پروندهی داستاننویسان زن افغانستان- ۱۹
پژوهشگر: قومشاهی
روایت داستاننویسی زنان افغانستان، تنها حکایت نویسندگی نیست، بلکه صدای زنان، تجربیات زیستی، و هویت زنان افغانستان از سوی داستاننویسان زن افغانستان را بازتاب میدهد. داستاننویسی زنان افغانستان، نوعی از مقاومت فرهنگی نیز است. نوعی ایستادگی و پایداری سیاسی نیز. گونهای از مبارزه و احراز هویت زنانه. زنانی در خیابان علیه تاریکی، زنانی در پشت کلمات و واژگان و زنانی در سنگر ایستادگی علیه ستم، همهیشان یک چیز را نشانه میگیرند: صدای زنانه؛ صدایی که خواهان دیدهشدن، شنیدهشدن و به رسمیتشناختهشدن است.
یکی از این «صداها» مهندس معصومه کوثری، داستاننویس، است. ما در این شماره از سلسله پروندهی داستاننویسان زن افغانستان، روایت زندگی این بانوی خلاق را پی میگیریم.
داستان نویسی
معصومه کوثری از شمار داستاننویسان نسل مهاجرت افغانستان و چهرهی شناختهشده در داستاننویسی معاصر است. منتقدان داستان، باورشان بر این است که معصومه کوثری داستاننویس ذاتی و از پدیدههای داستاننویسی است. وی از داستاننویسان دههی ۷۰ به شمار میآید؛ دههای پر از طلاطم و سراسر بحران در افغانستان؛ و اوائل این دهه، یکی از بحرانیترین دورههای تاریخ معاصر افغانستان است. سالهایی که احزاب ایدئولوژیک جهادی چون گرگهای درنده و تشنه به خون، به جان هم افتادهاند و همدیگر را تکه و پاره میکنند؛ اما در این بین، سال ۱۳۶۷ خورشیدی، سالی است که اتحاد جماهیر شوروی نیروهای خود را از افغانستان میکشد. سپس جمهوری دموکراتیک افغانستان به رهبری داکتر نجیبالله، پس از پنج سال، یعنی سال ۱۳۷۱ خورشیدی، سقوط میکند و کابل عملاً به میدان نبرد گروههای ایدئولوژیک مسلح خونخوار و ویرانگر جهادی تبدیل میشود.
اما در چنین شرایط افتضاح، در بیرون از کشور، نسلی از مهاجران افغانستانی مقیم ایران مشغول خلق اثار ادبی و پیشبرد فعالیتهای ادبی هستند. از جمله معصومه کوثری در چنین شرایط دشوار مهاجرت و آوارگی، در اوائل دههی ۷۰ خورشیدی، به داستاننویسی میپردازد. نخستین داستانهایش در سال ۱۳۷۱ خورشیدی در بیرون از کشور نوشته میشود. سالی که دولت خلقی افغانستان با قطع حمایت اتحاد جماهیر شوروی سقوط میکند.
در سال ۱۳۷۴ خورشیدی، افغانستان زیر سایهی جنگ داخلی، فروپاشی نهادهای دولتی و بحران انسانی قرار دارد. از طرفی دیگر در همین زمانها، ظهور نیروی جدیدی به نام طالبان قد برمیافرازد که در طی دو دوره، چرخهی زمان با ظهور و بروزش متوقف میشود. گروه واپسگرایی که قرائت قرونوسطاییاش تمام جوانب و رویکردهای زندگی مردم افغانستان را پرچیو میکند و به تعطیلی میکشاند، و افغانستان را در انزوای حقوق بینالملل و ایزولهی سیاسی قرار میگیرد و زنان عملاً از تمام سطوح زندگی حذف میشود و در پستوهای خانه بندی میگردد.
معصومه کوثری محصول همین دهه است. آثارش از سال ۱۳۷۴ در رسانههای چاپی مهاجرین چاپ میگردد. با آنکه آثار پرشماری منتشر نکرده، اما از نویسندگان قوی افغانستان به شمار میرود. مهمترین اثر چاپی وی، مجموعه داستان «حادثهی فصل» است که نوزده سال پیش در کابل، از سوی انجمن ادبی- فرهنگی ظهیرالدین بابر، اقبال چاپ مییابد.
درونمایهی این مجموعه، بازنمایی زندگی زنان، نقد سنتهای محدود کننده و روایت رنجها و تبعیضهای اجتماعی در افغانستان است. به گفتهی کارشناسان ادبی، نثر روان، نگاه واقعگرایانه و حساسیت اجتماعی از جزو ویژگیهای کار داستانی وی است.
به طور مثال، معصومه کوثری در داستان «پرواز شکسته» دو شخصیت را طراحی میکند: برادر و خواهر. نویسنده در این اثر خلاقهی ادبی نشان میدهد که برادر چطور آزادانه گشتوگذار میکند، از خانه بیرون میشود و در هر جایی که دلش میخواهد میرود، و گودیپرانبازی میکند؛ اما خواهرش هیچگونه آزادی عملی ندارد. پرواز شکسته، به گونهای نقد فرهنگ و نقد اجتماع و سیاست نیز است. نقد تیز و موشکافانه و هنرمندانه؛ کاری که گزارشگر، تاریخنگار و مقالهنویس از عهدهی آن نمیتواند براید.
خلاصه، معصومه کوثری یکی از همین صداهای زنان و دختران همیشه در بند است. زنان و دخترانی در جامعهی بسته و متحجر افغانستانی که پس از تسلط امارت طالبانی، همه چیزشان سلب شده است.
تحصیلات
معصومه کوثری از جمله زنان دارای تعصیلات عالی است. وی شاید یکی از خوشبخت دخترانی باشد که تجربهی زیست در زمانهی سیاه و تاریک گروه سیاهاندیش طالبان را ندارد. وی بخشی از تجربیات زیستیاش در شهر قم و مشهد ایران رقم خورده است. تعلیمات ابتدایی و متوسطه را در شهر مشهد ایران میخواندس، و در رشتهی علوم تجربی سند دوازده (دیپلم) خود را در همین شهر به دست میآورد. در سال ۱۳۷۴ به کشور برمیگردد؛ وطنی که هرگز برایش وطن و آرامش نگردید. در دانشگاه بلخ در شهر مزار شریف در رشتهی مهندسی درس را شروع میکند.
معصومه کوثری مهندس است. پیش از اینکه مهندس باشد، یا مهندسی خود را بگیرد، داستاننویس است. او مانند دیگر زنانی که توانستهاند بین رشتهی دانشگاهی مهندسی و نویسندگی ارتباط برقرار کنند، ارتباط برقرار میکند. در اینجا میتوان به چند زن داستاننویس مهندس اشاره کرد که هریک درعین نویسندهبودن، مهندس نیز هستند: باندیتا فلوکان، نویسندهی هندی دارای سند مهندسی مکانیک که پس از گرفتن مدرک مهندسی، به داستاننویسی، رماننویسی و ترجمه روی آورد. همچنین صالحه عبید نویسندهی اماراتی دارای مدرک مهندسی الکترونیک، دی.ام. پولی D.M. Pulley، نویسندهی امریکایی دارای مدرک مهندسی سازه که رمانهای معماری تاریخی نوشت.
دلیل اینکه چند تن از زنان داستاننویس مهندس را در اینجا برمیشماریم، این است که زن افغانستانی نیز همپا و همانند دیگر زنان جهان، ظرفیت و توانایی رشد، بالندگی و پرواز را دارند. زن افغانستانی نیز میتواند مهندس شود و هم میتواند بنویسد؛ اما اگر پر و بالش را نظامهای مستبد، ستمگر و قرونوسطایی چون امارت طالبانی نچیند.
به هر روی، معصومه کوثری در عین حالی که مهندس است، معمار کلمات نیز است. معماران کلمات، کسانی هستند که با تخیل و تجربهی انسانی، «جهان تازه» میآفریند. معمارانی که سازههای ماندگاری در قالب کلمات میسازند.
مهاجرت
خانم معصومه کوثری نماد نسل آواره و تبعید شده است. او در دل و متن مهاجرت زاده شد. او مهاجر و فرزند مهاجر است و زندگیاش سراسر با بیوطنی تا اکنون سپری شده است. زندگیای از فصول ناتمام مردم همیشه مهاجر. وی پس از اینکه در دنیای مهاجرت چشم به جهان گشود، دلش هوای وطن کرد و در سال ۱۳۷۴ زمانی که وطن درگیر جنگ داخلی بین گروههای ایدئولوژیکزدهی جهادی بود و دولت اسلامگرا و ایدئولوژیک به رهبری ملا برهانالدین، یکی از سران افیون جهادیسم، برقرار بود؛ و از سویی گروه طالبان، گونهی تکثیرشدهی اسلامی نیز ظهور کرده بود، به وطن برگشت. اما ماندن در وطن، خیلی دیر نپایید؛ زیرا در سال ۱۳۷۷ خورشیدی با چیرهشدن گروه تروریستی و بوشکهداران طالبان، دوباره به ایران آواره شد. این بار در اصفهان به زندگی ادامه داد. در اصفهان آرام ننشست و به تدریس کودکان مهاجر افغانستانی پرداخت. با این حال، بازهم به مهاجرت تاب نیاورد. بار دوم در سال ۱۳۸۲ به وطن بازگشت. در بلخ و کابل زندگی کرد. سرانجام، به نیکی دریافت که وطنش دیگر خانهی امن برایش نیست؛ از این رو کشور را برای همیشه رها کرد.
رویداد نخست
سال ۱۳۵۲ خورشیدی، نقطهی عطفی در تاریخ سیاسی افغانستان به شمار میرود. در بامداد ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ خورشیدی حکومت پادشاهی افغانستان سقوط کرد و جمهوری اعلام شد. معصومه کوثری زادهی چنین دوران گسست و گسل سیاسی است. وی در سال ۱۳۵۲ خورشیدی، اما دور از وطن، در شهر قم ایران چشم به جهان گشود. قلمش پر باد و واژگانش خوشههای گندم و جوشش چشمهها.
*
داستان کوتاه
تبر داران
نویسنده: معصومه کوثری
پشت چشمبند سیاه، قریه سیاه است. دشت سیاه است و تصویر مردان تفنگدار هم سیاه است. من در سیاهی، مردان قریه را میبینم. برادرانم، فرزندانم و تمام اجدادم را میشناسم. دشت را میشناسم. دشت در فریاد مردان گم شده است ، مثل روزهایی که بُزکَشی میکردند. نکند این دشت برای بزکشی آفریده شده باشد!؟
باد می وزد و چادرم را به سوی قریه میبرد. قریه در آتش میسوزد. من از همهی کوچههای آتشگرفتهی قریه گذشتم. همهی زنان میگریختند، همهی زنان به سوی دشت گریختند. از آتش بود یا از مردان، نمیدانم! زنان قریهام را گم کردهام. چیزی گلویم را فشار میدهد. میخواهم فریاد بزنم. میخواهم زنان قریهام را صدا کنم؛ ولی صدایی بیرون نمیآید و چیزی خفهام میکند. همیشه همین طور بوده است. صدای زنان قریه هم شنیده نمیشود. آنها هم یکدیگر را گم کردهاند. آنها هم نمیتوانند یکدیگر را صدا بزنند.
یک نفر میگوید اولین فیر را من به دهانش میکنم. سالهاست که به دهانم میزنند و چند لحظه بعد من در فاصلهی کمی از او درون جری تفنگش قرار میگیرم او با یک چشم نیمهبازش مرا نشانه میگیرد. او هیچوقت مرا با چشمان باز ندیده است. شاید نمیتواند ببیند!؟
اولین مرمی که فیر میشود، هزاران تصویر از چهرهام در تاریکی هزاران لولهی تفنگ در نیمی از یک نگاه میشکند. صدا میان سرم میپیچد و قطرههای خون از دهانم میچکد و زبانم میغلتد. من زبان داشتهام!
این بار که باد میوزد، من از همیشه سبکتر در باد میلرزم، از همیشه سبکتر و کوچکتر شدهام، اما بزرگی سایهام مرا به وحشت میاندازد. سایهام بزرگ شده است، به بزرگی دشت و قریه، سایهام روی شانههای مردان قریه سنگینی میکند. شانههایشان زیر سایهام میشکند. من صدای شکستن آنها را میشنوم. من صدای فریاد مردان را میشنوم. مردان همیشه فریاد میزنند و من میان فریادشان نابود میشوم. وقتی من فریاد میزدم، مادرم میگفت: آدم کَر فریاد میزند، چون خودش نمیشنود فکر میکند که دیگران هم نمیشنوند.
گلویم درد میکند، گلویم فشرده میشود. چیزی فشارش میدهد. شاید اگر کمی آب میشد، بهتر میشدم. دومی و سومی هم فیر میشود. آنقدر که دیگر شمار نمیتوانم بکنم. از وحشت میلرزم، از وحشت اینکه نمیمیرم و از وحشت اینکه نمیتوانم بگریزم. تشنگی رهایم نمیکند، تشنگی نزدیک و نزدیکتر میشود و گلویم را فشار میدهد. آسمان پایین و پایینتر میآید، دستهایم را بالا میبرم تا آسمان به رویم نغلتد. دشت کوچک میشود، قفس میشود. من به میلههای قفس میخورم و به روی قفس میغلتم؛ اما باز هم تقلا میکنم. در دورها آب میبینم. در آسمان به سویش پرواز میکنم یا در دشت میدوم، نمیدانم. وقتی به آب میرسم، تشنگی یادم میرود. او درون آب ایستاده است. آشنایی دوری با او حس میکنم. چادرش در آتش قریه سوخته و موهای سپیدش را باد با خود برده است.
هزار چروک عمیق رویش بر سطح صاف آب چین انداخته، نگاه نمیکند؛ نگاهش در دشت، در آتش و در فریاد مردان گم شده است. شاید انتظار هزارساله او را پیر کرده است؟فیر میکنند. از درد به خود میپیچم ، چینهای روی او عمیق میشود و صورتش در هم میرود، سراب مواج میشود و در هر موجش چهرهی دختران قریه را به درون میکشد. سرم که میغلتد راحت میشوم. دیگر گلویم درد نمیکند و تشنگی احساس نمیکنم. دیگر چیزی خفهام نمیکند. میخواهم فریاد بزنم، میخواهم زنان قریهام را صدا کنم که چرا آفریده شدهام؟ انعکاس صدایم را که از برخورد با درونم برمیگردد، میشنوم. میگوید: شاید برای نشانهگیری مردان قریه. صدای مادرم را میشناسم. فقط او برای تمام سوالاتم جواب قانع کننده داشت. میگویم: پس باید بیجان میآمدم، مثل تمام چیزهای بیجانی که برای خوشی مردان قریه خلق شدهاند.
صدایی نمیآید و صدایی منعکس نمیشود. دشت در فریاد مردان میلرزد و من برای نشانهگیری باقی میمانم.
مزار شریف
بازنویسی – حمل ۱۳۷۶









