با امیدی در دل و رنجی بر دوش؛ قصه‌ی مهاجرت سحر رهرو

گزارشگر: عارف شادبیگ

طلوع خورشید در کابل، تا زمانی نه چندان دور، برای سحر آغاز یک روزی پر از امید بود. او صبح‌ها با شوقِ رفتن به دانشگاه از خانه بیرون می‌شد، در دانشکده‌ی فارمسی پای درس‌های تخصصی می‌نشست و عصرها در یکی از ارگان‌های صحی کشور مشغول خدمت به مردم بود. وقتی مدرک لیسانسش را گرفت، به سه زبان دری، پشتو و انگلیسی مسلط بود و در کنار همسرش، آینده‌ای روشن برای خود و فرزندانش تصویر می‌کرد. اما یک روز، و فقط یک روز، کافی بود تا همه‌ی این تصویرها محو شوند.

در ۲۴ اسد ۱۴۰۰، طالبان دوباره بر افغانستان مسلط شدند. برای سحر و میلیون‌ها زن و دختر افغانستان، این بازگشت پایان یک دوران و آغاز دورانی دیگر بود؛ دورانی که در آن، حق آموزش، حق کار و حق حضور در جامعه، یکی‌یکی از آن‌ها گرفته شد. طالبان از همان روزهای نخست، حق تحصیل دختران را به صنف ششم مکتب محدود کردند و زنان را از محیط‌های کاری و اجتماعی بیرون راندند.

سحر رهرو، مثل هزاران زن تحصیل‌کرده‌ی افغانستانی، با یک انتخاب روبه‌رو شد: ماندن زیر سقفی که هر روز با زور و ظلم کوتاه‌تر می‌شد، یا ترک همه‌چیز برای حفظ امنیت و آینده‌ی فرزندانش. او راه دوم را برگزید و از افغانستان بیرون شد. این گزارش، روایت زندگی اوست؛ روایت زنی که همه‌چیز را از دست داد تا آینده‌ی فرزندانش را از دست ندهد.

بی‌خانه و بی‌وطن
سال‌های پیش از ۱۴۰۰، سال‌های شکوفایی سحر رهرو بود. او در دانشکده‌ی فارمسی درس خوانده بود، مدرک لیسانس داشت، در یکی از ارگان‌های صحی افغانستان کار می‌کرد، به چند زبان مسلط بود، ارتباط خوبی با مردم داشت و یکی از زنان موفق جامعه‌ی خود به شمار می‌رفت. زندگی برایش معنا داشت؛ کار، تحصیل، خانواده و آینده داشت؛ اما با بازگشت طالبان، همه‌چیز تغییر کرد. محدودیت‌ها یکی پس از دیگری بر زندگی زنان سایه انداخت. سحر، هم‌چون بسیاری از همکارانش، از کار منع شد. حق تحصیل، حق کار و حق حرکت آزادانه در شهر، همه از او گرفته شد. ترس از آینده هر روز سنگین‌تر می‌شد. او می‌دانست اگر بماند، نه‌تنها خودش، بلکه فرزندانش نیز از حق آموزش و زندگی عادی محروم خواهند شد.

تصمیم به ترک وطن، سخت‌ترین تصمیم زندگی سحر بود. اما ناامنی، محدودیت‌ها و چشم‌انداز تاریک آینده، چاره‌ای جز مهاجرت برای او باقی نگذاشت. او می‌گوید: «از خانه، دوستان و اقوام دور شدم و شغل، فرصت تحصیل و آرامش زندگی‌ام را از دست دادم. مجبور شدم زندگی را از نو آغاز کنم و با مشکلات غربت دست‌وپنجه نرم کنم.»

او همراه خانواده‌اش افغانستان را ترک کرد و راهی پاکستان شد؛ سرزمینی که برای او نه خانه بود و نه وطن، بلکه پناهگاهی موقت برای فرار از جهنمی بود که طالبان ساخته بودند.

غربت؛ فقدان‌ها و رنج‌هایش
رسیدن به پاکستان، پایان مشکلات نبود؛ آغاز نوع دیگری از سختی‌ها بود. سحر در کشوری غریب، بدون اقامت قانونی، بدون شغل ثابت و بدون حمایت آشنایان، باید زندگی را از صفر آغاز می‌کرد. او می‌گوید: «دست‌رسی من به خدمات محدود است و با مشکلات اقامتی روبه‌رو هستم.»

اما تلخ‌ترین فصل زندگی سحر، نه با از دست‌دادن شغلش و نه با ترک وطن، بلکه در یک روز معمولی از یک ماه معمولی رقم خورد؛ زمانی که هنوز امید داشت در سرزمینی غریب، زندگی تازه‌ای بسازد. زمانی که تنها شانزده هفته از بارداری‌اش می‌گذشت، در یکی از شهرک‌های اسلام‌آباد توسط پلیس بازرسی شد. سحر و خانواده‌اش، بی‌آن‌که جرمی مرتکب شده باشند، بازداشت و به یک پوسته‌ی امنیتی منتقل شدند.

در آنجا، با آن‌که در شرایط حساس بارداری قرار داشت، به او اجازه‌ی نشستن داده نشد و از آن‌ها مبلغ هنگفتی پول درخواست شد. آن‌ها توان پرداخت آن مبلغ را نداشتند و مجبور شدند حدود دوازده ساعت به صورت ایستاده بمانند. این وضعیت برای سحر، که در هفته‌ی شانزدهم بارداری بود و به مراقبت جدی پزشکی نیاز داشت، بسیار دشوار و آسیب‌زا بود.

در طول این مدت، بارها با ملل متحد، دفتر مهاجرین و نهادهای مختلف تماس گرفتند و از طریق تماس تلفنی و ایمیل، درخواست کمک، دست‌رسی به خدمات درمانی و معرفی به داکتر کردند، اما هیچ پاسخی دریافت نکردند و هیچ همکاری مؤثری با آن‌ها صورت نگرفت. در نهایت، به دلیل شرایط سخت، نبود مراقبت‌های لازم و بی‌توجهی به وضعیت صحی‌اش، فرزندش را از دست داد. از آن زمان تاکنون نیز وضعیت سلامتی‌اش بهبود نیافته است و بنا به توصیه‌ی داکتر، به خون نیاز دارد، اما به دلیل نداشتن اسناد معتبر در اسلام‌آباد، امکان دریافت خدمات درمانی، انجام معاینات و تهیه‌ی خون مورد نیاز برایش بسیار دشوار است.

سحر می‌گوید: «به خاطر این‌که اقامت قانونی ندارم، حتا طفلم را از دست دادم، چون اینجا بدون ویزه، شفاخانه‌ها خدمات صحی ارائه نمی‌کنند.» این جمله‌ی تلخ و تکان‌دهنده، روایت یک مهاجر افغانستانی است که نه به خاطر بیماری یا حادثه، بلکه به دلیل نداشتن ویزه و تنها به خاطر یک برگه کاغذ، فرزندش را از دست می‌دهد. این، نمونه‌ای از واقعیت تلخ زندگی میلیون‌ها مهاجر افغانستانی در کشورهای همسایه است؛ کشورهایی که با قوانین سخت‌گیرانه و رفتارهای ناعادلانه، مدارا، اخلاق و انسانیت را به باد فراموشی سپرده‌اند.

هر روز و هر لحظه، سحر و همسرش تلاش می‌کنند قوانین کشور میزبان را رعایت کنند، پولی برای تمدید ویزه، که هر روز گران‌تر می‌شود، فراهم کنند و از زیر بار نگرانی اقامت بیرون بیایند. با وجود تمام این مشکلات، همسرش هم‌چنان تلاش می‌کند تا راه‌حل مناسبی برای بهبود وضعیت زندگی و درمان او پیدا کند. اما زندگی در غربت، با همه‌ی این تلاش‌ها، دست‌وپا زدن در میانه‌ی فقدان و رنج است.

کودکانی که از حق تحصیل محروم‌اند
سحر رهرو، یک مادر است؛ مادری فداکار که برای آینده‌ی فرزندانش به پاکستان آمده است تا آنان به آموزش دست‌رسی داشته باشند، اما فرزندان او نیز از حق تحصیل محروم هستند. او می‌گوید: «من با سختی از افغانستان بیرون شدم. اطفالم نیاز به آموزش ابتدایی دارند، اما از آموزش محروم شده‌اند.»

این جمله، نه فقط روایت یک خانواده، بلکه روایت نسلی از کودکان افغانستانی است که در مهاجرت، در فقر، در نبود امنیت و در حاشیه‌ی جوامع میزبان بزرگ می‌شوند. آنان از تحصیل محروم‌اند و هیچ ارگانی خدمات آموزشی به آن‌ها ارائه نمی‌کند.

مشکلات مالی، نداشتن شغل ثابت، نگرانی از آینده و محدودیت در آموزش، مهم‌ترین دغدغه‌های سحر هستند. او می‌داند که بیشتر مهاجران افغانستانی با همین مشکلات دست‌وپنجه نرم می‌کنند؛ مشکلات اقتصادی، اقامتی و کمبود خدمات صحی و آموزشی. آن‌ها به حمایت و فرصت‌های بهتر برای زندگی و کار نیاز دارند، اما این حمایت‌ها هر روز دورتر و دست‌نیافتنی‌تر می‌شود.

بر اساس گزارش ملل متحد، از هر ده نفر در افغانستان، نه نفر در فقر به سر می‌برند و بازگشت‌کنندگانی که به اجبار به کشور خود بازگردانده می‌شوند، با زیرساخت‌های ویران، بیکاری گسترده و نبود خدمات اولیه روبه‌رو هستند. سحر می‌داند که بازگشت، به معنای بازگشت به همان محدودیت‌ها و ناامنی‌هایی است که از آن‌ها گریخته است، اما ماندن در پاکستان نیز پایانی خوش ندارد.

امید در دلِ رنج
با وجود همه‌ی این سختی‌ها، سحر هنوز امید دارد. او می‌گوید: «زندگی برای من یعنی امید، تلاش و ساختن آینده‌ای بهتر برای خود و اطفالم.» او برای امنیت، آرامش، پیشرفت، کمک به خانواده و رسیدن به آرزوهایش زندگی می‌کند.

بر اساس گزارش‌های رسمی، نزدیک به دو میلیون مهاجر افغانستانی در پاکستان زندگی می‌کنند. سحر رهرو یکی از این دو میلیون نفر است که به دلیل محدودیت‌های اجتماعی و آموزشی، مجبور به مهاجرت شده است. او با تمام توان تلاش می‌کند تا در غربت، برای خود و فرزندانش آینده‌ای بسازد.

قصه‌ی سحر، یک قصه‌ی تراژیک است؛ قصه‌ی زنی که از ترس آینده‌ی تاریک، وطن را ترک کرد، اما در غربت با فقدان فرزند، نبود امنیت، نبود کار و نبود آینده روبه‌رو شد. قصه‌ی او، قصه‌ی میلیون‌ها افغانستانی بی‌خانمان است که در کشورهای همسایه، در حاشیه‌ی جامعه و در انتظار فردایی مبهم، روزگار می‌گذرانند.

اما در دل این قصه‌ی تلخ، یک نکته‌ی روشن وجود دارد: امید. سحر، با وجود همه‌ی مصائب، هنوز برای ساختن آینده‌ای بهتر تلاش می‌کند. او هنوز باور دارد که زندگی، ارزش جنگیدن را دارد.

شاید روزی شرایط تغییر کند. شاید روزی دختران افغانستانی بتوانند دوباره به مکتب بروند، زنان بتوانند به کار خود ادامه دهند و مهاجران به خانه‌های خود بازگردند. تا آن روز، سحر و هزاران نفر مانند او، همچنان ایستاده‌اند؛ با امیدی در دل و رنجی بر دوش.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: