از چوکی مکتب تا زندگی مشترک؛ روایت سحر از ازدواج زودهنگام و خشونت خانگی

گزارشگر: محیا امید

سحر، ۲۱ ساله و ساکن هرات، پنج سال پیش شاگرد صنف دهم مکتب بود. پس از بسته‌شدن مکاتب دخترانه‌ی بالاتر از صنف ششم، او نیز مانند هزاران دختر دیگر از ادامه‌ی آموزش بازماند.

سحر امروز مادر پسری دوساله است. او می‌گوید چند ماه پس از بازماندن از مکتب، در شانزده‌سالگی ازدواج کرد؛ ازدواجی که به گفته‌ی خودش، او را وارد مرحله‌ای از زندگی کرد که در آن با محدودیت، فشارهای روانی و خشونت خانگی روبه‌رو شد.

او می‌گوید: «چند ماه بعد از بسته‌شدن مکتب، پدرم بدون این‌که نظر مرا بپرسد، با خواستگاری یکی از بستگان دورِ ما موافقت کرد. برایش مهم نبود که او تحصیلات ندارد و شغل ثابتی هم ندارد. فقط می‌گفت دیگر مکتب که نیست، خانه می‌مانی که چه شود.»

سحر می‌گوید در آن زمان تصور می‌کرد بزرگ‌ترین حسرت زندگی‌اش، از دست‌دادن فرصت درس‌خواندن باشد؛ اما خیلی زود فهمید که ازدواج در نوجوانی، مسئولیت‌هایی را بر دوش او گذاشته که برای آن آمادگی نداشت.

او می‌گوید: «وقتی ازدواج کردم، هنوز خیلی چیزها را درباره‌ی زندگی مشترک نمی‌دانستم. هنوز چشم‌انتظار باز شدن مکتب بودم. یک‌باره از فضای مکتب و خانه‌ی پدرم وارد خانه‌ای شدم که باید مسئولیت‌های زیادی را قبول می‌کردم.»

پس از ازدواج، سحر همراه همسر و مادرشوهرش در یک منزل زندگی کرد و در همان ساختمان، دو برادر شوهرش نیز با خانواده‌های‌شان زندگی داشتند. او می‌گوید زندگی در کنار خانواده‌ی همسر باعث شد بسیاری از تصمیم‌های شخصی او و همسرش، از خریدهای روزمره گرفته تا رفت‌وآمد و مسائل مربوط به زندگی مشترک، تحت تأثیر نظر دیگر اعضای خانواده قرار بگیرد.

سحر می‌گوید: «خیلی از موضوعات زندگی ما فقط بین من و شوهرم نمی‌ماند. اگر مشکلی پیش می‌آمد یا تصمیمی می‌گرفتیم، دیگران هم وارد می‌شدند و بیشتر وقت‌ها نظر خانواده‌ی شوهرم تأثیر بیشتری داشت.»

به گفته‌ی سحر، در ماه‌های نخست ازدواج، رابطه‌اش با همسرش بهتر بود، اما به مرور رفتارش تغییر کرد.

او می‌گوید: «شوهرم اجازه نمی‌داد به دیدن دوستانم بروم یا بدون اجازه‌اش از خانه بیرون شوم. حتا برای رفتن به خانه‌ی پدر و مادرم هم باید موافقت او و خانواده‌اش را می‌گرفتم.»

سحر می‌گوید همسرش یک سال پس از ازدواج توانست در یک شرکت تولید ظروف پلاستیکی کار پیدا کند. او می‌افزاید روزها را در کنار مادرشوهر و دیگر اعضای خانواده‌ی همسرش می‌گذراند و زمانی که شوهرش پس از کار به خانه برمی‌گشت، بیشتر وقت‌ها میان‌شان تنش و مشاجره پیش می‌آمد.

به گفته‌ی سحر، این اختلاف‌ها به مرور شدیدتر شد و در برخی موارد به خشونت فیزیکی انجامید. او می‌گوید: «گاهی بدون هیچ دلیلی بحث و دعوا شروع می‌شد. اول چند بار در جریان دعواها مرا سیلی زد. فکر می‌کردم شاید فقط عصبی شده و بعد پشیمان شود، اما رفتار او تغییر نکرد و خشونت‌ها ادامه پیدا کرد.»

یکی از اتفاق‌هایی که به گفته‌ی سحر، خشونت همسرش را شدیدتر کرد، زمانی رخ داد که پسر خردسالش بیمار شد. او می‌گوید آن روز کودک تب شدیدی داشت و از همسرش خواست برای بردن او به داکتر به خانه بیاید.

سحر می‌گوید: «به شوهرم زنگ زدم و گفتم پسرمان تب دارد، بیا تا او را به داکتر ببریم. اما گفت سرم شلوغ است و کار دارم؛ بگذار شب که آمدم، طفل را می‌بریم.»

به گفته‌ی سحر، خانواده‌ی همسرش نیز با رفتن او به تنهایی مخالفت کردند و از او خواستند منتظر آمدن شوهرش بماند. اما نگرانی درباره‌ی وضعیت کودک باعث شد برخلاف خواست آنان، خودش طفل را به شفاخانه ببرد.

او می‌گوید: «قبل از آمدن شوهرم از وظیفه، به خانه برگشتم. دواهایی را که داکتر داده بود استفاده کردم و تب پسرم پایین آمد.»

به گفته‌ی سحر وقتی همسرش به خانه برگشت، مادرشوهرش به او گفت که وی بی‌اجازه و بدون منتظر ماندن شوهرش، بیرون رفته است.

سحر می‌گوید: «شوهرم اول وضعیت طفل را دید و وقتی فهمید حالش بهتر شده است، مرا داخل اتاق خواست. خواستم توضیح بدهم، اما او به جانم افتاد و مرا با مشت و لگد زد. پس از آن روز سر هر بحثی مرا لت‌وکوب می‌کرد. گاهی حتا در مقابل فامیل و فرزندم مرا می‌زد، اما هیچ‌کس دخالت نمی‌کرد.»

ادامه‌ی این وضعیت باعث شد سحر تصمیم بگیرد خانه‌ی همسرش را ترک کند. یک روز، زمانی که شوهرش به کار رفت، او طفلش را برداشت و به خانه‌ی پدر و مادرش رفت.

او می‌گوید: «مادرشوهرم می‌گفت باز بدون اجازه کجا می‌روی؟ تو درس نمی‌گیری؟ اما من فکر می‌کردم پدر و مادرم پشتم خواهند بود. طفل مریضم را بغل کردم و به خانه‌ی مادرم رفتم.»

اما واکنش خانواده‌اش برخلاف انتظار او بود.

سحر می‌گوید: «پدرم گفت همین مانده که مردم بگویند دخترت چرا طلاق گرفته است. می‌خواهی مردم پشت سر من و آبروی چند ساله‌ام حرف بزنند؟»

او می‌گوید مادرش نیز از او خواست برای حفظ زندگی مشترکش صبر کند.

سحر می‌افزاید: «مادرم گفت در هر زندگی مشکلات پیش می‌آید. گفت شوهرت کمی بدخلق است، تو مدارا کن. گفت اگر طلاق بگیری، دیگر کسی برای خودت و هم‌چنان برای خواهرهایت به خواستگاری نمی‌آید.»

سحر می‌گوید پس از این حرف‌ها، با ناامیدی به خانه‌ی همسرش برگشت؛ جایی که به گفته‌ی او، شرایط تغییر نکرد.

مدتی بعد، فشارهای روحی ناشی از خشونت و مشکلات زندگی باعث شد سحر به فکر کمک‌گرفتن از روان‌شناس بیفتد. به گفته‌ی او، یکی از نزدیکانش یک روان‌شناس افغانستانی خارج از کشور را به او معرفی کرد و جلسات مشاوره به صورت آنلاین برگزار می‌شد.

سحر می‌گوید: «پنهانی نوبت گرفتم؛ چون می‌ترسیدم اگر شوهرم بفهمد، جنجال بزرگ‌تری پیش بیاید. سه جلسه شرکت کردم، هر جلسه ۵۰۰ افغانی بود و از پس‌اندازم می‌پرداختم.»

او می‌گوید در جلسات مشاوره برای نخستین‌بار توانست بدون ترس درباره‌ی مشکلاتش صحبت کند: «در جلسه‌ی اول می‌شرمیدم. در جلسه‌ی دوم توانستم همه چیز را بگویم. برای اولین‌بار احساس کردم کسی بدون قضاوت به حرف‌هایم گوش می‌دهد.»

به گفته او، روان‌شناس پیشنهاد کرده بود همسرش نیز در جلسات شرکت کند، اما ترس از واکنش او باعث شد این موضوع را مطرح نکند.

سحر می‌گوید پس از سه جلسه، به دلیل هزینه‌های مالی نتوانست مشاوره را ادامه دهد. به گفته‌ی خودش، از آن زمان، سردردهای شدیدش نیز آغاز شده است. او می‌گوید: «چنان دردهای وحشتناکی دارم که گاهی چهار پنج روز چشم‌هایم را باز کرده نمی‌توانم. سردردم هم به خاطر فشار روحی و شرایطی است که در این خانه دارم.»

سحر تنها دلیل ادامه‌ی زندگی مشترکش را پسر دوساله‌اش می‌داند.

او می‌گوید: «اوایل فکر می‌کردم اگر طلاق بگیرم، پدرم پشتم می‌ایستد و کوشش می‌کند طفلم به من برسد؛ اما حالا فقط به خاطر پسرم در این خانه ادامه می‌دهم. در مقابل حرف‌ها و جنگ‌ها سکوت می‌کنم؛ فقط به خاطر پسرم.»

سحر می‌گوید اگر فرصت ادامه‌ی آموزش برایش وجود می‌داشت، شاید مسیر زندگی‌اش متفاوت می‌بود.

او می‌گوید: «گاهی فکر می‌کنم اگر مکتبم ادامه پیدا می‌کرد، شاید زندگی دیگری داشتم. شاید درس می‌خواندم، کار می‌کردم و خودم برای آینده‌ام تصمیم می‌گرفتم.»

تجربه‌ی سحر تنها روایت یک زندگی مشترک پرتنش نیست؛ بلکه نمونه‌ای از وضعیت دخترانی است که پس از محروم‌شدن از آموزش، با تغییرات بزرگی در مسیر زندگی خود روبه‌رو شدند. پس از بسته‌شدن مکاتب دخترانه، برای برخی خانواده‌ها که ادامه‌ی تحصیل دختران‌شان دیگر ممکن نبود، ازدواج به یکی از گزینه‌های پیش رو تبدیل شد؛ تصمیمی که شماری از دختران را در سن نوجوانی وارد مسئولیت‌های زندگی مشترک کرد.

یونیسف هشدار داده است که محدودیت دست‌رسی دختران به آموزش در افغانستان، خطر ازدواج کودکان را افزایش داده است. این نهاد پیش از این نیز گفته بود که آموزش یکی از عوامل مهم در کاهش ازدواج زودهنگام است و محرومیت از مکتب می‌تواند دختران را بیشتر در معرض ازدواج در سن پایین قرار دهد.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: