گزارشگر: محیا امید
سحر؛ صبحی بدون دانشگاه
سحر، ۲۶ ساله، پنج سال پیش دانشجوی دندانپزشکی دانشگاه هرات و از شاگردان اول صنف خود بود. آن زمان، آینده برایش مسیری ادامهدار بود؛ دانشگاه را تمام میکرد، فارغ میشد و وارد حرفهای میشد که برای آن سالها درس خوانده بود. روزهایش نیز در امتداد همین مسیر میگذشت.
صبحها انگیزه و برنامهای مشخص داشت: «روز من به خاطر دانشگاه شروع میشد. تمام زندگیام درس و تلاش برای ساختن آیندهام بود. مطمئن بودم با تلاش و پشتکار به آنجایی که میخواهم، میرسم.»
حالا صبحها همان نقطهی شروع را ندارند. سحر دیگر برای رفتن به دانشگاه آماده نمیشود.
او میگوید: «حالا هر روز بعد از اینکه آفتاب طلوع میکند و زمین را روشن میکند، من چشمم را باز میکنم؛ اما آفتاب روز مرا روشن نمیکند. دیگر خبری از آمادهشدن و رفتن به صنف دانشگاه نیست.»
تحصیل سحر در سالهای پایانی دندانپزشکی متوقف شد؛ سالهایی که قرار بود صرف تکمیل درس و آغاز کار شود، به ماندن در خانه و جستوجوی راهی برای ادامهی فعالیت گذشت. با این حال، مسیری که او امروز در آن قرار دارد، همان مسیری نیست که پنج سال پیش برای خود تصور میکرد.
او میافزاید: «در طول این پنج سال درسم را تمام میکردم و امروزه خودم را در معاینهخانه میدیدم. سر صنف دانشگاه استاد میبودم. ولی امروز اینقدر محدود شدهام که دیگر آینده را نمیبینم.»
آنچه برای سحر باقی مانده، فقط خاطرهی دانشگاه نیست؛ تصویری از زندگیای است که قرار بود تا امروز ساخته شود. او با یادآوری آن روزها میگوید: «پنج سال عمرمان تلف شد، آرزوهایمان سوخت و خفه شد.»
با این حال، سحر برای گذراندن روزهایش دنبال راهها و فرصتهایی میگردد که به گفتهی خودش، او را به چهاردیواری خانه محدود نکند.
او میگوید: «یک مکتب دولتی کنار خانه ما هست که بسیار محروم است و کمبود استاد دارد. از شروع سال تعلیمی، آنجا افتخاری به دخترها درس میدهم.»
با این همه، سحر هنوز هر روز وارد یک صنف میشود. تفاوت اینبار در این است که پنج سال پیش خودش دانشآموز و دانشجو بود و امروز، در حالی که فرصت ادامهی تحصیل از او گرفته شده، به دختران دیگری درس میدهد.
مریم؛ محدودیتهایی فراتر از بستهشدن مکتب
مریم، ۱۹ ساله، ساکن هرات، پنج سال پیش دانشآموز صنف نهم بود و برای رفتن به دانشگاه برنامه داشت. اما ادامهی تحصیل او حتا پیش از بستهشدن مکاتب دخترانه نیز با محدودیت خانوادگی روبهرو بود. او میگوید: «بعد صنف ششم دیگر برادرم اجازه نمیداد که به مکتب بروم. دو خواهر دیگرم هم تا صنف ششم خوانده بودند. برادرم میگفت دیگر نیازی نیست. تا صنف نهم هر روز با این ترس به مکتب میرفتم که مبادا روز آخرم باشد.»
با بستهشدن مکاتب، امکان ادامهی همین مسیر هم از مریم گرفته شد. او مدتی در یک آرایشگاه کار کرد، اما در ادامهی کار نیز با مخالفت برادرش روبهرو شد و ناچار آن را ترک کرد. پس از آن، بیشتر روزهایش در خانه و با کارهای خانه گذشت.
در همان روزها، مریم دختران همسایه را میدید که برای شرکت در صنف انگلیسی از خانه بیرون میرفتند؛ فرصتی که خودش امکان استفاده از آن را نداشت.
او میگوید: «دخترهای همسایهی ما روزانه برای یک ساعت به صنف انگلیسی میرفتند و انگلیسی میخواندند و من هر روز با حسرت رفتنشان را میدیدم. اگر خانوادهام اجازه میدادند، من هم میتوانستم جزو آنها باشم.»
اکنون نگرانی مریم فقط از دستدادن فرصت تحصیل و کار نیست. او میگوید هر روز با نگرانی دیگری از آینده بیدار میشود: «حالا هر روز با ترس اینکه مرا عروس کنند، بیدار میشوم.»
امروز مریم مهرهدوزی میکند؛ کاری که در خانه انجام میدهد و از طریق آن تلاش میکوشد در هزینههای خانواده سهمی داشته باشد. با این حال، مسیر تحصیل برای او به طور کامل از ذهنش خارج نشده است.
مریم میگوید: «اگر طالبان نمیآمد، شاید دانشگاه میرفتم و امروز وظیفه میداشتم. مستقل میشدم. شاید آن وقت میتوانستم جلوی برادرم ایستاد شوم و نگذارم برای آیندهام تصمیم بگیرند.»
زینب؛ تلاش برای حفظ مسیر
زینب، ۲۰ ساله، ساکن بامیان، پنج سال پیش دانشآموز مکتب بود و مانند بسیاری از دختران همنسل خود، آیندهاش را در ادامهی تحصیل میدید. پس از بستهشدن مکاتب دخترانه، آموزش را از طریق کلاسهای آنلاین ادامه داد؛ راهی که به او اجازه داد ارتباطش با درس و یادگیری کاملاً قطع نشود، اما نتوانست جای خالی مکتب را پر کند.
او میگوید: «هنوز هم نرفتن به مکتب مثل یک خلأ در وجودم است. درسهای آنلاین کمک کرد که از درس دور نمانم، اما مکتب فقط درس خواندن نیست. آن فضای مکتب، رفتن به صنف و بودن در کنار همصنفها چیزی بود که دیگر نداشتم.»
زینب در کنار درسخواندن، حدود یک سال است که به صورت آنلاین زبان انگلیسی نیز تدریس میکند. درآمد حاصل از این کلاسها را برای کمک به هزینههای خانه استفاده میکند. او دربارهی برنامهی روزانهاش میگوید: «هر روز دو تایم انگلیسی تدریس میکنم. از ساعت پنج تا شش عصر به یک خواهر و برادر هفتساله درس میدهم و از ساعت هشت تا نه شب به دو پسر و پنج دختر انگلیسی درس میدهم.»
زینب در کنار تدریس، در کلاسهای ادبیات و نویسندگی نیز شرکت میکند و حدود یک سال است که کتاب میخواند و مینویسد. او میافزاید: «نمیتوانستم تسلیم این وضعیت شوم. تصمیم گرفتم تمام وقتم را با درسهای آنلاین و کتاب خواندن پر کنم. شاید نتوانم مثل گذشته به مکتب بروم، اما نمیخواستم پنج سال دیگر هم بگذرد و ببینم هیچ چیزی به دست نیاوردهام.»
با این حال، زینب ادامهدادن را صرفاً نتیجهی ارادهی شخصی نمیداند. تجربهی خودش به او نشان داده است که امکان یادگیری برای همهی دختران یکسان نیست. او میگوید: «برای بسیاری از دخترهای همسن من امکانات و فرصتها کمتر است. هرچند به نظر من ارادهی خودمان بسیار مهم است، امکانات و حمایت هم اهمیت دارد. همهی دخترها فرصت این را ندارند که از خانه درس بخوانند، کلاس آنلاین پیدا کنند یا کتاب داشته باشند.»
زینب در نهایت، از تجربهی شخصی خود فراتر میرود و به دخترانی فکر میکند که در این پنج سال فرصت تحصیل و کار را از دست دادهاند.
او میگوید: «وقتی به این فکر میکنم که چند میلیون دختر از آینده و کار و تحصیل محروماند، سرم درد میگیرد. چون میدانم فقط من نیستم. دخترهای زیادی هستند که شاید اگر فرصت داشتند، امروز جای دیگری در زندگی بودند.»
پینوشت: عکس از انترنت









