صدیقه؛ دختری که به دلیل خشونت‌های پدربزرگش خودکشی کرد

روایت‌های عصر ظلمت (۱۰۳)
نویسنده: ممتاز حسینی

پدر مرضیه در کابل عملیات شد. مرضیه پایوازش بود. از آنجا که پدرش بدون معاینه‌ی داکتر، مدت سه سال دوا استفاده کرده بود، حالش روزبه‌روز بدتر می‌شد. او فقط یک دختر داشت؛ مرضیه.

آن‌ها از منطقه‌‌ای دورافتاده‌ی ولایت بامیان، به خاطر تداوی به کابل آمد بودند و در شفاخانه‌ای که من کار می‌کردم مراجعه کردند.
در آن زمان، نوبت نوکری من بود. در شفاخانه مریض‌های بستری زیاد بودند و پدر مرضیه هم در جمع‌شان اضافه شد.
پدر مرضیه از یک طرفِ قلبش شکایت داشت. متخصص قلب بعد از معاینه گفت: «قلب‌تان مشکل ندارد. مشکل از کیسه‌ی صفرای‌تان است و باید هرچه عاجل عملیات شوید.» بعد، مرضیه برای جراحی پدرش موافقت کرد و داکتران متخصص او را عملیات کردند.

پس از عملیات، وظیفه‌ی مراقبت از مریض‌های عملیاتی و بستری، به عهده‌ی من و فرشته، همکارم، بود. زمانی که پدر مرضیه از اتاق عملیات بیرون شد، هردوی ما تا ساعت ده شب یکجا از مریض‌ها مراقبت کردیم. اما همان شب، فرشته مریض‌احوال بود. من گفتم: «تو برو بخواب، من بالای سر مریض‌ها هستم.» فرشته رفت.

من شش مریض داشتم. در میان‌شان، پدر مرضیه از آن‌جا که تازه جراحی شده بود، حالش خراب‌تر بود. از تمام مریض‌های بستری سر زدم و دواهای‌شان را دادم. در آخر، نزد پدر مرضیه آمدم. آرام و ساکت بود؛ دیگر درد اذیتش نمی‌کرد، فقط به خاطر زخم‌های جراحی شکایت داشت. برایش دوا دادم و بعد از آن دیگر از درد و زخمش شکایت نکرد.
کنارش نشستم. مرضیه هم، به خاطر زحماتی که برای پدرش کشیده بودم، از من تشکر کرد.

سپس مرضیه با من سر قصه را باز کرد و لحظه‌ای درباره‌ی وضعیت زنان و دختران صحبت کردیم؛ از اینکه آن‌ها چقدر مورد خشونت قرار می‌گیرند و بر آن‌ها ظلم می‌شوند. در همین صحبت‌ها بودیم که سرش را نزدیک گوشم آورد و آهسته گفت:
«در ولسوالی ما حتا یک پیرمرد هفتادساله بالای نواسه‌اش تجاوز کرد و زندگی او را برباد داد.»
از شنیدن این خبر شوکه شدم. حالم به هم خورد. آب شدم و روی زمین نشستم. گفتم: «آن مرد کی است؟ از کجا می‌شناسی‌اش؟»
آهی از ته دل کشید و گفت:
«ما با او نسبت فامیلی نداریم، ولی می‌شناسمش. منطقه‌ی آن‌ها تقریباً دو ساعت راه دورتر از جایی است که ما زندگی می‌کنیم.»
مرضیه ادامه داد:
صادق در یکی از ولسوالی‌های دوردست ولایت بامیان زندگی می‌کرد. او به اجبار، به خواست پدرش، با دختر کاکایش ازدواج کرد. ازدواج‌شان، بسیار ساده برگزار شد. صادق علاقه‌مند نرگس نبود و بعد از ازدواج رفتار زشتی با او داشت. اما این صبر و حوصله‌ی نرگس بود که رفتارهای خشن او را تحمل می‌کرد.
صادق مردی قدبلند، با ریش دراز و چشمان سبزرنگ بود. در مقابل، نرگس قدکوتاه، با بینی کشیده، چشمان بادامی و پوست سفید. صادق زیاد بالای خانواده‌اش ظلم می‌کرد. خانه‌‌ی آن‌ها در وسط دره قرار داشت. او مردی زمین‌دار، باغ‌دار و مال‌دار بود. بیشتر مصارف زندگی خانواده‌ی او از باغ و مواشی تأمین می‌شد.

اما نرگس هر سال، «شیر به شیر»، فرزند به دنیا می‌آورد. به خاطر ولادت‌های پی‌هم، بدنش ضعیف و لاغر شده بود. به دلیل نبود امکانات درمانی، راه‌های جلوگیری هم وجود نداشت. فاصله‌ی بین ولادت‌هایش کمتر از یک سال بود. او چهار پسر و پنج دختر به دنیا آورد و آن‌ها با گذشت زمان بزرگ شدند.

خانواده‌ی صادق بسیار پرجنب‌وجوش شد. پسرانش هرکدام به خواست خودشان ازدواج کردند و صاحب چندین فرزند شدند. دخترانش هم خوش‌قیافه بودند. چهار دخترش را به فامیل داد، اما روابط فامیلی‌شان بعد از این خویشاوندی به هم خورد و رفت‌وآمدشان قطع شد.

دختر کوچکش را بدون رضایتش به مردی بیگانه داد و در بدل آن پول زیادی گرفت. اما شبانه، دخترش، راضی به این ازدواج نبود. چندین‌بار از خانه فرار کرد، اما موفق نشد. بالاخره پدرش او را به اجبار به عقد محمود درآورد. زندگی مشترک آن‌ها با جنجال‌های پی‌هم همراه بود و این وضعیت یک سال دوام کرد. در نهایت، محمود او را طلاق داد. خانواده‌ی او هم مصارف طویانه را از پدر شبانه خواستند.
صادق آن پول را خرج کرده بود، بنابراین مجبور شد هرچه در خانه داشت، در بدل آن بدهد.

بعد از آن، جمعیت خانواده بیشتر شد و تأمین خرج‌وخوراک برایش دشوارتر گردید. در بهار سال ۱۳۹۸، بارندگی شدید باعث سیلاب شد و زمین‌های زراعتی صادق تخریب گردید. آن‌ها مجبور به کوچ شدند و از آن‌جا که دیگر چیزی از زمین‌شان نمانده بود، به ایران مهاجر شدند. تنها خانواده‌ی یکی از پسرانش در منطقه ماند و بقیه به ایران رفتند. در آن‌جا کار پیدا کردند و درآمد خوبی به دست آوردند.

زن صادق، آدم خداشناس و مهربانی بود. با همسایه‌ها و مردم رفتار نیک داشت، اما صادق همیشه خانواده و همسایه‌ها را اذیت می‌کرد. همه از دستش به ستوه آمده بودند.

بعد از دو سال زندگی در ایران، صادق حوصله‌اش سر رفت و به افغانستان برگشتند، پیش خانواده‌ی پسرش، رضا. اما بعد از برگشت، رفتار صادق تغییر کرد.
رضا دختری داشت به نام صدیقه؛ دختری بسیار زیبا. بدبختی از همان‌جا شروع شد که پدربزرگش به او علاقه‌مند شد. هر بار که صدیقه را می‌دید، نمی‌توانست جلوی احساساتش را بگیرد. صدیقه همیشه مورد اذیت و آزار او قرار می‌گرفت. او با چاقو تهدیدش می‌کرد و می‌گفت اگر چیزی بگویی، تو را می‌کشم.
صدیقه از نه‌سالگی مورد خشونت پدربزرگش قرار گرفت. تا دو سال هیچ‌کس شک نکرد. اما بعد از دو سال، مادربزرگش متوجه شد. او با شوهرش دعوا کرد و گفت:
«تو را خدا زده، بالای اولاد خود تجاوز کردی! خانه‌ی ما را نجس کردی. تو را به دولت معرفی می‌کنم.»
صادق نتوانست او را ساکت کند. زنش دادوفریاد می‌کرد. در نهایت، نیمه‌شب، در پیاله‌ی چای او تیزاب ریخت. زنش بعد از نوشیدن چای حالش خراب شد و جان داد. تنها صدیقه شاهد ماجرا بود، اما از ترس چیزی گفته نمی‌توانست.
صادق بعد از مرگ همسرش آوازه کرد که او به‌ دلیل فشار خون سکته کرده است. خانواده باور کردند و او را به خاک سپردند.
یک سال بعد، برای صدیقه خواستگار آمد. او در فکر فرو رفت و نمی‌فهمید با ظلمی که پدربزرگش در حقش کرده چه کار کند. پدرش او را به فردی به نام غلام داد. در شب عروسی، صدیقه مثل جسم بی‌روح بود. بعد از ازدواج، غلام فهمید که صدیقه باردار است و او را به خانه‌ی پدرش برگرداند.
پدرش او را سخت لت‌وکوب کرد تا بگوید چه کسی این کار را کرده است. صدیقه دیگر طاقت نیاورد، گفت:
«این کار پدربزرگم است…»
همه‌چیز را گفت؛ از آزارها، تهدیدها و قتل مادربزرگش.
پدر صدیقه بعد از شنیدن این حرف سکته کرد. بعد از آن، جنینی که در شکم صدیقه بود، در اثر لت‌وکوب سقط شد. مادرش با یکی از فرزندانش فرار کرد. صدیقه تنها ماند.
صادق، برای حفظ آبرو، می‌خواست همه‌چیز را پنهان کند و حتی زندگی نواسه‌های دیگرش را هم قربانی کند؛ اما حقیقت دیگر پنهان نمی‌شد.
صدیقه قربانی شهوت پدربزرگش شد. دیگر راهی برای زنده‌ماندن نداشت. با آن همه بدنامی و رنج، هر روز آرزوی مرگ می‌کرد. مرگ هم سراغش نمی‌آمد.
در نهایت، خودش به زندگی‌اش پایان داد.

داستان صدیقه بسیار تراژیک و غم‌انگیز بود. هردوی ما را متأثر ساخت و من در شوک فرو رفتم. انگار زنان و دختران این کشور در هیچ جایی امنیت ندارند. از جامعه گرفته تا محیط خانواده به هر نحوی مورد خشونت قرار می‌گیرند. روایت صدیقه تنها داستان زندگی خودش نیست. بلکه روایت زندگی تمام دختران و زنان افغانستان است.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: