از سختی تا امید؛ روایت دختری که برای جراح‌شدن جنگید

نویسنده‌ی روایت: ملیحه افضلی من مرسل نیازی هستم. هفده سال دارم. در خانواده‌ای ده‌نفره زندگی می‌کنم؛ چهار برادر و سه خواهر دارم. بزرگ‌ترین آرزوی زندگی‌ام این است که داکتر «جراح»…

ادامه خواندناز سختی تا امید؛ روایت دختری که برای جراح‌شدن جنگید

شهلا؛ دختری که سنگرش کتاب و قلم است

روایت‌های عصر ظلمت (78) نویسنده: حکیم بدیع شهلا در یکی از روستاهای ولسوالی میرامورِ ولایت دایکندی زندگی می‌کند؛ جغرافیای محرومی که زندگی در آن مصداق «نان پیدا کردن از مغز…

ادامه خواندنشهلا؛ دختری که سنگرش کتاب و قلم است

آن‌چه در ایران جریان دارد، افول انسانیت است (روایتی از زندگی، خاطرات و چشم‌دیدها)

روایت‌های عصر ظلمت (65) نویسنده: عالم‌تاج صفری مهاجرت، آرزوها و دست‌نیافته‌ها زمستان سال ۱۳۷۵ در افغانستان به دنیا آمدم. زمانی که فقط سه سال داشتم، به صورت قاچاق وارد پاکستان…

ادامه خواندنآن‌چه در ایران جریان دارد، افول انسانیت است (روایتی از زندگی، خاطرات و چشم‌دیدها)

معلق در هوا؛ نه راهی در پیش و نه امیدی به بازگشت

روایت‌های عصر ظلمت (۲۸) مراد ما از استعاره‌ی «عصر ظلمت»، اشاره‌یی به مصیبت‌های سیاسی، فاجعه‌های اخلاقی و گسترش خیره‌کننده‌ی خشونت، ستم، آشوب و قتل‌عام‌هایی است که در قلمرو فضای حاکم…

ادامه خواندنمعلق در هوا؛ نه راهی در پیش و نه امیدی به بازگشت