شهلا؛ دختری که سنگرش کتاب و قلم است

روایت‌های عصر ظلمت (۷۸)
نویسنده: حکیم بدیع

شهلا در یکی از روستاهای ولسوالی میرامورِ ولایت دایکندی زندگی می‌کند؛ جغرافیای محرومی که زندگی در آن مصداق «نان پیدا کردن از مغز کوه» است. زیستن در دل این طبیعت خشن، تقلا برای بقاست، و بیشتر این دشواری‌ها بر دوش زنان سنگینی افتاده است؛ آن‌هم در روزگاری که سلطه‌ی خفقان‌آور طالبان، امکان گشایش افق و امید به فردا را به‌ویژه از دختران گرفته است. شهلا نیز مانند هزاران هم‌سرنوشتش از مکتب و هر نوع آموزش محروم مانده، خانه‌نشین شده و بار زندگی پرمشقت روستایی را به دوش می‌کشد.

البته زندگی در روستا همیشه به معنای مبارزه‌ی روزمره برای زنده‌ماندن نیست؛ اما برای بسیاری از دختران روستایی، دنیای‌شان در فاصله‌ی خانه و مزرعه خلاصه می‌شود. شهلا اما متفاوت است. زندگی او نمونه‌ای از صدها و هزاران دختری است که در تاریک‌ترین برهه‌ها، چون شمعی فروزان ایستاده‌اند تا پاسدار نور و امید باشند. او در جغرافیایی زاده شده که کار سخت اجتناب‌ناپذیر است، اما در کنار آن از سواد خواندن و نوشتن بهره دارد، کتاب می‌خواند و یادداشت برمی‌دارد. شهلا باور دارد که محکوم به سرنوشت نیست؛ زندگی را مبارزه می‌داند و پیروزی بر تاریکی را شرط رسیدن به روشنایی. او می‌گوید: «در دل خفقان‌آورترین لحظات زندگی هم می‌توان به آزادی اندیشید و به سوی رهایی قدم زد.»

داستان شهلا شاید روایت انگیزشی پرهیجان نباشد، اما الهام‌بخش است؛ سرگذشتی از وفاداری اخلاقی به دانایی و تلاشی معنوی برای پاسداری از زندگی. اگر طالبان را تجسم عینی شرارت و دشمنی با زندگی بدانیم، در این صورت زندگی شهلا به نوعی تقدیس و پاسداری از خودِ زندگی است. در افق تاریک این سرزمین، آن‌چه راه گشایش را می‌سازد، همین ایستادگی‌ها و مقاومت‌های خاموشی است که شهلا و امثال او برمی‌گزینند.

شهلا در خانواده‌ای هفت‌نفره زندگی می‌کند؛ پدرش دهقان است و مادرش کارهای خانه را انجام می‌دهد، و گاهی در کارهای دهقانی نیز یاری می‌رساند. به جز زمستان، شهلا تمام فصل‌های سال را مانند دیگران کار می‌کند. پیش از بازگشت طالبان، اوضاع اندکی متفاوت بود. بیشتر وقتش را صرف مکتب و کورس‌های آموزشی می‌کرد و به رویاهایش می‌اندیشید. او صنف هشتم بود که طالبان آمدند و همه چیز فروپاشید. با آنکه آینده‌اش ویران شد، شهلا از درون نپاشید و مقاومت کرد. او می‌گوید: «جامعه تبدیل به زندان شد. من تلاش کردم آزادی را در درون خودم زنده نگه دارم. تاریکی که با طالبان رسید، همه‌ی نقشه‌های ما را برهم زد، اما تنها کاری که می‌توانستم این بود که اسیر این تاریکی نشوم و مغلوب آن نباشم.»

شهلا هجده‌ساله است، دختر عادی با زندگی عادی. اما وقتی از مکتب محروم شد، امیدش را از دست نداد؛ کتاب برداشت و اوقات فراغتش را به خواندن اختصاص داد، تنها برای اینکه اسیر دیوهای پلید روزگار نشود. خودش می‌گوید: «وقتی کتاب می‌خوانم حس رهایی را تجربه می‌کنم. احساس می‌کنم مقاوم‌تر و قدرت‌مندتر می‌شوم.»

کار شهلا، تحقیر و تضعیف شرارت است. او با کتاب به آگاهی دست می‌یابد؛ چیزی که طالبان از آن هراس دارند. اینان با حرص سیری‌ناپذیر می‌خواهند جامعه، به‌ویژه زنان را در بند بکشند و بر روح و تن آنان سلطه یابند. اما شهلا و شهلاهای این سرزمین با ایستادگی و دانایی، این سلطه‌گری را به چالش می‌کشند. او برای بقا کار می‌کند، اما برای شکست‌ناپذیری روح، کتاب می‌خواند و در قلمرو وجودش شمع دانایی را روشن نگه می‌دارد.

شهلا هر روز صبح زود بیدار می‌شود تا گوسفندانش را به چراگاه ببرد. همیشه همراهش کتابی دارد. وقت برگشت، سبد علف بر پشت، داس در دست و کتاب در دست دیگرش است. در هر لحظه‌ی فراغت، کتاب می‌خواند؛ چه زمان گندم‌درو باشد، چه علف‌کنی یا غوره‌چینی.

کنجکاو بودم چه کتاب‌هایی می‌خواند. وقتی دنیای سوفی، کیمیاگر، بینوایان، ملت عشق و هزاره‌ها از قتل‌عام تا احیای هویت را دیدم، پرسیدم چرا کتاب این‌قدر برایش مهم است؟ گفت: «وضعیت خیلی بد و آزاردهنده است؛ اما نمی‌خواهم متاثر آن باشم. طالبان زنان را مطیع و چشم‌بسته می‌خواهند، و من نمی‌پذیرم. وقتی کتاب می‌خوانم احساس قدرت، مقاومت و زنده‌بودن می‌کنم. طالبان مانع دانایی ما هستند؛ خواندن برایم مثل جنگیدن علیه آن‌هاست. وقتی می‌بینم آگاهی‌ام رشد می‌کند، حس پیروزی دارم. کتاب برایم تفریح یا فرار از واقعیت نیست. سنگر من است. با آن زندگی‌ام معنا می‌یابد، همان حس معنوی که بعد از عبادت تجربه می‌کنیم. حس می‌کنم در طرف نور و حقیقت هستم و علیه ظلمت گام برمی‌دارم. علم برای من امری معنوی است؛ سیر و سلوکی روحانی. با دانایی، احساس رهایی و برتری بر سختی‌ها می‌کنم.»

شهلا نگاه جدی و عمیقی به کتاب دارد. او به سراغ آثاری مانند «چگونه یک شبه پولدار شویم» یا «قورباغه را قورت بده» و دیگر کتاب‌های زرد انگیزشی نمی‌رود. کتاب‌هایی می‌خواند که درک و معرفتش را از زندگی، تاریخ و جامعه‌اش بیشتر ‌کند. برای او مطالعه، سرگرمی نیست؛ بلکه امکانی است برای مقاومت و وفاداری به جبهه‌ی دانایی در برابر جبهه‌ی ظلمت. شهلا می‌گوید: «امکان تجربه‌ی همه‌ی زندگی‌ها برایم وجود ندارد. دوست دارم جامعه‌ها و آدم‌های گوناگون را از نزدیک ببینم و درس‌ها و عبرت‌های زندگی را خودم تجربه کنم، همان‌گونه که در کتاب‌ها می‌خوانیم؛ اما این ممکن نیست. رمان‌های جدی و عمیق و نوشته‌های فلسفی و تاریخی، این ناممکن را تا حدی ممکن می‌سازند.»

او باور دارد که مکتب و دانشگاه را می‌توان آنلاین دنبال کرد و حتی شغل‌های آنلاین هم پیدا کرد؛ اما خواندن و نوشتن فقط برای شغل نیست. برای او درس و کتاب، راهی برای رشد آگاهی و روشن نگه‌داشتن چراغ دانایی است؛ کاری معنوی و اخلاقی در روزگاری که ظلمت حاکم است.

زندگی روزمره‌ی شهلا سخت و مشقت‌بار است و آینده‌ی او و میلیون‌ها دختر دیگر در این جامعه‌ی محروم و تحت ستم، مبهم و نامعلوم. هرچند وفاداری‌اش به کتاب و قلم الهام‌بخش و امیدبخش است، اما شرایط به گونه‌ای رقم خورده که روزنه‌ای روشن به سوی آینده دیده نمی‌شود. شاید تنها روزنه‌ی واقعی، خودِ همین شهلاها و نگاه‌شان به زندگی باشد؛ دخترانی که تسلیم نمی‌شوند، مقاومت می‌کنند و برای پاسداری از ارزش‌های‌شان می‌جنگند.

زندگی شهلا نشان می‌دهد طالبان می‌توانند دختران را از مکتب و دانشگاه محروم کنند، اما نمی‌توانند شوق دانایی را در دل‌های‌شان خاموش سازند. آینده‌ای که در آن «زن، کار، آزادی» واقعیت داشته باشد، بدون سنگر قلم و کتاب ممکن نیست؛ و زندگی و ایستادگی شهلا خود روزنه‌ای است به سوی آن آینده.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: