سه سکوت در کابل؛ روایت دخترانی که دنیا صدایشان را نمیشنود
روایتهای عصر ظلمت (105) نویسنده: علی شادبیگ ۱ صبح روز جمعه بود که حبیب را دیدم. دستهای نرگس، دختر نُه سالهاش را گرفته بود و به سوی خانه میرفت. نرگس…
روایتهای عصر ظلمت (105) نویسنده: علی شادبیگ ۱ صبح روز جمعه بود که حبیب را دیدم. دستهای نرگس، دختر نُه سالهاش را گرفته بود و به سوی خانه میرفت. نرگس…