نویسنده: سائمه سلطانی
پاکستان هرچند سیاست اخراج مهاجرین افغانستانی را از سال ۲۰۲۳ آغاز کرد، اما پس از پیروزی ترامپ در ۲۰۲۴، که با قطع بودجههای بشردوستانه آمریکا به سازمان ملل همراه بود، و در پی آن امکان پرداخت پول نگهداری مهاجرین افغانستان در پاکستان متوقف شد، روند اخراج مهاجرین تشدید گردید. در هفتههای اخیر، این اخراجها شکل وسیعتر و جدیتری به خود گرفته است.
در همین رابطه، با زنی گفتوگو کردم که تجربهی بیش از چهار سال زندگی در پاکستان را دارد و به تازگی به افغانستان بازگردانده شده است. سهیلا، مادر دو کودک، بیست روز از دیپورتش به افغانستان میگذرد. او در دسامبر سال ۲۰۲۱، حدود پنجاه روز پس از حاکمیت طالبان، همراه با دو فرزند کوچک و خانوادهی مادرش افغانستان را ترک کرد. چهارونیم سال در پاکستان سپری کرد و در حالی که آرزو داشت همانجا بماند، پلیس «مبارزه با تروریسم» برای بار دوم به خانهی او یورش برده، او را با دو دختر کوچک و شوهرش به حاجیکمپ اسلامآباد منتقل کرد.
او میگوید: «بار اول که خانهی ما آمدند، دستوپاچه شده بودیم. پلیس زن در کنار پولیسهای مرد ایستاده بود و گفت وسایلتان را جمع کنید که میبریمتان. وسایلمان را جمع کردیم. هنگام پایینشدن از منزل، مادرم بغلم کرد و چنان گریه میکرد که گویا مرا به کشتن میبرند. خواهر کوچکم همان روز با هزار مشکل داخل کمپ شد تا غذا و بعضی خوراکیهای بازاری برای دو دخترم بیاورد. سیمکارت هم با خودش آورده بود، اما بیفایده بود، چون گوشیهایمان را در داخل کمپ از ما گرفته بودند. خواهرم گفت نگران نباش، آزاد میشوی بخیر. هرچند باور نمیکردم، ولی بعد از سه روز بالاخره با تحویل برگهی جواز خروج از کشور آزاد شدیم.
تا سه ماه همواره با خانواده مادریام در گفتوگو بودم که از آن خانه بیرون شویم و به جای دیگری برویم تا دوباره پلیس آنجا نیاید، اما این گفتوگوها به نتیجه نرسید. بالاخره صبح ۲۸ مارچ، در حالیکه صبحانه تهیه میکردم، پلیس زن به منزل ما آمد و گفت پاسپورت و ویزهیتان را نشان بدهید. خون در بدنم خشک شد و گفتم اینبار نجات نخواهم یافت. بعد از آن وسایل ضروریمان را برداشتیم. همینطور که پایین رفتم، دوباره مادرم را به همان حال دیدم؛ شبیه ماهی بدون آب میتپید و زار میزد. خواهرم گفت نگران نباش، دوباره نجاتت میدهیم.
اینبار اوضاع فرق میکرد. بعد از سه روز دیپورت شدیم. از یکی از زنانی که گوشیاش را پنهان کرده بود، به خواهرم زنگ زدم که ما را به طرف تورخم میبرند. گفت تشویش نکن، اسد گفته که از سر مرز تورخم دور میدهد. اسد افسر وزارت داخله پاکستان است. طبق گفتوگوهایی که دولت پاکستان با بعضی دولتمدارران دولت سابق داشتند، وعده داده بودند افراد نظامی و کسانی را که تحت خطر قرار دارند از دیپورت نجات داده و ویزههایشان را تمدید کنند. پدر من هم نظامی بود و نام ما هم در لیست خانوادههای نظامی بود، ولی چون به ویزه اپلای نکرده بودیم، ویزه نداشتیم. با آنهم باور داشتیم اسد نجات میدهد، چون قبلاً یک خانوادهی نظامی را دوبار از مرز تورخم نجات داده بود.
سر مرز رسیدیم. هر لحظه فکر میکردم حالا اسم ما را میخوانند و برمان میگردانند، اما ناگهان ما را به طالبان تحویل دادند. آن وقت هم باور نمیکردم دیپورت شدهایم. به خواهرم زنگ زدم و گفتم ما را پیش طالبان آوردند، احوال اسد معلوم نشد؟ خواهرم حیران مانده بود. گفت صبر کن، برش زنگ میزنم، ولی کار از کار گذشته بود و واقعاً دیپورت شده بودیم.»
در ادامه، او از شرایط سخت زیستی در کمپ میگوید:
«پیش از روزی که قرار بود به کمپ منتقل شویم، بولانی پخته بودیم. چون تجربهی قبلی از ماندن در کمپ داشتم، فهمیدم که بولانیها را با خودم بردارم تا حداقل برای یک وعدهی غذایی، چیزی سالم و درست برای خوردن داشته باشم. غذای کمپ قابل خوردن نیست؛ دال غیرصحی را در ظرفهای یکبارمصرف میاندازند و تقسیم میکنند. تا شدیداً احساس تشنگی نمیکردیم، آب نمینوشیدیم تا نیاز به رفع حاجت نشود، چون وضعیت تشنابها به حدی خراب بود که مهاجرین در آشپزخانه ادرار کرده بودند. کمودها بند بود و روی تشناب کثافات مانده بود. صابون و مایع دستشویی برای شستن وجود نداشت.
سه روز را در آنجا تشنه و گرسنه گذشتاندیم. رفتار ملازمین خیلی زشت بود؛ یکی از زنان را به علت سروصدایش لتوکوب کردند. نگهبان هر از گاهی برای سرشماری در اتاق میآمد تا کسی فرار نکرده باشد. وضعیت صحی و رفتاری با مهاجرین در کمپ چنان خراب بود که همه آرزو میکردند هرچه زودتر دیپورت شوند و از آنجا نجات پیدا کنند.»
از آنجایی که سهیلا در حاجیکمپ چند شب و روز را گذرانده، گفتنیهای متعددی برای انتشار دارد که همه برخاسته از چشمدیدهای او است.
او همچنان میافزاید:
«صحنههای بدی را شاهد بودم. در آنجا زنی بود که او و خواهرش با مردان پاکستانی ازدواج کرده بودند. این زن از شوهرش جدا شده بود و یک طفل شیرخوار داشت. میگفت در تکسی به فارسی صحبت کرده و راننده تکسی به پلیس راپور داده که این زن افغانستانی است. همین که از تکسی پایین شده، چند لحظه بعد پلیس مقابلش آمده و دستگیرش کرده. طفلش در خانه نزد خواهرش مانده بود و خوشحال بود که کودکش در کمپ نیست، از بس اوضاع خراب بود. بعداً وقت دیپورت طفلش را آوردند و تازه خنده به صورتش برگشت.
برای آزادی او یازنه پاکستانیاش پنج لک روپیه پاکستانی، که حدود دو هزار دالر میشود، رشوت پیشنهاد کرد، اما پلیس کمپ نپذیرفت. این بار واقعاً تصمیم اخراج جدی بود.
در مورد دیگر، خانوادهای را در اتاق دیدم که ویزهی انگلیستان را گرفته بودند و قرار بود پرواز کنند، اما با آنهم به کمپ آورده شده بودند. پلیس کمپ چون باورشان نمیشد که آنها واقعاً پرواز دارند، تا میدان هوایی در موتر امنیتی کمپ منتقلشان کردند.
چندین خانوادهی پاکستانی هم بودند که کارت شناسایی نساخته بودند و بهنام مهاجر افغانستانی به کمپ آورده شده بودند و حدود یک ماه بیسرنوشت در همانجا به سر میبردند.
در میان همهی اینها، داستان دیپورت یک زن و پسرش خیلی دردناک بود؛ میگفت شوهرش تازه از عملیات به خانه آورده شده بود و توانایی بلندشدن و راهرفتن نداشت. وقتی پلیس آمد، او را همانجا رها کرد و زن و پسرش را به کمپ منتقل کرد.
زن دیگری هم بود که میگفت طلا و شش هزار دالر پول نقدش در خانه مانده و آنها را از وسط راه به کمپ منتقل کردهاند.
در موتر بس، هنگامی که ما را از حاجیکمپ به طرف تورخم میبردند، با دختران مردی آشنا شدم که پدرشان نظامی بود و از ویزهیشان حدود سه ماه وقت مانده بود، اما با آنهم دیپورت شدند. پدرشان خیلی ترسیده بود.»
پینوشت: عکس از انترنت









