گزارشگر: محیا امید
اوایل مهاجرت، ذهن فرشته بیشتر از هر چیز درگیر این بود که چطور زندگی تازهاش را بسازد؛ از کجا کار پیدا کند، چگونه هزینههایش را تأمین کند و چطور همزمان با درس خواندن، از پس مسئولیتهای زندگی برآید. دوری از خانواده و زندگی در کشوری تازه، برای او به معنای شروع مسیری بود که باید بخش بزرگی از آن را بهتنهایی پیش میبرد.
فرشته، ۲۳ ساله، در سال ۱۴۰۲ افغانستان را ترک کرد تا بتواند تحصیلاتش را ادامه دهد. او اکنون در ایران در رشتهی ادبیات فارسی تحصیل میکند؛ مسیری که پس از بازگشت طالبان و بستهشدن راههای ادامهی تحصیل برای دختران، در افغانستان دیگر برایش ممکن نبود.
مهاجرت برای فرشته تنها به معنای دور شدن از محدودیتهای تحصیلی نبود. زندگی در ایران به او فرصت داد مستقلتر شود، کار کند و تجربههای تازهای داشته باشد؛ اما در کنار این فرصتها، دوری از خانواده و مسئولیت تأمین هزینههای زندگی را نیز به همراه آورد.
پیش از بازگشت طالبان، زندگی فرشته با درس، تدریس زبان انگلیسی در آموزشگاهها و خانه میگذشت و بخشی از وقتش را نیز به فعالیتهای فرهنگی اختصاص میداد.
او میگوید: «زندگیام پر از درس و فعالیتهای فرهنگی بود. وقتی وقت اضافهای داشتم، با دوستانم برنامههای فرهنگی و تفریحی میرفتیم.»
اما پس از بازگشت طالبان، ادامهی این زندگی برای فرشته روزبهروز دشوارتر شد. با بستهشدن مکتبهای دختران بالاتر از صنف ششم و دانشگاهها، مسیر تحصیل او نیز بسته شد.
او میگوید: «وقتی مکتبها و دانشگاههای دولتی بسته شد و دانشگاههای خصوصی هم فقط در رشتههای محدودی اجازه فعالیت داشت، دیگر امکان ادامهی تحصیل برایم وجود نداشت. به همین دلیل تصمیم گرفتم مهاجرت کنم.»
فرشته که در حوزهی ادبیات و فعالیتهای فرهنگی فعال بود، از سوی مرکز فرهنگی ایران در هرات برای تحصیل در رشتهی ادبیات فارسی بورسیه شد. این بورسیه شامل رشتههای دیگر نمیشد و انتخاب رشتهای متفاوت برای او به معنای پرداخت هزینهی تحصیل بود؛ هزینهای که نمیخواست خانوادهاش متحمل شوند.
او میگوید: «در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بهتر است مهاجرت کنم؛ چون نمیخواستم در فضای افغانستان از نظر روحی فرسوده شوم یا مجبور شوم کاری کنم که آیندهام را از بین ببرد.»
تصمیم به مهاجرت برای فرشته، پایان یک دورهی زندگیاش و آغاز دورهای ناشناخته بود. او افغانستان را با امید ادامهی تحصیل ترک کرد، اما نمیدانست زندگی در کشور جدید چه چیزی برایش به همراه خواهد داشت.
او میگوید: «وقتی به ایران رسیدم، هم احساس خفگی داشتم و هم آزادی. از افغانستان زیر حاکمیت طالبان آزاد شده بودم، اما وارد کشوری شده بودم که از آن به بعد باید زندگیام را تنها مدیریت میکردم.»
فرشته اکنون در خوابگاه دانشجویی زندگی میکند و اتاقش را با یک دختر سوری و یک دختر افغانستانی دیگر شریک است. روزهایش از صبح با دانشگاه آغاز میشود؛ بعدازظهرها را به مطالعه و انجام کارهای دانشگاه میگذراند و در کنار تحصیل، برای تأمین بخشی از هزینههای زندگی نیز کار میکند.
این برنامهی فشرده گاهی او را خسته میکند؛ بهویژه روزهایی که بعد از ساعتهای طولانی دانشگاه، باید به محل کارش برود. با این حال، فرشته میگوید زندگی در ایران او را زودتر از آنچه تصور میکرد، مستقل کرده است.
او میافزاید: «دور از خانواده زندگیکردن و مسئولیت همه چیز را به دوش گرفتن برای یک دختر جوان سخت است. مستقلتر شدهام، اما بهای این استقلال، دور ماندن از آدمهایی است که دوستشان دارم.»
با این حال، زندگی در مهاجرت برای فرشته فقط به درس، کار و مسئولیتهای روزمره محدود نشده است. او میگوید این زندگی فرصت تجربهی چیزهایی را برایش فراهم کرده که پیش از آن کمتر مجال نزدیکشدن به آنها را داشت.
او میگوید: «این زندگی به من فرصت داد تجربههای متفاوت و قشنگی داشته باشم؛ چیزهایی مثل تئاتر، موسیقی، سینما، سفالگری و سفر کردن. توانستم به هر کدام سرک بکشم و تجربهیشان کنم و دنبال این باشم که بفهمم به چه چیزی علاقه دارم و در چه زمینهای استعداد دارم.»
برای فرشته، این تجربهها بخشی از تلاش برای شناختن خودش در زندگیای تازه است؛ زندگیای که اگرچه با محدودیتهای اقتصادی و دوری از خانواده همراه شده، فرصتهایی را نیز برای کشف علاقهها و تواناییهایش در اختیار او گذاشته است.
پیدا کردن کار مناسب نیز یکی از دشواریهای زندگی او در ایران است. فرشته میگوید محدودیتهای مربوط به استخدام اتباع باعث شده نتواند به بسیاری از فرصتهای شغلی دسترسی داشته باشد و برای تأمین هزینههای زندگی، به کارهایی با درآمد پایینتر روی بیاورد.
او میگوید: «متأسفانه بسیاری از شغلهای خوب، اتباع را استخدام نمیکنند و مجبوریم به کارهایی با درآمد پایینتر مشغول شویم که بیشتر فیزیکیاند تا ذهنی.»
با وجود این دشواریها، فرشته تلاش کرده زندگیاش را در محیط جدید بسازد. او میگوید در مدت کوتاهی توانسته خود را با شرایط تازه وفق دهد، درسش را ادامه دهد و کار پیدا کند.
اما زندگی در مهاجرت برای فرشته فقط با چالشهای اقتصادی و تحصیلی همراه نیست. دوری از خانواده و دوستان، بخش دیگری از غربت اوست.
او میگوید: «خانواده و بیشتر دوستانم در افغانستان هستند و کوشش میکنم زودبهزود از حالشان باخبر شوم.»
دوری از خانواده در مقاطعی که شرایط افغانستان یا ایران بحرانی میشود، برای فرشته دشوارتر هم میشود. در سال ۲۰۲۶، همزمان با درگیریهای نظامی و اختلال در ارتباطات اینترنتی، نگرانی او و خانوادهاش از یکدیگر بیشتر شد.
برای فرشته، مهاجرت به معنای بریدن از افغانستان نبوده است. او میگوید: «درست است که از افغانستان دورم، اما ذهنم هنوز درگیر افغانستان است و آرزوی آزادی و آبادی آن را دارم. ایران هم، که حالا بخشی از زندگی من شده، برایم مهم است و برای این کشور هم آرزوی آزادی و آبادی دارم.»
او در پایان از خانوادهاش که در مسیر مهاجرت و ادامهی تحصیل از او حمایت کردهاند، قدردانی میکند و میگوید: «من خیلی خوششانسم که خانوادهام در این مسیر حمایتم کردند. اگر حمایت آنها نبود، شاید نمیتوانستم این راه را ادامه بدهم. امیدوارم در این روزهای سخت، خانوادههای دیگر هم از فرزندانشان حمایت کنند و به آنها فرصت بدهند دنبال علاقهها و آرزوهایشان بروند.»
پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان گذشته است؛ پنج سالی که برای دخترانی مانند فرشته، فقط تغییر حاکمیت نبوده، بلکه تغییر مسیر زندگی بوده است. دخترانی که پیش از آن درس میخواندند، کار میکردند و برای آینده خود برنامه داشتند، در این سالها با محدودیتهایی روبهرو شدند که بسیاری از آنان را از ادامهی تحصیل و کار بازداشت و برخی را به ترک کشور وادار کرد.
پینوشت: عکس از انترنت









