از چنگ طالبان گریختم، اکنون در معرض اخراج از پاکستان هستم؛ گفت‌وگو با منصوره آرین

گفت‌وگوکننده: عارف شادبیگ

پنج سال از سلطه‌ی طالبان بر افغانستان می‌گذرد؛ پنج سالی که نظام‌واره، زنان را از متن جامعه حذف کرده است. حصار آنان، تنها دیوارهای خانه نیست؛ حصاری از فتواها، تهدیدهای امنیتی و قانون‌گذاری‌هایی که با استناد به باور ساختگیِ «عورت بودنِ صدای زن» و «وجوبِ پوشش مطلقِ اندام» مشروعیّت‌یابی شده است. در این دستگاه سرکوب، زنِ دانش‌آموخته، شاغل و اندیشمند، «تهدید امنیت اخلاقی» خوانده می‌شود؛ چرا که حضور او، روایت چکش‌خورده‌ی «مجاهدت» را به چالش می‌کشد.

منصوره آرین، یکی از زنانِ همین سرزمین است که زیست مستقل و پرسش‌گرانه‌اش، خط بطلانی بر این روایت رسمی کشید. تهدیدها پشت سر هم آمدند تا این‌که چاره‌ای جز گریز از چنگِ مولوی‌های مکتب‌ندیده ندید و خانه‌ و کاشانه‌اش را به مقصد دیار غربت ترک گفت. اما غربت، روایتِ دیگری از نابرابری است؛ واقعیتی تلخ از وضعیتی که آکنده از تحقیر و رنج است؛ ویزاهای کوتاه‌مدتی که تمدید نمی‌شوند، میزبانانی که جز فحش و سرزنش، سخنی برای گفتن ندارند، جیب‌هایی که خالی‌اند و آینده‌ای شغلی که در هاله‌ای از ابهام فرو رفته است. اما تنها این نیست؛ ترس از دستگیری و ردمرز شدن و دوباره پرتاب شدن به دام بلای طالبان، بخشی از واقعیت تراژیکِ هزاران زن افغانستانی در کشورهای همسایه است.

در این گفت‌وگو با صدای کسی روبه‌روییم که نماینده‌ی صدای خاموشِ هزاران زن افغانستانیِ سرگردان در کشورهای همسایه است؛ روایتی که در دلِ تراژدی، گره‌های تاب‌آوری و امید را نیز به نمایش می‌گذارد.

با درود، خانم آرین، مایلید در آغاز خودتان را معرفی کنید و بفرمایید که چه آرزویی در دوران دانشجویی داشتید؟

من از ولسوالی شهرستانِ ولایت دایکندی هستم. در آستانه‌ی سی‌وسه سالگی قرار دارم. در دانشگاه خصوصی ناصر خسرو، حقوق می‌خواندم. سمستر ششم مقطع لیسانس بودم که طالبان آمدند و دروازه‌ی دانشگاه را به روی ما بستند. زمانی که دانشجو بودم، آرزو داشتم ثارنوال شوم که متأسفانه نشد. من در انستیتوت حسابداری دایکندی، «اداره و منجمنت» هم خوانده‌ام.

وقتی خبر رسید که طالبان به دایکندی می‌آیند، چه کردید؟

زمانی که طالبان دیگر ولایت‌ها را گرفته بودند، ما در نیلی در خانه‌ی خود بودیم و چند روز بعدتر، زمانی که خبر رسید امشب قرار است طالبان دایکندی را بگیرند، همراه بچه‌هایم به خانه‌ی پدرم در ولسوالی شهرستان رفتم. حدود ده روز آن‌جا ماندم. دوباره به نیلی که برگشتم، تا شش ماه از خانه بیرون نشدم. سودا و خرید که لازم می‌شد، جرأت نمی‌کردم از دکان بگیرم. بعد کم‌کم وضع عادی‌تر شد و در همان زمان هم با ماسک و عینک و چادری کلان از خانه بیرون می‌شدم. تقریباً دو سال همین وضع بود.

در آن دو سال چه فعالیت‌هایی داشتید؟

برعلاوه‌ی مصروفیت‌ها و کاری روزمره‌ی زندگی، در جامعه‌ی مدنی و انجمن پیشگام بانوان نیلی فعالیت می‌کردم. البته با آمدن طالبان، فعالیت‌های ما از خانه و بیشتر پنهانی و به شکل آنلاین بودند. تظاهرات‌هایی را هم سازمان‌دهی کردیم.

طالبان با این فعالیت‌ها چه برخوردی داشتند؟

فعالیت‌های ما که بیشتر شد، طالبان دو بار برایم احضاریه فرستادند که در واقع تهدیدنامه بودند. تهدیدنامه‌ی اول را که دریافت کردم، در خانه بودم. بعد از آن، در خانه نماندم. خانه‌ی مادرم رفتم، گاهی خانه‌ی خواهرانم بودم و گاهی کابل می‌آمدم. تهدیدنامه‌ی دوم به دست برادرم که در خانه‌ی ما بود، داده شده بود. در نامه‌ی جلب آمده بود که شما برخلاف دین مبین اسلام فعالیت دارید و فرهنگ غربی را ترویج می‌کنید. باید در استخبارات امارت اسلامی حاضر شوید و پاسخ دهید که چرا این کارها را انجام می‌دهید.

چه شد که تصمیم به مهاجرت به پاکستان گرفتید؟

یک نفر از آشناهای ما ویزای پاکستان را از طریق یک شرکت گرفت و من همراه شوهر و چهار فرزندم به پاکستان آمدیم. من هم برای خودم و برای فرزندانم در تشویش بودم. دخترم فقط تا صنف ششم را در دایکندی درس خوانده بود و بعد از آن را اجازه‌ی تحصیل نداشت. تلاش ما این بود که یک جایی برویم که بچه‌ها بتوانند درس بخوانند.

در پاکستان وضعیت تحصیل فرزندان‌تان چگونه است؟

وقتی به پاکستان رسیدیم، مکاتب فارسی خصوصی وجود داشت که می‌گفتند زیر نظر وزارت معارف افغانستان است. من بچه‌ها را شامل مکتب کردم و حدود شش ماه ادامه داشت و بعد این مکاتب هم بسته شد و بعد از آن بی‌سرنوشت و با آینده‌ی نامعلوم در کویته‌ی پاکستان مانده‌ایم. در این‌جا شرایط واقعاً نگران‌کننده است. به لحاظ روحی ـ روانی شبیه بیماران شده‌ایم. نگرانی دست از سر ما برنمی‌دارد. خلاصه وضعیت خوبی نداریم؛ چون وضعیت اقتصادی ما بسیار بد است.

آن شبی که طالبان به نیلی آمدند، آن شب را چگونه به یاد دارید؟

هنوز طالبان ولایت دایکندی را نگرفته بودند؛ اما من آرامش نداشتم و یک حس بدی سراپای وجودم را فرا گرفته بود. اخباری که از این‌سو و آن‌سو مخابره می‌شد، آرامش را می‌بلعید و سراسر ترس و وحشت می‌پاشید. هنوز نیامده بودند، فقط قصه‌اش دهان به دهان می‌پیچید که طالبان قرار است امشب نیلی را بگیرند. ما همان روز از نیلی فرار کردیم و به خانه‌ی پدرم پناه بردیم. آن شب که آمدند، فردا نشده، ویدیو و عکس‌های‌شان در فضاهای مجازی برآمدند. با دیدن‌شان فقط وحشت را می‌شد دید و در رفتار و نگاه‌های‌شان، حیوانیت را تجسم کرد.

با آمدن طالبان چه دشواری‌هایی برای ادامه‌ی تحصیل داشتید؟

با آمدن طالبان تا مدتی دانشگاه تعطیل بود. بعد برای ما از طرف دانشگاه تماس گرفتند که با حجاب کامل بیایید، شاید به شما کار نداشته باشند. ما بسیار خوشحال شدیم و قبول داشتیم که حجاب را هم کامل رعایت کنیم، مقصد از درس نمانیم و دانشگاه را ختم کنیم. به دانشگاه که رفتیم، هر روز طالبان می‌آمدند و از بودن ما در آن‌جا رضایت نداشتند. هر روز یک ایراد و اشکال می‌گرفتند که چرا دختران و پسران یک‌جا نشسته‌اند، باید مرد و زن جدا باشند، از این حرف‌ها. با آن‌که ما حجاب کامل داشتیم؛ اما وقتی طالبان با آن سر و وضع‌شان با موترسایکل و موتر می‌رسیدند، ترس به تک‌تک سلول‌های‌مان نفوذ می‌کرد و انگشتان‌مان به لرزیدن می‌آمد.

چه اتفاقی باعث شد که دیگر نتوانید به دانشگاه بروید؟

بعد بین ما پرده کشیدند و با تمام این سخت‌گیری‌ها، ما به درس‌ها همیشه حاضر بودیم و دوست داشتیم که هر طور شده این مقطع را تمام کنیم. اما اذیت و آزارها از سوی گروه طالبان بسیار بود. یک روز زمان وقفه‌ی میان درسی، چون هوا زیاد گرم بود، چادری‌ام را در صنف گذاشتم و با جمعی از دوستان بیرون رفتیم. وقتی طالبان را دیدم، می‌خواستم برگردم که بین راه ایستادم کردند و با خشم پرسیدند که چرا حجاب نکردی. گفتم چادرم همین‌جا در صنف است. می‌گفتند چرا چادرت را به صنف گذاشتی و چنان برخورد بدی با ما کردند که اشک‌های‌مان بی‌امان می‌ریختند و از بغض و ناتوانی و عصبانیت، حرف در گلوی‌مان خشکیده بود. مجبور شدم، رفتم چادری‌ام را گرفتم. بعد از آن روز، سه چهار روز دیگر هم دانشگاه آمدیم که از طرف اداره‌ی دانشگاه برای ما خبر دادند که خانم‌ها دیگر اجازه‌ی درس خواندن ندارند و لطفاً به دانشگاه نیایید؛ چون داخل راه نمی‌دهند و اگر بیایید، با ما هم برخورد بد می‌کنند.

به نظر شما فعالیت‌های حقوق بشری در افغانستان چه ویژگی‌ای دارد؟

در افغانستان فعالیت‌های حقوق بشری و تظاهرات‌های مدنی واقعاً کاری دشوار است و هر کسی که چنین فعالیت‌هایی انجام می‌دهد، دستش را از زندگی شسته است؛ چون با گرفتار شدن در دست طالبان، آن‌چه انتظارش را می‌کشد، مرگ و شکنجه است. یک نوع شجاعت بی‌بدیل و یک نوع اراده‌ی آهنین می‌خواهد که فقط از عهده‌ی زنان آن مملکت برمی‌آید. بسیار بودند زنانی که برای زندگی و آزادگی جان دادند، اما تسلیم دیو منشی طالب نشدند.

اگر از چند لحظه‌ی تلخ زندگی‌‌تان بگویید، چه لحظاتی را به یاد می‌آورید؟

با آمدن طالبان، زندگی ما سراسر تلخ بوده و انواعِ اذیت و آزارها به ما رسیده است. یکی از آن موارد، روزی بود که برای تأیید پیشنهاد پاسپورت به ولایت رفته بودم. خُسُرمادرم مریض بود و برای او باید پاسپورت می‌گرفتیم که به ایران برود. از دروازه‌ی کلان ولایت گذشتم، یک حیاط بود و بعد وارد ساختمان ولایت باید می‌شدم. دروازه بسته بود، تک‌تک کردم. یکی از سربازهای طالب طرفم نگاه کرد و گفت: «چه می‌خواهی؟» گفتم می‌خواهم داخل اداره بروم، یک پیشنهاد پاسپورت دارم که باید تأیید شود. با بدخلقی گفت: «به تو کی اجازه داده که داخل اداره بروی؟» با تعجب گفتم، مگر به اداره رفتن اجازه می‌خواهد؟ با لحن بدتر از قبل گفت: «به خانم‌ها اصلاً اجازه نیست که داخل اداره شوند! تو چرا آمدی؟» این در صورتی بود که من کامل حجاب داشتم و آن پوششی را که می‌خواست رعایت کرده بودم. برایش گفتم که برادر! ما هم انسان هستیم و مشکل داریم و یکی از مشکلات من فعلاً گرفتن همین پاسپورت است و وقتی به داخل اداره نروم، چگونه می‌توانم مشکلم را حل کنم؟ با خونسردی میل تفنگش را به سویم دور داد و گفت: «بیرون می‌شوی یا بزنم؟» مجبور شدم با حال بد برگردم.

یک وقت دیگر، دختر کوچکم مریض شده بود. به موتر سوار شدیم و به سوی شفاخانه می‌رفتیم که بین راه مأموران طالب ما را ایستاد کردند و به پرس‌وجو شروع کردند: «کجا می‌روید؟ چرا می‌روید و چه می‌کنید؟» گفتم دخترم مریض است، شفاخانه می‌رویم. بعد گفت: «به تو کی اجازه داده که رانندگی کنی؟» گفتم رانندگی مگر اجازه می‌خواهد؟ با لحن تند داد زد: «مگر تو قانون امارت اسلامی را نمی‌فهمی که زنان حق ندارند از دروازه بیرون شوند. زنان حق ندارند رانندگی کنند! تو به چه جرئتی رانندگی می‌کنی!» آن روز سخت گذشت، اما وقتی با کلماتِ زن بی‌حجاب و زن فاحشه مخاطب قرارت می‌دهد، دردها دوچندان می‌شود. کم نبودند روزهایی که بیرون برویم و از دهان سربازان طالب، فحش و ناسزا نشنویم. همه‌ی این اتفاق‌ها قبل از آن احضاریه است؛ بعد از آن مخفی بودم و به ندرت بیرون می‌شدم.

وضعیت مهاجران در پاکستان چگونه است؟

وضعیت مهاجران در پاکستان، به‌خصوص در کراچی، اسلام‌آباد و لاهور بسیار ناگوار است. پولیس‌ها از هر جایی که گیر بیاورند، دیپورت می‌کنند. پولیس در خانه‌های مردم وارد می‌شوند و مهاجران را از خانه‌های‌شان می‌برند و دیپورت می‌کنند. در کویته نسبت به دیگر جاها اندکی بهتر است. گرچه همین‌جا هم مدتی قبل، خانم‌ها را هم دیپورت می‌کردند و به خانه‌های مهاجران می‌آمدند. چند مدتی است که اندکی وضع بهتر شده، اما باز خبرهایی می‌رسد که گویا دوباره خانه‌تلاشی شروع می‌شود. در این‌جا فقط برای کسانی که دکان دارند و یا خانه ساخته‌اند و اسناد معتبر ندارند، به آن‌ها دو سه ماه وقت داده‌اند که خانه و دکان‌شان را بفروشند و از پاکستان خارج شوند. به دیگران همین وقت را هم نداده‌اند. کلاً وضعیت نرمال نیست. ما در این‌جا از خانه بیرون شده نمی‌توانیم. ما وقتی آمدیم، ویزای سه ماه داشتیم و دیگر نتوانستیم تمدید کنیم. برای تمدیدش خیلی پول نیاز است و وضعیت اقتصادی ما اصلاً خوب نیست. و در کل، وضعیت همه‌ی مهاجرین نگران‌کننده است. بیکاری زیاد است، کار نیست.

خودتان برای امرار معاش چه می‌کنید؟

من خودم مدتی دنبال کار گشتم. یک دکان بود که از نه صبح تا نه شب را باید کار می‌کردم و در مقابل فقط هشت هزار حقوق دریافت می‌کردم که این نوع کار برای زنان با بچه و کارهای خانه، ناممکن است. فعلاً از سر ناچاری گلدوزی می‌کنم. با یک دکان‌دار قرارداد کرده‌ام، از او نخ و چادر و رخت می‌گیرم و در خانه گل‌دوزی می‌کنم. در مقابل هر گل، پنجاه کلدار می‌دهد. همین مصروفیت را دارم، اگر بشود نامش را کار گذاشت.

همسرتان چه کار می‌کند؟

همسرم حدود شش ماه در پاکستان بود. در آن مدت در یک معدن ذغال‌سنگ به شکل روزمزد کار می‌کرد. بین راه پولیس گرفت، رد مرز کرد. دوباره به پاکستان آمده نتوانست. از کابل ویزای ایران را گرفت و حالا در یک کارخانه‌ی قارچ در ایران کارگری می‌کند.

هنوز هم فعالیت‌های مدنی دارید؟

تا جایی که بتوانم فعالیت می‎‌‌کنم. در پاکستان که هستم، با جنبشی به نام پنجره‌ی امید فعالیت دارم.

از آن سوی مرز، از وضعیت خانه و خانواده باخبرید؟

آری. خبرها زیاد است و همه متأسفانه تلخ. پسری از یکی از فامیل‌های نزدیک ما را طالبان دو ماه پیش کشتند. عکس او را وقتی در فیسبوکم نشر کرده بودم، طالبان به خانه‌ی آن فامیلم رفته بودند و از او در مورد من پرس‌وجوهای بسیار کرده بودند. این‌که کجا هست، خانه‌ی‌شان کجاست، پدر و مادرش کجاست. خوب شده بود که او همه چیز را انکار کرده بود. گفته بود، اصلاً خبر ندارم و نمی‌شناسم. خبرها همه تلخ است.

طالبان آن پسر را به چه دلیل کشتند و اگر ممکن است در آن مورد بیشتر بگویید.

جاهد (نام مستعار) یک نظامی بود، در حکومت قبلی خدمت می‌کرد. وقتی حکومت سقوط کرد، او مدتی پنهانی زندگی می‌کرد و بعد به تاجیکستان رفت و در آن‌جا کار می‌کرد. گاهی اگر افغانستان می‌آمد، به صورت پنهانی می‌ماند و دوباره به تاجیکستان برمی‌گشت. وقتی آخرین بار به افغانستان آمد، دیگر آن شرکت قراردادش را تمدید نکرد. مجبور شد در افغانستان بماند. تقریباً همه دوستان و فامیل‌ها و به‌خصوص خُسُرش او را مجاب کردند که طالبان دیگر به شماها کاری ندارد. بعد از آن، او در بازار القان یک نانوایی و یک دکان باز کرد. چند مدتی همراه برادرش در آن‌جا کار می‌کرد. تا این‌که یک روز طالبان آمدند و کشتندش. هنوز سه دهه از عمرش نگذشته بود. متأسفانه به دلایل امنیتی بیشتر از این نمی‌توانم وارد جزئیات شوم. فقط همین قدر اشاره کنم که طالبان به همه‌جا جار می‌زنند که ما با نظامیان پیشین کار نداریم، در حالی که یک‌یک نظامیان را به قتل می‌رسانند.

خانم آرین، تشکر که وقت گذاشتید و درخواست ما را برای این گفت‌وگو پذیرفتید.

تشکر از شما که به من این فرصت را دادید. موفق باشید.

به اشتراک بگذارید: