نویسنده: سائمه سلطانی
یکی از معضلهای پیچیدهای که فرا راه جامعهی افغانستان، از محیط خانواده تا اجتماع قرار دارد، آشنایی نداشتن با فرهنگ تعامل و گفتوگو است. مثالهای آن هر روز پیش چشم ما است. جنجالها و خشونتهای زبانی افراد گوناگون در رسانهها شاهد آشکار بر این امر است و همه ما هر روزه شاهد آن هستیم.
برای جامعهی افغانستان که دهههای متواتر در جنگ به سر برده و از سرمایهگذاری روی اعمار زیرساختهای سالم ادبی، معاشرتی-اجتماعی و انسانی دور مانده است، ممکن چنین پاسخی، یک رفتار عادی و روزمره تلقی شود؛ اما برای عدهای این رفتار نهتنها که عادی نیست، بلکه مایهی نگرانی و ناامنی اجتماعی-حقوقی به حساب آید.
خشونتهای کلامی در رسانهها و صفحات مجازی، نمونهای عینی از یک معضل کلان اجتماعی کشور را آدرس میدهد؛ چیزی که جامعه هنگام مواجهشدن با آن اغلب به قضاوت شخصیتی-فردی و اخلاقی فرد خاطی میزند تا نشانهگرفتن ساختاری که در عقب این رفتارهایی به اصطلاح فردی و شخصیتی وجود دارد.
برخورد ارزشگرایانه یا قضاوت فردی عموماً باعث میشود ذهنیت جمعی درگیر صورت مسأله یا ظاهر معضل شده و نفرتپراکنی علیه فرد خاطی شدت بیابد.
تکگفتاری (مونولوگ)
تکگفتاری به حالتی گفته میشود که فرد متکلم توقع دارد سر رشتهی کلام منحصر به محوریت سخنرانی او بماند. به عبارتی، تکگویی یا تگگفتاری به حالتی اشاره میکند که فرد خود را کانون یا مرکز بیان در یک جمع یا گفتوگوی دونفره میشمارد. تگگفتاری فرهنگ مروجی در جامعهی افغانستان شمرده میشود؛ امری که تقریباً اکثریت به آن عادت کردهاند؛ اما این عادت مختص به جامعهی افغانستان نیست؛ بلکه مشخصهی عام هر جامعهای است که عمدتاً در جنگ و نظامیگری آمیخته و فضای استبداد در آن حاکم است. از اینجا میتوان به این درک رسید که تگگفتاری ارتباط تنگاتنگی با مناسبات قدرت دارد؛ هر اندازه جامعه بستهتر باشد، فضای تعامل و گفتوگو محدودتر است. زیرا در هر جامعهای که توزیع قدرت نابرابر است، امکان گفتوگوی برابر در آن ساقط میشود و جامعه در لایههای مختلف شاهد تجربهی تکگفتاری میگردد؛ مثلاً در خانواده حق تصمیمگیری عمدتاً منحصر به پدر فامیل یا برحسب ردهبندی سنی و بزرگان فامیل اتخاذ میشود؛ در مکاتب و دانشگاهها دانشآموزان و دانشجویان حق چانهزنی فکری با اساتید را از روی ترس ناکامشدن ندارند و معمولاً از چالشیکردن گفتوگو با اساتید خودداری میکنند تا مبادا سلطهی تکگفتاری اساتید را مورد پرسش قرار بدهند. در فضاهای خودمانی و خصوصی حتی میان دوستان و زوجها این چرخه تداوم مییابد. در چنین حالتی، طرفین از مفهوم گفتوگو بیرون رفته و وارد روند تگگفتاری یا تگگویی میشوند. در تکگویی، نهتنها تلاش محوری بر مصادره و محاصرهی کلام متمرکز میشود، بلکه صدای متقابل به گونهی مسلسل حذف شده و مجال صحبت داده نمیشود. در تکگویی یا تکگفتاری، زبان بیش از آنکه وسیلهی افهام و تفهیم تلقی شود، به ابزاری برای کنترل فضای گفتوگو مبدل میگردد؛ دقیقاً همینجاست که روند از حالت تبادل نظریات به تحمیل نظر متحول میشود. در این حالت، افراد در جامعه میآموزند یا فقط بگویند یا باید بشنوند.
از طرفی، تکگویی در ماهیت خودش صدای یک طرف را بلند میکند و بقیه را محکوم به شنیدن و تحمل آن میسازد. در حالیکه در جامعه، به تعداد میلیونها فرد، میلیونها باور متفاوت وجود دارد و هر فردی مستحق شنیدهشدن است؛ اما در چنین وضعیتی، تکگویی عاجز از روایت و شنواندن نظریات مختلف و پیچیده است. اغلب، روایات چندبُعدی با تکروایتگری به نتایج سطحی و تعصبمحور میانجامند. امکان سوگیریها و تقابلگراییها به شدت تقویت میشود و فضا از حالت تعامل به حالت تخاصم میگراید؛ زیرا در چنین وضعیتی، افراد فضای گفتوگو را میدان رقابت ورزشی فرض میکنند که در آن، به هر شکل ممکن، دیگری را مغلوب کرده و خود پیروز شوند. در حالیکه در گفتوگوی اساسی، مقصد پیروزی و شکست نیست، بلکه رسیدن به یک راهحل همهجانبه و رهگشا است، نه اینکه نتیجهی آن خود به تنشی دیگر بدل شود. در رویکرد گفتوگومحور، معمولاً ظرفیت نکتهآموزی و آگاهی فراهم میشود که میتواند بر دانش طرفین بیفزاید. تکگویی این امکان را نیز محدود میکند. مهمترین نکته این است که تکگفتاری زمینهای منفی ایجاد میکند که در آن، خطابهگرایی، تحمیل باورها، محکومسازی، قضاوتگرایی، هراسافکنی و نفرتپراکنی فضا را آلوده کرده و تنش و نزاع را تکثیر میکند.
با این حال، باید پرسید تکگویی چگونه در جوامع جنگزده و استبدادی برجستهتر است؟
در چنین جوامعی، به علت امنیتیشدن فضا، دامنهی گفتوگو محدود یا برچیده میشود و محوریت به اخلاق نظامی یا اخلاق جنگ داده میشود. اخلاق جنگ، فضای اضطراری و خطیری است که به دلیل حساسیت زمانی و تهاجمیبودن فضا، تصمیمها باید از بالا به پایین و یکطرفه گرفته شوند و تنها اطلاق شوند، نه اینکه با مصلحت و از موضعی افقی اتخاذ گردند. در چنین وضعیتی، نهتنها گفتوگو و تعامل گفتاری فرصت بروز نمییابند، بلکه به امری ممنوع بدل شده و حتی بهعنوان «توهین» به «مقام برتر» تلقی میشوند. این وضعیت، دوگانهی «یا با ما یا علیه ما» را حاکم میسازد که ناگزیر یا باید بشنوی یا در ردیف دشمن قرار بگیری. در این حالت، خشونت در قالب سرکوب، جیغزدن، تحقیر، تمسخر، برچسبزنی، زبان کنایه و طعنه و حذف بروز میکند و افراد، به جای بیان باور خود از مسیر گفتوگو، به خشونت کلامی متوسل شده و در پی ایجاد تعارض برمیآیند.
تا اینجای بحث، میتوان در یک جمعبندی بیان کرد که تکگفتاری صرفاً یک تناقض فردی و اخلاقی نیست؛ بلکه فراتر از آن، یک معضل سیاسی-اجتماعی است که از دموکراتیکشدن جامعه و ترویج فرهنگ گفتوگو هراس دارد؛ زیرا در جوامع دموکراتیک، قدرت میتواند تا حدی به صورت برابر توزیع شود؛ اما در جوامع استبدادی، همه چیز تحت کنترل و نظارت قرار دارد، بهویژه امکان تحقق گفتوگو. گفتوگو یکی از مسیرهای گذار از استبداد به دموکراسی است؛ از اینرو، نظامهای استبدادی با بستن مسیرهای گذار، بهویژه گفتوگو، خود را مطمئن میسازند.
گفتوگو
برخلاف تکگفتار، گفتوگو جهت یکسویه، تکقطبی و منجمد ندارد. گفتوگو، برعکس تکگفتار، بر ضرورت چندصدایی و چندوجهیشدن بحث تأکید میکند. چندوجهیشدن بحث، امکان پرسش و پاسخ، ارزیابی و انتقاد را فراهم میکند. در چنین حالتی، فضای گفتوگو از حالت انجماد به سیالیت و انعطافپذیری تغییر مییابد. در گفتوگو، تقابل و حمله جایگاهی ندارد و طرفهای درگیر، خود را نه علیه هم، بلکه در کنار هم و در جهت یافتن راهحل تصور میکنند. در گفتوگو تلاش میشود اختلافنظرها به بدبینی، نفرت، تحقیر، سرکوب و حذف منجر نشود و همبستگی بهعنوان یکی از تکیههای محوری مسیر مشترک در نظر گرفته شود.
میخائیل باختین در نظریه گفتوگومندی خود معتقد بود که زبان ذاتاً چندصدایی است و هر نطقی در نسبت با نطقهای دیگر معنا پیدا میکند. در تقابل میان گفتوگو و تکگفتار، باختین جانب گفتوگو را میگیرد، زیرا در آن، صداهای متنوع، اندیشههای گوناگون را منتقل میکنند. افزون بر این، فضا برای استبداد گفتمانی فراهم نمیشود و آزادی بیان نیز کمتر در معرض تهدید قرار میگیرد.[۱]
در نظریهی یورگن هابرماس، چندگفتاری صرفاً یک شیوهی ارتباطی ساده نیست، بلکه شالودهی نظم دموکراتیک و فهم متقابل در جامعه شناخته میشود.[۲] او میان دو نوع کنش، یعنی کنش ابزاری و کنش ارتباطی تفاوت قائل میشود. در کنش ابزاری، هدف پیشیگرفتن در بحث با فریب یا فشار بر دیگری است، در حالی که در کنش ارتباطی، هدف رسیدن به تفاهم از طریق محاورهای خردمحور و عقلانی است. در این کنش، دو طرف یا چند طرف برای «فهمیدن» وارد بحث میشوند نه برای «بُردن». هابرماس شکلگیری بحث واقعی را زمانی محتمل میدانست که همهی افراد از فرصت برابر برای سخنگفتن برخوردار باشند، نیت و تلاش بر سلطهگری وجود نداشته باشد و استدلالها بر اساس منبع علمی و منطقی مطرح شوند، نه مقام و قدرت. با توجه به این نظریه، میتوان دریافت که هر جا قدرت وارد فضای بحث شود، حاشیهسازی صداها و مرکزگرایی طرفهای درگیر همچنان رقم خواهد خورد و محاوره به خطابه، تحمیل و دیکته متحول خواهد شد.
بررسی خللهای گفتوگو
در واق هدف از راهاندازی بحث، یافتن راهحل و رسیدن به نتیجهی مفید و همهجانبه است. اما برخلاف جوهر بحث و گفتوگو، اکثر اوقات از گفتوگو بهعنوان ابزاری برای سر جای خود نشاندن موضع اشتراککنندهی بحث سوءاستفاده میشود یا گفتوگو مبنی بر تحکیم ایده و گرایش خاصی، که اکثراً به نفع فرد، گروه، نهاد و طبقهی مشخصی در قدرت صورت میگیرد، استفاده میشود.
با توجه به اهمیت این موضوع، لازم است درک و شناخت اولیهای از مشخصات چنین بحثهایی در دست باشد که در این نوشته، به موارد مهم آن در ذیل اشاره میشود:
توسل به اکثریت
یکی از مغالطههای رایج در چنین بحثهایی، توسل به اکثریت است. به جای آوردن استدلالهای مرتبط و محکم، تکیه بر کمیت افراد میشود. عموماً استفادهکنندهی این رویکرد، مذهبیون هستند؛ هر از گاهی بنیادهای دینی مشخصی مورد نقد و پرسشگری قرار میگیرند و پیروان آن دین به جای بررسی و پذیرش نقد، متوسل به تعداد میلیونی پیروان خود میشوند، گویی میگویند: «اگر نقد شما درست بود، چرا دین ما این همه پیرو داشت؟»
این روش به دلایل مختلف، از جمله دو دلیل مهم، مغالطهگرانه شمرده میشود:
نخست، اشتباه بودن یک مسیر نمیتواند بنا بر تعداد عبورکنندگان از آن مسیر، دلالت بر درست بودن آن کند. بردهداری یک امر کاملاً اشتباه و ضدبشری بود، با این حال میلیاردها انسان روزگاری به این نظم باورمند بودند و خرید و فروش انسان بهعنوان «غلام» امر کاملاً عادی بود. اما اکنون غلط بودن این عمل در جهان به اثبات رسیده و حتی انجام آن جرمانگاری شده است. قبل از شورشهای فمینیستی، جایگاه فرودست زنان در سطح جهانی عادیسازی شده بود، اما جرقهخوردن این شورشها تکانی به آن باور منجمد و ضد زن وارد کرد که از قرنها بدین سو نسل به نسل درونیسازی شده بود. موارد زیادی وجود دارند که میلیاردها پیرو داشتهاند، اما در عین حال عمیقاً اشتباه بودهاند.
دوم، اگر نقد یا پرسشی در رابطه با پدیدهی خاصی صورت میگیرد، میبایست با دلیل و اسناد به آن پاسخ داده شود، نه با شمار کسانی که آن را پسندیده یا دنبال میکنند.
حملهی شخصی
حملهی شخصی یا (Ad Hominem) نوعی مغالطه است که به جای نقد، بررسی، تحلیل و پاسخ به نکتهی جانب مقابل، به خود و شخصیت او حملهور میشود و با تمسخر، بازجویی، دستور زبان سلسلهمراتبی، اتهام، برچسبهای جنسیتی، قومی یا زبانی و کنایه تلاش میکند طرف مقابل را تحریک کرده و تحت فشار قرار دهد تا دست از موضع خود بردارد. در جوامع سنتی، عموماً زنان هدف چنین حملاتی قرار میگیرند. برای مثال، زنانی که بعد از حاکمیت طالبان بنیادهای اسلام را مورد نقد قرار دادهاند، بیشتر با توهینهایی چون «بیحیا»، «فاحشه»، «بازاری» یا «پروژهای» مواجه شدهاند تا پاسخهای مستدل و مبتنی بر شواهد به انتقادات آنان ارائه شود.
عموماً چنین عملکردی سیاستی برای فرار از بحث و منحرف کردن حواس شنوندگان، بینندگان و بهویژه جانب مقابل در بحث است. به دلیل عدم استدلال، تأکید بر شخصیسازی یا بیاعتبار کردن طرف حاضر در گفتوگو میشود. این روش که میتوان آن را «بازی قدرت» نیز نامید، گاهی حتی منجر به درگیریهای فیزیکی میشود.
استدلال احساسی
در چنین رویکردی، متکلم تلاش دارد برای گسست از نکتهی اصلی، روی جانب مقابل تأثیر بگذارد. اکثراً در این روش از ترساندن و ایجاد احساس گناه در طرف مقابل استفاده میشود، طوری که ممکن است گوینده، طرف یا طرفین را در وضعیتی قرار دهد که گیج یا متردد شده و در دام گوینده برای دور شدن از نکتهی اصلی بیفتند.
مثلاً زنانی که آزارگران خود را افشا کردند، بعداً بحثهایی در مورد روند افشاگری زنان راه افتاد که در آن مدافعان آزارگران میپرسیدند: «چرا نباید از آزارگران دفاع کرد؟» و استدلال میکردند که «هر آنچه هست نباید آبروی فرد آزارگر برده شود، چون اخلاقاً خوب نیست.» در حالی که اگر اولویت بحث اخلاق باشد، عملکرد آزارگر به مراتب زشتتر از هر عمل ضداخلاقی دیگر است و گذشته از این، موضوعات اینچنینی در حوزهی حقوقی قرار دارند و آوردن اخلاق در این مباحث خود عمل غیراخلاقی محسوب میشود.
همچنین، در موضوع دفاع از ستم مردان افغانستانی بر زنان و اطفالشان در کشورهای غربی، بیشتر بر سختیهای مهاجرتی و کارگری مرد ستمگر تأکید میشود تا دفاع از حقوق زنان و اطفال تحت ستم انجام نشود و عملکرد این مردان مورد انتقاد قرار نگیرد. این مظلومنمایی از ستمگر در واقع تلاشی است برای پس زدن دادخواهیها در بحث دفاع از حقوق زنان و کودکان.
سقراطگرایی مغالطهآمیز
مغالطهی سقراطنما دو نوع است:
نخست، فرد به جای تمرکز روی پرسش مرتبط، به ابعاد فرعی و حاشیهای میپردازد که نمیتوان از آن پاسخ مرتبط با پرسش گرفت؛ مثلاً سوال دربارهی پیامدهای منفی نئولیبرالیسم است، اما گوینده به تعریف نئولیبرالیسم و تاریخچهی پیدایش آن میپردازد.
دوم، فرد سوالهای پیدرپی از جانب مقابل میپرسد که پاسخ آن به نفع موضع او تمام شود، در حالی که لزوماً ارتباطی با موضوع محوری بحث ندارد. مثال: موضوع بحث اهمیت استقلال مالی زنان است، اما طرف تلاش میکند با سوالهای بیاساس، جانب مقابل را از محور اصلی بحث منحرف کند، مثلاً میپرسد: «آیا اشتغال زنان منجر به بیکاری مردان کارگر نمیشود؟»، «آیا ورود زنان به حوزهی اقتصاد نرخ ازدواجها را کاهش نمیدهد؟»، «آیا مستقل شدن اقتصادی زنان باعث کاهش ارزش مقام مردان در جامعه نمیشود؟» در این موقعیت، اگر طرف مقابل تأیید کند، از محور اصلی بحث که تأکید بر اهمیت استقلال اقتصادی زنان بود دور میشود و نتیجهی گفتوگو به نفع موضع اشتراککنندهی مخالف هدف محوری بحث میگردد.
ارجاع به شخص «من»
این یکی از رویکردهای مغالطهگرانه در گفتوگو است که فرد به جای استدلال مرتبط و معتبر، موضوع را به شخص خودش بازمیگرداند. مثال: در موضوع بررسی وضعیت افغانستان تحت سلطهی اسلامگرایان طالبان، اشتراککنندهی مدافع طالبان در میانهی بحث گفتهها را به خودش ارجاع داده و ادعا میکند: «من خودم آنجا رفت و آمد دارم و از تجربه خودم میگویم که اوضاع کاملاً نرمال است و همه پروپاگندا و توطئهسازی است.»
ارجاع به شخص «من»، بهویژه در بحثهای علمی و نظری و محیطهای دانشگاهی کاملاً اشتباه و غیرمنطقی است؛ زیرا در چنین مواردی، اعتبار فرد بدون ضمایم و شواهد عینی، معیارهای آماری یا تحلیلهای تحقیقاتی ارزش ندارد. اصطلاح «به نظر من» در محیطهای علمی اعتبار اشتراککننده را زیر سوال میبرد، زیرا در این محیطها اساساً نظر فردی معنای واقعی ندارد و هر حرف باید بر اساس اصول، بنیاد و منبع معتبر مطرح شود.
دوگانهی کذب
آخرین مورد، روش دوگانهی کذب است. در این رویکرد، فرد دو راه یا دو گزینه در پاسخ ارائه میکند و تأکید دارد غیر از این دو مسیر، گزینهی دیگری وجود ندارد.
مثلاً سیاست مهاجرستیزانهی ترامپ که همهی مهاجران را روانی، تروریست و بربر توصیف میکند و هر نوع بحث دفاعی از مهاجران را مترادف با دفاع از تروریسم، بربریت و اختلال روانی میداند. در این حالت، دو گزینه وجود دارد: یا پیروی از این سیاست، یا متهم شدن به دفاع از اتهاماتی که سیاست حاکم دولتی ترویج کرده است.
مثالهای متعددی وجود دارد. مثلاً منتقدین بازار آزاد متهم به دیکتاتوری میشوند که حقوق فردی مانند سرمایهدار شدن را تهدید میکند، در حالی که موضوعات عمیقتر از این دوگانهانگاری وجود دارند که باید بهعنوان گزینهی سوم جدی گرفته شوند و مورد بررسی قرار گیرند؛ مانند خطر انقراض نسل بشر، نابودی محیط زیست، جنگهای متداوم، فقر و…
در نتیجه، خطاها، لغزشها و مغالطههای رایج در بحثها باعث میشوند زمینهی گفتوگوی مؤثر و سازنده نقض شود و فضا برای موضعگیری خشک و خشونتآمیز فراهم گردد، در حالی که هدف از ماهیت بحث، حل معضلات و سوءتفاهمهاست و میتواند بحث را از نقطهی انحرافی و پیچیده به مسیر قابل مهار هدایت کند.
در یک بحث منطقی، مفید و مناسب، هدف گرهگشایی از مشکل یا رسیدن به نکتهی گنگ و ناپیدای آن است، که در آن نقاط عطف بسیاری وجود دارد و تأثیر مفید و گستردهای بر شنوندگان و بینندگان میگذارد. برای ایجاد چنین بحثی، نیاز است نخست بپذیریم که ممکن است در موضعی که اختیار کردهایم اشتباه کرده باشیم یا نکاتی وجود دارند که باید اشتباه بودن آنها را شناخت و اعتراف نمود. از این رو، پیشداوری و لجاجت در بحث باعث میشوند وارد «بازی قدرت» شویم و از هدف اصلی بحث دور شویم.
گذار از تکگفتاری به گفتوگو
برای گذار از جامعه و نظم تکگفتار به جامعه و نظم چندگفتار، ناگزیر باید مراحل سخت و پیچیدهای از سلطه به مشارکت و افقمحوری طی شود. در جریان گذار، میبایست با ساختارهای قدرت سر و کله زد و با آنها دست و پنجه نرم کرد. اما این سر و کلهزدن را نباید به شکل تحتالفظی، یکشبه و آنی تصور کرد؛ طوری که فردا مقابل دربهای حکومت و دولت قرار گرفت و خواهان اصلاحات شد.
تغییر رادیکال، شکل تدریجی، مسلسل، پیدرپی و هدفمندی دارد که عمدتاً از سطوح کوچک چون خانواده، گروههای دوستان و همکاران آغاز میشود و مطالبات خود را دنبال میکند. بررسی این مطالبات در سطوح کلاناجتماعی مانند رسانه، دین، آموزش و دولت نیز میتواند در بازهای زمانی و بر بنیاد یک بستر اجتماعی شکل بگیرد.
برای پیادهسازی آن در سطوح کوچک، میتوان از ابزارهایی مانند برگزاری کارزارهای آگاهیدهی، گفتمانهای عملی و وبینارهای آنلاین استفاده کرد. آنچه مهم است، این است که در چندگفتاری، دیدگاههای مختلف و متفاوت بخشی طبیعی از مناسبات زیست بشری است و نباید این تفاوتها و اختلافات بهعنوان تهدید یا خطر معرفی شوند، طوری که زمینه برای جهتدهی بحث به تکگفتاری فراهم شود.
پینوشت: عکس از انترنت
منابع:
حسام مناهجی، باختین و نظریه گفتوگو، انسانشناسی و فرهنگ، ۱۳۹۳، https://share.google/4n0lRggRxsmS3GdOK
زهره روحی، نظریه به زبان ساده (۱۴): «تفاهم» و «کنش ارتباطی»، با نگاهی به نظریهی هابرماس، انسانشناسی و فرهنگ، ۱۳۸۹، https://share.google/ikTpESgKDVQIMRB82









