نویسنده: سائمه سلطانی
در روزهای اخیر موجی از گزارشهای زنکُشی از افغانستان منتشر شده است. این امر باعث نگرانی مدافعان و فعالان حقوق زن شده است.
حدود یک هفته پیش، بدریه جلالی، پزشک و سهمدار دانشگاه ادراک در افغانستان، برای حلوفصل دعوای حقوقی که با نواسهی مامایش داشت، توسط دو فرد موترسایکلسوار با شلیک گلوله به قتل رسید (اکسوس، ۲۰۲۶).
در ادامه، فرزانه ۱۸ ساله، باشندهی قریه جبیر ولسوالی/شهرستان پسابند ولایت غور، در ۵ ثور به شکل وحشتناکی به قتل رسید. او که مادر یک فرزند نیز بود، توسط شوهر، زن اول (امباق) و فرزندانش جان خود را از دست داد.
چنانکه خانوادهی او با تکیه بر تصاویر جسد فرزانه گواهی میدهند، شوهر فرزانه با همکاری زن نخست و فرزندانش، او را وحشیانه مورد لتوکوب قرار داده، روی پشتش آب جوش ریخته و با شکنجه به قتل رساندهاند.
همچنان، به روایت رسانهی «رخشانه»، شکریه، زن جوانی که همانند محدثه در ۱۵ سالگی با مردی حدود ۴۵ ساله ازدواج کرده و قربانی کودکهمسری شده بود، در ۵ ثور بر اثر خشونت خانوادگی در تخار جان باخت. برادر او در اظهاراتش به این رسانه گفته است که هنگام شستوشوی بدن خواهرش، آثار شکنجه و لتوکوب دیده شده است.
در مورد دیگر، محدثه، زنی نوجوان که قربانی کودکهمسری در ۱۵ سالگی بود، توسط شوهرش در ۶ ثور به قتل رسید.
در تاریخ ۶ می، حمید پیمان، یکی از خبرنگاران، در صفحهی فیسبوکش از کشف جسد سربریدهشدهی زنی در جادهی ابریشم هرات خبر داده است.
در همین حال، یک روز پس از قتل یک زن ۲۷ سالهی تاجیکستانی توسط مردی ۲۲ ساله از افغانستان، دولت این کشور ۲۵۰ خانوادهی مهاجر را به افغانستان دیپورت کرد.
سه روز قبل، تلویزیون اکسوس از حمله یک مرد افغانستانی به همسرش با ۱۳ ضربه چاقو خبر داد. این مرد علاوه بر حمله به همسرش، دختر و پسرش را نیز هنگام دفاع از مادرشان با چاقو زخمی کرده است.
طبق گزارشهای روز چهارشنبه، ۶ می، کودک ۱۲ سالهای به نام بیبی خدیجه به تاریخ ۱۴۰۵/۲/۱۰ ساعت ۱ بعد از ظهر برای تهیه آب آشامیدنی از خانهاش در قریهی خلدسک شهرستان راغستان بیرون شده و حدود نیم ساعت بعد، جسد سربریدهی او توسط خواهر و مادرش در چهاردهمتری چاه آب کشف میشود. همچنان گفته میشود که به احتمال زیاد این قتل پس از تجاوز صورت گرفته است.
افزایش زنکشی ارتباط مهمی با اقتصاد، حاکمیت ایدئولوژی ضدزن اسلامی، انسانیتزدایی از زنان، محرومیت آنان از زندگی و تقلیل کیفیت زندگیشان به بقا دارد.
فقر و اقتصاد ضعیف معمولاً با بیکاری، ناامنی مالی، نگرانی و پرخاشگری همراه است. انباشت این فشارها مردان خانواده را به مرحلهای میرساند که برای بازگشت به حالت عادی روانی، خشمشان را بر افراد زیردست تخلیه کنند؛ و چه گزینهای سادهتر و کمقدرتتر از زنان!
خشونت مردان بر زنان خانواده که در مواردی به زنکشی میانجامد، از یک نگاه پاسخی بیولوژیکی و روانی به فشار فقر و ناراحتی شدید روانی است. اما این برخورد تنها ناشی از عامل بیولوژیکی و روانی نیست، بلکه مبتنی بر پیشزمینههای ایدئولوژیک زنستیزی در روان اجتماعی مردان است؛ روان اجتماعیای که تجربهی زنهراسی را آموخته و زنان را منحیث گیرندههای مفلوک و زشتی میپندارد که میشود به راحتی از آن سوءاستفاده کرد و نابودشان ساخت. در نهایت، ترکیب فقر و بستر فکری زنستیزی و زنهراسی زمینهساز پدیده زنکشی در جامعه میشود. از زمان حاکمیت طالبان، اقتصاد از قبل وخیمِ افغانستان فروپاشیده و اکثریت مردم برای بخور و نمیرشان درماندهاند.
از طرفی، محرومیت زنان از کار و بسترهای زمینهساز آن، مانند تحصیل و حضور در جامعه، باعث میشود زنان نتوانند برای فرار از چرخهی خشونت خانوادگی، که شکل بارزی از زنستیزی است، راه نجاتی پیدا کنند. فرار از خانه و خانواده نیازمند پول و امنیت مالی است؛ چیزی که زنان در پنج سال حاکمیت طالبان از فرصت و حق به دستآوردنش محروم بودهاند.
یکی از راههای نجات از خشونت، مراجعه به مراجع عدلی و قضایی است که دسترسی به آن ساده و رایگان نیست. اکثریت زنان نه از حقوقشان آگاهی دارند و حتا اگر آگاهی هم داشته باشند، برای برخورداری از مزایای قانونی و منابع عدلی و حقوقی نیازمند پولاند؛ زیرا در جوامع طبقاتی، رسیدن به عدالت نیز بیشتر از هرچیز مسألهی طبقاتی و مالی است. به عبارتی، در نظام طبقاتی، عدالت بیشتر طرف فردی را میگیرد که پول داشته باشد تا فرد قربانی.
علاوه بر این، مسأله تنها ناآگاهی زنان از حقوقشان نیست. حتی تعداد اندکی از زنان شهری که به شکل نسبی از حقوقشان آگاهاند نیز نمیتوانند به سادگی اقدام قضایی علیه خشونتگران انجام دهند. چون در جامعه، تابوها، ممنوعیتها و بدنامیهایی دربارهی زنانی که برای حقوقشان به مراجع عدلی و دولتی رفتوآمد میکنند، ترویج میشود تا راههای نجات زنان از خشونت مسدود بماند. معمولاً این تابوها زنان را با استفاده از ترور اخلاقی و شخصیتی هدف قرار میدهند و تلاش میکنند آنان را از ادامهی مبارزهی قضایی برای به دستآوردن حقوق و رهایی از دایرهی خشونت بازگردانند. این ترور و ترویج بدنامی زنان با پخش شایعاتی چون تنفروشی و برچسب «بیحیایی»، نهتنها زنانی را که عملاً در مراجع عدلی و قضایی رفتوآمد دارند از ادامه فعالیت بازمیدارد، بلکه در کنار آن پیامی نیز به دیگر زنان جامعه میرساند؛ پیامی که میگوید رفتن شما به این مراجع، علامت خطر برای «نام»، «عزت» و «آبرو»ی زنانه شماست. زنان از ترس اینکه مبادا با نام تنفروش و بیحیا شناخته شوند، پیش از پیش از به چالشکشیدن خشونتگرشان دست میکشند. اما فراتر از این نکات، موضوع نگرانکننده و چالشبرانگیز اصلی در نظام اسلامی این است که زنان به شکل ساختاری از دسترسی به عدالت و مراجع عدلی و قضایی یا محروماند یا محدود. چنانکه طالبان در چند ماه گذشته اعلام کردند که لتوکوب زنان توسط مردان خانواده امری عادی است و تا زمانی که منجر به شکستن استخوان آنان نشود، پیگرد قضایی نخواهد داشت.
انسانیتزدایی از زنان میتواند بهعنوان یکی از عوامل زمینهساز، در پدیدهی زنکشی نقش بازی کند.
هنگامی که هویت انسانی و انسانبودن زن انکار میشود، اعمال خشونت در هر نوع آن، مانند تحقیر، توهین، تمسخر، تجاوز و قتل، به موضوعی عادی و معمولی تبدیل میشود. رفتار تجاوزگران، زنکشان و تحقیرگران زنان در جامعه به هر نحوی قابل توجیه دانسته شده و فرهنگ معافیت مردانه شکل میگیرد. در چنین حالتی، زن بهعنوان بدن و جنس بیجان، فاقد تجربه، احساس، بینایی، تعقل، درک و احساس فرض شده و مستحق هر نوع خشونت دانسته میشود.
تقلیل زن به شیوارگی بخشی از پیامدهای انسانیتزدایی از زنان است که آنان را در حد شی جنسی و خدماتی تقلیل میدهد. اصول مالکیت بر زنان، بهعنوان محصول فرهنگ شیوارگی، از همینجا آغاز میشود؛ چون مالکیت بر جسم و جنس بیجان قابل اعمال است. از این رو، برای اعمال خشونت بر زنان، نیاز به مالکیت بر آنان است و برای مالکشدن بر زنان، ناگزیر آنان را از مقام انسانیشان به شی و متاع تبدیل میکنند.
فرهنگ شیوارگی نهتنها عاملیت زنان را سرکوب میکند، بلکه بیش از آن، جامعهی مردسالار را متقاعد میسازد که زنان موجوداتیاند که نه ماهیت عاملیتگرایی دارند و نه قدرت آن را؛ بنابراین، این حق شماست که هر طور صلاح میدانید از آنها سوءاستفاده کنید. اعمال خشونت مردان بر زنان از همین نقطه منشأ میگیرد، چون آنان با این یقین پرورش مییابند که زن در ذات خود موجودی است که نمیتواند در برابر امر و حکم مرد اعتراض کند، حرف بزند و مبارزه کند. اگر هم زنانی با چنین ویژگیهایی در جامعه یافت شوند، آنان نیاز به اصلاح و سرکوب دارند؛ حتی اگر این سرکوب به تجاوز و قتل آنان منجر شود.
جنسپنداری و شیوارگی زنان، آنان را به «ناموس»، «ملکیت»، «خدمه» و رباتی تبدیل میکند که در هر حالت متعلق به مرد دانسته میشوند. مرد تقدیرنویس زن میشود، حتی اگر در سراسر تقدیر او تحقیر، شکنجه، وحشت، تجاوز و قتل را نیز بنویسد؛ امری که از سوی جامعهی پیشپاافتاده، ازلی و ابدی تلقی شده و امکان برخورد با آن از میان میرود. از سوی دیگر، روی دیگر انسانیتزدایی از زنان و فرهنگ معافیت مردانه، قربانینکوهی زنان است؛ یعنی هر آنچه بر سر زنان بیاید، عمدتاً خود آنان مقصر دانسته میشوند، نه خشونتگران.
اما آنچه مایهی نگرانی عمیق در اوضاع فعلی به شمار میرود، سکوت اکثریت جامعه، بهویژه مردان و گروههای متفکر و روشنگر جامعه است. در واقع، این خود زناناند که عمدتاً در برابر این موجهای زنکشی، تجاوز و خشونت موضع میگیرند و اعتراض میکنند تا جامعه را برای برخورد با وضعیت موجود آماده سازند؛ تلاشی که بیگمان به تنهایی نتیجه نخواهد داشت.









