از دایکندی تا دلیجان؛ روایت تلخ طاهره از فرار، کارگری و تبعیض در ایران

روایت‌های عصر ظلمت (۷۰)

مراد ما از استعاره‌ی «عصر ظلمت»، اشاره‌یی به مصیبت‌های سیاسی، فاجعه‌های اخلاقی و گسترش خیره‌کننده‌ی خشونت، ستم، آشوب و قتل‌عام‌هایی است که در قلمرو فضای حاکم در افغانستان صورت می‌گیرد. «روایت‌های عصر ظلمت»، کنش‌گری‌های زنان را نسبت به این فضای حاکم نشان می‌دهد. آن‌چه در این سلسله روایت‌ها می‌آید، یک صدا است؛ یک ندای زنانه که از نگرانی‌های زندگی و زمانه‌ می‌گوید و به امید فردای روشن، شب ظلمانیِ وضعیت موجود را نقد می‌کند و معترض است. در مجموعه‌ی روایت‌های عصر ظلمت، از رنج‌های آوارگی‌ و از تأثیر مصیبت‌های سیاسی بر زندگی زنان پرسیده می‌شود.

گفت‌وگو کننده: عارف قربانی

این روایت، داستان طاهره‌گل است؛ زن ۲۵ ساله‌یی از ولایت دایکندی که پس از سقوط جمهوریت در سال ۱۴۰۰، راه مهاجرت را در پیش گرفت تا شاید بتواند تحصیلش را ادامه دهد. اما زندگی، روی دیگرش را به او نشان داد. از روزی که به ایران رسید، در قلاورِ اراک با دست‌مزد روزانه ۳۵۰ هزار تومان (معادل ۴ دلار آمریکا) به کشاورزی و میوه‌چینی پرداخت؛ تا زمانی که جنگ شد.
می‌گوید: «بعد از جنگ اسرائیل و ایران، با ما بسیار بد برخورد می‌شود و دیگر به کار نمی‌گیرند. شوهرم برگه‌ی سرشماری دارد و برای خروج از ایران نوبت گرفته؛ باید هرچه زودتر به افغانستان برگردیم. من بیشتر از این می‌ترسم که فرزندم مثل من بزرگ شود؛ بدون درس و آینده.»

شامگاه دیروز، با طاهره درباره‌ی زندگی و کارش صحبت کردم، و آن‌چه در زیر می‌آید، حاصل گفت‌وگوی ماست:

طاهره، در کدام سال و در کجا به دنیا آمدید؟

در سال ۱۳۷۹ خورشیدی، در ولسوالی میرامور ولایت دایکندی به دنیا آمدم.

چرا مهاجرت کردید؟

بعد از اینکه دولت جمهوری سقوط کرد و گروه طالبان روی کار آمد، چنان‌که همه شاهدیم، اوضاع روزبه‌روز وخیم‌تر شد. کار نبود، قیمت‌ها بلند رفت، و مهم‌تر از همه، وقتی گروه طالبان دختران را از آموزش و تحصیل منع کرد، دشواری‌ها برای ما زنان چند برابر شد. من به این دلیل مهاجرت کردم که شاید بتوانم این‌جا به تحصیلم ادامه بدهم و کار کنم.

چگونه به ایران آمدید؟

از راه نیمروز به صورت قاچاق آمدیم. ما هفت نفر بودیم: من، دو خواهرم، سه برادرم و مادرم. راه قاچاق همیشه سخت و خطرناک است؛ اما برای مادر مریض و خواهر کوچکم بسیار سخت بود. هوا گرم بود، آب و غذا نبود. راهی که ما را آوردند، کوهستانی و دشوارگذر بود. قاچاق‌بران بسیار بد رفتاری می‌کردند و می‌ترسیدیم که در راه بمانیم. خلاصه، راه قاچاق همه‌چیزش سخت، نگران‌کننده و طاقت‌فرسا بود. یک هفته طول کشید تا به مقصد برسیم. پدرم به خاطر بعضی مشکلات خانه مانده بود. او نگران ما و ما نگران او بودیم.

زندگی را در این‌جا چگونه شروع کردید؟ مثلاً چطور خانه پیدا کردید، چطور وسایل خانه خریدید و پولش را از کجا درآوردید؟

وقتی این‌جا آمدیم، برای مدت زیادی خانه‌ی فامیل‌های‌مان بودیم تا اینکه خانه‌یی اجاره کردیم. وسایل خانه را به مرور و کم‌کم خریدیم. یک مقدار پولش را قرض گرفتیم و مقداری هم با کار خودمان فراهم شد.

شما کار می‌کنید؟ چرا تصمیم گرفتید کار کنید؟

بله، کار می‌کنم. خب، برای گذران زندگی و خرج و مخارج‌مان باید کار کنیم.

اولین روز کاری‌تان چطور بود و چه کار کردید؟

اولین روز کاری‌ام بسیار سخت بود؛ چون پیش از آن هیچ‌وقت کار نکرده بودم. اما سختی‌اش تنها به خاطر خستگی فیزیکی نبود، بلکه به دلیل احساس غریبی و بیگانگی‌یی بود که در محیط کار داشتم. یک چیز دیگر هم وجود داشت؛ یک تفاوت. فرقی که همیشه بین ایرانی و افغانستانی وجود دارد. این فرق قائل‌شدن در محیط کار بسیار آزاردهنده است. ایرانی کارهای آسان‌تر انجام می‌دهند و حقوق بیشتری می‌گیرند؛ اما افغانستانی‌ها کار سخت‌تر انجام می‌دهند و حقوق کمتری دریافت می‌کنند. تفاوت دیگر این است که با افغانستانی‌ها مثل یک تکه آشغال برخورد می‌کنند و این واقعاً دلم را به درد می‌آورد.

دوستان و فامیل و آشناهای‌تان نسبت به کارتان چه نظر دارند؟ آیا احساس رضایت دارند؟

حس خوبی ندارند. دوست ندارند کار کنم، چون کارهای سخت و شاقه است. اما نمی‌پرسند که چرا کار می‌کنی، چون می‌دانند تا همه‌‌ی‌مان کار نکنیم، نمی‌توانیم هزینه‌ی زندگی‌مان را تأمین کنیم.

شما بیمه‌ی تأمین اجتماعی، بیمه‌ی کار یا بیمه‌ی درمانی دارید؟

نه. هیچ حقی، هیچ بیمه‌یی ندارم. هیچ کارگر افغانستانی این‌ها را ندارد. البته، تازه شنیدم که کارگران می‌توانند این حقوق را هم داشته باشند.

چند ساعت در روز کار می‌کنید؟ و معاش شما در ماه یا روزانه چقدر است؟

از ۸ ساعت تا ۱۲ ساعت کار کرده‌ام. ساعات کاری بسته به نوع کار فرق دارد و دست‌مزد هم متفاوت است. روزانه از ۲۰۰ هزار تومان تا ۵۰۰ هزار تومان کار کرده‌ام.

درآمدتان را کجا مصرف می‌کنید؟ آیا می‌توانید پس‌انداز هم بکنید؟

تمام درآمد ما صرف ضروریات روزانه می‌شود. هیچ پولی نمی‌توانیم ذخیره کنیم.

کارت اقامت دارید؟

نه. فقط برگه‌ی سرشماری داریم.

نوع نگاه و برخورد مردم ایران با شما چگونه است؟

قبلاً برخورد نسبتاً خوب داشتند؛ گاهی هم بی‌تفاوت بودند. اما در این دو سال اخیر، برخوردهای زشت و ناپسند بسیار زیاد شده است.

نیروی انتظامی و دیگر مأموران دولتی با شما چگونه برخورد داشته‌اند؟

برخورد خوبی ندارند. ما را همیشه به چشم بیگانه و غریبه می‌بینند. جدیداً برخوردها بدتر و سخیف‌تر هم شده است. برچسب‌های الکی هم به ما می‌زنند، چیزهایی که اصلاً نمی‌دانیم چیست.

چند فرزند دارید و چقدر درس خوانده‌اید؟

من یک پسر دارم و تا صنف دوازدهم درس خوانده‌ام. این‌جا آمدم که بتوانم ادامه‌ی تحصیل بدهم. دختران خواهر و برادرم را صرف برای درس خواندن آورده بودیم؛ اما هیچ‌یک‌مان موفق نشدیم. اتباع بیگانه بودن همین است. هیچ مأموری، هیچ نهادی نیست که به شرایط ویژه‌ی یک زن یا دختر مهاجر افغانستانی توجه کند. ما از طالبان گریختیم و به این‌جا پناه آوردیم؛ اما غافل از اینکه از زیر باران به زیر ناودان پناه برده‌ایم.

زندگی در ایران چطور می‌گذرد؟

اگر افغانستانی‌ستیزی نبود یا کمتر بود، زندگی بد نبود. اما حالا سخت می‌گذرد؛ بسیار سخت. ولی چاره‌یی نداریم. افغانستان هم کار نیست و نمی‌شود یک لقمه نان پیدا کرد. ناچار همه‌ی سختی‌ها و توهین‌ها را می‌پذیریم.

چه آرزو دارید؟

آرزوی یک زندگی آرام را دارم. آرزو دارم بتوانم درس بخوانم. آرزو دارم به وطنی برگردم که دختران حق تحصیل و آموزش داشته باشند، امنیت و کار باشد، دختران بتوانند کار کنند، درس بخوانند و آزاد باشند. در کل، وطنی را آرزو دارم که مثل اکنون نباشد.

در مورد وضعیت افغانستان و طالبان چه می‌دانید؟

خبرهایی که از افغانستان می‌شنوم، بسیار شوکه‌کننده است. وضعیت خفقان‌آور و بیکاری بی‌اندازه است. مأموران امر به معروف طالبان، به بهانه‌ی حجاب یا حتا بی‌بهانه، دختران را می‌گیرند، می‌برند، زندانی می‌کنند، شلاق می‌زنند، توهین و تحقیر می‌کنند و گاهی هم می‌شنوم که تیرباران می‌کنند. خبرها همه تلخ است. در مورد نظامیان پیشین، از این هم بدتر برخورد می‌کنند.
از سوی دیگر، دروازه‌های مکاتب، دانشگاه‌ها و سایر مراکز آموزشی، هنوز به روی دختران بسته‌اند. خلاصه، اخبار که می‌رسد، سراسر درد است و فاجعه.
………………………………………
به دلایل امنیتی، از انتشار عکس طاهره خودداری کردیم.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: