مشاهده کرد و در جامعه‌ی ژرمن‌ها می‌توان دید که چگونه یک جامعه‌ی هنوز قبیله‌ای، پس از تسلط بر قلمرو امپراتوری روم، ناچار شد شکل تازه‌ای از قدرت سیاسی را ایجاد کند. بنابراین پرسش اصلی این مقاله فقط این نیست که «دولت چگونه به وجود آمد؟» بلکه پرسش دقیق‌تر این است: در چه نقطه‌ای قدرت سیاسی از سازمان مستقیم جامعه جدا شد و به نیرویی مستقل در برابر جامعه تبدیل شد؟

جامعه پیش از دولت؛ زمانی که سیاست هنوز از مردم جدا نشده بود
برای فهمیدن منشأ دولت، ابتدا باید جامعه‌ای را تصور کنیم که هنوز دولت در آن وجود ندارد. در جامعه‌ی قبیله‌ای، سازمان سیاسی هنوز از خود جامعه جدا نشده است. افراد بر اساس روابط خویشاوندی و عضویت در تیره و قبیله سازمان یافته‌اند و نهادهای تصمیم‌گیری نیز بخشی از همین ساختار اجتماعی هستند. نمونه‌ی آتن در دوره‌ی پیش از پیدایش دولت این وضعیت را به خوبی نشان می‌دهد.

در آتن دوره‌ی تیره‌ای، جامعه از طریق نهادهایی مانند بازیلیوس، بوله یا مجلس بزرگان و آگورا یا مجلس عمومی اداره می‌شد. بازیلیوس بیش از آن‌که یک پادشاه به معنای دولت‌های بعدی باشد، مقام و فرماندهی بود که در چارچوب ساختار قبیله‌ای عمل می‌کرد. در بوله بزرگان درباره‌ی امور جامعه تصمیم می‌گرفتند و در آگورا مردم گردهم می‌آمدند و درباره‌ی مسائل عمومی اظهار نظر می‌کردند. در چنین جامعه‌ای هنوز میان «جامعه» و «قدرت سیاسی» شکافی به معنای دولت‌های بعدی وجود ندارد. قدرت سیاسی بخشی از خود زندگی اجتماعی است.
اما این وضعیت برای همیشه ادامه پیدا نکرد.
با گسترش کشاورزی، جنگ، غنیمت، مالکیت و ثروت، جامعه دگرگون شد. یکی از مهم‌ترین این دگرگونی‌ها پیدایش برده‌داری بود.

آتن؛ از برده‌داری تا فروپاشی نظام تیره‌ای

نخستین شکاف بزرگ؛ انسان به نیروی کار انسان تبدیل می‌شود

اگر وضعیت یونان را در مرحله‌ی میانی بربریت بررسی کنیم، با یکی از مهم‌ترین نقاط عطف تاریخ اجتماعی بشر روبه‌رو می‌شویم: آغاز استثمار انسان به دست انسان در قالب برده‌داری. اسیرانی که در جنگ‌ها به دست فاتحان می‌افتادند، به جای آن‌که کشته شوند، به نیروی کار تبدیل می‌شدند. آنان به یونان آورده می‌شدند و برای کار در زمین‌ها و تولید مورد استفاده قرار می‌گرفتند.
این‌جا تحول بزرگی اتفاق افتاد.

جامعه دیگر فقط بر اساس پیوندهای خونی و همکاری اعضای یک تیره سازمان نمی‌یافت. اکنون بخشی از انسان‌ها مالک انسان‌های دیگر بودند. به تعبیر مارکس و انگلس، اینجا یکی از نخستین تقسیم‌بندی‌های بزرگ اجتماعی شکل می‌گیرد: تقسیم میان ارباب و برده.
برده نه در سیاست حقی داشت و نه در ثروتی که با کار خودش تولید می‌کرد سهمی داشت. در نتیجه، جامعه‌ای که پیشتر بر پایه‌ی روابط خویشاوندی و نوعی برابری اجتماعی سازمان یافته بود، اکنون با شکافی بنیادی مواجه شده بود.

در مرحله‌ی بالایی بربریت، رشد ثروت و گسترش استفاده از نیروی کار بردگان این شکاف را عمیق‌تر کرد. مالکان بزرگ زمین ثروت بیشتری به دست آوردند و در مقابل، دهقانان کوچک روزبه‌روز فقیرتر شدند.

بسیاری از دهقانان در اثر بدهی زمین و دارایی خود را از دست دادند و حتی خودشان به برده تبدیل شدند. برخی نیز برای فرار از این وضعیت آتن را ترک کردند.

در نتیجه، مسأله دیگر فقط فقر چند فرد نبود؛ جامعه با بحرانی روبه‌رو شده بود که ساختار قدیمی تیره‌ای توان پاسخ‌گویی به آن را نداشت.
از این‌جا است که مجموعه‌ای از اصلاحات سیاسی آغاز می‌شود که در نهایت به مرگ نظام تیره‌ای و تولد دولت منجر خواهد شد.

اصلاحات تزئوس؛ نخستین گام به سوی جامعه‌ی طبقاتی
تزئوس، پادشاه افسانه‌ای آتن، در روایت تاریخی انگلس یکی از نخستین چهره‌هایی است که با تغییر ساختار قدیمی جامعه پیوند پیدا می‌کند.
او مردم را به سه گروه نجبا، کشاورزان و صنعتگران تقسیم کرد.

این تقسیم‌بندی هنوز به معنای پیدایش کامل طبقات اقتصادی و دولت نبود، اما یک تغییر مهم را نشان می‌داد: جامعه دیگر صرفاً بر اساس تیره و خویشاوندی تعریف نمی‌شد.

تزئوس هم‌چنین بخشی از امور خودگردان قبایل را به یک شورای عمومی واگذار کرد.
بنابراین، اگرچه هنوز در این مرحله با دولت به معنای کامل آن مواجه نیستیم، اما شکاف میان ساختار قدیمی قبیله‌ای و سازمان سیاسی جدید آغاز شده بود. قدرت کم‌کم از ساختارهای سنتی تیره فاصله می‌گرفت. اما این روند در دوره‌ی سولون سرعت بیشتری پیدا کرد.

اصلاحات سولون (۵۹۴ پیش از میلاد)؛ وقتی ثروت جای خون و نسب را گرفت
سولون دست به اصلاحات مهمی زد. اهمیت اصلاحات سولون فقط در تغییر چند قانون نبود. اهمیت آن در این بود که معیار تقسیم سیاسی جامعه تغییر کرد.
جامعه بر اساس دارایی و میزان محصول به چهار گروه تقسیم شد: زمین‌داران بزرگ که می‌توانستند مناصب عالی را در اختیار بگیرند؛
زمین‌داران متوسط که در سواره‌نظام قرار می‌گرفتند؛صاحبان زمین‌های کوچک که پیاده‌نظام سنگین را تشکیل می‌دادند؛
افراد بی‌زمین یا کم‌زمین که از تصدی مناصب محروم بودند و اساساً در آگورا حق رأی داشتند.

در این‌جا یک تغییر بنیادین اتفاق افتاده بود.
در ساختار قدیمی، جایگاه فرد در جامعه بر اساس تعلق او به تیره و پیوند خونی تعیین می‌شد. اکنون ثروت به یکی از معیارهای اصلی جایگاه سیاسی تبدیل شده بود. یعنی برای نخستین‌بار قدرت سیاسی به شکل آشکارتری با مالکیت و ثروت پیوند می‌خورد. در نتیجه، گروهی از ثروتمندان به اشرافیت سیاسی تبدیل شدند و جامعه بیش از پیش از شکل قدیمی خود فاصله گرفت.

اصلاحات سولون هنوز پایان کار نبود. اما نشان می‌داد که پایه‌های نظام قدیمی در حال فروپاشی است. اگر سولون مرحله‌ای بود که ثروت را وارد سازمان سیاسی کرد، کلایستنس ضربه‌ی نهایی را به ساختار تیره‌ای وارد کرد.

اصلاحات کلایستنس (۵۰۸ قبل از میلاد)؛ لحظه‌ای که دولت زاده شد
کلایستنس ضربه‌ی نهایی را به ساختار تیره‌ای وارد کرد.
اهمیت اصلاحات او در یک نکته‌ی اساسی بود: مردم دیگر بر اساس پیوند خونی و تیره‌ای سازمان‌دهی نمی‌شدند؛ بلکه بر اساس محل سکونت و جغرافیا سازمان‌دهی شدند.
این تغییر در ظاهر ممکن است صرفاً یک تغییر اداری به نظر برسد، اما در واقع یکی از مهم‌ترین لحظات تاریخ پیدایش دولت است.

در جامعه‌ی تیره‌ای، فرد عضو یک تیره بود. در دولت جدید، فرد عضو یک قلمرو و واحد جغرافیایی شد.این همان جایی است که سازمان سیاسی جامعه دیگر مستقیماً از ساختار خویشاوندی آن بیرون نمی‌آمد.
کلایستنس مردم را در واحدهای جغرافیایی جدید سازمان داد و در کنار آن، نهادهایی چون شورای ۵۰۰ نفره و مجمع اکلسیا شکل گرفتند و ارکان اداری، قضایی و نظامی از یکدیگر متمایز شدند.

در این‌جا می‌توان سه ویژگی اساسی پیدایش دولت را مشاهده کرد.
نخست: جایگزینی جغرافیا به جای خویشاوندی
سازمان سیاسی دیگر بر اساس این نبود که فرد عضو کدام تیره و از کدام خاندان است. محل سکونت و قلمرو به یکی از پایه‌های سازمان سیاسی تبدیل شد.
دوم: پیدایش قدرت عمومی
قدرت سیاسی دیگر صرفاً قدرت خود مردم مسلح نبود. دستگاه‌هایی برای اداره، قضاوت و جنگ شکل گرفتند که از سازمان مستقیم تیره‌ای جدا بودند.
این همان چیزی است که انگلس از آن با عنوان قدرت عمومی یاد می‌کند؛ قدرتی که در برابر جامعه قرار می‌گیرد و برای حفظ نظم موجود به ابزارهای قهریه مجهز می‌شود.
سوم: پیدایش مالیه‌ی عمومی
این دستگاه جدید باید هزینه‌ی خود را تأمین می‌کرد. به همین دلیل، مالیات و عوارض به یکی از پایه‌های دولت تبدیل شد. پس دولت فقط یک «مجلس» یا یک «حکومت» نیست. دولت دارای قلمرو، قدرت عمومی، دستگاه اداری، نیروی نظامی و منابع مالی مستقل است. به همین دلیل است که در تحلیل انگلس، اصلاحات کلایستنس را باید یکی از مهم‌ترین لحظه‌های تولد دولت دانست.

این‌جا دولت زاده می‌شود و با تولد دولت، رابطه‌ی مردم با سیاست نیز تغییر می‌کند.

تولد دولت به معنای حذف سیاست از جامعه
این نکته اهمیت ویژه‌ای دارد. نباید پیدایش دولت را صرفاً به معنای «پیشرفت سازمان اداری» فهمید. دولت از یک سو توانایی اداره‌ی جامعه را افزایش می‌دهد، اما از سوی دیگر، قدرت سیاسی را از سازمان مستقیم جامعه جدا می‌کند.
در جامعه‌ی تیره‌ای، مردم خود بخشی از سازمان سیاسی بودند. اما در دولت، دستگاهی شکل می‌گیرد که در بالای جامعه قرار می‌گیرد و برای اداره‌ی آن به نیروی عمومی، مالیات، ارتش و دستگاه اداری متکی است.

از این لحظه، همه‌ی ساکنان جامعه به یک اندازه در سیاست حضور ندارند. بردگان از سیاست حذف شده‌اند. بیگانگان حقوق سیاسی کامل ندارند. و در ساختار سیاسی آتن، زنان نیز از مشارکت سیاسی رسمی کنار گذاشته شده‌اند. بنابراین، دولت جدید اگرچه با مفهوم «شهروندی» همراه است، اما این شهروندی از همان ابتدا شهروندی همگانی نیست.
دولت به وجود می‌آید، اما هم‌زمان اکثریت بزرگی از انسان‌هایی که در جامعه زندگی و کار می‌کنند، از قدرت سیاسی رسمی کنار گذاشته می‌شوند. این تناقض در آتن بسیار روشن است: جامعه به‌سوی شکل جدیدی از سازمان سیاسی حرکت می‌کند، اما این سازمان سیاسی برای همه‌ی اعضای جامعه نیست؛ و همین الگو را، با شکل دیگری، در روم نیز خواهیم دید.

روم؛ تکرار همان مسیر در مقیاسی بزرگ‌تر
روم نیز مانند آتن در آغاز ساختاری تیره‌ای داشت.
پیش از شکل‌گیری دولت، سه نهاد اصلی در سازمان سیاسی روم نقش داشتند:
رِکس، فرمانده نظامی‌ای بود که اختیارش مطلق و دائمی نبود و امکان عزل و نصب او وجود داشت.
مجلس سنا، شورای بزرگان و پیران بود که از سران تیره‌ها تشکیل می‌شد و بعدها به یکی از پایگاه‌های اصلی اشرافیت تبدیل شد.
و مجلس کوریا، مجمع تیره‌ها و مردم بود که در تصمیم‌گیری‌های مهم نقش داشت و انتخاب رئیس نیز در همین ساختار انجام می‌شد.

ساختار روم، در این مرحله، شباهت زیادی به آتن داشت. اما رشد شهر و ورود جمعیت‌های جدید، این ساختار را وارد بحران کرد.

پلبین‌ها؛ مردمی که کار می‌کردند، مالیه می‌دادند، اما حق حکومت نداشتند
با گسترش روم، گروه‌های زیادی از بیرون وارد شهر شدند. این جمعیت‌ها که در ساختار قدیمی تیره‌ای جایگاهی نداشتند، به پلبین‌ها معروف شدند.
پلبین‌ها بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی اقتصادی و نظامی روم بودند. آن‌ها کار می‌کردند. مالیات می‌دادند. در جنگ‌ها شرکت می‌کردند؛ اما در ساختار سیاسی قدیمی، از حقوق سیاسی اشراف برخوردار نبودند. در طرف مقابل، پاتریسین‌ها یا اشراف، بخش اصلی قدرت سیاسی را در اختیار داشتند. (شیوه‌ای که حتی امروز نیز ما در جغرافیای خود با آن مواجه‌ایم. اکثریت مردم از گروه‌ها و اقوام مختلف در ساختار سیاسی جای ندارند.)

بنابراین تضاد میان پلبین‌ها و پاتریسین‌ها فقط یک اختلاف حقوقی نبود. این تضاد، نتیجه‌ی برخورد یک جامعه‌ی در حال گسترش با ساختاری سیاسی بود که دیگر ظرفیت نمایندگی مناسبات جدید اجتماعی را نداشت. جامعه تغییر کرده بود، اما سازمان سیاسی هنوز به گذشته تعلق داشت.

و این همان نقطه‌ای است که بار دیگر دولت از دل بحران اجتماعی بیرون می‌آید.
و این الگو البته محدود به روم باستان نیست. در جوامع مختلف، هرگاه گروه‌هایی بخش بزرگی از بار اقتصادی، اجتماعی یا نظامی جامعه را بر دوش داشته‌اند، اما به دلیل تعلق قومی، جنسیتی، طبقاتی یا موقعیت اجتماعی از مشارکت سیاسی کنار گذاشته شده‌اند، همین شکاف میان «عضو جامعه بودن» و «صاحب حق سیاسی بودن» دوباره خود را نشان داده است. به همین معنی، مسأله‌‌‌ی پلبین‌ها برای بحث ما فقط یک واقعه در تاریخ روم نیست؛ نمونه‌ای تاریخی از مسأله‌‌‌ای است که می‌تواند در شکل‌های بسیار متفاوت، حتی در جوامع امروز از جمله افغانستان شاهد آن هستیم.

اصلاحات سرویوس تولیوس؛ وقتی ثروت به رأی سیاسی تبدیل شد
اصلاحات سرویوس تولیوس یکی از روشن‌ترین نمونه‌های تبدیل ثروت به قدرت سیاسی در روم است.
او مردم را بر اساس دارایی به شش طبقه تقسیم کرد و این طبقات را در قالب ۱۹۳ سنتوریا سازمان داد؛ هر سنتوریا یک حق رأی داشت.

تقسیم‌بندی چنین بود:
طبقه
تعداد سنتوریا
طبقه‌ی اول
۸۰
طبقه‌ی دوم
۱۸
طبقه‌ی سوم
۲۰
طبقه‌ی چهارم
۲۲
طبقه‌ی پنجم
۳۰
فقرا و پرولتاریا
۱
مجموع
۱۹۳

این اعداد، معنای سیاسی بسیار مهمی داشتند. دو طبقه‌ی ثروتمند اول در مجموع ۹۸ رأی از ۱۹۳ رأی را در اختیار داشتند. یعنی بیش از نیمی از کل آرا را.

در نتیجه، اگر این دو گروه ثروتمند با یکدیگر به توافق می‌رسیدند، برای تصمیم‌گیری اساساً نیازی به آرای سایر طبقات نداشتند. در ظاهر، همه در ساختار سیاسی جدید جای گرفته بودند؛ اما در عمل، وزن سیاسی افراد برابر نبود. یک انسان ثروتمند و یک انسان فقیر، هر دو «شهروند» بودند، اما رأی سیاسی آن‌ها در یک ساختار برابر قرار نداشت.

این همان چیزی است که تحلیل انگلس از تاریخ برای ما آشکار می‌کند: دولت می‌تواند در ظاهر ساختاری عمومی و متعلق به همه‌ی جامعه باشد، اما سازمان درونی آن می‌تواند از همان ابتدا بر پایه‌ی نابرابری طبقاتی بنا شده باشد.

سیاست در این‌جا دیگر ادامه‌ی مستقیم زندگی جمعی نیست؛ به دستگاهی تبدیل شده است که مناسبات مالکیت و ثروت را در قالب نهادهای سیاسی سازمان می‌دهد.

از پادشاهی به جمهوری؛ آیا تغییر شکل دولت به معنای پایان سلطه بود؟
تحولات سیاسی روم در ادامه به طرد آخرین پادشاه، تارکینیوس سوپربوس، و پایان دوره‌ی پادشاهی انجامید. پادشاهی جای خود را به جمهوری داد و به جای یک پادشاه، دو کنسول در رأس حکومت قرار گرفتند. اما تغییر شکل حکومت لزوماً به معنای پایان تضادهای طبقاتی نبود. جمهوری روم در طول حیات خود شاهد مبارزات طولانی میان پلبین‌ها و پاتریسین‌ها بود. در کنار این مبارزات، گسترش جنگ‌ها و فتوحات، ثروت عظیمی را به دست طبقات مالک رساند و در مقابل، فشار اقتصادی بر بخش بزرگی از مردم افزایش یافت. در نهایت، بحران‌های اقتصادی و اجتماعی، فساد سیاسی و قدرت‌گیری فرماندهان نظامی، ساختار جمهوری را فرسوده کرد. قدرت گرفتن سزار و تضعیف تدریجی سنا بخشی از همین بحران بود و در نهایت جمهوری جای خود را به امپراتوری داد.

اما این‌جا نیز مسأله‌‌ی اصلی ما یک پادشاه یا یک شخص سیاسی نیست.
مسأله این است که دولت، پس از تولد، می‌تواند شکل‌های مختلفی به خود بگیرد: پادشاهی، جمهوری یا امپراتوری؛ اما تغییر شکل آن الزاماً به معنای از میان‌رفتن بنیان‌های طبقاتی آن نیست.

از آتن تا روم؛ دولت چه زمانی متولد می‌شود؟
اگر مسیر آتن و روم را کنار هم قرار دهیم، یک الگوی مشترک دیده می‌شود. در هردو جامعه، ابتدا ساختارهایی وجود دارند که بر پایه‌ی تیره، خویشاوندی و مشارکت مستقیم جامعه سازمان یافته‌اند. سپس رشد ثروت، مالکیت، برده‌داری و تقسیم طبقاتی، جامعه را تغییر می‌دهد. ساختار قدیمی دیگر نمی‌تواند تضادهای جدید را مدیریت کند. در این مرحله، سازمان سیاسی جدیدی شکل می‌گیرد. و این سازمان جدید چند ویژگی اساسی دارد:
نخست، مردم دیگر صرفاً بر اساس پیوند خونی سازمان نمی‌یابند؛ جغرافیا و قلمرو اهمیت پیدا می‌کند.
دوم، قدرت عمومی از جامعه جدا می‌شود و دستگاه‌های نظامی، قضایی و اداری شکل می‌گیرند.
سوم، این دستگاه برای ادامه‌ی حیات خود به مالیات و منابع عمومی نیاز دارد.

بنابراین دولت را نمی‌توان صرفاً با وجود یک حاکم یا یک مجلس تعریف کرد.
دولت زمانی پدیدار می‌شود که قدرت سیاسی به یک دستگاه عمومیِ جداشده از سازمان مستقیم جامعه تبدیل شود؛ دستگاهی که بر قلمرو معینی اعمال قدرت می‌کند، نیروی قهریه در اختیار دارد و منابع مالی خود را از جامعه دریافت می‌کند.
و مهم‌تر از آن، این دولت در جامعه‌ای متولد می‌شود که دیگر یک جامعه‌ی همگون نیست؛ جامعه‌ای است که در آن منافع طبقاتی با یکدیگر در تضاد قرار گرفته‌اند.

اما داستان دولت با تولد آن تمام نمی‌شود
تا این‌جا دیدیم که دولت چگونه در آتن و روم از دل فروپاشی ساختار تیره‌ای و رشد تضادهای طبقاتی پدیدار شد.
اما یک پرسش بزرگ هنوز باقی مانده است. اگر دولت در نتیجه‌ی رشد ثروت، مالکیت و تضادهای طبقاتی به وجود آمده باشد، آیا هر جامعه‌ای که دولت در آن شکل گرفت، برای همیشه به همین شکل باقی می‌ماند؟
تاریخ پاسخ منفی می‌دهد.

روم، با همه‌ی قدرت نظامی و دستگاه عظیم اداری خود، در نهایت دچار بحران شد. نظام برده‌داری که زمانی پایه‌ی قدرت اقتصادی آن بود، به تدریج کارایی خود را از دست داد. برده برای بسیاری از مالکان دیگر سودآوری سابق را نداشت و شکل‌های تازه‌ای از رابطه‌ی زمین و کار پدیدار شد. از سوی دیگر، در همان زمانی که امپراتوری روم در حال فروپاشی بود، مردمانی در مرزهای آن زندگی می‌کردند که هنوز ساختارهای تیره‌ای خود را حفظ کرده بودند: ژرمن‌ها. آن‌ها با ورود به قلمرو روم، با مسأله‌‌ای تازه روبه‌رو شدند: چگونه می‌توان یک سرزمین عظیم و جامعه‌ای را که قرن‌ها تحت یک دستگاه دولتی و دیوان‌سالاری گسترده اداره شده بود، با ساختار تیره‌ای اداره کرد؟

در این‌جا تاریخ وارد مرحله‌ی دیگری می‌شود.
ژرمن‌ها ابتدا شیوه‌ای از سازمان‌یابی محلی و زمین‌داری را ایجاد کردند که انگلس از آن با عنوان «مارک» یاد می‌کند؛ ساختاری که در آن دهقانان آزاد، زمین و منافع مشترک و نوعی دموکراسی محلی داشتند. اما مارک نیز نتوانست در برابر الزامات اداره‌ی سرزمین‌های وسیع دوام بیاورد. فرمانده نظامی به شاه تبدیل شد، زمین‌های عمومی به صورت تیول و بنفیف واگذار شدند، اشرافیت جدید شکل گرفت و سرانجام جامعه‌ی ژرمن‌ها به سوی فئودالیسم حرکت کرد.

بنابراین، اگر مقاله‌ی حاضر درباره‌ی لحظه‌ی تولد دولت بود، مقاله‌ی بعدی باید پرسش دیگری را دنبال کند:
دولت پس از تولد چگونه تغییر می‌کند؟
چگونه از دولت برده‌دار روم به سلطنت‌های فئودالی می‌رسیم؟
چرا حتی نظام مارک، با وجود دموکراسی محلی و همبستگی روستایی، نتوانست در برابر ساختارهای بزرگ قدرت دوام بیاورد؟
و چرا در این مسیر، شکل‌های تازه‌ای از بندگی انسان، از برده‌داری تا سرف‌داری و سرانجام کار مزدی، پدیدار شدند؟

در مقاله‌ی بعدی از همین نقطه ادامه خواهیم داد: از سقوط روم و جامعه‌ی تیره‌ای ژرمن‌ها، از نظام مارک و تفاوت آن با قیام اسپارتاکوس، تا پیدایش پادشاهی، فئودالیسم و در نهایت دولت مدرن.

به اشتراک بگذارید: