از کلاس درس تا تبعید؛ گفت‌وگو با یک معلم زن افغانستانی

گفت‌وگو کننده: عارف شادبیگ

اشاره: حکومت طالبان از همان روزهای نخست، زنان را هدف شدیدترین محدودیت‌ها قرار داد؛ دروازه‌های دانشگاه‌ها را به روی دختران بست، آنان را از آموزش، تدریس و کار محروم کرد، حق حضور در پارک‌ها و تفریحگاه‌ها را از آنان گرفت و حتی برای قدم‌زدن در خیابان نیز آنان را به رعایت پوشش اجباری و همراهی با محرم ملزم ساخت. این محدودیت‌ها، بسیاری از زنان فعال و تحصیل‌کرده را به مهاجرت اجباری واداشت و آنان را در کشورهای همسایه با مشکلات تازه‌ای چون بلاتکلیفی، بیکاری، ترس از بازداشت، اخراج اجباری و فرسودگی روحی روبه‌رو کرد.

زهرا الهام (مستعار)، آموزگاری که روزگاری پشت میز کلاس، از «تغییر جهان با یک قلم» سخن می‌گفت، یکی از همین زنان است. او از یک‌سو، محرومیت از تدریس، بسته‌شدن دانشگاه، توهین در خیابان، منع ورود به پارک و بازداشت را تجربه کرده، و از سوی دیگر، در غربتِ پاکستان، با ناامنیِ اقامت، نگرانی از بازگشت اجباری و با دلهره‌ی هر روزه‌ی برخورد با پلیس دست‌وپنجه نرم می‌کند.

قصه‌ی او، روایتِ نسلی است که روزگاری با عشق به تدریس جان می‌گرفت و اکنون در پی پناهی امن برای آرامش ازدست‌رفته‌اش است. زهرا هنوز هم، در دل این همه خفقان، چون شخصیتِ فیلم «ترمینال»، در جستجوی «حسِ بازگشت تام» است؛ شوقی بی‌ملال، برای رسیدن به خانه‌ای که در آن، زنان نه «ممنوع‌الورود» به پارک و اجتماع که «سازندگان آینده» شناخته شوند. این گفت‌وگو، در کنار روایت تلخِ ازدست‌رفتن، روایت امیدی است که در دل غربت، هم‌چنان می‌تپد و از ماندن و ایستادن می‌گوید.

**خانم الهام، تشکر که دعوت را ما را پذیرفتید. برای شروع از خودتان بگویید؛ از جایی که به دنیا آمدید، از خانواده‌‌ی‌تان، از مکتب و روزهایی که آرزوی معلم‌شدن در سر داشتید. چه شد که این راه را انتخاب کردید و چه موانعی سر راه‌تان بود؟

*من اهل یکی از ولایت‌های مرکزی افغانستان هستم. پس از فراغت از مکتب، در امتحان کانکور شرکت کردم و در رشته‌ی ادبیات فارسی دانشگاه بامیان قبول شدم. این قبولی برای من آغاز راهی بود که سال‌ها برای آن تلاش کرده بودم. اما متأسفانه مخالفت خانواده باعث شد از ادامه‌ی تحصیل در این رشته انصراف دهم. با این حال، امیدم را از دست ندادم. بار دیگر در امتحان ورودی رشته‌ی هوانوردی شرکت کردم و موفق شدم، پذیرفته شوم. تصور می‌کردم این بار می‌توانم رؤیای تحصیل را دنبال کنم، اما تنها پس از یک ماه، دوباره با مخالفت خانواده روبه‌رو شدم و ناچار، آن مسیر را نیز نیمه‌کاره رها کردم.

با این همه، باور داشتم که آموزش تنها راه ساختن آینده است. به همین دلیل تحصیلاتم را در یکی از مراکز آموزشی نیمه‌عالی ادامه دادم و پس از فراغت، فعالیت حرفه‌ای خود را به‌عنوان استاد آغاز کردم. در یکی از مراکز آموزشی دولتی و هم‌چنین یک دانشگاه خصوصی، مضامین اقتصادی را برای دانش‌آموزان و دانشجویان دختر و پسر تدریس می‌کردم.

**شما اشاره کردید که خانواده مخالفت کردند. در یک جامعه‌ی سنتی، یک زن برای معلم شدن، فقط باید با خانواده مبارزه کند یا موانع بزرگ‌تری هم هست؟

*به باور من، در بخش بزرگی از جامعه‌ی سنتی افغانستان، هنوز هم نگاه به زنان و دختران با تبعیض همراه است؛ گویی آنان از حقوقی کمتر از مردان برخوردارند یا کرامت انسانی‌شان به اندازه‌ی مردان به رسمیت شناخته نمی‌شود. این تبعیض را تنها در محیط‌های اجتماعی نمی‌توان دید، بلکه از درون خانواده آغاز می‌شود و سپس در لایه‌های مختلف جامعه ادامه پیدا می‌کند. در چنین فضایی، ساختارهای مردسالارانه بر بسیاری از تصمیم‌ها و روابط اجتماعی سایه می‌افکنند.

من به‌عنوان یک استاد و مدافع حقوق زنان، در دوران دولت جمهوری نیز این تفاوت‌ها را به خوبی احساس می‌کردم. هرچند آن زمان زنان فرصت بیشتری برای حضور در دانشگاه‌ها، مراکز آموزشی و محیط‌های کاری داشتند، بسیاری از نگرش‌های سنتی هم.چنان پابرجا بود. گاهی لازم بود یک زن برای اثبات شایستگی خود، چندین برابر بیشتر از یک مرد تلاش کند؛ نه به این دلیل که توانایی کمتری داشت، بلکه چون باید با پیش‌داوری‌های ریشه‌دار نیز مبارزه می‌کرد.

تدریس برای من تنها انتقال دانش نبود؛ نوعی مسئولیت اجتماعی بود. هر روز تلاش می‌کردم به دختران این پیام را منتقل کنم که آموزش می‌تواند افق‌های تازه‌ای پیش روی آنان بگشاید و اعتماد به نفس‌شان را تقویت کند. اما هم‌زمان، با واقعیتی روبه‌رو بودم که بسیاری از دختران، پیش از آن.که با محدودیت‌های دانشگاه مواجه شوند، در خانه و خانواده با موانع روبه‌رو بودند. با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، دوران جمهوری یک تفاوت مهم با امروز داشت. دست‌کم ساختارهای قانونی وجود داشت و اگر حقی از فردی ضایع می‌شد، امکان مراجعه به قانون و نهادهای رسمی برای پی‌گیری آن فراهم بود. هرچند اجرای قانون همیشه بی‌نقص نبود، وجود قانون خود روزنه‌ای از امید برای زنان و دیگر اقشار جامعه به شمار می‌رفت.

** پس، با وجود این موانع، شما به معلمی رسیدید و حتا برای تحصیلات تکمیلی برنامه داشتید. از آن روزهایی بگویید که هنوز آینده را روشن می‌دیدید؛ چه آرزوهایی داشتید و چه برنامه‌هایی برای آینده‌‌ی‌تان چیده بودید؟

*در دوران جمهوری، با وجود همه‌ی مشکلات و محدودیت‌های اجتماعی، فرصت‌هایی برای پیشرفت زنان و مردان وجود داشت. اگرچه من از همان آغاز مسیر تحصیل با مخالفت‌ها و ممانعت‌های فراوان روبه‌رو شدم، هرگز امیدم را از دست ندادم. باور داشتم که با تلاش و آموزش می‌توان آینده‌ای بهتر ساخت؛ نه‌تنها برای خودم، بلکه برای جامعه‌ای که به آن تعلق داشتم.

زمانی که به‌عنوان استاد فعالیت می‌کردم، از سوی یکی از نهادهای بین‌المللی حامی آموزش، برای یک دوره‌ی شش‌ماهه‌ی ارتقای ظرفیت در کشور هند پذیرفته شدم. این فرصت می‌توانست نقطه‌ی عطفی در زندگی حرفه‌ای من باشد. مراحل آماده‌سازی اسناد در جریان بود و با اشتیاق خود را برای این تجربه‌ی علمی آماده می‌کردم، اما با سقوط نظام جمهوری و بازگشت طالبان، این فرصت نیز از من گرفته شد. در همان زمان، موفق به دریافت بورسیه‌ی تحصیلی کشور روسیه نیز شده بودم. برنامه‌ام این بود که پس از پایان دوره‌ی آموزشی در هند، تحصیلاتم را در مقطع ماستری ادامه دهم، دانش بیشتری بیاموزم و سپس به افغانستان بازگردم تا با تخصص و تجربه‌ای که به دست می‌آورم، در خدمت مردم و کشورم باشم.

آینده‌ای که برای خود ترسیم کرده بودم، آینده‌ای مبتنی بر آموزش، خدمت و امید بود، اما با بازگشت طالبان، همه‌ی آن برنامه‌ها در مدتی کوتاه از هم فرو پاشید. رویاهایی که سال‌ها برای ساختن‌شان تلاش کرده بودم، ناگهان به تعویق نیفتادند؛ بلکه عملاً نابود شدند. احساس می‌کردم مسیر زندگی‌ام، نه بر اساس تلاش و شایستگی، بلکه با تصمیم‌هایی خارج از اراده‌ی من تغییر کرده است.

صادقانه بگویم، هرگز تصور نمی‌کردم روزی در افغانستان حکومتی بر سر کار بیاید که زنان را تا این اندازه از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی محروم کند. هرگز فکر نمی‌کردم زنی تنها به دلیل زن بودن، برای بیرون رفتن از خانه نیازمند محرم باشد یا از حضور در عرصه‌های آموزشی و اجتماعی باز بماند. آن‌چه امروز بر بسیاری از زنان افغانستان می‌گذرد، برای من در گذشته غیرقابل تصور بود.

دوران جمهوریت، برنامه آگاهی‌دهی برای زنان
دوران جمهوریت، برنامه آگاهی‌دهی برای زنان

** همه‌ی آن برنامه‌ها یک‌شبه بر هم ریخت. از آن روز بگویید که همه چیز تغییر کرد؛ روز سقوط کجا بودید و چه دیدید؟

*روزهای پیش از سقوط، خبر سقوط ولسوالی‌ها و سپس ولایت‌های افغانستان، یکی پس از دیگری، در همه جا پیچیده بود. در خانه، در بازار، در کوچه‌ها، در مراکز آموزشی و حتا در میان گفت‌وگوهای روزمره‌ی مردم، همه از پیشروی طالبان سخن می‌گفتند. نگرانی آرام‌آرام جای خود را به ترس داده بود و کسی نمی‌دانست فردا چه خواهد شد.

آن روز من در صنف درسی بودم. برای گروهی از دانشجویان که تعداد اندکی از آنان در صنف حاضر شده بودند، مضمون مدیریت را تدریس می‌کردم. تلاش می‌کردم مانند همیشه درس را ادامه دهم، اما خیلی زود متوجه شدم که فضای صنف دیگر شبیه روزهای عادی نیست. نگاه‌های دانشجویان به گونه‌ای بود که گویی چیزی بسیار ارزشمند را از دست داده‌اند. هرکدام در گوشه‌ای نشسته بودند؛ خاموش، پریشان و غرق در فکر. هیچ‌کس تمرکز همیشگی را نداشت و احساس می‌کردم سخنانم دیگر به گوش کسی نمی‌رسد. خود من نیز از همان ساعات نخست صبح، احساسی سنگین از ترس، اضطراب و نگرانی را با خود حمل می‌کردم. حسی که توضیح دادنش آسان نیست؛ گویی اتفاقی بزرگی در راه بود و همه، بی‌آن.که چیزی بگویند، آن را احساس می‌کردند. هر بار که به چهره‌ی شاگردانم نگاه می‌کردم، تنها نگرانی، وحشت و ناامیدی را می‌دیدم. فضای امیدبخشی که تا چند روز پیش در دانشگاه جریان داشت، ناگهان رنگ باخته بود و جای خود را به سکوتی تلخ داده بود.

وقتی صنف پایان یافت و از ساختمان بیرون آمدیم، شهر دیگر همان شهر همیشگی نبود؛ غوغایی برپا شده بود که هنوز هم فراموشش نمی‌کنم. مردم با شتاب در رفت‌وآمد بودند؛ هر کس تنها به امنیت خود و خانواده‌اش می‌اندیشید و می‌خواست هرچه زودتر خود را به جایی امن برساند. وحشت چنان بر شهر سایه افکنده بود که گویی همه از آینده‌ای نامعلوم می‌گریختند. در آن ساعات، ترس نه‌تنها در چهره‌ی مردم، بلکه در سکوت سرک‌ها نیز دیده می‌شد. احساس می‌کردم اعتماد، آرامش و امید، همه در یک روز از میان رفته‌اند. آن روز طالبان بدون درگیری و خون‌ریزی وارد ولایت شدند، اما آنچه در دل مردم رخ داد، زخمی بود که صدای آن از هر انفجاری بلندتر به نظر می‌رسید.

** بعد از آن روز، شما برای مدتی به تدریس ادامه دادید. از آن روزهایی بگویید که هنوز تلاش می‌کردید صنف‌های درسی را حفظ کنید، تا لحظه‌ای که به شما گفتند دیگر اجازه‌ی تدریس ندارید.

*پس از روی کار آمدن طالبان، برای مدتی کوتاه و به صورت نامنظم به تدریس ادامه دادم؛ اما دیگر هیچ چیز مثل گذشته نبود. بسیاری از دانشجویان دختر و پسر، از ترس و ناامنی، به خانه‌های‌شان در ولایت‌ها و ولسوالی‌ها بازگشته بودند. فضای عمومی جامعه چنان آکنده از وحشت شده بود که مردم حتا برای انجام ساده‌ترین کارهای روزمره نیز با اضطراب از خانه بیرون می‌شدند؛ چه رسد به این‌که با آرامش در صنف درس حاضر شوند و بر آموزش تمرکز کنند.

در هفته‌های نخست، بی‌نظمی و سردرگمی بر نظام آموزشی سایه‌ای تیره انداخته بود. مسئولان جدید، هر روز دستور تازه‌ای صادر می‌کردند. ابتدا گفتند باید میان دختران و پسران در صنف پرده کشیده شود. پس از مدتی، همان نیز کافی دانسته نشد و دستور دادند صنف دختران و پسران به طور کامل از هم جدا شوند. سپس برنامه‌ی درسی را تغییر دادند؛ دختران باید پیش از ظهر و پسران بعد از ظهر درس می‌خواندند.

من به حیث یک استاد زن، تنها اجازه داشتم به دانشجویان دختر تدریس کنم و دیگر اجازه‌ی تدریس برای دانشجویان پسر را نداشتم. با وجود همه‌ی این محدودیت‌ها، هم‌چنان تلاش می‌کردم صنف‌ها را ادامه دهم؛ زیرا باور داشتم حتا در دشوارترین شرایط نیز آموزش نباید متوقف شود، اما این وضعیت دوام چندانی نداشت. روزی به من گفتند که دانشجویان دختر دیگر نباید به صنف بیایند و سپس جمله‌ای را شنیدم که هنوز پس از گذشت این همه زمان، طنین آن در گوشم مانده است: «تا امر ثانی، دیگر اجازه نداری بیایی. اینجا کسی نیست که تو برایش تدریس کنی!»

شنیدن این جمله برای من فقط پایان یک وظیفه‌ی اداری نبود؛ پایان بخشی از زندگی‌ام بود. احساس کردم نه‌تنها شغلم، بلکه هویت حرفه‌ای و رؤیاهایی که سال‌ها برای ساختن آن تلاش کرده بودم، از من گرفته شد، تنها به این دلیل که زن بودم. از حق تدریس محروم شدم، کاری که با عشق انتخاب کرده بودم، به اجبار از من گرفته شد. آن روز، یکی از تلخ‌ترین و تاریک‌ترین روزهای زندگی‌ام بود.

پیش از آن‌که دانشگاه را ترک کنم، با دانشجویان دخترم خداحافظی کردم. هنوز هم اشک‌های آنان را از یاد نبرده‌ام. آنان گریه می‌کردند و من نیز می‌دانستم که این خداحافظی، بدرود گفتن با یک صنف درس نیست؛ خداحافظی با رؤیاهایی است که بسیاری از آنان برای آینده‌ی خود ساخته بودند. آن صحنه هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد.

** اگر دوران جمهوری را با امروز مقایسه کنید و بخواهید فقط یک تفاوت را نام ببرید که عمیق‌ترین تأثیر را بر زندگی زنان گذاشته، آن چیست؟

*به باور من، دوران جمهوری و دوره‌ی حاکمیت طالبان قابل مقایسه نیست. برای روشن‌شدن این تفاوت، تنها به یکی از مهم‌ترین حوزه‌ها، یعنی وضعیت زنان، اشاره می‌کنم؛ زیرا به اعتقاد من، جایگاه زنان خود بازتابی از وضعیت کلی جامعه است.

در دوران جمهوری، زنان و دختران از فرصت‌های بیشتری برای آموزش، کار و مشارکت اجتماعی برخوردار بودند. دولت و جامعه‌ی جهانی برنامه‌هایی را برای حمایت از آموزش دختران، توانمندسازی زنان و گسترش مشارکت آنان در عرصه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی دنبال می‌کردند. زنان، با وجود چالش‌های فراوان، توانسته بودند در بسیاری از حوزه‌ها در کنار مردان نقش‌آفرینی کنند و برای دستیابی به برابری و حقوق خود گام‌های مهمی بردارند.

اما دوره‌ای که اکنون در آن زندگی می‌کنیم، از نگاه من، یکی از تلخ‌ترین، دشوارترین و تاریک‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر افغانستان است. امروز بسیاری از شهروندان از بسیاری از حقوق و آزادی‌های اساسی خود محروم شده‌اند و زنان بیش از همه تحت تأثیر این وضعیت قرار گرفته‌اند. در حوزه‌ی نظام آموزش نیز تغییرات عمیقی رخ داده است. مکاتب برای دختران بالاتر از صنف ششم بسته شده و دانشگاه‌ها نیز از پذیرش دانشجویان دختر محروم شده‌اند. دروازه‌های مکاتب به روی دختران بالاتر از صنف ششم بسته شده، دروازه‌های دانشگاه‌ها هم‌چنان مهر و لاک است. تغییراتی که در نصاب تعلیمی و تحصیلی آمده، خیلی نگران‌کننده است؛ چون می‌خواهند افراط‌گرایی مذهبی را در جامعه ترویج کنند. به طور نمونه، فعالیت‌های تروریستی خویش را زیر نام جهاد در نصاب تعلیمی جا داده‌اند. متونی درباره‌ی استقلال و جشن‌های ملی افغانستان را حذف کرده‌اند. در دانشگاه‌ها ساعات درسی و کریدیت‌های مضامین تخصصی و حرفه‌ای را به مضمون ثقافت و مسائل و عقاید خودشان تغییر داده‌اند. در مکاتب و دانشگاه‌ها روی کیفیت درس تمرکزی وجود ندارد؛ فقط روی پوشش و وضعیت ظاهری شاگردان و دانشجویان تمرکز دارند.

اما تأثیر این تحولات بر زنان، بسیار دردناکتر و اندوه‌بارتر است. زنان افغانستان طی بیست سال گذشته با تلاش، پشتکار و تحمل دشواری‌های فراوان، توانسته بودند جایگاه خود را در عرصه‌های مختلف علمی، اجتماعی و حرفه‌ای تثبیت کنند. بسیاری از آنان داکتر، استاد دانشگاه، خبرنگار، قاضی، کارمند دولت و فعال اجتماعی شده بودند و آینده‌ای روشن برای خود و کشورشان ترسیم می‌کردند. امروز اما، بسیاری از همان زنان یا ناچار به ترک وطن شده‌اند یا در خانه مانده‌اند و با اندوه ازدست‌رفتن سال‌ها تلاش و بر باد رفتن آرزوهای‌شان زندگی می‌کنند.

** این محدودیت‌ها فقط در دانشگاه نبود؛ در زندگی روزمره هم خودش را نشان داد. از یک تجربه‌ی تلخ روزمره برای‌مان بگویید که عمیقاً به شما فهماند دیگر جامعه هم آن جامعه‌ی‌ قبلی نیست.

*یکی از تلخ‌ترین تجربه‌هایی که دارم مربوط به یک روز عادی بود؛ روزی که تصمیم گرفتیم همراه همسر و فرزندانم برای ساعتی به پارک برویم. تصور می‌کردیم می‌توانیم مانند هر خانواده‌ی دیگری، چند ساعتی از زندگی‌مان را در یک پارک بگذرانیم. وقتی به غرفه‌ی فروش بلیط رسیدیم، از فروشنده خواستیم برای شش نفر بلیط صادر کند. او نگاهی به ما انداخت و گفت: «برای سه نفر بلیت داده می‌شود، اما برای سه نفر دیگرتان نه!» همسرم با تعجب پرسید: «چرا؟» فروشنده با خون‌سردی خاصی پاسخ داد: «زنان اجازه‌ی ورود به پارک را ندارند!»

شاید این گفت‌وگو تنها چند ثانیه طول کشید، اما برای من معنایی بسیار عمیق داشت. در آن لحظه، برای نخستین‌بار با تمام وجود احساس کردم که حتا حضور یک زن در کنار خانواده‌اش، در یک فضای عمومی، می‌تواند ممنوع تلقی شود. آن روز فقط از ورود به یک پارک محروم نشدم؛ احساس کردم بخشی از حق طبیعی من برای حضور در جامعه نیز از من گرفته شده است.

گاهی محدودیت‌ها تنها با قوانین سنجیده نمی‌شوند؛ بلکه در تجربه‌های خرد و روزمره، خود را نشان می‌دهند. وقتی مادری نتواند همراه فرزندانش به یک پارک برود، یا دختری نتواند به مکتب و دانشگاه بازگردد، این محرومیت‌ها تنها بر یک فرد اثر نمی‌گذارند؛ بلکه بر روح و روان یک جامعه سایه می‌اندازد.

شما از تفاوت جامعه یاد کردید. در جامعه‌ی افغانستان برخی از مردم با دیدگاه و عقاید افراطی گروه طالبان هم‌سو است. یک روز در شهر، از پیاده‌روی‌ای می‌رفتم و از کنار شخصی با دستار سفید که از مردم عادی جامعه بود، گذشتم. صدایم کرد. وقتی ایستاد شدم، با لحن خیلی رکیک دشنامم داد و به زنان توهین کرد. زمانی که خیلی زیاده‌روی کرد، نزدیکش شدم و به آرامی گفتم: «حاجی مشکلت چیست؟» او در جوابم گفت: «چرا چادرِ برقع سر نمی‌کنید!» با هم گفت‌وگو می‌کردیم که یک باره سیلی‌ای به صورتم زد و با قهر گفت: «شما همه‌ی‌تان فاحشه هستید. باید شماها را طالبان زنده به آتش بسوزاند!» این هم از جامعه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم و آن‌جا بود که فهمیدم طالبان تنها برای یک ایدئولوژی افراطی استوار نیست بلکه بیشتر از بلاهت سیراب می‌شود و دیدم که این جامعه، با این افراد، واقعاً آن جامعه‌ی قبلی نیست.

** شما در کنار همه‌ی این محدودیت‌ها، سکوت نکردید و به اعتراض پرداختید. از فعالیت‌های‌تان بگویید و از روزهایی که خطر را به جان خریدید تا صدای زنان را به گوش جهان برسانید.

*پیش از بازگشت طالبان، در کنار تدریس، در فعالیت‌های مرتبط با حقوق بشر نیز حضور داشتم. بخش مهمی از فعالیت‌هایم بر حمایت از حقوق زنان و کودکان متمرکز بود. من همواره باور داشته‌ام که جامعه‌ای که در آن مدافعان حقوق بشر و فعالان مدنی نتوانند آزادانه فعالیت کنند، به تدریج صدای نقد، عدالت‌خواهی و مسئولیت‌پذیری را از دست می‌دهد. پس از روی کار آمدن طالبان، احساس کردم دفاع از حقوق زنان و مطالبه‌ی حقوق اساسی شهروندان، بیش از هر زمان دیگری ضروری است؛ چون ایستادن در مقابل این گروه خیانت به شمار می‌رود. از نگاه من، مطالبه‌ی حق، یک کنش انسانی و حق طبیعی هر انسان است؛ حقی که تنها به زنان محدود نمی‌شود و همه‌ی شهروندان باید بتوانند آن را مطالبه کنند.

اعتراضات در کابل
اعتراضات در کابل

آن‌چه بیش از هر چیز مرا به ادامه‌ی این مسیر تشویق می‌کرد، اشک دخترانی بود که رؤیاهای‌شان یکی پس از دیگری از آنان گرفته می‌شد. بارها با خود می‌گفتم اگر ما نیز سکوت کنیم، چه کسی از حق آنان سخن خواهد گفت. به همین دلیل تصمیم گرفتم در حد توان خود، در کنار دیگر زنان، صدای اعتراض و دادخواهی باشم. فعالیت‌های خود را در چارچوب جنبش زنان که بیشتر با نام «پنجره‌ی امید» شهره است، آغاز کردم. تلاش ما این بود که صدای زنانی را بازتاب دهیم که یا امکان سخن گفتن نداشتند یا به دلیل فضای ترس و تهدید، از بیان خواسته‌های خود محروم شده بودند. باور داشتیم که همبستگی، تنها راهی است که می‌تواند امید را زنده نگه دارد.

اما با گذشت زمان، شرایط هر روز دشوارتر و خطرناک‌تر می‌شد. فشارها و تهدیدها افزایش یافت و اعتراضاتی که در ابتدا در خیابان‌ها و کوچه‌ها برگزار می‌شد، به تدریج به فضاهای بسته و مخفی منتقل شد. ما ناچار بودیم برای حفظ امنیت خود، شیوه‌ی فعالیت‌مان را تغییر دهیم؛ اما تلاش می‌کردیم صدای دادخواهی خاموش نشود.

یکی از صحنه‌هایی که هرگز از ذهنم پاک نمی‌شود، مربوط به برخورد طالبان با یکی از دختران معترض است؛ صحنه‌ای که خود شاهد آن بودم. خانه‌ی آن دختر، در منطقه‌ی دشت برچی، در شهرک دوازده امام، نزدیک محل سکونت ما قرار داشت. یک بعد از ظهر، دو موتر حامل نیروهای طالبان مقابل خانه‌ی آنان توقف کردند. چند دقیقه بعد، دیدم که آن دختر را با اجبار از خانه بیرون آوردند و سوار موتر کردند. این اتفاق در برابر چشمان پدر و مادرش و همسایه‌ها رخ داد. همه فقط نگاه می‌کردند. سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود؛ نه از آن رو که کسی درد او را احساس نمی‌کرد، بلکه از آن رو که ترس، توان اعتراض را از مردم گرفته بود. برخورد نیروهای طالبان آن‌چنان وحشتناک بود که گویا یک قاتل جانی را دستگیر کرده‌اند.

** تهدیدها به جایی رسید که دیگر ماندن ممکن نبود. از آن روزهایی بگویید که تصمیم به ترک وطن گرفتید و چه کشیدید تا از مرزها عبور کنید.

*مهاجرت برای من یک انتخاب نبود؛ آخرین راهی بود که برای حفظ جانم باقی مانده بود. پس از بازگشت طالبان، به دلیل فعالیت‌هایی که در حوزه‌ی حقوق بشر و حقوق زنان انجام داده بودم و ادامه می‌دادم، با تهدیدهای جدی امنیتی مواجه شدم؛ طوری که دو بار نامه‌ی جلب آمده بود و تحت پیگرد نیروهای طالبان قرار داشتم. آن‌ها مرا به‌‌عنوان زنی اغتشاشگر، که علیه نظام فعالیت می‌کند، معرفی کرده بودند و برای دستگیری من به خانه‌ام یورش بردند، و از همان لحظه فهمیدم که دیگر امکان ادامه‌ی زندگی عادی در افغانستان را ندارم. مدتی را پنهانی و با تغییر مکرر مکان به زندگی خود ادامه دادم، اما دیگر جایی برای ماندن نبود. می‌دانستم اگر در کشور بمانم، ممکن است سرنوشتی مشابه بسیاری از فعالان مدنی و مدافعان حقوق بشر را پیدا کنم؛ کسانی که ناچار شدند پنهانی زندگی کنند یا بازداشت شدند و به بدترین شکل شکنجه شدند. همین واقعیت، تصمیمی را بر من تحمیل کرد که هرگز آرزو نداشتم روزی با آن روبه‌رو شوم: ترک سرزمینی که خانه، خاطرات و همه‌ی زندگی‌ام در آن بود.

خروج از افغانستان، خود آغاز رنجی دیگر بود. هر لحظه احساس می‌کردم میان زندگی و مرگ ایستاده‌ام. اضطراب، ترس و بی‌خبری از آینده، لحظه‌ای مرا رها نمی‌کرد. گاهی با خود فکر می‌کردم، آیا دوباره می‌توانم زندگی آرامی داشته باشم. در آن روزها، در وضعیتی بسیار دشوار قرار گرفته بودم. باید هر طور شده از کشور خارج می‌شدم، اما هیچ راه امنی پیش‌رو نداشتم. سرانجام با خانواده‌ای همراه شدم که یک بیمار همراه‌شان بود و قصد خروج از افغانستان را داشتند. در ابتدا حاضر نبودند مرا با خود همراه کنند؛ نگرانی‌های خودشان را داشتند و من این نگرانی را درک می‌کردم. من شرایطم را برای آنان توضیح دادم؛ از تهدیدهایی که متوجه من شده بود و از این‌که دیگر جایی برای ماندن نداشتم. خوش‌بختانه، آنان با بزرگواری پذیرفتند که مرا به‌عنوان یکی از اعضای خانواده‌ی خود معرفی کنند. هنوز هم آن انسانیت و همدلی را فراموش نکرده‌ام.

وقتی به مرز رسیدیم، با مشکلات فراوانی روبه‌رو شدیم. عبور از مرز آسان نبود، با این‌که ویزه‌ی قانونی داشتیم؛ اما نیروهای طالبان اسناد عروسی و مدرک عقد می‌خواست که نداشتیم و آن‌ها همین را بهانه قرار دادند و تا زمانی که مبلغی پول پرداخت نکردم، اجازه‌ی عبور ندادند. آن لحظه، بعد از عبور از مرز، بیش از آن‌که احساس شادی کنم، احساس می‌کردم تنها از یک خطر به خطری دیگر قدم گذاشته‌ام.

همسر خانم الهام که در مرز پاکستان توسط طالبان شلاق زده شد
همسر خانم الهام که در مرز پاکستان توسط طالبان شلاق زده شد

بعد از یک ماه، شوهر و فرزندانم، به صورت قاچاقی به پاکستان آمدند. چند ماهی نگذشته بود که توسط پلیس پاکستان دستگیر و به افغانستان بازگردانده شدیم. هنوز هم از لحظه‌ای که پای‌مان دوباره به خاک افغانستان رسید، وحشت دارم. آن روز، از تلخ‌ترین روزهای زندگی من بود. در مرز، نیروهای طالبان، صرف به خاطر هزاره بودن، با ما برخوردی به شدت توهین‌آمیز، تحقیرگونه و خشونت‌بار داشتند. ما سه خانواده‌ی هزاره بودیم؛ دیگران همه از دیگر اقوام بودند. به آن‌ها کاری نداشتند، ما را جدا کردند، مردان را بدون هیچ جرمی، پیش چشمان همسران و فرزندان‌شان، به باد شلاق گرفتند. شوهرم را پیش چشمان من و فرزندانم، شلاق زدند. به مدت یک روز بازداشت کردند. نیروهای طالبان می‌گفتند: «شما هزاره‌ها خائن هستید. وطن فروش هستید به کشور دشمن پناه می‌برید.» بیشترین نگرانی من از اطلاع یافتن آن‌ها از فعالیت‌های حقوق بشری‌ام بود. با پرداخت پولِ زیاد از آن‌جا رها شدیم. بار دوم، به صورت غیرقانونی و به صورت قاچاقی وارد پاکستان شدیم. زمان که شوهرم را شلاق می‌زد، به او می‌گفت: «این حرف ها را تکرار کن، دیگر به پاکستان نمی‌روم، به کشور دشمن نمی‌روم.» آن تجربه، زخمی عمیق در ذهن و روحم بر جای گذاشت. هنوز هم کابوس آن روزها رهایم نکرده است و گاهی خاطراتش بی‌اختیار به ذهنم بازمی‌گردد. مَثَلی میان ما رایج است که «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد». این مَثَل، حال و روز امروز مرا به خوبی توصیف می‌کند. وقتی انسان یک‌بار تجربه‌ای تلخ را از سر بگذراند، سایه‌ی آن تا مدت‌ها بر زندگی‌اش می‌ماند.

** حالا در پاکستان زندگی می‌کنید. چالش‌های بزرگ یک مهاجر زن افغانستانی در غربت چیست؟

*زندگی یک مهاجر زن افغانستانی در این دو کلمه خلاصه می‌شود: انتظار و نگرانی. بسیاری از زنان مهاجر، روزهای خود را در خانه سپری می‌کنند؛ نه از روی انتخاب، بلکه از سر ناچاری. بیکاری، بلاتکلیفی و نگرانی از آینده، به بخشی از زندگی روزمره‌ی آنان تبدیل شده است. روزها می‌گذرند، اما هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه خواهد شد؛ آیا اجازه‌ی ماندن خواهند داشت، آیا امکان ادامه‌ی زندگی برای‌شان فراهم خواهد بود یا باید بار دیگر آواره شوند.

برای من، بیرون‌رفتن از خانه همیشه با اضطراب همراه بوده است. همواره این نگرانی وجود دارد که در صورت برخورد با پلیس، بازداشت یا مجبور به بازگشت به افغانستان شویم. همین ترس باعث شده است که بسیاری از زنان، حتا برای انجام ساده‌ترین کارهای روزمره نیز احساس امنیت نکنند. زندگی در چنین شرایطی، تنها فشار اقتصادی ایجاد نمی‌کند؛ بلکه آرامش روانی انسان را نیز از او می‌گیرد. وقتی هر روز با ترس آغاز شود و با نگرانی به پایان برسد، امید به آینده نیز کم‌رنگ می‌شود. به همین دلیل، بسیاری از زنان مهاجر نه‌تنها با مشکلات معیشتی، بلکه با احساس ناامنی، انزوا و فرسودگی روحی نیز دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

بر اساس آنچه خودم تجربه کرده‌ام و آنچه هر روز در میان مهاجران می‌بینم، زندگی بسیاری از مهاجران افغانستانی با احساس دائمی ناامنی و بلاتکلیفی همراه است. بزرگ‌ترین دغدغه‌ی بسیاری از آنان، ترس از بازداشت و بازگردانده‌شدن به افغانستان است. این نگرانی تقریباً در همه‌ی گفت‌وگوهای روزانه‌ی مهاجران حضور دارد؛ انگار مهاجر شدن به مجرم فراری می‌ماند. شاید سنگین‌ترین بارش، بلاتکلیفی باشد. بسیاری از مهاجران نمی‌دانند آینده‌‌ی‌شان در کدام کشور رقم خواهد خورد و آیا آن‌ها خواهند توانست زندگی باثباتی برای خود و فرزندان‌شان بسازند. این وضعیت، امید را به انتظار تبدیل کرده است؛ انتظاری که گاه ماه‌ها و حتا سال‌ها ادامه پیدا می‌کند. در میان خانواده‌های مهاجر، کمتر کسی را می‌توان یافت که دغدغه‌ای نداشته باشد. هر خانواده‌ی داستانی از جدایی، ازدست‌دادن، مهاجرت اجباری یا آینده‌ای نامعلوم با خود حمل می‌کند. به همین دلیل، مهاجرت برای بسیاری از افغانستانی‌ها تنها جابه‌جایی جغرافیایی نیست؛ بلکه ادامه‌ی زندگی در میان اضطراب، انتظار و تلاش برای حفظ کرامت انسانی است.

زهرا آخرین سخنش را با لبخند و صدای گرفته بیان می‌کند: «می‌خواهم در راه بازگشت به خانه آن حس تام را داشته باشم؛ آن شوق بی‌ملالی که در فیلمِ معروف ترمینال از خود نشان می‌دهد.»

باشد آن روزی برسد که همه‌ی آوارگان با آن حس به وطن برگردند.

به اشتراک بگذارید: