دو روز، دو اتفاق؛ چشم‌دید دانشجوی افغانستانی که در ایران به اتهام جاسوسی تحقیر شد

نویسنده: غلام‌محمد کوهستانی

وقتی طالبان کابل را گرفتند، من با بورسیه‌ی تحصیلی دانشگاه یزد، که تنها گزینه‌ی خارج‌شدنم از افغانستان بود، به ایران آمدم. بیش از چهار سال می‌شود که در ایران زندگی می‌کنم. در این مدت، رفتارهای ناپسند و غیرقانونی بسیاری از مسئولان اداری و مأموران انتظامی را نسبت به افغانستانی‌ها شاهد بودم. از جمله، به دو موردی که در چند روز اخیر برایم اتفاق افتاده است، اشاره می‌کنم.

روز پنج‌شنبه، ۵ تیر (سرطان)

وقتی مسئول خوابگاه برای چندمین‌بار متذکر شد که در صورت امکان خوابگاه را ترک کنید، من فوراً به سمت قم آمدم. شب، خانه‌ی یکی از اقوام بودم و سحرگاه با یکی از دوستانم به پاساژ قدس رفتیم که لپ‌تاپم را تعمیر کنیم. تا ظهر، دکان‌به‌دکان گشتیم و در آخر هم تعمیر نشد. در مسیر بازگشت، ساعت دوازده‌ی ظهر بود که مأموران انتظامی ما را گرفتند و بعد از بررسی مدارک، به داخل گشت ارشاد هدایت کردند. در آن‌جا به دوستم اتهام جاسوسی زدند. گفتند مردم محل گزارش داده‌اند که جاسوسی می‌کردی و از مردم سوال می‌پرسیدی. چه می‌پرسیدی؟ چرا جاسوسی می‌کنی؟ بعد از جواب منفی دوستم، چند سیلی به صورتش نواختند و ما را به کلانتری ۱۱ بردند. در مسیر راه، مأمور انتظامی مدام دشنام می‌داد، جاسوس‌مان می‌خواند و هتاکی می‌کرد.

در کلانتری که رسیدیم، همه با خنده، تمسخر و توهین، پذیرای‌مان شدند. یک سرباز، ما را فوراً به رخت‌کن برد و به زور لباس‌های‌مان را درآورد. بعد از اینکه لخت‌مان کرد و دوباره لباس‌مان را پوشیدیم، از سرباز اجازه‌ی صحبت خواستم؛ چون بدون اجازه اگر صحبت می‌کردیم، حتماً لت‌وکوب می‌کرد و به دشنام‌ها و فحاشی رکیک‌ترشان می‌افزود. سرباز گفت: «بگو، چه می‌گی؟» گفتم: ما دانشجو هستیم و سوءتفاهم یا اشتباهی رخ داده، می‌توانید به دانشگاه‌مان زنگ بزنید و… . گفت: «خفه شو، بابا.» بعد دستور داد که بنشینیم و حتماً هم با کون‌مان روی زمین بنشینیم. در را بست و رفت.

لحظه‌یی بعد، سرهنگ آمد؛ همان فردی که ما را با افتخار دستگیر کرده بود. گزارش مکتوبی که خودش نوشته بود، در دستش بود و نام، نام خانوادگی، نام پدر می‌خواست تا گزارشش را تکمیل کند. وقتی نام پدر مرا می‌خواست بنویسد، هرچه تلاش کرد نتوانست درست بنویسد. خودم برایش نوشتم و توضیح دادیم که «جناب سرهنگ! این گزارش شما نادرست است، ما دانشجو هستیم و نباید این‌قدر ما را اذیت و آزار دهید و برای‌مان پرونده درست کنید.» به گوشش نرفت و اصلاً اهمیت نداد که چه می‌گویم و فقط آرام و شمرده‌شمرده می‌گفت: «کثافتا! آشغالا! جاسوس! و… .»

نیم‌ساعتی گذشت که برای‌مان ناهار آوردند. روی دو قاب پلاستیکی، برنج و گوشت مرغ بود. درخواست قاشق کردیم، اما ندادند و گفتند با دست بخورید. دست‌های‌مان ناشسته بود و تا جایی توانستیم با نان خشک از گوشت مرغ خوردیم. بقیه‌اش را پس دادیم و از آن‌ها تشکری کردیم. هیچ‌کس جوابی نداد.

ساعت از دو گذشته بود که ما را دوباره دست‌بند زدند و در ماشین گشت نشاندند و به سمت مقر فراجا بردند. در مسیر راه، آن سرهنگ، که حالا اسمش را از روی پیراهنش خواندم: محمد سلیمانی، گفت: «چقدر پول می‌دهید که آزادتان کنیم؟» من در کیف پولم سی، چهل هزار تومان پول نقد بیشتر نداشتم، نشانش دادم. به دوستم رو کرد و گفت: «تو چقدر داری؟» دوستم گفت: «در بَیکِ که زیر پایت است، ۵۰۰ هزار تومان نقد دارم.» اعتنایی به حرفش نکرد و دستور داد جلوتر بیاید. از موهایش گرفت و چند سیلی به سر و صورتش زد. بعد رهایش کرد و به صندلی‌اش لم داد و نفسی تازه کرد. به همکارش که رانندگی می‌کرد گفت: «باید یک میلیارد بِدن، نه؟» او گفت: «اگر داشته باشن.» می‌گفت: «دارند، این کثافتا جاسوسی می‌کنند، پول زیاد می‌گیرند!»

ما را در فراجا، بخش اطلاعات و جرایم سایبری، تحویل دادند. مأموران آن‌جا دستور دادند که رو به دیوار بایستیم. وقتی آقای سرهنگ و همکارش رفتند، بازجویی با شکل تمسخرگونه‌اش شروع شد. اول از ما پرسیدند که چرا جاسوسی می‌کنیم؟ نون و نمک می‌خوریم و نمک‌دون می‌شکنیم؟ وقتی توضیح دادیم که تمام این گزارش دروغ است و آن را آقای سرهنگ سلیمانی از خودش درآورده، و ما دیشب کجا بودیم، امروز کجاها رفتیم و برای چه رفتیم، بعد از شنیدنش ما را از راه‌رو به یک اتاق بردند؛ اتاقی که کامپیوترها روی میز، قطار گذاشته شده بودند. در انتهای اتاق، یک در باز بود که یک میز و یک کامپیوتر دیده می‌شد. در آن‌جا فقط دو نفر بودند. بین خودشان می‌گفتند که الآن تعطیل است و همه رفته‌اند.

اولین کاری که کردند با موبایل‌شان یک عکس دوتایی با دست‌بند از ما گرفتند. بعد پسورد موبایل‌مان را خواستند و به محض بازشدن، به چند ویدئو در موبایل دوستم گیر دادند. ویدیوها در حد یک دقیقه بودند که از بالکن خوابگاه دانشگاه اهل‌البیت گرفته شده بود و شلیک چند موشک را نشان می‌داد. دوستم را تهدید می‌کردند که این ویدیوها را به کی فرستادی؟ این‌ها محل موشک را لو می‌دهند! به همکارش گفت: «آغا! بنویس، بنویس! این یکی مورد دارد!» بعد رفت که به رئیس‌اش نشان دهد و از آن‌جا که آمد، دوباره پرسید که این ویدیوها را چرا گرفتی و به کی فرستادی؟ هر بار جواب دوستم منفی بود: «به هیچ‌کس نفرستادم و می‌توانید بررسی کنید.» یک صدا هم در آن ویدیو بود که می‌گفت: «مرگ بر اسرائیل!» موبایل را به گوشش می‌چسباند و صدایش را بلند می‌کرد و می‌گفت: «نگاه کن، نگاه کن! مرگ بر اسلام می‌گوید!»

البته این مأموران نسبت به مأموران کلانتری برخورد بهتری داشتند، حداقل از این جهت که به ما اجازه‌ی صحبت دادند و به حرف‌های‌مان گوش کردند. بعد از این‌که توضیح دادیم همه‌اش سوءتفاهم شده و ما را اشتباه گرفته‌اند، موبایل مرا و لپ‌تاپ‌های‌مان بررسی نکردند. در یک کاغذ امضا زدیم، مهر کردیم و نشانی جایی را که شب گذشته بودیم دادیم. در کاغذ نوشته شده بود که تمام وسایل‌مان را سلامت پس گرفتیم. بعد آزاد شدیم.

سرهنگی که ما را گرفته بود، نه‌تنها به خاطر کار اشتباهش توبیخ نمی‌شود، چنان‌که همه از کارش راضی بودند، احتمالاً ترفیع هم خواهد گرفت. وضعیت خدمت‌گزاران قانون را در این مُلک از این زاویه بهتر می‌توان درک کرد.

جمعه، ۶ تیر (سرطان)

فردای آن روز، من و آن دوستم و برادرش به سمت تهران رفتیم. در ورودی تهران، در عوارضی، توسط مأموران انتظامی از ماشین پیاده شدیم و بعد از بررسی مدارک اقامتی، به «یگان ویژه»، که همان‌جا مستقر بودند، سپرده شدیم. آن‌ها بعد از بررسی مدارک، پاسپورت و کارت دانشجویی، موبایل‌های‌مان را گرفتند و تمام مخاطبین واتساپ، تلگرام، ایمو و اینستاگرام‌مان را یک‌به‌یک و با آرامش خاصی دیدند و تمام پیام‌های‌مان را خواندند و هم‌چنان که می‌پرسیدند «این چیست؟ این کیست؟ چه نسبتی با تو دارد؟ چرا چنین نوشتی؟» با کلمات «پدر سگ»، «کثافتِ آشغال»، «جاسوس»، «بی‌پدر و مادر» و… همراهی می‌کردند. بعد، سراغ گالری موبایل، گالری مخفی و چیزهایی که حذف شده بودند رفتند. سپس لپ‌تاپ دوستم را باز کردند و تمام فایل‌ها، عکس‌ها و نوشته‌هایش را دیدند. باز هم به چند عکس گیر دادند که چرا چنین عکس‌هایی داری؟ به عکس تعمیر مکتب نیمه‌کاره در منطقه‌‌ی‌شان گیر داده بودند که چرا «توی کوه» است؟

بعد از اینکه تمام موبایل‌ها را چندین‌بار بررسی کردند و هیچ بهانه‌یی برای اذیت و آزار ما به دست‌شان نیامد، به موی دوستم که اندکی دراز بود چسپیدند که چرا این‌قدر دراز است؟ هر مأموری می‌آمد، می‌گفت: «موی این یکی را باید بزنیم.» چندین مأمور، چندین‌بار از موی دوستم کشیدند و به سر و صورتش سیلی زدند.

از این سرگرمی‌شان که فارغ شدند، به ما دستور دادند تمام آشغال‌های ایست بازرسی را جمع کنیم. ما، وقتی چاره‌یی ندیدیم، دست به عمل شدیم و تمام آشغال‌ها را، از بوتل و سرپوش بوتل گرفته تا شیشه‌ها و ته‌سیگارها، جمع کردیم. بعد از یک ساعت توهین و تحقیر، در آن گرمای ۴۱ درجه، اجازه دادند که برویم.

وقتی کمی جلوتر آمدیم، ماشین اسنپ رفته بود. زنگ زدیم و بعد از نیم ساعت برگشت. در این مدت، از ترس اینکه دوباره بهانه‌یی دست‌شان ندهیم که حالا چرا ایستاده‌ایم، به دانشگاه اهل‌البیت که در همان‌جا بود و دوستم دانشجوی آن‌جاست، رفتیم. وقتی ماشین‌مان آمد، دوستم به خوابگاهش رفت و من همراه برادرش به سمت میدان آزادی راه افتادیم.

نیم‌ساعتی راه نرفته بودیم که در ایست بازرسی دوم، ما را پیاده کردند و دوباره روال قبل، البته با خشونت بیشتر، تکرار شد. این‌بار لباس‌های‌مان را از کلاه‌پوشتی‌های‌مان بیرون کردند و به زمین انداختند. موبایل‌ها را بررسی کردند. هیچ بهانه‌یی که دست‌شان نیامد، به عکس الهه سرور گیر دادند که «این کیست و در موبایل تو چه می‌کند؟» من محکم گفتم: نمی‌شناسم. با سیلی در صورت، نوازشم کرد و دوباره پرسید. جوابی ندادم. البته هیچ فرقی نمی‌کرد؛ اگر می‌گفتم می‌شناسم، باز هم می‌گفت چرا می‌شناسی؟

عکس را به سرباز دیگری نشان داد و هر دو با هم خندیدند. بعد نوبت سرباز دیگری بود که نوازشم کند. نزدیکم آمد و با لحنی محترمانه گفت: «چون دانشجو هستی فقط یکی می‌زنم»، و زد. بعد لحنش سریع تغییر کرد و گفت: «برید، گم شید.»

ما سریع لباس‌های‌مان را جمع کردیم و راه افتادیم که گم شویم. وقتی صدای خنده‌های‌شان بلند شد، فهمیدم که اصلاً ما را محض سرگرمی و تفریح می‌زنند.

وقتی به مقصد رسیدیم، این‌بار نوبت راننده‌ی اسنپ بود که ایرانی‌بودنش را به رخ ما بکشد. کرایه‌ی قم به تهران ۴۸۰ هزار تومان است. راننده ۷۰۰ هزار تومان درخواست داد و ما قبول کردیم، اما در تهران یک میلیون و ۵۰۰ هزار تومان خواست. می‌گفت: «من یک ساعت در عوارضی، الاف شماها بودم!» در آخر، به کارتم یک میلیون تومان داشتم که به کارت خودش واریز کرد و با قهر رفت که دیگر غلط بکنم افغانی سوار کنم.

از آن‌روز تا حالا من در خانه‌ی یکی از اقارِبم هستم و یک‌بار هم بیرون نرفته‌ام. اگر بیرون بروم، حتماً مورد لطف و نوازش‌های مکرر مأموران قرار خواهم گرفت. از سوی دیگر، جایی هم ندارم که بروم؛ زیرا خوابگاه‌ها تخلیه شده است. امروز دوستی از خوابگاه دانشگاه یزد تماس گرفت و خبر داد که دستور آمده است: «تمامی دانشجویان بین‌الملل باید خوابگاه را ترک کنند و هرچه سریع‌تر از کشور خارج شوند.»

بسیاری از دوستانم در ایران هیچ‌کسی را نمی‌شناسند و قوم‌وخویشی این‌جا ندارند. از سوی دیگر، نمی‌توانند به افغانستان برگردند؛ زیرا جان‌شان در خطر است. آن‌ها از دست طالبان به ایران پناه آورده بودند و حالا مجبورند جان به خطر اندازند و به وطن برگردند؛ چون دیگر هیچ گزینه‌یی ندارند.

مشکل دیگری که در این چند روز اخیر بر مشکلات افغانستانی‌ها اضافه شده، این است که اتوبوس‌ها افغانستانی‌ها را سوار نمی‌کنند. وقتی دانشجویان افغانستانی با مسئول بین‌الملل و بخش کنسولی دانشگاه یزد صحبت کرده‌اند، آنان در کمال خونسردی گفته‌اند که: «ما با پایانه‌ی الغدیر یزد هماهنگ کرده بودیم و در بازه‌ی زمانی یک هفته باید خارج می‌شدید، حالا ما کاری نمی‌توانیم.»

اکنون دانشجویان بین‌الملل باید از خوابگاه خارج شوند؛ اما موتری نیست که آن‌ها را ببرد. باید موتر دربست بگیرند، و هر راننده‌یی که بفهمد مسافرش افغانستانی است، فوراً کرایه را دو یا سه برابر می‌گوید. تعداد کسانی که تا به مشهد رفته‌اند، نفری دو میلیون تومان پرداخت کرده‌اند، در صورتی که کرایه‌ی معمولی آن ۵۰۰ هزار تومان است.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: