محبوبه؛ دختری که قربانی فقر و ازدواج اجباری شد

روایت‌های عصر ظلمت (۱۰۲)
نویسنده: هدیه احمدی

روزهای پایانی خزان بود و محبوبه کم‌کم پا به نُه‌سالگی می‌گذاشت. نه‌سالگی، سن بازی و سرگرمی‌های کودکانه است، نه به دوش گرفتن مسئولیت زندگی؛ اما تقدیر برای این دختر کوچک، قصه‌ای غم‌انگیز نوشت؛ قصه‌ای به نام ازدواج اجباری.

محبوبه، باشنده‌ی ولسوالی شهرستانِ ولایت دایکندی بود. او در خانواده‌ای بسیار نادار به دنیا آمد. پدرش مردی معیوب بود؛ نه چشم بینا داشت و نه زندگی سالم. با این حال، قلبی بزرگ و مهربان داشت. همیشه به فرزندانش امید می‌داد که روزی چشمانش خوب می‌شود.

داکترها گفته بودند: بیماری او قابل تداوی است و او کور مادرزاد نیست. فقط برای درمان، هزینه‌ی زیادی لازم است.
اما درمان، وقتی جیب خالی باشد، چقدر دور و دست‌نیافتنی می‌شود.

پدر محبوبه، خداداد، سرپرست خانواده‌ی هشت‌نفری بود؛ سرپرست دو دختر و چهار پسر. محبوبه که دختر کلان خانه بود، از نابینایی پدر بیشتر رنج می‌برد. وقتی می‌دید پدرش حتی فاصله‌ی یک‌متری را طی نمی‌تواند، ناامیدتر می‌شد. از خودش می‌پرسید: آیا فردا پدر می‌تواند ببیند؟
اما کسی نبود او را امید بدهد. با دست‌های به‌هم گره‌خورده‌ی پدر و چشم‌های نابینایش، مگر می‌شد کاری کرد؟

از سوی دیگر، مادر محبوبه، طاهره، زنی نامهربان و بداخلاق بود. طاهره هیچ‌گاهی متوجه خداداد نبود. حتی گاهی او را طعنه می‌زد و «کور» صدا می‌کرد.

فصل بهار که می‌رسید و کشت‌وکار آغاز می‌شد، او با علی‌اصغر هشت‌ساله، پسر کلانش، به زمین‌های مردم می‌رفت و کار می‌کرد. اما حاصل کارشان بسیار ناچیز بود.

علی‌اصغر، که پس از نابینایی پدر، مسئولیت خانواده بر دوشش افتاده بود، از رفتن به مکتب و فراگرفتن درس بازماند. گویا نابینایی و کسالت پدر روح و روان او را هم افسرده کرده بود. گاهی تنها به پدر نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت؛ شاید ناامید می‌شد. او از ناچاری، چوپانِ بره‌های همسایه شد.

محبوبه اندکی کلان‌تر شد. به جای قلم، با کارد آشپزی و سیخ تنور خو گرفت. به جای آموختن کتاب، باید کارهای خانه را یاد می‌گرفت.
کم‌کم برایش خواستگار پیدا شد. وقتی خواستگاران اول آمدند، پدر و خانواده موافقت نکردند. گفتند: «دخترشان خُرد است، نمی‌تواند وارد جنجال زندگی شود.»
اما وقتی خودش خانواده‌اش را دست‌وپا زده و درمانده می‌دید، ترسی در دلش خانه می‌کرد؛ مبادا او را به شوهر بدهند.
محبوبه قدی نسبتاً کوتاه، بدنی لاغر و ضعیف، چشم‌های قهوه‌ای و بینی‌ای بلند داشت. آن‌قدر لاغر بود که بعضی‌ها به شوخی می‌گفتند: «اگر کسی دستت را محکم بگیرد، می‌شکند؛ اگر از بینی‌ات بگیرد، جانت برمی‌آید.»

او گاهی با دختران همسایه برای ساعت‌تیری می‌رفت و لحظه‌ای غم‌هایش دور می‌شد. اما وقتی به خانه برمی‌گشت، با دیدن پدر، تمام سختی‌ها بر سرش دوباره هجوم می‌آورد.

حیران بود. با پدر نابینا و نداشتن اقتصاد درست، چه کار کند؟ از طرف دیگر، وقتی می‌دید دختران هم‌سن‌وسالش به مکتب می‌روند، دلش می‌گرفت و گریه می‌کرد. با خودش زمزمه می‌کرد:
«خدایا! چه می‌شد چشم پدرم را بینا می‌ساختی؟
چه می‌شد من هم مثل دیگر دختران به مکتب می‌رفتم؟
مگر نمی‌شد پدر من هم پولدار می‌بود و برایم قلم و کتابچه می‌خرید؟»

از بدی روزگار، خداداد علاوه بر نابینایی، به مرض شکر نیز دچار شد. حالا تاریکی در چشمانش سنگین‌تر شده بود. بیشتر روزها سر به زانوی غم می‌گذاشت. کارش شده بود نشستن کنار دیوار. نابینایی و مرض شکر، چنان او را افسرده کرده بود که دل هر بیننده‌ای به حالش می‌سوخت.

مشکلات زندگی روزبه‌روز بر سر اعضای خانواده‌ی خداداد سنگین‌تر شده می‌رفت. هم بر سر دختران و پسران و هم بر سر همسرش. یکی از روزهای بارانی، طاهره، همسر خداداد، طفل چهل‌روزه‌اش را در بغل گرفته، رو به پنجره نشسته بود و برایش شیر می‌داد. صدای باران، غم‌هایش را تازه‌تر می‌کرد. به قطره‌هایی که بر شیشه می‌خوردند، خیره شده بود و با خود می‌گفت:
«چه شد که زندگی، این‌گونه جامه‌ی سیاه بر تن دلم پوشاند؟ چرا همه‌چیز از رنگ امید خالی شد؟ چرا سهم من، این‌همه سکوت و سختی است؟»

طاهره دیگر تاب نیاورد. از زندگی، از فقر، از شوهر نابینا خسته شد. سرانجام تصمیمش را گرفت. خانه را ترک کرد. همراه با جهانگیر، احمد و محمد رفت. حتی تلفونش را هم با خود نبرد. می‌خواست جایی برود که هیچ‌کس را نبیند؛ حتا محبوبه و علی‌اصغر را.
یک ماه بعد، خبر رسید که او را در قندهار دیده‌اند. دیگر نه احوالی داد، نه سراغی از کسی گرفت. خسته بود. از همه‌چیز.
در خانه، محبوبه ماند و خواهر و برادرهایش، با پدری نابینا. هنوز نان‌پختن را یاد نگرفته بود. فقط خمیر می‌کرد و زن همسایه برای‌شان نان می‌پخت.

حال پدر هم روزبه‌روز بدتر می‌شد. یکی از همسایه‌های مهربان او را نزد داکتر برد. دوا گرفت. کمی بهتر شد، اما خوب نشد.

مردم دهکده، نادان و فرصت‌طلب بودند. خواستگار دیگری برای محبوبه پیدا شد. این‌بار پدر تصمیم سختی گرفت. او را به شوهر داد.

وقتی تصمیمش را به محبوبه گفت، دخترک فقط به چهره‌ی خسته‌ی پدر نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زد. بغض گلویش را گرفت. به سرنوشت خودش فکر کرد؛ به سرنوشت زن‌هایی که حتی حق انتخاب ندارند.

ستار، مردی که قرار بود شوهر محبوبه‌ی ده‌ساله شود، از نگاه روانی سالم نبود. بی‌سبب می‌خندید. درست راه رفته نمی‌توانست؛ نوعی معلولیت مادرزادی داشت. سن‌وسالش هم تقریباً سه برابر محبوبه بود.

سرانجام، در نبود مادر و در تاریکی چشم پدر، قرار شد عروسی یک شب بعد برگزار شود. محبوبه هنوز نمی‌دانست «شوهر» یعنی چه، و «زندگی» چه مسئولیت‌هایی دارد. همه‌چیز برایش شبیه افسانه‌ای دور و نامفهوم بود.
شبی که خانواده‌ی داماد آمدند تا او را ببرند، عمه‌اش برای آماده کردنش رسید. همان لحظه بود که بدن محبوبه لرزید. دنیا در نظرش تیره شد. خودش را در آغوش عمه انداخت و زار زار گریه کرد.
می‌گفت:
«عمه‌جان، من از پیش پدرم نمی‌روم. من متوجه پدرم هستم. پدرم نمی‌بیند…»
عمه هم گریه می‌کرد. چیزی نمی‌گفت. او را به حمام برد. بدن لاغر و ضعیفش را شست. لباس نو به تنش کرد. موهایش را شانه زد. محبوبه هنوز گریه می‌کرد:
«عمه، من خانه‌ی هیچ‌کس نمی‌روم. پیش پدرم می‌مانم. متوجه علی‌اصغر و نرگس می‌شوم…»
بعد با صدای شکسته گفت:
«اگر پدرم مرا نمی‌خواهد، پیش مادرم می‌روم… لطفاً عمه…»
شب شد. شش نفر آمدند: داماد، خواهرش، پدر و مادرش، ملا و یک موتر‌وان. مجلس عقد آماده شد. اما محبوبه نبود. گویی در هوا ناپدید شده باشد.
او فرار کرده بود.

پدر توان حرکت نداشت. داماد نیمه‌هوش، همراه با شوهر عمه، به جستجویش رفتند.
محبوبه، در تاریکی شب، زیر کوهی، تکه‌سنگی را زیر سر گذاشته و به خواب رفته بود. ناگهان مشتی به صورتش خورد. با ضربه‌های ستار، از خواب پرید. گیج بود. خود را میان دو مرد خشمگین دید. میان خواب و بیداری فریاد زد:
«مادر… من نمی‌روم…»
اما راهی نداشت. دستی محکم مچش را گرفت. او را به زور خانه برگرداندند.
وقتی داخل شد، مادرشوهرش سیلی محکمی به صورتش زد. به دیوار خورد و افتاد. سپس زیورات اندکی بر دست و گردنش آویختند. بدنش بی‌جان شده بود. دیگر نه گریه می‌کرد، نه حرفی می‌زد.
چادری بر سرش انداختند.
چادری که کودکی‌اش را می‌بلعید.
چادری که آزادی‌اش را به زندان بدل می‌کرد.
ملا با صدای بلند گفت: «عقد خوانده شد.»
پدر، در گوشه‌ای ساکت نشسته بود. فقط گوش می‌داد. چه لحظه‌ی سنگینی.
آن شب، محبوبه نخوابید. چشمانش سرخ شده بود.
صبح، لحظه‌ی رفتن رسید. به دست‌بند و انگشترش خیره شد. انگار زندگی‌اش را در آن حلقه‌ها می‌دید؛ بسته، تنگ، بی‌راه فرار.
اشک‌هایش آرام فرو می‌ریخت، اما صدایی از او برنمی‌خاست.
او را بردند.
در راه، به خوابی سنگین فرو رفت؛ خوابی شبیه بی‌هوشی. وقتی چشم باز کرد، سرش در دامن عمه بود. همه‌چیز بیگانه. دوباره چشم بست. اشک‌هایش آرام روی دامن عمه می‌ریخت.

صبح، در گوشه‌ی اتاق، سر به زانو گرفته بود. مثل پرنده‌ای که بال‌هایش شکسته باشد. درد داشت. از درد به خود می‌پیچید. آرزوهایش زیر خاک شده بود. دیگر چیزی نمی‌گفت.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: